هفت شب یوسف آباد

خبببب تو فاصله ای که بخاطر داشتن عقل ناقص باید بشینم تو شرکت تا طرح تموم شه بهتره که اینجا بنویسم.

اون روزی وزن و سایزمونو گرفت و من و شقی می دونستیم دست ِ گل به آب دادیم با اون همه فست فود خوردنمون تو یک ماه گذشته و اینها. البته که من وزنم یه ذره بالا اومده (گرمی !) اما سایز پاهام بازم یه کوچولو کمتر شده. 

بعد اصن این روزا دوباره ولع خوردن افتاده به جونم، اونم فقط شیرینی و خوراکی و جانک و اینا. همین امروز از اون قرصا انداختم بالا و اصن گشنه نیس حتی ناهار سالاد خوردم اما از شکلاتای از لندن رسیده هزااار تا خوردم انقد که خوشمزه بود. تازه شبم میدونم که بستنی میخورم موقع دیدن شهر ر زا د. تازهه با پرس میخوایم بریم چیپس و پنیرم بخوریم که تو ذهنمه هممش :دی ( هفته به ته رسیدااا خر خانوم :/)

این روزا احوالاتم بهتره. یعنی ایمپروینگه. بعد از اون جریان ِ فکتوری رست که مم ز بم یاد داد و شبا آروم میشم و  اینکه شروع کردم پادکستایی که سارا از هلا کو یی می فرسه که با اینکه همش بیشتر راجع به رابطه س و من ترجیحم اینه که راجع به خودم باشه اما بازم خیلییی دوسش دارم. بعد همش یه موج مثبتی توومه. نمی دونم واقعن مم ز انقد تونس حال ِ منو خوب کنه یا یاد دادن فکتوری رست و اون بحثاش راجع به عرفان یا خودم امادگی داشتم و همه اینا دس به دس هم داد. راجع به مم زم اینجا بگم برا خودم. خب بله کر اش داشتم بعد چی شد ، دیدم که باید کنترل مای سلف . بعد دیدم که مدل با بقیه چه جوره و بعد دیدم که یه یک ماهه جی افی ام داره که به من ربطی نداره اوضاشون چیه من نمیخوام بچ باشم! حالا گرچه دارم میبینم با فلانی چجوریه و هرچی اما به خودم میگم تو بچ نباش آدم باش. بعد دیگه اوکی شدم. کرمم نریختم. :) حالا اگه حرفی چیزیم میزنم باهاش حداقل خودم تا ته ِ دلم میدونم چجورمه . گفتم اینم اینجا باشه برا خودم. 

کلن این روزا مچوریتی خاصی تو خودم میبینم :))))

بعد اینکه دارم با شقی برنامه ی سفر میریزم. این هزارمین باره که اینکارو می کنیم و هیچ وخ عملی نشده اما از تههههه دلم میخوام که اینباری بشه. چون که آقای صدا تو ان ت ا لی ا کنسرت داره میخوایم بریم. مثلن دلمون میخواد دو سه روزی اس ت ان ول باشیم و 2 3 روزی اونجا. حالا اگه نشد مسخره مون نکنین ولی.

همین الان مدیر اومد با منو خ که باقی موندیم تو شرکت یه سلفی گرفت و تو گروه ِ شرکت گذاشت و رفت :دی خنده داره اصن این مرد.

حین همین مکالمه با پرس قرار پنج شنبه جور شد.

مرسی خدا :*

پانیذیت می نویسد از یک جمعه ی آروم

پست قبلی اصن یهویی ابتر موند. این همکارم اومد بعدشم باید می رفتیم خونه و اینا. و شبشم تن تنی بستمش.

مهمترین موضوع اصن عنوانش بود که می خواسم بگم برین گوگل بزنین دا نلود آهنگ Le Vent Nous Portera (De Hofnar Edit) حتمنم این ریمیکسشو بگیرین. البته اصل آهنگم خووبه اما اینم بگیرین کیف کنید علی الخصوص اگه فن ِ موزیک فرانسوی هستین. میگم فرانسه داغ دلم تازه میشه. امسالم تموم شد و من لعنتی نتونستم برم کلاس زبان. شت. بدرد نخور ترینم اصن.

