چیزهای به غایت خوب به علاوه  یک چیز به غایت تلخ

چیزهای به غایت خوب دیدن ساراست...حرف زدن با سارا و چیزمیز خوردن بدون فکر کردن به رژیم با ساراس...بعد ببینی واسه اولین بار و خیلیی جالب دوتایی یه رنگ از یه مارک لاک زدید:)تازه بعد ببینی که برات پاپیون خوشگل درس کرده با دسبند سبیییییییل که با گوشواره ت سته..که هی همه بگن چه پایپونای خوشگلیییی داری...

اصن همین ست کردنه خوبه..این که هر شب به اینکه چی بندازی تو گوش و دس و چه رنگی آرایش کنی و لاک بزنی و موهاتو چه مدلی و با چی ببندی...این به غایت خوبه...

اینکه تو دو هفته نزدیک دو کیلو کم کردی خوبه...که میری ورزش می کنی..فروگلوبینتو درس حسابی میخوری..حواست به غذا خوردنت هست و همه چیز میخوری درس حسابی..میوه..آب...بیشتر...همین که حس می کنی بهتری خوبه...

اینکه ترم آخری و باید کم کم با سفیر خدافظی کنی...ترم آخریه میچسبی و همش میخونی انگار دلت نمیاد تموم شه..رایتینگای کامل و هوم ورکای سروقت...بعد میری فرم تیچینگ هم پر می کنی...چون فکر می کنی دیگه وقتشه..تایم فور چنج و اینا..

چیزای خوب اینه که چهار اثر میخونی و همشش تکرارشون می کنی:دی هی تقی به توقی میخوره میگه اگه حق الهی من باشه بهم داده میشه...

خواستگار داشتنم چیزی خوبیه...یعنی پروژه هیجان انگیزی..به دوستان طرفدار مدرنیته هم توصیه می شه گاهن..یه اکیژن بامزه و فانه و شما قرارم نیس اصن عروسی کنید که:دی

جمعه یه روزه رفتن شمال هم خوبه حتی اگه با خانواده عمه هه باشه..مهم اینه که میری قزوین حلیم میزنی..میری رشت جوجه میزنی..میری رامسر خوراکی میزنی و عکس میندازی از چالوسم بر میگردی با چشمای نیمه باز و دختری که سعی کرد هیییی چرت و پرت بگه تا باباش بیشتر از این!خوابش نبره بریم ته دره...از رضا خ ا ن بگه که جاده رو ساخته از بلوکای بغل جاده بپرسه...چرت و پرت دیگه آقا..چرت و پرت:دی البته داداشه اگه بود دیگه همه چی پرفکت می بود...

پاک کردن یهویی کلی اس ام اس هم میتونه خوب باشه..

یا اینکه بابات برات از این ساپورت جینگیلیا که گفتی بگیره و هییی بگه وااای به حالت بیرون بپوشی و خط و نشون بکشه و تو هی بگی پدر من؛من اصن استایلم این نیس اینارو واسه باشگا میخوام فقد...

دیگههه...همینا دیگه...پرتی لیدل لایرز و آهنگ سیروان خ س ر وی و اینا هم همهه خوبن..

اصن حیفه بخوایم این پست به غایت شیرین و خوب رو با یه چیز به غایت تلخ خراب کنیم...:)

*دوستان جانم سارای ما حالش خوبه...ببخشید که زودتر جواب خصوصیاتونو نتوستم بدم.نمیخواست بنویسه و فکر کرد اینطوری بهتره..البته که حالا هم یه بی شعور از فرصت به زشتی سو استفاده کرده...

انگار درون ِ درون من غمو همیشه پس میزنه..راستش خودمم نمیدونم این همه شادی این پست از کجا اومد؟منی که حال نداشتم بنویسم اصن...آخ خدااا شکرت:*


چه ساده دل منو بردی با یه نگاهت...نمیتونم برم از کنارت...

دیروز اولین جلسه از آخرین ترم کلاس زبانم بود..خوب بود و منم میخوام این ترم آخریه قشنگ قلب بزارم تو کارم..یعنی با جون و دل کار کنم..بعدش هم یه راست رفتم باشگاه جدید ثبت نام کردم و برنامه مو گرفتم و با مربیم شروع کردم...کلی هم مزه داد بعد از کلی وقت ورزش کردن...فقط یه سری آهنگاش اونایی بود که من تو باشگاه قبلیم همش میپریدم باهاش می رقصیدم حالا اینجا هنو نمیتونم احساساتمو بروز بدم:دی

بعدشم که رژیمم رو شروع کردم یعنی رژیم که چه عرض کنم جلو پرخوریهامو باید بگیرم...

