پانیذیت پنج ساله از تهران
هفته ی پیش سخت ترین هفته ی کاریمو داشتم. مهمون داشتم و هر روز کله صب تا 12 شب کار کردم. نتیجه ش خوب بود. ایشالا که خوب می فروشم و خوب پیش میره. این چینی ها حکایتشون با همه ی مهمونای دیگه مون فرق داشت. شدن بست فرندای من و شقا. انقدر که باهوش و فان و خوب بودن. خیلی خاطره شد باهاشون. من سرما خورده بودم اما انقدی از اینا انرژی می گرفتم که هر روز چندتا جلسه رو منج می کردم؛ انقدی که با ماشین برم اراک و برگردم. راستی اولین دفه بود که برزو جانمان ( ماشینم :دی ) رو انداختم تو جاده و از پسش خوب بر اومد.
حالا اما یه سری کارام به خاطر نبودنم تو هفته پیش مونده و نداشتن دستیار از همیشه سخت تر کرده کارو. باید با مدیر صحبت کنم که سریع یه نفرو بیارم. بیشتر از این نمی تونم.
انقدی خسته م که امروز صب اول یک ساعت آف گرفتم و بعد اعلام کردم کل روز رو نمیام. هرچی میخوابیدم انگار که کمم بود. الان اوکی ام.
امروز پاشدم رفتم یه سری دندون پزشکی. کاری که 6 7 ماهی بود میخواستم انجامش بدم. بعد با خواهره رفتیم یه کافه و بعد با مادر جان و پدرجان یه بستنی فروشی و بعد خونه.بدون ماشین و پیاده. از دیدن محلمون تعجب کرده بودم!برام تجدید خاطره بود! انقد که دیگه توش نگشته بودم!
بگم بتون می خوام چیکار کنم؟ ارتودنسی :/ :دی بعله هفته ی دیگه اینکارو برای بار دوم می کنم! نامرئیه تقریبا و شیشه ای طوره! اما خب دیگه لازمه :دی
بعد کلن اصن میخوام این 6 ماه سالو به خودم برسم. هرچی که دوس ندارمو تغییر بدم. یه سری کارای دیگه م می خوام بکنم که هر کدوم نزدیک به مرحله ی عمل شدو بهتون می گم.
سارا رفت. چقدر تایم بودنش خوب بود همه چی. چقدر بهم خوش گذشت باهام. اه لعنت به همه ی رفتنا. چقد رفتنش حالمو بد کرد.
شهریور ماه جالبی شد برام. پر از تولد و جشن و مهمونی و ماموریت و همه چی.
اون پاداشی ام که بهتون گفتنم همممممممش خرج شد :دی انقدی که صرف کادو و خرید و اینجور چیزا شد.
یه شبی برای دوس پسر شقی تولد سورپرایزی گرفتیم که از بهترین ِ شبا بود. اون شب من مست کردم برای اولین بار و چیزی که یادمه چند ساعت خنده ی بی وفقه بود. بهترین ِ تجربه هام بود :)))
یه شبی مدیر جانمان که مهمونای چینی و اروپایی داشتیم مهمونی گرفت و واقعن یکی از بهترینِ شبا بود.
شبی که سارا رفت بدترین ِ شبا بود.
شبی که بابا بالاخره تصمیمشو گرفت و یه خونه پیش خرید کرد هم شب خوبی بود. با اینکه دیگه برام دوربین نمیخره و همه ی پولاشو لازم داره برای خودش :دی
همه ی شبایی که با دوستای چینیمون شام خوردیم خوب بود.
شب آخرین جمعه ی تابستون هم که یه دِیت داشتم شب ِ خوبی بود :)
دیت؟ یکی از مشتریام ! :دی البته که مثکه یه سال و نیمی بوده که ما تو گلوش گیر کرده بودیم و حالا اومده جلو. عاقل،با شخصیت و محترم! اینا ویژگی های اصلیشه. الان حدود ِ 10 روزه که هست. اگه دفعه دیگه هم که وبلاگ نوشتم بود حتمن براتون ازش بیشتر می گم :دی
چی تو دلم موند؟ ندیدن سارا تو حول و حوش تولدش. بسکه شلوغ بودم اه. بدشانس بودم. نکنه مزه ش بره براش. سارا از همین تریبون اعلام می کنم یه وقتی تو این هفته به من بده :دی
دلم میخواد حتمن یه چیز جدیدیو شروع کنم. اگه این شقی می زاشت میرفتم فرانسه اما گف باید با هم بریم. ویولنو ولی باید شروع کنم. سپتامبر تموم شه پورسانتمو بگیرم. بخش اعظمشو میدم به قسط باقی مونده که تموم شه. یکمی برای دندون و کارایی که تو لیستمه. یکمی برای ویولن. و خرییییید ِ کامل پاییزه :) چون میخوام همه چی امسال بگیرم.
باید یه سری کتاب بخرم. چندتا کتاب نخونده دارم که هیچ جوره جذبم نمیکنه. دو سه ماهه دارم بارهستی رو میخونم اونم جوری نیس دلم بخواد تا تهش برم و امشب دیگه بعد از صد و خورده ای صفه گذاشتمش کنار. چطور ازش این همه تعریف می کردین پس؟!
آره باید چندتا کتاب بخرم. امشب نشستم فصل یک یوسف آباد خیابان ... خوندم. چقدر دوسش دارم همیشه.
همیشه این وقتای سال اولای پاییز پرت میشم به همون سال 89 وقتی که اینجا تازه بود. همین یوسف آبادو می خوندم. دسپریت میدیم. تنها بودم. سرد بود برام :دی حالم خوب بود. یه جور بی خیالی حالم خوب بود. الانم ته دلم همون دختره س. همونه که امروز نرف سرکار نزاش غووله بره سرکار. نشست خونه برا خودش. غوووله خواب بود .امروز دختره واسه خودش جلون داد. فردا غووله بیدار میشه بازم میدوئه و میجنگه واسه خوشبختی دختره. واسه تک تک خواسته هاش. غووله میخواد دختره رو ببره چین :دی به زودی :دی
I believe in PINK