all about lovely Hormoz
برمیگردم زودی
یکشنبه شیشم ِ تابستون
خب موندم شرکت.. انگاری که دیگه حتمنی باید الان بنویسم خاطرات سفر ِ قبلیو..چون سفر بعدی خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم هفته ی آینده ی انتظارمو می کشه :)
خب..
یوقتا می گم رمزیش کن این بی صاحابو..همه جات که نباید باز باشه... ای ن س ت ا و اینجا ..بمب ساعتی کار گذاشتی واسه خودت؟ بعد که آمارِ اینجارو چک می کنم خیالم راحته که کسی نیس..محرمن کسایی که جفتشو دارن..
سفر ِ جنوب از سفر ِ دو ب ی استارت خورد..
چه جوری؟ آشنایی :))
اونجا با دو نفری آشنا شده بودیم که اهل بندر بودن. و خب شقی جور کرد سفرو :))) چون با یکی از اونا در تماس بودن..
خلاصه سه شنبه هیژدم بعد از ظهر پروازمون بود و خوشی ِ ما از همون تو ماشین آژانسی که مارو میرسوند فرودگاه و نویسنده بود شروع شد. چقدر فکر می کردم که کارِ ضایعی داریم می کنیم که میریم بند ر ع با س..چقدر وقتی وارد محوطه فرودگاه حتی شدیم خندیدیم..چه می دونسیم خب قراره بهترین سفرمون بشه...از استقبال با شاخه های گل رز اکلیلی که بگذریم :))) رسیدیم خونه ی دوستِ دوستمون که قرار بود اونجا بمونیم. شبش رفتیم یه مر کز خرید و بعد رفتیم لب ِ دریا .. یه نونایی ام بودش اسمش محیاوه و سوراغ بود که یه سریا تو همون بلوار ساحلی اماده می کردن که فوق العاده بود.. شبشم دور هم جمع بودیم که البته من زود خوابم برده بود و فرداش خبر میومد که یکی اون یکی رو داشته آتیش می زده شوخی شوخی..
فردا ناهارو تو رستوران بغل خونه که مص که خونشون بودیم اونجا سرمهماندار اینا بود زدیم و رفتیم بندر گردی...و بالاخره محسمه های ساحل سو رو رو پیدا کردیم . شبای بندر به کافه گردی می گذشت..کافه هایی که توش حتمن باید قلیون باشه..مردمش عشق قلیونن چون. فرداش؟ هرمز :)
تا اینجا سرور و مص و سیا و سو رو دیده بودیم اما قشنگترینمون مونده بود که اسمشو اینجا می زارم ری بن :)))) دلقک ترین ever :)
بدو بدو قرار بود 1 ظهر برسیم به اسکله دیر رسیدیم..تند رو رفته بود...فمیدیم میخوان میت ببرن ..موندیم با میته رفتیم وگرنه باید تا 5 صبر می کردیم...
یکی اومد دمبالمون. رفتیم سوپر و بعد پشت هایل و کس ِ آقا ملایی تا برسیم به دره سفید. هرمز که می رن اصولن میر ن مف نق اما خب بچه ها اونجا رو می شناختن مارو بردن جای قشنگتری و البته دنج تری ..چون یکم پ ل ی س بازی شده اونجا. خب .. از اینجا به بعد تعریف کردنش سخت میشه جدن برام :) بهترین شب زندگیم بدون شک...پر از خنده و ترس و هیجان... سو ؟ پسر ِ من بود تو سفر :پی بگذریم حالا. قرار شد برگردیم بریم د ری ن ک بگیریم. من گفتم منم با سو می رم.کار کار ِ احمقانه ای بود. نیم ساعتی باید دوباره از کوه ها می رفتیم بالا تا میرسیدیم لب جاده تو تاریکی محض و اینکه بعله هر مز جن داره. رفتم. جدن خ ا یه کرده بودم :)) با نور ِ گوشی تو جاده می رفتیم و منتظر بودیم ملایی مارو بر داره ببره شهر. با سو کلی حرف زدیم و برام از تجربه های باحال دراگ زدنش گف..:))) جایی که چراغ هم خاموش کردیم و تو تاریکی راه می رفتیم!
