هفته ای که  توش هم تابستون داره هم پاییز

خعله خب..

آخرین آخر هفته ی تابستوت به آرومترین شکل ممکن پیش رفت. 

هیچ برنامه ی خاصی نبود. پنج شنبه که به جبران چارشنبه رفتم باشگاه بعد از تایم طولانی کار کردنم تا 6 بعد از ظهر. بعدشم یه ذره خوابیدم و شامم بعد از مدتها چون هوس پیتزا داشتیم با شقی رفتیم چ ا ر چ ی ز.

جمعه ش؟ خب یذره عجیب شده ش. اول قرار بود زه زه رو ببینم اما می دونستم اون دوس داره فوتبالو ببینه انداختیمش برای یه روز دیگه.

پنج شنبه با همون فکر شلوغ پلوغ درگیر ِ این روزام خوابیدم. صب اسم اکس ِ ام تی که یه باری باش صبت کرده بودم قبلنا. دیدم ساعت 4 صب به من تکست داده بود در راستای حال و احوال الانام.

می گف نشسته به چله و شب سومش بوده و بعد از قرآن خوندن تو کاتکتش رو اسم من مونده و اون حرفا به من زده و خوابش برده. باید همو میدیدیم. دیدیم. بعد از ظهر تو وی نشسته بودیم جلوی هم. 5 ساعت نان استاپ صحبت کردیم. چیز میز خوردیم و دور زدیم. وقتایی که دیگه خیلی ناآرومم رانندگی جوابه برام. خیلی حرف زدیم. اون گف من گفتم. دوستی ِ جالبی شد یهویی اصن.  ما دو تا اولین دوستایی بودیم لابد که با یه نفر مشترک بودن :))

هیچی دیگه؟ یه دونه اولین ِ برای خودمم داشتم. دیگه چقد واقعنی به ف ن ا بودم من. بگذریم. :)

دوس دارم زودتر پست قبلیمم برا خودم بنویسم و کلن این سه هفته رو پک کنم بزارم یه گوشه. بعد تا ببینیم چجور میشه اوضاع.

از امروز تا آخر هفته هم مهمون ِ خارجی دارم. هفته ی دیگه هم یه سری دیگه.

روند کاهش وزنم خیلی قشنگه برام.

بقیه ی روندای زندگیمو دوس ندارم خب :/

همینا دیگه.

 

Summertime lashness

shit دیر شد ننوشتم. بنویسم تا عید بعدی حتمن  اون دو روزو :)))

پانیذیت رو دور ِ تندِ نوشتنه

امروز تولد ِ زه زه مونه...خره. میگه فقط یدونه کتاب. آخع چرا خب؟ دیوونه. این هفته می بینمش..

پرسم باید این هفته ببینم. 

بعد باید با شقی بریم واسه شیما هم کادو بخریم و دو تا قمقمه هم بخریم. واسه باشگاه. البته که سی ( اسم ِ کراش این باشه اینجا ها؟ ) بم مصارف بهتری ازشو یاد داده حتی..

این سری آرومترین پر ی و دو داشتم! اصلن درد خاصی نداشتم که هیچ روز اولمم که دیروز بود رفتم باشگاه. فقط شب یه کوچولو درد داشتم! حتی کارم به یه دونه قرص ژلوفنم نکشید! عجیبه اما خب خدارو شکر. فک کنم بخاطر ورزش و take careهای این چند وقتمه. بعد دیگه دیشب فازم خوب نبودش. پ ر ی و د که بوذم ( سعید من میدونم تو خواننده ی پسری اینجا یه ذره خجالت دارم می کشم اینارو مینویسم :))) ) از اونم که خبری نبود دیگه فازم بدجور بودش. صبم حوصله شرکت نداشتم 12 اومدم. دیشب که خوب جلو خودمو گرفتم. مرسی از پرس و شیم البته :دی بعد دیگه خودش صبی عکس ِ تتوشو فرستاد و یکم صبت کردیم که بیشترش درتی بودو همین دیگه. بعد صبی که پاشده بودم فک می کردم اصن باید گیو آپ کنم. که اصن خیلی داره ازم انرژی میگیره. بعد دیدم نه حالا وقتش نیس. بزا یکم دیگه برم جلو. بعد اما دکمه ی به یه ورمو یکم بیشتر فعال کردم. به خودم گفتم تو داری زیادی فاز میدی به خودت. الان دارم بهتر عمل می کنم مثلن :دی چون جدن خودمو اینجوری نمی پسندم. اینکه اینجوری زیاد بخوام کسیو با همه راجع بش حرف بزنم. حالا از الان سعی کردم معتدل تر باشم. می دونم که می تونم. 

