سلااااااااااااام...

میس یو..میس اینجا...میس نوشتن اصن...

آره دیگه بیاین قبول کنیم آدما عوض میشن..فازشون..احتیاجاتشون..نه که نوشتنم دیگه نباشه اما خب وقتش نیس و بعله من معتقدم آدم واسه مهمتریناش هرجوری هس وقت میزاره..پس نتیجه اینکه مهمترین های بیشتری دارم..و اینکه ثبت خاطرات بلبشوی این روزهای بلبشو واقعن نمی دونم چقدر مفید باشه :)

از 10 خرداد منتقل شدم بخش فروش و از اول مرداد تک و تنها با رفتن سارا دوست و همکارم کارو دست
گرفتم..خب سخته...زیاده..وقت گیره اما می ارزه..من باید همه ی تلاشمو واسش بکنم تا برای آینده م بتونم نقشه های خوب خوب بکشم همش.

در کنار اون یکی دوتایی شاگرد خصوصی دارم که واقعن تو رودروایسی میرم چون اصن تایم گیرم نمیاد..اما خب دیگه شماها هم لابد فهمیدید که مدلم افغانی طوره و کارو دوس دارم...

بعد از کارم به بیشتر روزا میرم باشگاه و باشگاه! از مهمترین چیزاییه که حالمو خوب میکنه ...که اون یه ساعت اون تو فقط بپر بپر میکنم و جیغ جیغ و به هیچی دیگه جز خود پریسا فکر نمی کنم و اینه که حالمو خوب میکنه...

بعدش؟ هیچی دیگه بعدش ساعت 9 و خورده ای شبه و باید بیام خونه...یه وقتی مثه این دوهفته یکی هست که میاد دنبالم و یه گریز کوچولو باش می زنم و بیشتر وقتا هم که خودم با کلی انرژی مضاعف برمی گردم خونه..

بعد دیگه میرم سولار، میرم خرید و میریم پیش آدما! پایه ی همه ی برنامه هام مجه..مج...تبدیل شده به نزدیکترین آدم زندگیم..که صب تا شب هر روز و هر ساعت یا کنار همیم یا با هم حرف میزنیم..آره خب..مج بهترییییین همکار دنیاست بدون اغراق..و من هنوزم وقتایی که از تنهاییم می نالم از خدا بابت دادن یه همکار مثه مج بهم تشکر می کنم...

بعد دیگه شقی رو هم میبینم..تولدش هم گذشت...روز تولدش به بهترین نحو گذشت...پاشدیم جمع کردم دسته جمعی رفتیم نمک آ ب رو د و خوش گذروندیم..

تفریحاتم بیشتر شده از لحاظی...نه نه بیشتر نشده مدلش عوض شده فقط..بیشتر خوش گذرونه ای شده..کوتاه..موقت..پر خوشی .. خوب یا بدشو نمیدونم اما this is it.

تا اینجاشو دیشب نوشته بودم بعد دیگه خوابم بردش :دی الان بقیه شو مینویسم :دی

این تعطیلات برنامه سفر داشتیم با دوستام که جور نشد اما حالا که اخبار برگشتنی ها و ترافیک رو میشنوم خیلی ام ناراضی نیستم.

راستی یه روزی رفتیم پیش یه فالگیر :دی به قصد فان رفتیم اما واقعن خیلی عجیب و فوق العاده بودش..چیزای بامزه ای به من و مج گفت...همین دو هفته پیش..همون موقع که بعدش تو اون کورس مسخره ی لعنتی با این پسر رو مخه که باعث شده بعد از کلیی وقت من حسای خوب خوب پیدا کنم آشنا شم...الان که می گم آشنا فک کنم همین روز عیدی تموم شه همه چی J آره جانم اصن بیاین از زندگی احساسی من هیچی نپرسین بس که خالیه بس که بل بشو طوره J

برنامه م واسه بقیه ی تابستون: بهتره اینجا بنویسم..اصن با نوشتن میشه همه چیو شکل داد. حتمنی یکی دوتا سفر میرم...حتمنی هیکلم خوب میشه..حتمنی یه ذره پول سیو می کنم..حتمنی سعی می کنم که کمتر خرید کنم که بدجوری رد دادم تو این زمینه..حتمنی خوب می فروشم ...حتمن به تارگتای فروش نزدیک میشم...حتمنی شخصیت کاری جدیدمو کامل جا می ندازم برای ملت..حتمنی قوی تر میشم...حتمنی تا آخر تابستون تنهام کماکان! که نمیدونم این خوبه یا نه..آره دیگه کم کم یه سال که رابطه ی درس درمونی نداشتم و هممش کلیی آدم دیدم...همش کلی تجربه..همش کلی بی حسی مطلق بجز این رو مخ آخریه

دلم میخواد که همش همنیجوری تند تندی بنویسم امیدوارم که بشه که بشه...

عنوان...از اون اتفاق خوب خوبکیای این روزاا...

وصف حال خیلی از ما ها... مثلن میزاشتن پیر شدیم ولی آدم نه :دی

من شماهارو کلی دوس دارم...شماها همیشه برجسته های زندگیم بودین...

بدون عکس...پر از حرف..بزاریم که ثبت شه..