تمام چیزهایی که آخر شبی در فکر پانیذیت می گذرد نقطه(6)+waiting for the right time

ساعت 12رو رد کرد...همین الانا..امشب کوزی هم نداشت بعد حمومم نرفتم..بعد کلن کار خاصی نکردم و تونستم کمی لش کنم:دی

بعد زود واسه خواب همه آماده شدن از ده و خورده ای چراغا خاموشه..البته که مامان و بابا یکم جر و بحث داشتن و شعله ور شدن چندباری..انی وی..منم دو قسمت فرندز دیدم یه ذره آهنگ تو رم بی آهنگم ریختم..با چند تا عکس..میخوام عکسی که میرا تو اف بی بهم از ایفل داده رو بزارم بکگراندم چون خیلی دوسش دارم مرسی میرا..بعد دلم هوای آهنگ هیروی انریکه رو کرده بود که نداشتم و دانلودش کردم و الان همش دارم گوش میدم و مینویسم..کلی نارنگی و سیبم خورده پلاس هات چاکلت!

خواستم بگم همه چی یه رایت تایمی داره...این کی اومد رو زبونم..جمعه تو بام با شقی..به اون گفتم اما خودم بیلیوش کردم..داشتم بهش عمل می کردماا اما الان شد یه شعار دیگه تو زندگیم...waiting for the right time..always

حالا این که از کجا بفهمی رایت تایمه و اینارو من نمیتونم بت بگم..چون هرکی یجوری میفمهه..بیشتر حسش میکنه یا شرایط یجوری براش رقم میخوره که میگه ئههه!!ببین چه همه چی عوض شد...

ببین چه همه چی واسه من عوض شد...الان طبیعتا باید تو تقویم دنبال سالگردای این ماهمون میگشتم اما الان حرف زدن باهاشم عصبیم میکنه...انصافن خودمم فک نمیکردم یه روز انقد نخوامش..که اصن واسم مهم نباشه ریمایند کنم فلان روز مهر چه روزی بود..یادم نمیاد و هیچ دلم نمیخواد اصن حوصله م نمیاد برم رو سررسید چک کنم...الان که میبینمش اصن حالم خوب نمیشه دلم یه ذرههههه نرم نمیشه هیچچچچچچ جوره!!به طرز عجیبی..چون اصن این رفتنامم مثه رفتنای قبلیم بود به نظر خودم اما این بار پریسائه عوض شد.الان فقط دلم میخواد پولمو بگیرم و هییچی دیگه...نه اینکه پول زیادی باشه هاا اما خب دیگه زور داره...پریشبا خودش تکس داد که مثکه تو دیگه اصن یه درصدم منو نمیخوای و فلان وبیسار..آره انصافن رفتار من واقعن نشون دهنده ی همینه..شماره حسابمو گرفت و تموم...به هر حال رایت تایم ما هم همین بود دیگه...

یا اینکه من منتظر کار و اینا بودم...خیلی هم نرفتم دنبالش..بالاخره تو رایت تایمش اومد سراغم و من؟از جون تلاش می کنم..چرا نکنم؟دو تا از کلاسام رو رسمن از هفته بعد نمیرم.یکیشون تنها کلاس بچه هامه..بچه هایی که من از 10 مهر 89 اولین کلاسم دیدمشون..حالا بعد از دو سال باید ازشون جدا شم..نمیخوام خدافظی کنم باهاشون..اههه گنده احساساتی ای که من هستم یعنی میشم تو این شرایط..بهر حال که اینا دارن ممانعت میکنن و من مجبورم 6ونیم تا هشتم و فعلن برم..البته که 8آبان یه ماه کار من تو شرکت جدید تموم میشه و باید قرارداد روزانه فول تایممو ببندم..

از هفته دیگه باید برم یک دوره ای که یه جای توپ مدیریت بازرگانی هست...سه نفریم تو شرکت که باید بریم..بعد من کلن به زبان انگلیسیشو میرم اون دوتایی دیگه اول میخواستن ادا من:دی که مدیر گفته نه شما بهتره فارسیشو برید چون مهمه که مفهمومو بفهمین:))) تازه کلاسش گرون بود واسه من که شرکت جان تقبل کردن واسمون البته اگه من قبل از سه ماه شرکتو ترک کنم باید پرداختش کنم..حالا خوبیش بجز یادگیری و این چیزا داشتن یه مدرک قوی دیگه تو رزوممه..فقط الان مسئله اینه که این کلاس 2تا 7شب یکشنبه هاس و من موندم با کلاس آخر 6ونیم تا 8چه کنم..علی ای حال جلسه اولو آف کرد...

