از ساعت هفت و نیم جلسه داشتم. بعد از یه هفته 10 11 12 اومدن سرکار! جدنا!
تا نزدیک 9 جلسه بودم. بعدشم اما تا الان نتونستم خیلی کار کنم.
خیلی وقته که ننوشتما! هفته ای یه بار باید بنویسم. حالت ایده آلیه. حالا چرا دارم اینارو می گم؟
این تابستون که تموم شه بعدنا کتابش می کنم یا فیلم :)) همه ی این روزا و اتفاقارو...یادم می مونه چقد خوش گذش بم.. چه کارایی که نکردم..چه داستانایی که نداشتم.
از دوشنبه به بعدش ننوشتم.. هیچی دیگه رفتم ناخنامو ژلیش کردم که سحر ناخن کارم از لاک همکارش استفاده کرد که سر سه روز خراب شد دوباره این پنجشنبه رفتم و اوکی شدن. سحر اولش بام خوب نبود نه که قهر کرده بودم باهاش اما بعد از کلی جا رفتن دیدم خب هیچکی سحر نمیشه و باید گیو آپ کنم و با ان بازیاشم بسازم :))
همون آخر هفته قبلیو بخوام بگم.. رفتیم یه جایی خارج از شهر..حالا اونجاهاش مهم نیس.. من اولین تگریمو زدم مهمه :)))) ( خودم باشم دیگه؟ راحت بنویسم دیگه؟ مرسی ) اینجوری بود که جمع ِ خیلی خوش گذرون طوری نبود شقی به من کانفرم داد بخور من حواسم هست. نمی دونم چی شد که از اونجا که راه افتادیم تو ماشین دیگه حال من خراب کرد :))) یه رودهن تا تهرانو بالا اوردم اصلن یادم نمیاد خیلی از اون راه. فقط دم شقی گرم که تونست رانندگی کنه و منو رسوند خونه. بماند که تمام ماشینشو تا سقف! و درای عقب و لباسامو گند زده بودم. جوری که مثکه دم ِ در ما مانتوهامونو عوض کرده بود با هم. خدارو شکر که خونه نفهمیدن! که اینم عجیبه. صب به پری خواهرم می گم من اومدم چیزی نشد؟ گف نه گفتی خسته م خسته م خوابیدی با همون لباسات. میگف یکمم بوی پنیر می دادی همین :)))) صبش ماشینشو برد کارواش گرچه هنوز یه جاش یکم رد مونده. جمعه ش با پرس قرار صبونه داشتم و هیچجوره اوکی نبودم اما دیگه هنگ اور رفتم و چقدم خوش گذش بمون اون روز و اون صبانه. شبشم به فمیلی نایت گذشت.
دو روز بعدشم که عروسی بن فش بود و خوب بود بجز آخرش که حال شقی بد شد و داستان زیاد داشتم. اون شبم عصبانی بودم ازش اما خب اوکیه پیش میاد دیگه.
دیگه بقیه روزا به باشگاه گذشت و یه ماساژم دارم امتحان دارم می کنم که دردناکه :/ اما لازمه دیگه.
این آخر ِ هفته هم که از عجیب ترین آخر هفته هام بود دیگه. یه سفر نصفه شبونه تو بارون به شمال با آدمی که میشه بگم کراشمه و همون شب اصن همو می دیدیمو و یه روزو سپری کردن باهم! قرار ما افتتاحیه ی یه کافه تو فلان جا بود واسه ساعت مثلن 9 شب تا 11 12 دیگه کی فکرشو می کرد صبو تو خانه دریا باشیم :)) شاید از همون یه قمقه ای شروع شد که تا نشستم تو ماشینش بم پیشنهاد داد شروع شد. بعد همه ی اتوبانای تهران بعد تا فشم بعد برگشتنو باتل بعدی از دم در خونش و جاده کناره و چالوش و نوشهر و خانه دریا و جیش لب جاده ای و دوبار ترمز ماشین بغل جاده :)
اینجارو پلیس پیدا کنه شاید منو دسگیر کنه :))) این آخر هفته مو می کنم یه پست رمزدار با همه ی دیتیلزا برای خودم. البته امروز صب بیدار که شدم صرف نظر از همه ی اتفاقای آخر هفته و صبتامونو دیروزمون یه جمله ی دیشبشو کاشتم تو ذهنم و گذاشتمش یه گوشه ی ذهنم. چون نزدیکای پریودمم هس فک کردن بیش از حد به این قضیه خطریه :)))
دیروزم تولد اکس شقی بودش و دور هم جمع شدیم با اینکه رابطه تموم شده رفاقتا سر جاشه الان یه هفته س ماشین من دستشه تا درستش کنه و ماشین خودشو بم قرض داده. وی از مربون ترینو بهترین پسرایی که دیدم.
دو تا ویکند بیشتر از تابستون نمونده ها...عشق کنید با روزاتون.. تبعاتشو به جون بخرین و حال کنین از لحظه ها. آنی ترینا بیشترین خوشی و کمترین ضررو دارن به نظرم.
امیدوارم امروز سه ساعت کار مفید کنم حداقل!
برم پست هیجان انگیزمو بنویسم اصن بابا :دی