وسایلمو آماده کردم و بهتره تا یک ساعت دیگه بخوابم..فردا میرم ا ر و میه...شب هم برمیگردم..
چه خوب که امروز تعطیل بود..با اینکه هیچ کار خاصی نکردم اما خوب بود...
داشتم همینجوری اردی بهشت پارسال وبلاگو میخوندم..هژیرم یک سال شده :) و حالا دیگه هیچ خبری از آدم پررنگ پستهای سال پیشم نیست...هنوز هم با پشتکار اس ام اس میده اما دریغ از یک جواب..کلن الان دیگه خبری از هیییچ مذکری تو زندگیم نیس..با پسر لطیفه هم دیگه واقعنی دو جمعه پیش که تصادفم کردیم دیگه کلن از فرداش باهاش حرف نزدم و اینبار دیگه اونم بیخیال شد... یوقتایی دلم میخواد یکی باشه بعد به خودم میگن تو فعلنی خودت خواسی و حوصله هم که نداری اصن واسه هیچ مذکری پس ویار نکن :دی بعد دیگه حالم خوب میشه...
یه ماه از باشگاهم گذشت...بعد شب قبل باشگاه از خودم عکس نی م ه بر ی ان :دی گرفتم دوباره پریروزام گرفتم و از پیشرفت خودم بسی مسرور شدم..تقریبن با مژ هر روز میریم به جز روزایی که کاری داریم یا یهویی یه برنامه هیجان انگیز تر ردیف می کنیم :))
تو این حوالی...یه اتفاق غم انگیز افتاد و اونم اینکه دایی شقی فوت شدش..ظرف ده روز !! یکی از سختترین و مزخرف ترین روزام بود سه شنبه ای که صدای گریه ی شقی رو از پشت تلفن شنیدم و نفهمیدم چجوری خودم و رسوندم بیمارستان و به زور پاهامو کشوندم توی لابی...وقتی شقی از دور داش تو اون راهروی مسخره بهم نزدیک میشد نمی دونستم چیکار کنم اصن..فقط بغلشم کردم و گریه...امیدوارم از ته دلم امیدوارم هیچوقت دیگه هیچکدوم از رفیقامو تو اون وضعیت نبینم..هیچچچچوقت...و اینه I hate hospital اصن..
انقدی سرم شلوغ بود که ابروهامو سیبیلامو موهامو اینا اصن مسخره شده بود...اما رفتم موهامو یکم کوتاه کردم اونم مثه یه خط صاف و یکمی به خودم رسیدم...به ناخن های دوس داشتنیمم البته...بعد تازه شم حقوق این ماهمو بگیرم میخوام برم ابروهامو هاشور بزنم..تازه ترشم از این هفته میرم سولار :دی و یه حسی از درون به من همممش میگه برو موهاتو به کووتاه ترین شکل ممکن بزننن :دی
با های اسکولز گرلز دو روز رو گذروندم..بعد انقده کیف میده به هوای اینکه تعطیلیت یکشنبه س ..برنامه های ناهار و مهمونی رو میندازن یکشنبه ها...بعد از مدتها دیداری تازه کردیم و خوش گذشت...
تازه شم..دیروز ساراه ی جانمان رو دیدم..بعد از مدتها کلی با هم حرف زدیم...واسه من دیدن ساراهه لازمه...جدی میگم ها...پشت دیدارام با ساراهه واسه خودم حس و حالای خوب و بهتره ..
وگرنه که همه ی ساعتای زندگی من به کار میگذره..یوختایی واسه خودم عجیبم..این روزا دارم فکر می کنم من عوض شدم انگار خیلی..بعد دیدم جولی هم اینو بهم گفته..اصن دیروز از سارا میخواسم بپرسم..بپرسم که سارا به نظرت من عوض نشدم؟یکی دیگه نشدم؟ اما نپرسیدم..چرا؟چون باید سوالمو یه جوری میپرسیدم که بهش القا نشه من عوض شدم!می فهمی چی می گم؟ اما نتونسم سوالی پیدا کنم..بعدشم انقد واسه ساراهه ذوق داشتم که دیگه اصن کلن فراموشم شد...
همین اردیبهشتو که خوندمم باز به این نتیجه رسیدم..که وا؟عوض شدم..جالا نمیدونم این عوض شدنه خوب بوده یا بد ها...
I believe in PINK