غیرمنتظره - رویایی

خب دلم نیومد که ننویسم...

حالا رویاییش یکمی (فقط یکمیا) اغراقه اما غیرمنتظرش اصلن :)

ما اینجوریه که همه ی روزای تعطیل همو چند ساعتی میبینیم..فقط هم روزای تعطیل..چون روزای عادی شلوغیم البته بیشتر اون تا من..یعنی کارش کلن شلوغ و استرسیه... بعد منم کلن مدل درک می کنم و اینا هستم..با تماسای کم و اینجور چیزا اوکی ام! کلننم دوستمون مصممه مارو بگیره :)) پسره خوبیه هاا..یجوری اسگولی درون داره که بیشتر از دروغ مبراش می کنه... خیلی چیزا بهم گفته راجع به خودش و خونوادش که میتونس نگه اما کلن میگم جور خوبیه... باهاش خوش میگذره...مشکلی نداره کلن و اینه که عجیبه :دی

امشبم ما که فکر نمی کردیم حالا ولنتاین خاصی در انتظارمون باشه که با توجه اینکه تازه دو روز دیگه میشه یه ماهمون! بعد اما چیزی که انتظار منو می کشید یه شب خیلییی خوب بود.. با یه جعبه خوشگل پر از شکلاتای خوشمزه و عروسک و جینگیل پینگیل که خیلییی دوسش داشتم (منم خودمو برده بودم لازم به ذکره :دی حس شرمندگی بهم دس داده بود) یه شام خوب کلیی اعترافات عاشقانه ی خوب..(کاری به اینکه شاید دروغ باشه ندارم که فکر/حس نمی کنم دروغ باشه حالا اگرم بود مشکلی نیس تا وقتی که من خیلی careنمی کنم پس hurtهم نمیشم و اینکه این چند وقته با خیلی چیزا آشنا شدم و قویترم شدم دیگه) که کلییی بهم حس خوب داد...اصن هنوز واسه این پسره اینجا اسم نزاشتم..یعنی دقت کردین من الان هنوز به هیچ پسری تو این چند وقت اسم ندادم لازمم نشده اما این یکی هم لازمه انگاری هم زشته من هی بگم لطیف بهش :دی

خلاصه همین دیگه خواستم احساست امشبم ثبت شه...

تازه میخواسم عکسم بزارم اما طول می کشه دیگه شما همینارو از ما قبول کنید ...

با تشکر



زندگی ج ا ک ش است !

شما بدونین که کل مدت برگشت خونه تو اتوبوس (روز زوج و اتوبوس ) داشتم بابت عنوان با خودم کلنجار می رفتم ..نه فقط که عنوان..راستش رو بگم..حالا درک می کنم اونایی رو که می گفتن نمیشه نوشت چون مارو می شناسن..فکر هیجان انگیز اما تلخه مهاجرت وبلاگی به سرم میزنه اما عملیش نمی کنم..که چی؟ همین که من این عنوانو نوشتم یعنی هنوز از پسش بر میام...یعنی مینویسم از مشکلاتم و احساساتم و هرچیزی که هر کسی نمیدونه و Care نمی کنم ..

اووه یک ماهه ننوشتم...هییه :دی یک ماهه این پسرک لطیفه هست این دور و ورا..خب پسر خوبیه .. اصرار بیخود داره بیاد مارو بگیره :))) اما مهم نیسش اینا..همین که یه آدم این دور و ورا هست خوبه و بهتر اینکه من خیلی روش حس ندارم و پر نیستم..بعله متاسفانه با شناختی که از پریسائه دارم و یحتمل دارین اگه از یکی خیلی خوشش بیاد و اینا بیچاره می کنه خودشو...مثلنش که من این چند ماه قسر! دررفته بودم بعد اون آقاهه 11.12.13ئیه مونده بود تو ذهنم!مسخره بود دیگه...حالا این اما برام حالت it doesn't matterتوام با  جس خوب و آخی طوری داره...ماشینشم که خوب :دی بعله من ماشین دوس دارم تقریبن زیاد! بهر روی که باهاش خوشی میگذره و هست دیگه...

بقیه این یه ماه هم به جریانات دانشگاه گذشت و کار کردیم و چین تعطیل بود ما بیشتر نفس راحت کشیدیم.. Awardای دلاریمو واسه اولین بار گرفتم و خوشنود گشتم...با گوشیم حسابی رفیق شدم و اپل آی دی ساختم و :ذی ر ض ا ی ی ز د ا نی ما آلبوم فوق العاده شو ربلیز کرد ما کلی فیض بردیم هی گفتم 4و5و6و7و9و11 یعنی این ترکا محشششر بودن و همه این چیزها + دو نکته مهم..

Ladies and gentlemenبزارید مج رو بهتون معرفی کنم..مج همکار منه...same position دو ماه بعد از من اومد...وقتی که سیستم جدید رو چیده بودیم..حالا؟ یکی از بهترییین دوستای من شده...مهربون و خوش قلبه..مثه خودمونه..از همون نسل دخترای منقرض شده ی صاف و ساده و خوب...با هم همش تایم میگذرونیم بیرونم میریم یکمی و همه کار باهم می کنیم..هوای همو داریم..و بودنش باعث میشه 7 8 ساعت کار کردنه خیلی خوب بگذره...مج رو بخاطر داشته باشید زین پس...:دی

