عمر کوتاه نیمه ی اردیبهشت تا آخر اردیبهشت

برای خود ِ پریس :(

ادامه نوشته

عصبانیه

در حال حاضر به شدت عصبانی ام... اصلنم نمی خوام تلاشی برای رفعش بکنم. یک سر اصلیه این قضیه حتمن که هورمون هاست اما سر دیگه س شقی و م ام تی و دیروز و امروز هست.

*اینجارو شخصی تر می بینم از این به بعد. هر چی دلم بخواد می نویسم چون واقعن این کارو نکنم حالم بد میشه. حالا دیگه هر جوری قضاوت کردین مهم نیس. کلن مهم نیس دیگه برام خیلی چیزا

 

بعدن نوشت! وسط صبتام با کره ایه بود که دیدم بعله. وای بخدا اصن باید به خدا بابت این پیچیدگی هورمونا تبریک گف...که با یه پ ر ی و د یه طفل معصومی مثه منو می تونه به یه جانی ِ زنجیره ای ! تبدیل کنه.  چی بگم والا.. تازه قدرت مذاکره ی صلح آمیزو بدس اورد. بریم ببینیم اراک چه خبره فردا

نیمه ی اردیبهشتی

برای خود ِ پریس :) 

 

 

ادامه نوشته

هوای حوصله ابریس ، هوای حوصله تخ میس

هوای حوصله به نسبت ابریه...اینه که گفتم بیام یه ذره بنویسم اینجا حالم شاید بهتر شه. از شنبه صب با غم از خواب بیدار شدم. بدون دلیل.. امروز غمه تبدیل به خشم شده بود بیشتر :))) یه اعتراف بکنم؟ انقدی اینجا همه اومدن همیشه از شاد بودنمو انرژی مثبتم گفتن وقتایی که یجور دیگه ایم روم نمیشه بیام بنویسم :دی اما خب امروز می خوام عوض کنم این حالتو..مگه من کجا رو دارم جز اینجا واسه از خودم گفتن..

چند تا داستان به طور موازی توی ذهنمه..منو غمگین کنین و بزارین بشینم بنویسم..اون روزی به مامان شقی که نویسنده س میگفتم وقتایی که حالم بده خوب می نویسم . تو حال خوبم گاهی چیزام خوب میشه ها اما تو حال بد همشوون عالی می شن! گف واسه همینه که اکثر نویسنده های بزرگ یا افسردگی شدید دارن یا خودکشی می کنن! راس می گف :دی

داشتم می گفتم چند تا داستان به طور موازی تو ذهنمه اما خب وقت نمیشه بشینم خوبشون کنم..چند تاییش کپشن شده... یه داستان قدیمی ، یه داستان راجع به دختر هم جن س گ را و یه داستان راجع به یه پسربچه خارچی ... یکی دوتا عشقی..

جمعع رفتیم عکاسی با ام تی و شقی...عکساش عالی شد..من از پریناز گرفتم که خودم دوس ندارم اما عکسای ام تی عالی شد.خوشم میاد که حداقل چیزی که بلد نیسم من به اون یاد بدم..اما بش ایده میدم ..مدل براش پیدا می کنم و راجع به کاراش نظر میدم و سعی می کنم بهترش کنم.. اون روز می گف سارا رو ببریم مزرعه :) سارا می بینی همه می دونن تو به درد مزرعه می خوری :) میس یو دختر...

عکاسیه باعث بهبود این دو سگ و گربه باهم شد...:) شانس ِ من یا بد شانسیه منه که شقی کلن با آدمای زندگی من و راحتتر بگم پسرای زندگی ِ من خوب نیس. گرچه حقم داشته خیلی جاها :)))

خب آره .. ام تی جز پسرای زندگیه منه.. چیه نمیدونم دقیقن..اما هست...بیشتر از یه دوس! الان دارم زور می کنم خودموو که ازش بنویسم که خودمو بفهمم حداقل :))) دو تا آدمی که به شددت از رابطه و تعهد و خیلی چیزای دیگه می ترسن! بعد هسسن دیگه بغل ِ هم. 24ای باهم دارن صحبت می کنن... همو زیاد می بینن.. رو هم ایده دارن..نمیدونم والا. ( وای من نمیتونم ازش بنویسم حتی!:))) )

حالا خلاصه دیگه... حالمون خوبه باهم. 