می خواسم از روابط انسانی بنویسم. نمی دونم. بد جوور شده. خ داره جدا می شه. از کی؟ از کسی که واسه داشتن خ خودشو جر داده بود 8 سال پیش. که خ حاضر شد زنش شه وقتی که دانشجو بود وقتی که سرباز بود. که خ همه چیو گردوند وقتی که اون دو هفته رو آب بود دو هفته خشکی. حالا چی؟ هیچی. که خ رو نمیخواد دیگه. که چند ماه هیچ چیزی با هم ندارن. که خ اینهمه خرج این زندگی کرد و هر راهی رفت که تهش؟ شنبه صب دادگاه خانواده.

از اونور ح ! میاد میگه باید بات حرف بزنم. میز ِ من گوشه س و یه جورایی بنگاه دردو دل :دی واسه این قضیه یه وختایی توبیخ شدم! که آقا چرا همه میان با تو حرف می زنن چرا تو پذیرای همه هستی. برا من روابط انسانیم مهمه ولی :) حالا انی وی. یک کسی رو پنج سال میخواسته. پنج سال با هم بودن. دو ساله میگه بیا منو بگیر یا بگو میگیریم بالاخره یه روز طرف دس دس می کنه. حالا؟ یکی بهتر پیدا شده و ح که سنگ اون پسر رو شدددیید به سینه می زد کات کرده و رفته با کسی که به قول خودش بزرگتریم حسنش سیتی زن بودن آمریکاشه! نمی دونم بگم خاک بر سر دختری که براش مهمترین حسن کسی که قراره باهاش بمیره رو سیتی زن بودنش می دونه! یا پسری که بش گفته معلوم نیس من دو سال دیگه همین حس و بت داشته باشم! بعد همون همکارم که باعث شد پست قبل نصفه بمونه (ش) به این ح و رابطه ش حسادت می کرد. خودش؟ ش؟ پوکیده از حجم غصه. به قول خودش 80 روزه! ضعیف شده بعد از تموم شدن رابطه ش. وقتی می گم ضعیف شده دارم از دختری حرف می زنم که یه تنه تک و تنها تو تهران درس خوند کار کرد زندگی کرد و پول و پله بهم زد. حالا؟ کم کم به فکر برگشتن به جنوبه. درد تنهایی!

حالا چرا اینارو می گم؟ روابط انسانی برام عجیب شده. نمی بینم کسی خوشال باشه. یا تو با یکی خوشی بدون استاندارد. یا ناخوشی. یه چیز معقول استاندارد نمی بینم دور و ورم. 

اون هایی که از دور خوش و خرمن رو هم تو سفر شمال دیدم! دوستای پو! که مهر می زد دختره رو! از عشقش. جنگ اعصاب های بی پایان در خفا! بعد از کات شدن رابطه م با پو با سا ( دوس دختر مهر ) دوس موندیم و از دخترای دوس داشتنیه برام. یه روز رفتیم بیرون. با پسره قهر کرده بود که بتونه با دوستاش بره بیرون چن ساعتیو. که بریم اندرزگو و خوراکی بخوریم! 

بعد می رسم به جایی که امنیت تنهایی رو با چیزی نخوام عوض کنم. اصلن وابستگی یا حتی جوین شدن با انسان دیگه ای ریسکی ترین کار ممکنه به نظرم :دی که من ِ نگارنده حال امروزم و فردام خودش یه دنیا توفیره حالا بیام بالا پایینای یکی دیگه رم بیارم تو زندگیم؟ دارم میبینم خوباش چقدر واسه داشتن چیزی که بینشونه زحمت می کشن. جون می کنن جدن. همین شقی ِ خودمون. نمیدونم شاید تو 35 سالگی به این نتیجه برسم که آدر آر رایت اند آی واز رانگ...نمیدونم. الان اما اینجوری به نظرم میاد.