از زانو تا بالای رونم پر از کبودیه. والا این ماسا ژه یه کاری کردیم ما اگه بخوایمم نتونیم لخت شیم. پاهام درد می کنه اما خب واقعن خیلی خوبه. سلولیتای من یه جاهایی کم شده. فرم زانوهامو که دوس نداشتم هیچ وقت داره بهتر میشه و در کل کاملا راضیم از کاری که دارم می کنم با اینکه درد داره و جون میدم اما خوبه.

یه چیزی که خداروشکررر ککم غذا شدم. نه اینکه بهمم سخت بگذره ها اما خب مثلن میرم دم یخجال می تونم از بستنی و شکلات و اینا بگذرم. بعد مثلا درینکامم بدون مزه تقریبن می خورم که همش بیشتر میگیرتم :)) هم حداقل کالری ِ اونا اضافه نمیشه.

امشب؟ خوش بگذره به همتون. ما که فعلا برنامه مون معلوم نیس.

اگه کسی روزه س امروز یا چمیدونم پل معنوی زده به اونور منو دعا کنه بی زحمت.

مرسی. 

بترکونین امشبو.

 

به وقت هفدهم شهریور

هی تو ذهنم یعالمه تعریفی میاد براش..یعنی مثلن بشینم براش تعریف کنم چیز میزارو..بعد ولی جلو خودمو می گریم دیگه. چون امروز اول اون باید بیاد سراغم. بعله ویکند تموم شد رجوع کردم به عقل خودم. بعد he will get his first tatto today بعد هیجانیم براش. طرحشو دیدم و جاشم برام عکس گرفته . خوبه دوس دارمش. خرس ِ مربون میخواد شیر شه.

وای خیلی جلو خودمو گرفتم صب با خوشالی براش نزنم پ ر ی ود  شدم :دی با یه علامته دو. 

 

اینا مهم نیسش... بیشتر این چند خطو نوشتم که بگم پانیذیت شش سالش شد همون شبی که من خودمو با یه زنگ به گ ا دادم.

به وقت شش سالگی عزیزترین دفترِ خاطرات ِ من..

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید

صدای پریسو در ساعت 8 شب جمعه محبوس در منزل می شنوید. چون اصن نه اجازه ی بیرون رفتن دارم امروز تقریبن نه جونشو :))) دیشب ساعت 3 صب رسیدم خونه و خونواده یه دعوای حسابی بام کردن. خب آره حق داشتن اما خب مگه میشه با اون عوضی آدم به فکر تایم باشه؟

چارشنبه زدیم بیرون شهر من و شقی، سر همون پیک اول اومد جلوترین جای ذهنم وایساد. هی زدمش کنار هی اومد. نشد دیگه. همه ی عقل و منطق و سیاستی رو که تو این چند روز در پیش گرفته بودم تو اولین فرصت که بچه ها رفتن تو برقصن گذاشتم کنار و از بالکن پریدم پشت ماشینای پارک شده و زنگ زدم بش. خب قطعا خریت بود. حالم از خودم بدش خیلی بهم خورد. تا صبش که زنگ زد بم بهم میخورد. بعدش دیگه یه ذره خودمو بخشیدم. اولین چیزی که صب چک کردم تایم مکالمه بود : 12 دقیقه!  یادم نمیاد خیلی چیا گفتم و شنیدم. بهتر بگم دلم نمیخواد یادم بیاد. همین که گفتم چرا بین این همه آدم اینجا من یاد توام به اندازه ی کافی شت بود. بعدش ؟ هیچی اون شب کلی رقصیدیم و خوش گذشت با شقی و تو راهم استوری گذاشتیم هر دومون و صب پاک کردیم. تلفن دم ِ دست آدم نباشه بابا این موقع ها! من یاد کسی نمی افتادم آخه که! بگذریم. صبش؟  morning of the shame  مثلا. زد برام خوبی؟ جواب ندادم زنگ زد جواب ندادم. بعد زنگ زدم.مرسی بودم که به روم نیورد حداقل.