جمعه واسه اولین بار این ما بودیم که مهمون خارجیمونو بردیم بیرون...از صب تا ظهر..خیلیی تجربه خوب و باحالی بود...یه پیرمرد موفق بریتیش داچ ِ خوش زبون و پر انرژی و دنیا دیده...روز ِ خوبی بود و من و مج خوب از پسش بر اومدیم...از راننده آژانس مجید سوزوکی طورش از صبونمون و عکس گرفتنامونو و  دربست گرفتن سر خیابون با دیوید و تعجبش از ماشینای که واسه ما ترمز میزدن :)) راننده تاکسیای باحال ِ داغون و کافی من ِ کوولی که با کافی عالیش کلی حال داد به مهمونمون..از کفشای پاشنه بلند من که مجبورم کرد دست تو دست و بازو به بازو دیوید راه برم :دی از دسته گلی که انتخاب کردیم و از گل رزی که به من و مج هدیه کرد واسه داشتن یه روز خوب... از حرفای قشنگی که بهم زد...از اینکه میگف خودت پارتنرت انتخاب کن.. از اون جمله ی respect but no loveش..همش خاطره انگیز و خوب بود..

حتی بعدشم بدی نبود با این پسرک لطیفش و خواهر زاده ی باحالش ...

حتی بعدترشم که آقا جونم اومد خونمون ..

حتی خواب عمیق و یهویی شبش...

آخ جون فردا تعطیلم .. میرم یه سری موسسه و قراره با نون به یاد قدیما عدسی درس کنیم بعدم میرم پیش شقی که دلم واسش تنگ شده..

راسی خواهره هم ابله مرغون گرفته و من هم یحتمل میگیرم دیگه چون تا حالا نگرفتم که :(

یادتون باشه که یه باری هم عنوانم این بود که: زندگی سخت نیس آدما بی عرضه ن...

D:

حوصله ندارم عنوان پیدا کنم،عکسم بزارم و اینا کلن..

ئه خب پس من چرا خوابم برد..پس کوزی و ندیدم که..ای بابا...

بعدشم پریود شدم...همین چند ساعت پیش...وای این مسئله پی ام اس واقعن زندگی منو تحت شعاع قرار میده ها..خب من چه میدونستم همه ی حس و حالای دیروزم فیک بود،تازه الان فهمیدم که ئههه پس اون کارا و اینا بخاطر این پریود مسخره بود..خب اگه دیروز میدونستم جلوشو میگرفتم دیگه!حالا بدم نشداا..یعنی اینکه کلن با اون پسر خل و چله یه سره ش کردیم و تمام..منم کندم و تموم..ولی خب من واقعن اگه بدونم قضیه یه سری حرکتام از این پی ام اس آب میخوره خب mature تر رفتار می کنم :دی چه می دونم والا :دی

حالا تازه من میخوام جمعه رو بنویسم با اینکه خیلی ازش گذشت اما خب خیلییی چون خوب بودش باید بگمش..

گفته بودم که جمعه ها کار می کنم دیگه؟یکشنبه ها ولی تعطیلم..البته جمعه ها آنلاین از خونه کار می کنم..

بعدش اما با ساراهه بودم...رفتیم نشستیم آی حرف زدیم آی حرف زدیم..سارا خیلی خوشگلتر از قبلنا شده..یعنی یه استایل جدید پیدا کرده..بعد به گمونم این استایل ساراتره..کلن وقتی داش حرف میزد یاد روزای اولی که دیده بودمش میفتادم..سارا هنوزم همون مدلیه..وقتی از دغدغه هاش حرف میزنه مثلن..بعد من؟کلن من وقتی با سارا حرف میزنم حالم خوب میشه..کمن آدمایی که بتونن این تاثیر روی آدم بزارم..یعنی وقتی من باش صحبت می کنم گره های ذهنیم باز میشه...یه جور دیگه میشه فکر کردنام..بعد حالاا چیی من دیگه انقده پررو شدم چون که میدونم کلی پاپیون خوشگل خوشگل انتظارمو میکشه..بعد اصن کلکسیونم انقدددر خوب شده .. پر از پاپیونای رنگی رنگی خوشگل که هر کسی میبینه همش ازم میپرسه از کجا گرفتمشون..منم با غرور می گم دوستم برام درست کرده  :)

بعد اصن جمعه هه ، جمعه ی بعد از امتحاناتم بود دیگه کلن به خودم تعلق داده بودمش! بعد از سارا رفتم پیش شقی...با هم حرف زدیم بعدشم رفتیم بیرون من همش کل روز دنبال یه شال تی تی بودم که بالاخره یافتمش...بعدش که رفتیم بیرون من با یه آقاهه ای آشنا شدم... کلن خیلی هیجان انگیز بود..نه که من شقی کلن اهل شیطونی نیستم یا نبودیم پروسه آشنایی خیابونی بخوایم داشته باشیم واسمون خیلی چلنجینگه :دی

بعدش به حاجی اینا پیوستیم فلافل خوردیم و شقی رو رسوندیم و برگشتیم خانه مان...اما روز خیلی خوب جمعه :)

حالا این پسرک؟ بچه بسیار خوبیه! (اولشه شما جدی نگیر :دی ) اما خب خوبه...فقط مشکلی که هس یجور احساساتی طور بودن و کلن زیادی لطیف بودنشه که منو خیلی خوش نمیاد..شقی هم تو همون 10مینی که با این آقاهه صحبت میکردیم با جمله ی انگشت شست رو به بالا :دی طرفو کانفرم کرد...حالا بقیه وقایعو بعدن مینویسم!

همین مهمه که جمعه ی خوب بودی...مرسی سارا..مرسی شقی..مرسی خدا