راستش به موسسه نگفتم کارمو میخوام عوض کنم.کارآموزی و دانشگاه و دوره و اینارو بهونه کردم انصافن مدیرم خیلی ناراحت شد..منم هواشونو دارم چون خیلیی دوسشون دارم و ازشون یاد گرفتم واقعن..گفتم میمونم تا وقتی معلم اکی کنن واسه کلاسا..بعد خب حالا که من دیگه میخوام برم و دلگرمی ای نداشتم تا دید اینجوریه raiseبهم داد و گف که لولتون قراره بره بالا...امااا دیگه دیر بود ...من دو سال صبر کردم و تغییر آنچنانی نداشتم و نمیتونستم بیشتر از این صب کنم.زندگی اجازه صبر بیشتر و نمیداد...

هفته های خوب توراهه..این هفته میریم با داداشه کنسرت سیروان جانماان و کلی جیغ جیغ می کنم آخر هفته ش هم میریم همون مهمونی ای که همکارم گرفته که پارسالشو با رایان رفته بودم..امسال؟خودم میرم..داداشه رو هم میبرم..چون میخوام داداشه حالا که داره 18ساله میشه کنار خودم خیلی چیزا رو ببینه..چون میخوام رفیقه داداشه باشم..اینجوری خیالم راحته..میشد خیلی بی فکرانه با دوست جدیدم برم!فک کن 1درصد..نمیدونم بعضیا چجوریه اشلشون که مثلن از نظرشون اوکی با هر ننه قمری که از راه رسید خیلی جاها بری یا خیلی کارا کنی..

بعععد هم که اول آبانه و همونطور که پارسال گفتم میخوام واسه حاجی تولد بگیرم...در تدارک هستیم البته...

اخ جون یه نمورم که هالیدی در راهه...

بنده هم که بازگشت به تحصیلم...و کماکان درس میخونیم در این دانشگاه با جدیت تمام:))

ورزشم بتونیم از سر بگیریم دیگه چه بیتر...با این پسره حرف شد انقد یجوری از دوییدن و اینا گف میخوام بدوام!!منی که دوییدنم افتضاحه...میتینگ نیو گایز کلن اینش خوبه که با فکرای جدید و سبکای باحالی آشنا میشی که میتونی ترایشون کنی..خوبه دیگه...البته تو یه چارچوب خاصی...از نظر بنده حقیر البته..البته که جدن مردم چطور میتونن مالتی تسکین طور آدمای مختلف تو زندگیشون داشته باشن؟!نمیشه اصن..اما خب همین که شیطونی کردن این چیزا دوباره بعد چند سال یادم اومده و اینکه به قابلیتهای قبل از تعهدم برگشتم قابل تقدیره واقعن:))بازم تاکید میکنم تو چارچوب خودم..

خلاصه که خدارو شکر..همه چی خوبه..حتی دغدغه ها جنبه های خوب دارن..

برم بخوابم دیگه 12 و نیم گذشت...


پ.ن:شاید باید یادآوری کنم که به اون شعاره باید همیشششه خدا یه be positive هم اضافه کنید..شرایطو محیا کنیم واسه چیزی که میخوایم..اینجوری من همش از این مصیبتای دانشگاه جون سالم به در بردم:))

زندگی سخت نیس آدما بی عرضه ان!

لعنتی من باید بیشتر بنویسم خیلی خیلی خیلییی بیشتر..خیلی چیزا واسه ثبت شدن نیس...حیف که دیگه همه ی روزام داره بدون ثبت شدن میگذره واقعن حیف...

این روزاا پانیذیتتون داره دو شیفت کار میکنههههه :دی بعله بعله من یه کار خوبی پیدا کردم :) یعنی اینجوری شد دوست جدیدم وقتی فهمید من چقدر حقوقم پایینه و اینا و خب خودشم آدم فوق اکتیویه بیشتر تشویقم کرد که کارمو عوض کنم بعدش خودش یه سایتی بهم معرفی کرد که واسه شرکتای غالبا درس درمون بود..که اونجا رزومه م ساخته شد و اینا یکی دوتا جارو هم دوستم اپلای کرد برام..بعد هفته پیش خواستم بخوابم همینطوری تو سایته چرخ زدم یکی دو جا دیگه هم اپلای کردم و خوابیدم که صب دیدم یکیشون زنگ زد بیا برای مصاحبه!!!خلاصه رفتم فرداشم با حاجی رفتم و مشغول شدم..البته فعلن ماه اول آموزشی...همه چی خوبه البته که همه چی کامممملن برام جدیده..یه دنیای جدید..اما دوس دارم..درس خوندن و یادگرفتن براشو دوس دارم...

