شما بدونین که کل مدت برگشت خونه تو اتوبوس (روز زوج و اتوبوس ) داشتم بابت عنوان با خودم کلنجار می رفتم ..نه فقط که عنوان..راستش رو بگم..حالا درک می کنم اونایی رو که می گفتن نمیشه نوشت چون مارو می شناسن..فکر هیجان انگیز اما تلخه مهاجرت وبلاگی به سرم میزنه اما عملیش نمی کنم..که چی؟ همین که من این عنوانو نوشتم یعنی هنوز از پسش بر میام...یعنی مینویسم از مشکلاتم و احساساتم و هرچیزی که هر کسی نمیدونه و Care نمی کنم ..
اووه یک ماهه ننوشتم...هییه :دی یک ماهه این پسرک لطیفه هست این دور و ورا..خب پسر خوبیه .. اصرار بیخود داره بیاد مارو بگیره :))) اما مهم نیسش اینا..همین که یه آدم این دور و ورا هست خوبه و بهتر اینکه من خیلی روش حس ندارم و پر نیستم..بعله متاسفانه با شناختی که از پریسائه دارم و یحتمل دارین اگه از یکی خیلی خوشش بیاد و اینا بیچاره می کنه خودشو...مثلنش که من این چند ماه قسر! دررفته بودم بعد اون آقاهه 11.12.13ئیه مونده بود تو ذهنم!مسخره بود دیگه...حالا این اما برام حالت it doesn't matterتوام با جس خوب و آخی طوری داره...ماشینشم که خوب :دی بعله من ماشین دوس دارم تقریبن زیاد! بهر روی که باهاش خوشی میگذره و هست دیگه...
بقیه این یه ماه هم به جریانات دانشگاه گذشت و کار کردیم و چین تعطیل بود ما بیشتر نفس راحت کشیدیم.. Awardای دلاریمو واسه اولین بار گرفتم و خوشنود گشتم...با گوشیم حسابی رفیق شدم و اپل آی دی ساختم و :ذی ر ض ا ی ی ز د ا نی ما آلبوم فوق العاده شو ربلیز کرد ما کلی فیض بردیم هی گفتم 4و5و6و7و9و11 یعنی این ترکا محشششر بودن و همه این چیزها + دو نکته مهم..
Ladies and gentlemenبزارید مج رو بهتون معرفی کنم..مج همکار منه...same position دو ماه بعد از من اومد...وقتی که سیستم جدید رو چیده بودیم..حالا؟ یکی از بهترییین دوستای من شده...مهربون و خوش قلبه..مثه خودمونه..از همون نسل دخترای منقرض شده ی صاف و ساده و خوب...با هم همش تایم میگذرونیم بیرونم میریم یکمی و همه کار باهم می کنیم..هوای همو داریم..و بودنش باعث میشه 7 8 ساعت کار کردنه خیلی خوب بگذره...مج رو بخاطر داشته باشید زین پس...:دی
جمعه واسه اولین بار این ما بودیم که مهمون خارجیمونو بردیم بیرون...از صب تا ظهر..خیلیی تجربه خوب و باحالی بود...یه پیرمرد موفق بریتیش داچ ِ خوش زبون و پر انرژی و دنیا دیده...روز ِ خوبی بود و من و مج خوب از پسش بر اومدیم...از راننده آژانس مجید سوزوکی طورش از صبونمون و عکس گرفتنامونو و دربست گرفتن سر خیابون با دیوید و تعجبش از ماشینای که واسه ما ترمز میزدن :)) راننده تاکسیای باحال ِ داغون و کافی من ِ کوولی که با کافی عالیش کلی حال داد به مهمونمون..از کفشای پاشنه بلند من که مجبورم کرد دست تو دست و بازو به بازو دیوید راه برم :دی از دسته گلی که انتخاب کردیم و از گل رزی که به من و مج هدیه کرد واسه داشتن یه روز خوب... از حرفای قشنگی که بهم زد...از اینکه میگف خودت پارتنرت انتخاب کن.. از اون جمله ی respect but no loveش..همش خاطره انگیز و خوب بود..
حتی بعدشم بدی نبود با این پسرک لطیفش و خواهر زاده ی باحالش ...
حتی بعدترشم که آقا جونم اومد خونمون ..
حتی خواب عمیق و یهویی شبش...
آخ جون فردا تعطیلم .. میرم یه سری موسسه و قراره با نون به یاد قدیما عدسی درس کنیم بعدم میرم پیش شقی که دلم واسش تنگ شده..
راسی خواهره هم ابله مرغون گرفته و من هم یحتمل میگیرم دیگه چون تا حالا نگرفتم که :(
یادتون باشه که یه باری هم عنوانم این بود که: زندگی سخت نیس آدما بی عرضه ن...
D: