سلام :)

دلم برای اینجا چه همه تنگ شده بود. برای شماها نه..چون همتونو هرشبببب می خونم و خیلیم حال می کنم با نوشته هاتونم...اما دلم برای اینکه باهاتون حرف بزنم زیاد زیاد تنگ بود کلییی...

خوبین؟ 

مرسی که هنوز به یادم بودین...هنوز برام کامنت گذاشتین و تکست دادین و هر چی..

منم خوبم...من؟ بزارین یکم بگم براتون از این من...

عجیب غریبترین سال زندگیم همین امسال بود..اتفاقای زیاد و عجیبی که شاید فقط یکبار تو زندگیم بیفته خیلیاش امسال افتاد...بحث خوب یا بد بودنش نیست بحث عجیب بودنشه..

چیکارا کردم؟ هیچی فقط و فقط کار کردم.. و بله من موفق شدم...اونجوری که دلم میخواست موفق شدم..بهترین تارگت فروش رو بعد از دوسال واسه شرکت زدم و حسابی پول سازی کردم واسه شرکت...خودمم یه جهش کامل مالی داشتم و روزی که تو تقویم با حقوق 700تومنیم می نوشتم که آخر سال 93 باید هشت میلیون پس انداز کرده باشم هیچ فکر نمی کردم تو 6 ماه بتونم بیشتر از این مبلغ پس انداز داشته باشم من ِ ولخرج!هنوزم ولخرجم اما پورسانتام تنها چیزی بود که تونستم اصلن بهشون دست نزنمو همشونو سیو کنم..و بلد شدم چجوری کنار سختیای کار یوقتا راحت پول دربیارم ;) :دی شدم یه آدم دیگه تو کارم...حرفه ای تر..اما خب متاسفانه جدی تر بداخلاق تر شاید حتی :دی یاد گرفتم گرگ شم تا حدی چون افتادم بین یه عالمه درنده :دی من خودمو از یه جا به بعد عوض کردم لازم بود وای careerام ...عادت کردم به تحسین شدن و دیگه مثه قبلنا براش ذوق نمی کنم و همه جارو پر نمی کنم و عمس نمیزارم تو اینستا...اخلاق کاری حرفه ای به خودم گرفتم و نمی تونم شازده کوچولوانه به مسائل جلو چشم بقیه حداقل نگاه کنم...حالا دیگه نزدیکه که مدیر شم :) یه مدیر کوچولو... البته که واقعن خودم دیگه نمیخوام دوباره یه استپ گنده بردارم و رو این قضیه دارم فکرمی کنم. چون پلن من / شرکت واسه این حرکت سپتامبر بود که حالا جلو افتاده...

گاف دادم..اشتباه کردم..استرس کشیدم...روز تعطیل و تا دیروقت کار کردم اما خوب I got what i wanted...

بعد دیگه از نظر احساسی که بلبشو آقا بلبشو...بعد از تموم شدن اون آقا رومخه وارد weird ترین رابطه ی زندگانیم شدم..جوری که هیششششکی ازش خبر نداشت جز شقایق و دوس پسرش و ناخنکارم که بعد از این پست باید برم پیشش :دی (امروزو مرخصی گرفتم لش کردم در منزل :دی ) خب بعله منطق و عقل و جامعه ی بشری حتی اخلاقیات میگفت که این رابطه اشتباه محضه ! منم می دونستم اونم می دونست اما رفتیم جلو..الان؟ به نظرم آخراشه و وقتشه این day dream  رو به پایان برسونیم...اما؟ بهتریییین دوس پسر من همین mr.wrong بود...تو روزای که بد بودم به بهترین شکل کنارم بود..بهم خیلی چیزا یاد داد و سه چهار ماه خوبی باهم داشتیم و میدونین که این بلند ترین رابطه ی من بعد از رایانه...گفتم رایان ..باورتون میشه هنووو بهم اس ام اس میده :)))) با اینکه هییییچ جوابی نمیگیره...:دی یه مشت خل و چل همواره در زندگی من بودن..

حالا می گم خودم که باید کم کم تموم شه بنا به مشکلات موچود ... دیشب داشتم فکر می کردم خب خره تو که از اول میدونستی پس چرا انجامش دادی؟ بعد گفتم 4 ماه رومنس در سال داشتن بهتر از 12 ماه یکنواختی بود :دی بعله خل وضعم... امیدوارم از ته دلم که راحت از پسش بربیام و خوب تموم شه...

دییییگه جونم براتون بگه که...هیچی دیگه همینا دیگه...

بد شد که ننوشتم..نمیدونم ننوشتم که سردرگم شدم یا سردرگم شدم که نتونستم بنویسم..اما واسه سال جدید مینویسم حتمن..من با نوشتن درد خودمو خوب می فمیدم..حالا چه اینجا چه کاغذی..

پاشم کم کم برم آماده شم برم آرایشگاه بعدم باشگاه...بچه هااااا من به چاق ترین نوع خودم رسیدم در تاریخ بشریت :دی

ماچ به همتون :*