پنج شنبه شب؟ دورهمی با فلانی و شقی و همه رو بیخیال شدم و تو برنامه هام اونی رو رفتم که اونو داش توش. ساز زدن ، موزیک گوش کردیم ، غذا خوردیم ، رقصیدیم ... نه نه اینجوری دلم نمیخواد تعریفش کنم. بزار اونجوری که دلم میخواد تعریفش کنم. که از اون ور کانتر اومد این سمت و بوس و بغل از پشت داشتم.  یا نزدیک ترین رقصی که داشتم با کسی.  از اونجاش که رف نشست پشت درام منم نشستم رو ساز خودش با هم زدیم. می گف چرا انقد خوب میزدی؟ باید حواسمو جمع می کردم رفقا! نگاش که می کردم ریتم از دستم می رفت :))) شت! دختره ی چارده ساله ای که من هستم. kas اومده تو استودیو میگه باهم جیش می کنید بچه ها؟ :))) باید می گفتم بش نه یکی جیش می کنه یکی ل ب می  گ یره از ش  :))) نه که همش قشنگ باشه ها؟ نه بغلم کرد و قول گرف دوس ِ هم باشیم. طفلیمو ترسوندن حاجی :) قول دادم خب. اینا برای چه ساعتی بود تا 11 و نیم؟ از تیم چار نفره اون دختره 1 رف.. منم کم کم رفتم آماده شم. آماده شدنه خیلی طول کشید اما قوی ظاهر شدم :)) اون تایم تو اون اتاق و همه ی حرفایی که زد که زدم.  خدافظی کردیم. نشستم تو ماشنیش. دیره خیلی.. بابا صدبار زنگ می زنه. نمی تونسم برم که! گریه کردش؟ قربون ِ گریه ش نباید می رفتم؟ هر شب داره یه برش از گذشته شو میگه. خب درد کشیده دیگه. سی سالگی جای ک س ش ر گفتن نیس که! تو دیگ ه ب گ ا رفتی که داری گر ی ه می کنی که می ترسی ....میگم بیخیال ماشین ِ من همینجا بمونه منو برسون. می گه یه کار دیگه می کنیم! خر ِ دیگه نیس؟ منو با ماشین ِ خودم رسونده بعد پیاده راهی شده؟ از ته مه های ولیعصر تا بالاهای شریعتی.. خر نیس؟ نشسته تو بی آر تی...یه ویدیو فرستاده برام.. استوری گرفته از کل کوچه های ما تا بی ار تی و اینها. صب پاک کرده. استوریاش ماله منه این چند وقته :))) استوریای مستی و پاک کنین حتمن. خونه؟ داد می کشن سرم. من؟ ببخشید ببخشید ترافیک بود ! خارج از شهر بودم. رفتم نشستم تو کمد باهاش حرف زدم. می گم برس. گرچه غیر رمانتیک ترین قسمتش اینجاس که ایشون نرسیده من خوابیده بودم :)))) یه آخر هفته ی دیگه م باش سپری شد. قشنگترین. ظهر رفتم دندون پزشکی بعد خرید صبانه برا خونه به نشونه ی جبران. کل مسیر بام درتی تاک داش. گفتم حقته. مگه قول ندادی دوس باشیم دیگه ام تند نریم. بیا دیشب ترمزتو کشیدم دیگه حاجی :))))) 