بگذریم.

یه چیزی بگم؟ انقده ذوقم میاد دوستام از من اسم می برن؟ :دی :پی منظ ر نیگو پرس سارا :دی خوشم میاد و از برگشتن ِ قویم :دی بیشتر انگیزه می گیرم. 

یه چیز دیگه م بگم؟ از نظر روحی احساس می کنم دارم میشم مثه همون قدیما که می نوشتم، زیاد و مرتب. این یعنی بهترین حالت ِ روحی من به طور کلی. اگه می تونم تن تن و مرتب و زیاد بنویسم یعنی بهترین وضعیت ممکن رو دارم.I know my self  دیگه.

برم بشینم یه ذره س ک س ان د سی ت ی ببینم. 

شاید بازم نوشتم امروز  :دی

 

Le vent nous portera

خب این هفته هم به آخر رسید.

هفته ی در نوع خودش جالبی بودش. 300 تنو بستم. 60 تنم در حال بسته شدنه ایشالا.

بعدش اینکه مژ اینارو دیشب دیدم بعد جیم رفتم برگر ل ن د پیششون :ا بعله درست وقتی کلی ورزش کرده بودمو کلی بابت اون دوتا پک نصفه و نیمه و خط و خوط شکمم به خودم آفرین گفتم. گاهی لازمه لابد دیگه. چه خبر ازشون؟ هیچی همون لوپ همیشگی رانگ پیپل و اینا به اضافه ی اینکه ماشین خریده که بابت این یکی کلی خوشالم براش.

بعدم رفتم دنبال شقی و رفتیم خونشونو و شب اونجا موندم. گرچه صب خانوم امتحان داش من واسه خودم تک و تنا راهی سرکار شدم. 

دیروزم که رفتم عکاسی. که تجربه خوبی بود. آخه اینجور بود که سبک عهد قجر دیگه عکاسی ِ ایندور با نور پردازی دهه 70 میلادی مثلن. اما از توووش عکسای خوبی در میاد مطمئنم . بی صبرانه هم منتظر گرفتنشونم که باید تا چارشنبه بعدی صب کنم. اصنم خسته نشدم 3 ساعت وایسادم واسه 5 تا دوربین پوز گرفتم :دی اولین مدل ارتودنسی دار می باشم من :دی پرروام آخه.

بعد دیگه. آهان امشبو چیدم بریم خونه عموم اینا. اینجوری هم از دست یه قرار مچ مکینگ فرار کردم همم اینکه  care about family كرده. باشم.

(تا اينجاشو ظهر تو آفيس نوشتم،از اينجاشو الان كه اماده شدم و منتظربقيه م كه بريم سوى عموجان اند فور د فرست تايم با گوشى)

يه داستانايى راجع به روابط انسانى دارم كه مى شنوم اين روزا كه تو پست بعدى مى نويسم و الان ميرم كه آش دوغ منتظرمونه 😃

ما وسطیای طفلکی

یکم برم بالا منبر براتون.

دارم فکر می کنم که آدما تو دو تا لول حالشون خوبترینه. یعنی اوکین. لول بالای بالا و لول ِ پایین ِ پایین. می دونم چی می گم؟ یعنی اینکه آقا شما از وسط بودن چیزیو در نمیاری. وسط که باشی بالا رو میبینی دلت میخواد. پایین که باشی اصن بالا رو نمی بینی نمیتونی مجسم کنی چجوریه پس اصن دلت نمیخواد واسه خودت تو بدبختیت دست و پا می زنی. بالام که باشی دیگه نور علی نور دیگه. میبینی میخوای اپروچ می کنی داری. وسطیا ولی طفلکین. می دوان نمی رسن. ندوان یهو می افتن پایین. والا به خدا. حالا این بالا و پایین و وسط تو هر موضوعی هستا. نه که مثلن بحث فقط بحث وضعیت مالی باشه نه آقا. هر چیزی هر سابجکتی درس فشن مد استایل اخلافیات بچه وسطیا حتی به نظرم :دی . وسطیا تو برزخن. یه روزا فک می کنم اووف چه همه چی خوبه و فلان بعد یهو یه روز یادش می افته که اِ something is missed مثلن.