 

کاریش نمیشه کرد... افتاده اتفاق

وقت که نمیشه پس من همین الان 10 صبی وسط همه ی شلوغیا یه ذره می نویسم براتون. آدم نباید منتظر باشه تا شرایط جور شه چون واقعن شاید فقط تو 20 درصد اوضاع جور شه برات. باید خودت بسازی تایمو... مثه من که الان وسط کار ساختمش واسه نوشتن .. مثه خیلی از تصمیمای دیگه م... صبر نکردم... البته شاید این بخاطره اینه که یه زمانی خیلی صبر می کردم..که صبر کنم فلان اتفاق بیفته بعد اون کارو بکن ... الان نه دیگه. لازمه برم می رم.. لازمه بنویسم می نویسم...لازمه ثبت شه سریع ثبت می کنم..لازمه بخونم می خونم.. لازمه ببوسم می بوسم... صبر ؟ ندارم :)

اوضاع کار مسااااعده که نوید یک تابستون ِ لاکچریو میده بم :دی به امید خدا . گرچه الان شدییییدا بی پولم..تاریخ حقوق دادن هم از 5ام افتاده به 10ام که اوضاع رو جوری کرده که بنده باشگاه هم نمی تونم برم :/

یعالمه هم از همه قرض کردم...کلن بهار ِ بی پولیه :)) 

ناخن کارمو عوض کردم ! خر ا ب خانوم مثه آدم وقت نمی داد..باید یاد بگیره که احترام به مشتری از کیفیت کار حتی خیلی مهم تره.. سخت وقت می داد همش ناله ی شلوغیو می کرد.. شقی برام یه جاییو پیدا کرد که روز پدر رفتم. انقددددم استرس داشتم. بعد از دو سال برم پیش یه آدم جدید. سگ طور بودم کمی هر چی دختره مربون بود و اینا.. اما وسطاش دیگه حالم خوب شد و آخرش از نتیجه راضی بودم. حالا سارا باید ببینه ناخنامو ببینم نظرش چیه. ساراا می خواسم ننویسم ببینم تو متوجه تغییر می شی یا نه؟ :دی 

بعد دیگه روزا که  به کار می گذره .. بعد از ظهرا به کافه نشینی و معاشرت با رفیق قدیمیم یا ام تی یا بقیه دوسام. 

سارا رو دیدم..پرستو رو دیدم...

خب شقی رابطه ش اینباری دیگه فک کنم تموم شدش :( 

اصن انقدی این روزا دو رو برم پر از کلافه گی های آدما بابت رابطه هاشونه.. یه جایی دیگه خسه شدم از دو سه مورد صبتاشون . قشنگه برام اینکه دوسام با من مگوهاشونو می گن اما خب بابا! من خودم حوصله رابطه برا خودمو ندارم حالا گیر افتادم بین یه مشت اعصاب خوردی رابطه ی بقیه؟ حالا روزا که گذشت اوضاع بهتره. بگذریم که این قضیه کلی به نوشتنم کمک کرد :))) 

باید بیشتر از ام تی بنویسم اینجا.. اما خنده داره که نمیتونم بنویسم :) به زودی .

اوه برا شما از سفر دوبی نگفتم.. دیگه الان نمیشه تعریف کرد اما خب بهترین سفرمون بود از شب اولش و کنسرت تا پارک آبی و سافاری و فوتو شیتنگامونو مستی تو مترومون و شبی که همکارمون برنامه کلاب رفتنمونو ریخت بهم و صب برگشت که خیلی تک جمله تک جمله باهم صبت می کردیم. 

دیگه؟ 

نوشتن همین از ساعت 10 تا الان که 12 و نیم وقت برد.