عکسه خیلی باحاله:دی

شبش هم مستر لف اومده بود دنبالم..و البته که داداشه هم ات د سیم تایم اومده بود بعد همو دیده بودن..من به داداشه گفته بودم میخوام با همکارام برم بیرون داداشه هم به مستر لف گفته بود همکاراش تویی دیگه لابد..:دی رفتیم کلییی پیاده روی کردیم..کلی مسخره بازی در اوردیم...همونجوری پیاده رویانه رفتیم کافه مون..بعد فک می کنیی چییی؟خودش پاستا خورد من سالاااد:((( یعنی قشنگ همونی که تو عکس مشاهده میکنید..من آب اون نووشابههه...ولی خب خوبه دیگه باید خوش هیکل بشم..تازه هیم بهم می گف پریسا دیگه رفتی خونه شام نخوریااا:دی البته خوب بود سالادش..ناهارم عدسی خورده بودم.کلن دیروز حظ می کردم از این همه زندگی سالم:دی تازه برام لواشک خونگی خوشمزه اورده بود..

الانا حالم خیلی خوبه...چون همه چی داره خوب پیش میره و رابطه مون خیلییی خوبه و مشکلامون برطرف شده (تاچ د وود)بهش میگم الان موجای بالای سینوسیم خدارو شکر... میگه خدا بخیر بگذرونه تو یهو بخوای فرود کنی:دی

مرسی پسره..

آهنگ عنوان رو دانلود کنید...خوشگله...

قول شرررررف:))

اقا من قول میدم برم سرکار و بیام شب اینجا رو کلیی بنویسمم بعد عکسم بزارم حتی..

اینو نوشتم که با گشادی خود بعد از چند روز که میخوام بنویسم مبارزه کنم..بعله:دی

-----------------------------------

شنبه حدود ساعت نه و نیم:)

هی خواستم بنویسم اما همون بیماریه بالا نمیزاره که..هوام که گررررم:دی

بهر حال گفته بودم تابستون حالا خیلیم خوش گذرونی ای نیستش و روزای خوب پیش میاد کمی همش توش!اما الان نه..یه ذره باحالتر شده...اما هوا گرمه انصافن:دی

خبب یعنی که آدم خودش باید بخواد که خوش بگذرونه..سخت نگیره..چه میدونم کوول باشه...من مثلن اینجوری می کنم اصولن..البته که باید انگیزه شم باشه ها...

رفتم کلیی خرید کردم...اونم چی همراه بازار گردی...کلی چیز میز لازم و غیر لازم...ست لباس زیر..کیف و لوازم آرایش و اسپری و اینا با ساپورت جینگیلی برای اینکه من از فردااا میرم باشگااااااه...اینو خریدم انگیزه م بیشتر تر شه:دی با داداشه رفته بودیم هی خرید میکردم هی حالم خوب میشد...داداشه هم همراهی می کرد...

از فردا هم کلاس زبانم شروع میشه..این آخرین ترممه...بعد کلاس هم میرم باشگاه...دیگه واقعنی...

بعد اینکه این هفته یه ذره تونستیم بیشتر بریم بیرون..آخه من تا 8سرکارم..این خیلی بده...خودم خواستما یعنی اون مدتی که با مستر لف قهر شدم سریع گفتم خب من که دوس پسر ندارم پس روزای فردم به جای 6 و نیم تا هشت بمونم..بعد هیچی دیگه...بعد این هفته تعطیلی هم بود بیشتر رفتیم بیرون...

مستر لف...انقد چیز میز باید در این رابطه بنویسم..میخواستم بگم همیشه دوس داشتن هایی که شامل حال من میشه ها یه جور وحشی طوری ایه.جدی میگماا..جوری طرف منو خواسته که بیشتر آزار دهنده بوده تا خوشحال کننده...یعنی نه حالا کلیی آدم باشناا اما خب همونایی که منو خواستن هم همینجوری بوده..حتی همین مستر لف...حالا این یه نمور معتدل تر...اما بازم وحشیانه:)بعد میدونی من دارم یاد میگیرم از این مدل دوس داشتنه استفاده کنم..یعنی تازه دارم اینو می فهمم کشف می کنم قلقش میاد دستم...که چجوری با این مدل مردونه ی مغرورانه ی حریصانه کنار بیام..مثلن وقتی اون شب سر پل پارک وی انگشترمو ازم میگیره چون میدونه یه پسر که شاگردمه بهم داده و چه میدونم اون تا حالا بهم انگشتر نداده همونجا پرتش میکنه و میدوئه میره که یدونه دیگه بگیره...من؟منفجر میشم از عصبانیت...کلی غر میزنم..دعوا می کنم و ناز می کنم بعدش می برتم و دست میزاریم رو یه حلقه ظریف و خوشگل که رو دستم خوب میشینه...میخریمش..میندازم تو انگشت دست راستم..تو آسانسور که میخوایم بریم پارکینگ تو اون شلوغی زودی درش میاری بزور می کنی تو دست راستم...همین دیگه کلن وحشیانه...البته این جور آدما من اینم به شما بگماا در لایه های زیرین خر مهربون و لطیفی هستن..اینارو همه رو تازه خوب درک کردم دارم اطلاعاتمو بی چشم داشت در اختیار شما هم میزارم:دی

حالا اینارو ولش کن...آقا همونطور که مشاهده خواهید نمود این رژ من بادمجونی تیره زرشکی طور داره!بعد اصن من این رنگ و سترو تالا ترای نکرده بودم که..بعد این روزا از این ترکیب شال و کیف و رژ زرشکی کلی خوشحالیم میشه..انقده خوبه...جدیده روم...تازه از تو این کوز ی گو نی  هی دیدم اینا تو چشماشونو یه سفیدی یواشی می کشن..بعد یدونه مداد سفید گرفتم به همین منظور خیلی هم رضایت بخش بوده نتیجه:دی خلاصه این تغییرات کوچولو خیلی مزه میده...