امروز یک شنبه س و آفیس به خلوت ترین حالت ممکن رسیده. نصفیا آفن امروز که رفیق جانمونم جزشونه.

منم و یه روز خلوت.

پو باز می پیچه به پر و پام که برگرد و فلان. انگار ولی نمی تونم. 

دیشب با م م ز ( همون پسر جدیده ی آفیس) که حرف می زدم منو مدیتیت کرد :دی حالم خوشه اونه انگار. تلقین بود یا هر چی من اون دو تا ده دیقه رو کیف کردم. 

بعدشم چارشنبه میخوام برم عکاسی . شا ازم خواس برم مدلشون شم واسه کارگاه عکاسیشون . منننم که  خوشم میاد از این جینگولک بازیا :دی کوووله دیگه قراره 5 نفر ازم عکس بگیرن و یه استاد ِ کولم باشه اون ورا :دی

 

هفته به ته رسید.

خبببب فاینالی بعد از یک هفته کللل تهرونو گشتن بالاخره ما امشب موفق شدیم یه پالتو که در اصنل شنله با یک کفش مردونه ی منظر پسند :دی بخریم. بوت پیدا نکردم و از این خوشم اومد همینو گرفتم. واای اصن مدلا همه به درد نخور من از اینا که مد شده توش پاشنه داره خوشم نمیاد اما واقعن دیگه داشتم می خریدم از رو ناچاری که این کفشرو که مدل کفش مردونه س رو گرفتم. جدیدنام اینجور شده که هرچی می خوام بخرم فقط به فکر اینم که مثلن تو جلسه چجوریه. جلو مشتری. مثلن شنل ِ به درد ِ این کار نمیخوره اما خب چون داشتم زاپاس خریدم اما کفشه؟ خوراااک دیل بستنه :دی

دی و بهمن که بگذره وضعم دیگه خوبِ خوب میشه. یعنی که میتونم کلی خرجای خوب بکنم. اینا همه شرایط شقی هم هست. تازه ایشالا اگه خدا بخواد سال دیگه هم میریم یه سفر خوب. برای عید هم هم ابروهامو میخوام هاشور بزنم و هم موهامو های لایتی چیزی کنم. فعلن ارتودنسی دارم با دندونم دیگه نمیتونم ور برم. راستی:دی یه چیز ِ خنده داری بگم؟ من این روزا از قیافه م بیشتر از همیشه راضیم! با وجود سیمای تو دندونم. نمیدونم چراها. همش می دونستم لاغر شم صورتم لاغر میشه و من زشت میشم اما الان که عکسای اون موقع ِ قبل از ارتودنسی و لاغریمو می بینماا اصلننن دوسشون ندارم . حتی مثلن عکس خوبیای که مه ازمون گرفته. باید برم با این ظاهر عکس بگیرم. تازه حالا که سینگل شدم به یکی دونفری اوکی واقعنی عکاسی دادم به خاطر پو نمی رفتم! بعله آدم خری هستم که به اصول رابطه هرچقدم از سمت مقابل رعایت نشه پابندم. البته خر که نه! صد بار دیگه م همینم من. تا یکی به باشعوری ِ خودم پیدا شه. خلاصه داشتم می گفتم که این روزا از خودم راضی ترم. شاید چون مثلن دندونام مرتب تر شده ( من دیگه کم کم راضیم ازشون :دی بسه همین نمیخوام دو سال دیگه تحمل کنم اینارو بابا :دی) یا شاید آرایش بهتری رو برای خودم پیدا کردم. یا شایدم این روزا فرقمو کج می کنم که به نظر شقی خوب نیس اما بقیه کلی تعریف می کنن. از نظر خودم شبیه ِ دختر پَپه ها می شم اما کلاسیک طور تره دوس دارم :دی

