سارا دروغ می گوید...
همین سارا...سارا زه زه ی خودمان....انقدر که می نویسد ناز نیست..این مدلی که می نویسد و فکر می کند اینقدر هم ناز و خوردنی نیست...
سارا دروغ میگه..سارا اینقدر ها هم دوس داشتنی نیس...
خیلییییییییییی بیشتر از این حرفا دوس داشتنی ست این بشر....
چیزی که من بهش ایمان داشتم..جدن ها...یادمه همینطور که می خوندمش با خودم میگفتم این باید خوشگل باشه...این باید از اون جورهایی باشه که من خیلی دوس دارم...
آخر هفته بود...من داغون و ناراحت بودم از جهاتی...سر همین وبلاگ و غیره...با رایان هم تموم کرده بودم...اما هیچ چیز باعث نمی شد که من نخوام سارا رو ببینم...
قرار بود ورون هم به جمع ما بپیونده اما خب نشد...ورون برنامه ش جور نشده بود با ما..پس قرار رو با اعتماد به نفس فراوون ساعت 10صبح روز جمعه گذاشتیم...
البته که 11پیش هم بودیم.توی راه من همش داشتم فکر می کردم..کاملن حواسم به این بود که می خوام سارا رو ببینم..جوریکه وقتی رسیدم فهمیدم اصن آهنگ نزاشتم!بعد وقتی داشتم پارک می کردم یه دختره ی صورتی سارایی ای اومده بود دم ِ در و اون لحظه حاضر بودم با خدا هم شرط ببندم که این ساراس...
بعد اصن دیگه ذوق و هیجان وسط خیابون پریدم بغلش...انگار که دوست صمیمیم رو بعد از مدتهای دور میدم...وای یعنی از اون چیزی که فکر می کردم هم سارا فراتر بود...وقتی خواستیم برای صبونه بشینیم نشستم رو به روش تا خوب نگاش کنم...بعد بچه ها انقدر این دختره شیرین حرف می زنه که من!!!من پرحرف به حرفاش گوش میدادم و دلم نمی خواس حرف بزنم...سارا حرف میزد و من به صدای با مزه و پاپیون روی سرش و صورتی شال و گونه و لبش نگاه می کردم...اوه بچه ها یه چیزی به نظر من سارا یکی از خوشگلترین لبهای دنیا رو داره..یه جوره خاصیه...الان هرچی فکر می کنم نمی فهمم چرا انقدر زود گذشت...
بعد شما فکر کن با دلچسب ترین دختر بشینی دلچسب ترین نوشیدنیت که همون چاییه و دلچسب ترین کیکت که همون شکلاتیه بخوری...
سارا یه جاهایی که غمت می شد یه جور نازی سرتو مینداختی پایین و دستاتو تو هم گره می کردی...
تازه بعدش یه لاک خوشرنگ سارا بهم داد..از همونا که کلییی دنبالش بودم...بعد ما خیلی سلیقه هامون به هم شبیهه...یعنی شاید سبکمون فرق داره اما جفتمون در یک سبک مشخص هم سلیقه ایم...مثلن همین لاک همون مارکیه که فیوریت منه و من اینجا هم ازش گفته بودم...
دلم می خواس یادگاری بهش بدم...اما خب وقت نشده بود..همون جا زوش کردم تا یه گوشواره ی کوچولو برداره تا یاد امروزمون بیفته...یاد اولین قرار قشنگمون..
بعد من اومدم مثلن سارا رو زودتر به مهموناش برسونم..بنده خدا خودش میرفت زودتر می رسید...بدجووور گشتیم دنبال پمپ بنزین...(اِ سارا هی با نوشته ی خودت مقایسه می کنم می بینم تو بیتر تعریف کردی :دی می خوام لینک بدم اصن:دی)
فقط من همینجا بگم این خانوم پاپیونای منو نداد که!باید بیاد من بازم ببینمش بهم پاپیون بده:دی
من با یه نیش باز با سارا خداحافظی کردم..
نمی دونم شاید اصن یکی بگه وای این چه پیاز داغشو زیاد کرده و اینا..اما واقعن من بدجور خوشم اومد از سارا...داشتم با خودم فکر می کردم کاش اصن سارا دوست جون جونی خودم بود...همیشه پیشم بود...بچه ها باور می کنید سختمه بهش زنگ نزنم!دوس دارم همش باهاش حرف بزنم...خیلیی وقت بود جذب که چه عرض کنم عاشق کسی نشده بودم...
خوشحالم اینجا تونستم این آدمای فوق العاده رو ببینم..یه رزومه عالی با دیدن ورون و سارا....
مرسی سارا...مرسییییییییییی

I believe in PINK