یه چیزی بگم..قبل از سفر از خیلیا شنیده بودم یه سریا میرن می مونن دیگه بر نمی گردن.. تو این رفت و آمد به شهر دیدم آدمایی که از تهران اومده بودن و اونجا موندگار شده بودن..خلاصه موادِ بنده تهیه شد و برگشتیم..
برم سراغ روزِ بعد :) چون از اون شب یک عالمه خنده و حال خوب مونده و البته شقی که کلییی ترسیده بوده مثکه شب . من؟ مس ت بودم و حالم اوکی بود . ترس تنها چیزی بود که بهش فکرم نمی کردم. یه گربه ای البته اونجا تو کوه ها با صداش شیطنت کرد من اما چیزی که یادم می مونه شنای نقره ای صدای تنبورِ سو و اتفاقامون بعد از جی ش کرد نِ منه :)
همه خوابیدن .. من و سو ام بعد از طلوع آفتاب خوابیدیم و با صدای مسخره ی ری بن و آفتابی که میزد بهمون بیدار شدیم. آب تنی کردیم ، من و شقی سعی کردیم یه ذره آفتاب بگیریم. و ظهر برگشتیم.
بدون شک هرمز قشنگترین جای دنیاس برام تا الان. واقعن دلم میخواد برگردم اونجا. از وقتی از اونجا اومدم خب .. نمیدونم. بگذریم. خلاصه بگم که چیزای که نوشتم یک درصده چیزایی که برمن گذشت هم نیس. نمیشه حسو نوشت . و فقط و فقط توصیه می کنم برینش!
اینم بگم سوای این قضایا کمپ کردن اونم واقعن به شکل انسانهای نخسین کار آسونی نیس..ما بعد از ظهر که برگشتیم بندر تا نصفه شب خواب بودیم.
شبش یعنی نصفه شبش به ترین کبا ب لاری و آب جو رو خوردم.. خوووب بودم اون شب خیلی یادمه
فرداش دوتایی با شقایق رفتیم ق شم. هیچچچچی برا خرید نبود. جدن هیچی؟ من نمی فمم چی می گن مردم اونجا خوبه. نمی دونم هیچی طبق سلیقهه ی ما نبود و اونجام بهترین کوبیده رو خوریم و واسه خودمون تایم گذروندیم.
یه دور ِ همی ِ بندری رفتیم :))) هر شب بالا بودیم. خیلی خیلی خیلییی خندیدیم... فلافل و سمبوسه خوردیم...زیر خونه سرور اینا زیاد نشستیم.. روزنامه زیاد خوندیم:))) پلی است یش ن بازی کردیم..خالی بندیاو بلوفا رو گوش کردیم... چندنایت استند داشتیم...و خلاصه وقتی برگشتیم دلامون اصلننن برنگشته بود. یادمه تو راه خونه جفتمون قیافه گرفته بودیم برا بابای من :))))))))))) حوصله ی تهرانو نداشتیم..هنوزم نداریم..
یادگار ِ سفرمونم شد دو تا دسبند که دسمونه ...
ببخشید اگه جاهاییشو خودم فقط می فهمم :) اما سعی کردم آدمیزادی توضی بدم.
و اینکه ما بازم دارم میریم جنوب :)))) این بار کیش.. و به والله اگه جلو خونواده ها تابلو نبود بی شک بندر ع ب اس مقصد من بود :))) شقی تولدشه..بلیطارو خریدم و همون سرکار سورپرایزش کردم. تعطیلات عید فطر اونجاییم و البته اینم بگم که هنوز به خانواده ها نگفتیممم :))))))))) چون واقعن نمیدونیم چی باید بگیم.
فک کنم اینجا بعد از کیش باز آپدیت شه. تا اون موقع پس :*
I believe in PINK