امروز تصمیم گرفتم برای روز تولدم عملیات تغییر رنگ مو و اینارو انجام بدم. البته رنگ که نه هایلایت و اینا دیگه. چون ملت حساسن رو رنگ موِی من تاکید می کنم هایلایت چون همینجام یهو سارا اینا منو می زنن که غلط می کنی دس به موهات بزنی. فقط چیزی که بهش شک دارم اینکه که آیا موهامو باز اون موقع کوتاه کنم و این کارو انجام بدم یا بلند باشه و اینا.

آقا پنج شیش کیلو دیگه هم کم کنم دیگه تموومه (تمومه تموم نه ها اما خووب میشم بعد دوبار 4 کیلو دیگه باید بیام پایییییین ) که اینم باید تا تولدم انجام شه.

برای عید یه عالمه خرید لباس و کیف و کفش  + ساعت + تجدید خرید عطر بهارم دارم. من چرا امشب فاز عید گرفتم؟ شاید چون روزا داره خیلی زود می گذره.

خب شقی فمیده که رو این پسر جدیده کراش دارم و یه ذره شیطنت می کنم و از اون جایی که پارسال یه خاطره ی وحشتناک اینجوری به جا گذاشتم هممش دعوام می کنه اما به خدا پسر ِ خی لیی س ک س یه :دی کیدینگ به خدا ، اینجا که دروغ نمی گم که اینجا واقعنی خودمم. میدونم من و اون هو نو چنس و دوس دختر داره و سرکارِ و اینا. فانه همه چی.

پاشم برم صورتمو بشورم. ( از محصولات اوریاژ استفاده کنین خوبه :دی ) بعد دیگه کم کم لش کنم برم به سمت خواب که سمت بوسه و اینا بن بسته :)))) وای این یهویی اومد خیلی خوشم اومد از این حضور ذهنم اصن من خیلی بامزه م :دی بسه دیگه لوس بازی .

خب. این آخر هفته هم گذشت. بعد از مدتها بدون الکلم گذشت که تونستم خوب باشم ( بعله بنده خوشم اومده از درینک کردنای آخر هفته :دی) :) پنج شنبه که با خونواده جمعه م به خرید و با شقی.

فردا ؟ باید 300+60 تُنو ببندم با کفشای جدیدم. وگرنه ؟ مرد نیسم من :دی

داشتم فکر می کردم به این موضوع که چون لازمه بیشتر بنویسم یه تایمایی گذری بزارم براش.

من ماشین فروختم :دی نه که ماشین ِ خودمو ها. واو دوس پسر شقی ماشینشو داد به من که بفروشم و اینا منم دیشب شبونه فروختم. می خواد یه کار جدیدی را بندازه و با همه ی مشکلاتی که بین این دوتا بوده من از ته دلم امیدوارم هممه چی خوب پیش بره.

این هفته نشده باشگاه برم :/ فردا ایشالا. طبم نشد برم. یعنی دیر رسیدم. امروز میرم. البته جالبیش اینکه وزنم داره کوچولو کوچولو میاد پایین. 

خریدمم که اصلن موفقیت آمیز نبود چون هزااار جارو گشتم اما هییچ چیز قشنگی نیس. واقعن هیچیااا.

دیشبی زنگ زد و اینا ولی راحت از پسش براومدم. 