بعدش نهم بود...نهم مهر..سالگرد دوستیمون...

اومده بود و کلیی حرفای تکراری زد و من قبول نکردم..دیگه اصن نمیتونم قبول کنم حتی...نمیدونم چرا اصن وقتی باهاش حرف میزنم فقط عصبی میشم...آدم باید خیلی پررو باشه که بازم بعد این همه وقت بگه به من فرصت بده!!چقدر دیگه؟بهرحال تونستم نهم مهر..روزی که برام خیلیی مهم بود رو بدون اینکه خر شدن بگذرونم و این یعنی تمومه...

تااازه نهماا هنوزم خوبن..چون من شغل جدیدمو تو این روز پیدا کردم:)

تااازه 10م مهر هم دومین سالی شد که من تو موسسه کار می کنم..جالب نیس؟تو دو تا روز پشت سر هم...

اینجا اکثر کارمنداش خانومن..مدیرم یعنی مدیر بخشی که من توش کار می کنم یه خانومه مهربونه...

یعالمه حرف داشتماا اما نمیدونم چراا

آخه ببینید تایم نوشت پستم کیه؟بعد الان 14امه ساعت 10شب...انقد وقت برد تا وقت کنم اینو بنویسم..

زود میام !


busy as a beeeeee:D

حتی همین امروزم که فکر میکردم تا 3میتونم خونه باشم یادم افتاد که 2 خصوصی دارم..این مدت خیلیییییی سرم شلوغ بود و امروز اولین روز بعد از هفته هاس که تا الان خونم..

کلاس زبانم البته تموم شد:)خیلی دلم میخواس فرانسه رو شروع کنم اما فعلن که موقعیتش پیش نیومده..آخرای تابستونمونم خوب بود...یه شمال دو سه روزه ی یهویی خیلیییی توپ رفتیم..یه جای خوشگل کنار دریا و جنگل و همه چیزای خوب خوب دیگه...سارا رو دیدم..کلییی باهم حرف زدیم و خیلییی به من خوش گذشت..(حتی بازم تولد مبارک خره:**) باشگاه میرم و یه دوره خصوصی برداشتم و تااازه فهمیدم ورزش یعنی چی..با همه ی سختیش کلی خوش میگذره..حقوقمو گرفتم و قرضی که داشتم و دادم...خریدی هم ندارم خدارو شکر...حتی برای پاییز و زمستون هم خریدی ندارم!!فقط یه بوت میخوام..

پاییز..به بهترییین نوع ممکن شروع شد..اول مهر فهمیدم که قضیه دانشگام اوکی شده و اجازه ثبت نام دارم..شقی هم آزاد زبان قبول شد..با دوستمم اون روزی خیلی خوش گذشت...دوست جدیدم...خلاصه همه چی خوب پیش میره خداروشکر...

اولای ننوشتنم این چند وقت دوس داشتم همه چی رو بنویسم!بعدترش اما ترجیح دادم یکم بی خاطره تر زندگی کنم...کاااش میشد تو دفترمم بنویسم یخورده..

رایان هنوز هر از گاهی اس ام اس میزنه...کارای عجیب غریب زیادی می کنه تا من برگردم بهش..با همکارم حرف میزنه از یه شماره دیگه مسج میده و این مسخره بازیااا..من اما روز به روز بیشتر ازش بدم میاد...البته بیشتر بی تفاوت میشم...تو همه ی این یکی دوماه یه بار زنگ زدم بهش بخاطر همین بچه بازیاش و یه مسئله دیگه که بیشتر خودشو نشون داد و منم بیشتر مطمئن شدم از تصمیمم...

الان حالم خوبه...دغدغه ی این روزام عوض کردن کارمه..یعنی برم یه جای دیگه...فرم اینا پر کردم و منتظرم ببینم چی پیش میاد..

برم که دارم دیر میشششه:)