قشنگه برام. اولین نفریه که عقل و دل و اعضا و جوارح همممه تاییدش می کنن! اولین نفره جدن. هر وریشو می بینم دوس دارم. خوشم میاد. من نمیدونم چی میشه. اما با تمااام قوا واردش شدم. من یه چیزیو شاید خیلی غیرقابل باور باشه گفتنش .. اما من از شکست رابطه ای و احساسی به گ ا نمی رم. حاضرم اینو بنویسم و امضا کنم.تهش یه بار گریه س. این ته ِ ته شه ها. واسه همین چون ته دلم قرصه به خودم. می رم جلو. البته اینم بگم من ترجیحم این بود که از کسی خوشم نیاد آره اصن من دنبال ک  س  ک لک بازیم اما مطممئن تره خب اونجوری. حالا اما افتادم تو این بازی دیگه م ی رم تا تهش. بعد این باری به خدا اصن نمی گم هر چی صلاحه و این صبتا... می گم حاجی من می خوامش . باید بدیش. خی  ر و شرشم با خودم اینباری :))

بعد این وسط یه سزیا خب خوشالن برام. مثه پرس مثه شیم. این دوتا بهم مرتب ادوایس میدن take care  می کنن منم همه چیو بهشون می گم. خب به پرس خیلی شفاف تر :دی شقی؟ ما نسبت به پارتنرای هم حسادت داریم متاسفانه اما اوکیه. الان جفتمون از یکی خوشمون میاد و هی همو حمایت می کنیم چون قشنگ می فمیم همو. 

بین نوشتن این پست مادر دختری نشستیم به گردو شکستن و خوردن . بعد داداشه اومد و لوبیا پلو سالاد شیرازی زدیم بر بدن  و سه تای سر شام کلی بمون خوش گذشت. 

شاید شبم همگی رفتیم یه دوری زدیم :)

راستی نمیدونم گفتم یا نه که ماس آ ژ ل ا غ ریو شروع کردم و خیلییی دارم جواب می گیرم از ورزش و ما ساژ کنار هم. لاغر شدم و الان مخصوصن به این قضیه احتیاج دارم.

یه هفته چین؟ قول مدیرم واسه وختی که رکورد امسالمو زدم. خیلی نزدیکه. انرژیاتونو سر این موضوع میخوام. مثبتاشو قویاشو :)

و واسه آخرشم..میشه اهن گ د ی وانه ی دام ا هی و گوش کنین؟ از یادگاری های این دو هفته س ...

Every body has a ghost in their life

دارم فک می کنم یه آدمایی تو زندگی ِ ماها رسوب می کنن. بعله... بیشتر به رابطه ها برمی گرده. Ghost اونیه که انگاری همیشه یه جایی هست گاهی خیلی دور گاهی خیلی نزدیک..همیشه هست ولی بودن و نبودنش نمود بیرونی نداره خیلی انگار. یعنی فقط خودتی که می فهمی کی هست کی نیس.. خیلیا اطراف ِ من این ghost رو دارن ... خودم؟ دارم فک می کنم دارم؟ نه فک کنم ghost ندارم. ghost مثه بیگ واسه کری ، مثه هیولا واسه پرس ، مثه از الان به بعد وی واسه شقی ، مثه نیم برای کیان ؛ مثه کام برای الی ، مثه رامین برای اون یکی الی میمونه. 

یه چیزی بگم؟ یه سری پاراگراف کوچولو موچولو هست که برای خودم می نویسم. دیدین کوچولوئه نخونین اصن :)

all about last strange weekend

ادامه نوشته

I am doing Las Vegas In Tehran

از ساعت هفت و نیم جلسه داشتم. بعد از یه هفته 10 11 12 اومدن سرکار! جدنا!

تا نزدیک 9 جلسه بودم. بعدشم اما تا الان نتونستم خیلی کار کنم. 

خیلی وقته که ننوشتما! هفته ای یه بار باید بنویسم. حالت ایده آلیه. حالا چرا دارم اینارو می گم؟

این تابستون که تموم شه بعدنا کتابش می کنم یا فیلم :)) همه ی این روزا و اتفاقارو...یادم می مونه چقد خوش گذش بم.. چه کارایی که نکردم..چه داستانایی که نداشتم.

از دوشنبه به بعدش ننوشتم.. هیچی دیگه رفتم ناخنامو ژلیش کردم که سحر ناخن کارم از لاک همکارش استفاده کرد که سر سه روز خراب شد دوباره این پنجشنبه رفتم و اوکی شدن. سحر اولش بام خوب نبود نه که قهر کرده بودم باهاش اما بعد از کلی جا رفتن دیدم خب هیچکی سحر نمیشه و باید گیو آپ کنم و با ان بازیاشم بسازم :))

همون آخر هفته قبلیو بخوام بگم.. رفتیم یه جایی خارج از شهر..حالا اونجاهاش مهم نیس.. من اولین تگریمو زدم مهمه :)))) ( خودم باشم دیگه؟ راحت بنویسم دیگه؟ مرسی ) اینجوری بود که جمع ِ خیلی خوش گذرون طوری نبود شقی به من کانفرم داد بخور من حواسم هست. نمی دونم چی شد که  از اونجا که راه افتادیم تو ماشین دیگه حال من خراب کرد :))) یه رودهن تا تهرانو بالا اوردم اصلن یادم نمیاد خیلی از اون راه. فقط دم شقی گرم که تونست رانندگی کنه و منو رسوند خونه. بماند که تمام ماشینشو تا سقف! و درای عقب و لباسامو گند زده بودم. جوری که مثکه دم ِ در ما مانتوهامونو عوض کرده بود با هم. خدارو شکر که خونه نفهمیدن! که اینم عجیبه. صب به پری خواهرم می گم من اومدم چیزی نشد؟ گف نه گفتی خسته م خسته م خوابیدی با همون لباسات. میگف یکمم بوی پنیر می دادی همین :)))) صبش ماشینشو برد کارواش گرچه هنوز یه جاش یکم رد مونده. جمعه ش با پرس قرار صبونه داشتم و هیچجوره اوکی نبودم اما دیگه هنگ اور رفتم و چقدم خوش گذش بمون اون روز و اون صبانه. شبشم به فمیلی نایت گذشت.

دو روز بعدشم که عروسی بن فش بود و خوب بود بجز آخرش که حال شقی بد شد و داستان زیاد داشتم. اون شبم عصبانی بودم ازش اما خب اوکیه پیش میاد دیگه.

دیگه بقیه روزا به باشگاه گذشت و یه ماساژم دارم امتحان دارم می کنم که دردناکه :/ اما لازمه دیگه. 

این آخر ِ هفته هم که از عجیب ترین آخر هفته هام بود دیگه. یه سفر نصفه شبونه تو بارون به شمال با آدمی که میشه بگم کراشمه و همون شب اصن همو می دیدیمو و یه روزو سپری کردن باهم! قرار ما افتتاحیه ی یه کافه تو فلان جا بود واسه ساعت مثلن 9 شب تا 11 12 دیگه کی فکرشو می کرد صبو تو خانه دریا باشیم :)) شاید از همون یه قمقه ای شروع شد که تا نشستم تو ماشینش بم پیشنهاد داد شروع شد. بعد همه ی اتوبانای تهران بعد تا فشم بعد برگشتنو باتل بعدی از دم در خونش و جاده کناره و چالوش و نوشهر و خانه دریا و جیش لب جاده ای و دوبار ترمز ماشین بغل جاده :) 

اینجارو پلیس پیدا کنه شاید منو دسگیر کنه :))) این آخر هفته مو می کنم یه پست رمزدار با همه ی دیتیلزا برای خودم. البته امروز صب بیدار که شدم صرف نظر از همه ی اتفاقای آخر هفته و صبتامونو دیروزمون یه جمله ی دیشبشو کاشتم تو ذهنم و گذاشتمش یه گوشه ی ذهنم. چون نزدیکای پریودمم هس فک کردن بیش از حد به این قضیه خطریه :))) 

دیروزم تولد اکس شقی بودش و دور هم جمع شدیم با اینکه رابطه تموم شده رفاقتا سر جاشه الان یه هفته س ماشین من دستشه تا درستش کنه و ماشین خودشو بم قرض داده. وی از مربون ترینو بهترین پسرایی که دیدم.

دو تا ویکند بیشتر از تابستون نمونده ها...عشق کنید با روزاتون.. تبعاتشو به جون بخرین و حال کنین از لحظه ها. آنی ترینا بیشترین خوشی و کمترین ضررو دارن به نظرم.  

امیدوارم امروز سه ساعت کار مفید کنم حداقل!

برم پست هیجان انگیزمو بنویسم اصن بابا :دی