راسی :دی یه پسرِ کوولی اومده شرکتمون که اونم داستانای جالبی داره و خوب داره حال بابو میگیره :دی

چرت ِ پست بود :دی 

 

Not in the mood of Love

شروع کردم به مدل نوشتنی که هی حوصله تونو سر ببرم..هی ک.  .س ناله های احساسی :دی

اولش بگم عنوان از اونجایی انتخاب شد که یه فایلی رو همینجورکی پلی آل کردم و این د مود آو لاو پلی شد و بر حسب حس و حال نگارنده customized شد :)

دیروز با شقی رفتیم فال. یع فال معرکههههه . خیلی خوب بودش. من میرم پیش فالگیر که بم بگه بیخیال این پسره شو. نمیگه لامصب که :))) هی می گن عالی عالی . چرت می گن ولی. دیشبی بیترین خدافظی نهانمو کردم. بُریدم :) خودمو دوس دارم ولی :دی زیاد. دلم می سوزه براش که بزرگترین شانس زندگیشو از دس داد. آره من بودم :) بی تعارف. دلم می سوزه برا اونایی که ادم نمی تونن بشن. ولی من خیلی وخت دلسوزی و اینا ندارم که. چی کار می کنم؟ همون سوییچ کی رو که پست قبلی گفتمو می زنم. یهو کول میشم. می شینم  سریالمو می بینم. لش می کنم. با مسا ( که تنها پوینت برگشتم به پو ، پیدا کردن یه دوس جدید مثه مسا بودد) پفک می خورم یه ذزه و بعدش می پرم رو ترازو و خدارو شکر که لبخندم نمی ماسه. بعدش اینجا می نویسم اینارو و می رم پیش شقی جووونم و میریم خرییییییییییید فاینالی.

بعععله آقا وضعم خوب شده. هممممه بدهیامو دااادم تقریبن. حاجی انقد کارت به کارت کردم واسه بدهیا که زد آقاا سقف مجازت تمووومه. بعضیارو بد از 12 شب خوشال کردم. کیا؟ اول مدیر جانم..حاجیم .. همین پو . داداشه. باب :دی خیلیییییا

حالا دیگه فقط یه کم مونده که باید بدم پو ولی گذاشتم ماهِ دیگع ( بعله رابطه حسی تموم شده ولی حساب کتاب داریم باهم :دی) می تونستم بدما اما می خوااام برم خریییید بعد از چند ماه.

تو این مدت همششش لباسا و وسایل شقی منو پوشوند :دی

سال نو و اینام مبارک. پارسال این موقع خوشال تر بودم از نظر کاری چون رکورد زده بودم. اول ژانویه رو مرخصی گرفته بودم یادمه. امسال که تعطیل بودش. سال دیگه؟ از بیترین اول ژانویه هامو خواهم داش فر شُِر .

مامان شقی اون روزی می گف بشین بخون بنویس. میتونی بنویسی. ک. .س شرای اینستامو شقی براش می خونه گاهن. مامان شقی نویسنده س. خوب یه نویسنده بت بگه می تونی حالت جا میاد دیگه. میدونه حتی وبلاگ می نوشتم ( چون الانارو نمی دونن خیلی :دی) 

نوشتن حالمو خوب می کنه. بدون هر وخ می نویسم صرف نظر از اینکه از غممه یا شادیم. وقتایی که می نویسم اوضام خووب تر می شه بعدش. یعنی که مثلن دل و دست و مغز و اینای پریسا هم راستان که می تونه بنویسه :)

پاشم برم آماده شم.

 

آدم به دلش  چطوری حالی کنه اشتباه شده.

خب از سرکار آپ می کنم!

وای دو سه روز بدجوری رو گذروندم. کاش می نوشتمش. اما مهم نیس. مهم اینه الان حالم خووبه. مسئله عشقی احساسی اینا بود. بعد خب یادم رفته بود خودمو تو این زمینه که capable انجام چه کاراییه؟ اونا جیغای من بود؟ سر ِ کی؟ سر ِ چی آخه؟ آخی حیوونی خودم :دی 

هه تا من نباشم به فلانی تو شمال بگم اگه من جات بودم اصن دیگه مرده بود این آدم برام. کلن همیشه از این مدل جمله ها هرجایی هر جوری گفتم خدا گذاشته تو کاسه ام . که بفرما تو بدترش و تاب اوردی. این باری؟ تاب اوردم. چرا؟ واسه دل خودم. ببینم مثلن چقد می تونه دوس داشته باشه یکیو؟ چقد بگذره چقد ببخشه مثلن.