بعدش من قرار بود عکس از کیفمو اینا بزارم یعنی محتویاتش بعد دیدم که انصافن چیزی که همیشه همراهمه فقط کیف پول چون واسه هرجا یه کیف باید ببرم واسه سرکار کیفم پر از کتاب و جامدادی و اینا کلن فرق می کنه دیدم زشته که خب گفتم عکس خریدام و ایفلا که قولشو داده بودم بزارم..حلقه مم میخواستم بزارم همین الان منصرف شدم!

همچین عکس بدردبخوریم نیست..میدونم خودم:)



خب یه چیزی که هس شغل من البته یعنی من کلن حقوقش یجوریه که من نمیفهمم دقیقش چقده اصولن..چونکه اولن دوماه اینا طول میکشه بعد مثلن این سری من انقد مرخصی واسه مسافرتم داشتم و خصوصی اینام داشتم و کلن دیرم شده بود اصن حسابش از دستم در رفته بود بعد دیگه دیروز که اس ام اس بانکو خوندم کلی خوشال شدم البته من نمیدونم چی چی شد که یه خورده هم امرو واسم ریختن!!هی مارو سورپرایز میکنن..این بیشترین حقوقی بود که ییهو گرفته بودم...

حالا اینهمه فخر فروختم بابت حقوق که بگم باید برم یه ذره واسه خودم خرید کنم چون گناه دارم..بعدم اینکه میخواستم امروز صب برم باشگاه که خواب لعنتی نذاشت..اما چهارشنبه حتمنیییی میرم..شماهم شاهد باشید از این 9ام تا 9ام مهر که سالگرد دوستیمونه بنده تو این دوماه باید از وزن الانم که رسیده به 61!!!!که الکی به همه میگم 59 برسم به وزنی که یه زمانی داشتم 54 بعدشم برسم به 52.از این دختره نسیمم کلی آدم انگیزه میگیره...نسیم راستی خدا برکت بده این لینکدونی تورو هاا..من همه رو از اونجا میخونم..چندتارو که من دوس دارم نداری باید بگم برام اونجا بزنی من هی بخونم:دی

بعد حالا داشتم فک می کردم همچییی تابستونی ام نبوداا..خیلی خوش گذرونی ای نبود...ولی خب یه روزاییش بهتره...یعنی به نظرم اگه خودت بخوای بهت خوش بگذره میگذره...

روابط هم کلن حسنه ست و ما حالمون خیلی بهتره....آخر هفته ها با همیم...تازه مثلن پنج شنبه ای جور شده بود که ما تا 12 1 بیرون باشیم خیلی هم مزه داد...بعد تازه هرکی رفته سرجای خودش:دی اون شده ساپورتیو:دی اصلشم همین بوده دیگه...البته جدای از شوخی مستر لفم خیلی تلاششو داره میکنه..اصن یه پا مردی شده بیا ببین...من ازش کلی کمک خواستم این چند وقت خیلی بیشتر از انتظارم خودشو نشون داد..میبینی بی پروا سربازی با پسرا بد می کنه...بعدش خوب میشن خود به خودی...بعد خودشون هی آدمو خوشحال می کنن..هی میبرنت تو شیرینی فروشیایی که دوس داری واست شیرینیای خوش مزه میخرن..هی هواتو دارن..هی سورپرایزت می کنن...میان دنبالت بدون خبر برای افطار...بعد دیگه آدم حالش خوبه دیگه...

همش غصمه از اینکه تو دفترم نمینویسم..چرا دوساله من نمیتونم درس حسابی تو دفترم بنویسم آخه...اما خب بازم خدارو شکر اینجا هست...

همین دیگه...:)



PS:آره راستی مستر لف همون رایانه..خب مستر لف وقتی شکل گرف که من واسه اولین بار باهاش حرف زدم اینقدر باحال بود که شماره شو به همین اسم سیو کردم همیشه هم همین بوده..اما وقتی رفت سربازی اسمشو اینجا گذاشتم رایان..از سرباز رایان ایده گرفتم:دییی حالا هم که دیگه میخوام همون مستر لف خودم باشه..فک نکنی من به این زودی بتونم یکی رو جایگزین این پسره تو زندگیم کنم و بیام اینجوری با آب و تاب ازش بنویسم..شما که میشناسین منو..نه جانم نه:)