بعد کلی چیز میز یاد گرفتما تو این تو خودم شکستنه. آقا واقعنی عصبانی بودن خطرناکه. تصمیم گیری خطرناک ترینه.  الان؟ همینجوری لست چنس مثلن. از من چیزی کم نمیشه. شاید حسم بره. اما واسم خوبه.

پارسال این موقع ها شاید داشتم همچین بلایی رو خیلی جدیتر سر یه خونواده می اوردم! دست ِ خودمم نبود. حالا امسال کارما! خب پس تسویه ایم دیگه قربونت برم؟ اذیت نکنی دیگه اینجوری منو ها. 1-1 مساوی.

بعد اون روزی به خودم می گفتم اههه چن وخته اصن گریه نکردم. شنبه چشمام باز نمیشد که :)))

خوبیش چی بود؟ یک شنبه رو مرخصی گرفتم. موندم خونه. همممش شه ر ز ا د دیرم کلیم دوسش داشتم. تا 9 و دیدم. شبشم که مثلن کلی نازمونو کشیدن و اینا .

بدیش چیه؟ یاد گرفتم با هیشششکی راجع به یه سری چیزا نباید حرف زد. حتی صمیمیات. خودت آقا فقط خودت می تونی خودتو بفمی و کمک کنی. اما چون باید حس و حالات ریلیز شه راحت شی. سارای راه دورم دوای دردای اینجوریمه. البته اون دوس مشترکامون که تو شمال زدم تو سرشون هم بودن برام.

وای سارام...حالش بده و من دورم ازش.

راستی اون روز قبلترا اینو تو نت گوشیم نوشته بودم باید اینجا باشه واسه خودم : 

من الان همين الان فهميدم مشكلم چيه، چرا بهتره برام كه تنها باشم، من با بقيه مشكل ندارم من با منى كه ميره تو رابطه مشكل دارم. با خودمى كه عوض مى شم. كه ضعيف ميشم كه مى شينم به شمردن، به ملاحظه ، به فكراى صد من يه غاز. كه اون آدم كول ِ بى خيال قوى ميشه يه آدم حساس ِ ضعيف. لت ايت گو، چن بار به خودم بگم لت ايت گو . بى انصافى نكنم رو من كار كردم خيلى زياد، شايد اصن اين فاز ِ آخرشه،شايد اينو كه بگذرونم قوى ترين بشم. شايد مثلن ديگه هيچى نتونه تكونم بده. هوم؟ شايد اصن بايد فكر كنم اين يه مورد ديرتر از بقيه ى چيزايى كه تو زندگى خواستم و بدست اوردم بدست مياد. بايد درك كنم دارم سرِ چى ديل مى كنم. چى ميدم چى بدست ميارم. Nothing in compare ! زمستونا فصل من نيس مثكه 😃 با اينكه فصلمه! مهم نيس، مى تونم، have alot to do to think and to care.


نکات مثبت : حس قوی زنانه :)) آف بودن یه روز ، حال خوبم بعدش.. اصن من حاضرم تو این مسخره بازیا ببازم تا جاهای مهم تر :دی والا.

دارم فک می کنم چوون به گمونم اینام دیگه خیلی خصوصیه کاش فقط اونایی که میدونم منو بشناسن  نه بیشتر :دی والا.. وبلاگا خاصیت رمزآمیزیشونو از دست دادن این روزا.

رفتم لاک ساده زدم برا اولین بار. توفیق اجباری. یه نارنجی که دوس داره!

امشبو لازم سحر کنیم باهم. 

بعدش پاشیم بریم شب عیدی خونه پسرخاله هه برای اولین بار. حتمنی فیلم عروسیشو میبینیم و کلی از دست مادر ِ من خجل زده می خندیم. مهمونی خونوادگیه دلچسبیه انگار. حسم اینو می گه.

5 ام ماهی که بهت حقوق ندن؟ لعنت خدا بر آن. وضع واندرلندم خرابه آفا این روزا.