روزای پر خاطره و ثبت نشده! + خاله زنکی لیدل ثینگز

فقط حیف که همه ی این روزا خوب ثبت نشد...درست حسابی نوشته نشد..چون واقعن awesomeبودش...خدارو شکر...

میبینین چه هممون با هم تنبل شدیم..هیشکی نمینویسه..من که دوجوره غصه میخورم چون تو دفترم نمینویسم اصن..بگذریم..

من به هر حال قرارداد رسمی مو با شرکت امضا کردم..بیمه شدم..کلاسمو شروع کردم و همه چی رو به جلو داره پیش میره..حواسم به درسامم هست البته..این هفته انقده از این عکس پرسنلیا که قشششنگ نشون میده چقد آدم زشته انداختم..از نوع بی حجاب و با حجاب و این دستگاهیا و ...خوبیه اینجا اینه که همونه که من میخوام!از چه نظر؟از نظر پیشرفت کردن..یعنی مثلن من میدونم الان دپارتمان ما داریم کلن تغییر می کنم..مثلن مدیرش میره بالاتر همکار من میشه مدیرم..خب منم اگه بدوام همین آینده حالا شاید 5سال دیگه در انتظارم باشه...

یادم باشه بعدن مبسوط تعریف کنم که این همکارام traveler ن یعنی چیزی که من همیشششه آرزوشو داشتم..یادم باشه راجع به این قضیه یه پست بنویسم اصن..که دارن بهم چیزای خوبی یاد میدن...

و اینکه تقریبن کلاسای موسسه رو تحویل دادم همه رو بجز یه دونه که اونم منتظریم تیچر مناسب پیدا کنیم و تموم..روزای خدافظی با بچه ها و موسسه و اینا خیلی روزای سختی بود..اینکه من دیگه قرار بود نباشم...دوستای صمیمی اونجام هم خیلی ناراحت بودن اما خب من قوووول دادم زود زود سر بزنم بهشون...

راستی بعد از جریان اون مهمونی همکارم یه نفری بود که دلش خواسته بود با من دوس شه...بعد خب ماها قبلنم دیده بودیمش دوست صمیمی شوهر همکارمه! بعد خوب من همیشه تعریفشو میشنیدم...میدونستم ناز هم دوس داره باهاش دوس شه...بعد اصن راستش بیشتر سر این قضیه:دی که ناز اصن یه درصدم مثکه فک نمیکرده اینجوری شه و اون شب هم من که بیخیال بودم و حواسم به چیزی نبود ناز همه چیو به نفع خودش گرفته بوده ما هم اصن رو حساب این قضایا و اینکه این همه میگن آقاس و اینا اوکی دادیم و رفتیم بیرون البته که پروسه گفتن این قضیه به ناز هم برای همکارم دردسری شده بود:دی خلاصه اما اینارو گفتم که بگم الان این پسره انقده مهربونه..آقاس..اصن یه وضع ایده آل و اینایی..اما فاینالی چی؟من بعد اینهمه تلقین امروز باز اعتراف کردم اول پیش خودم بعدم به شقی که من نمیخوام ادامه بدم...با اینکه من همممش سعی کردم!نمیدونم چم شده...اصن نمیدونم..بهرحال شقی میگه بهتره بهش زودتر بگم و انقد مردمو الکی معطل خودم نکنم..کما اینکه 1چون آشناس 2پسره واقعن خوب و آدمیه! اصلنننن نمیخوام اذیتش کنم..فقط جدن نمیدونم چی بگم...

اصنااا من اسکولم..وسوسه میشم...هی پیشنهادای خوب خوب برام پیش میاد می گم خب حتمن با این یکی اوکی میشم!نه که فکر کنی دلم جایی گیر کرده و مثلن رایانو دوس دارم هنوزا که اصللننن اینطوری نیس...اون پایان که الان سه ماهه ازش میگذره بهتررررررررین اتفاقی که میتونس بیفته و من دقیقن از بعد اون همش رو دور چیزای خوبم...هنوزم البته کامل بیخیال نشده..مثل امروز که من چار راه پارک وی بودم و ناز اس ام اس داد رایان دم موسسه بود..هه...یکی دوبار زنگ و یکی دوبار تکست و تموم...

و اینکه اگه یادتون باشه یه ادم سیریشی هم قبل رایان تو زندگیه من بود..یعنی اینطور بگم رسمن دو تا دوس پسر داشتم هر دو خل و چل و به زعم خودشون عاشق..اممما :دی این یکی انصافن پشتکارش قابل تحسینه...قبل از اینکه آرشیوم یخوردش پاک شه یه چیزای ازش اتفاق افتاده بود و نوشته بودم اما خب اینکه الان بالاخره آمریکاس و بعد از 3 سااال جدیدن از همونجا زنگ میزنه خونمون...فک کن!ترکیه هم بود زنگ میزد..آخه یکی بهش نیس بگه مومن تو آمریکایی خرههه منو میخوای چیکار آخه...انی وی این این دفه زنگ بزنه من میخوام باش صبت کنم اصن..والا جدی میخوام ببینم انگیزه ش چیه؟

راستی بالاخره چیزی که خیلی وقت پیش دنبالش بودم تو اندیشه پیدا کردم از اینا که بجای مانتو میشه پوشید و یه کمر بند داره و کلن راحت طوریه...دو تاشم گرفتم تازه...کلیی هم خوشگله خیلی دوسشون دارم..یعنی کلن الان این دوزه با این اوت فیتم کلی واسه خودم حال می کنم:دی فقط دلم بوت میخواد همین دیگه:دی یه چرم یه آگ مثلن..بعد کی بود میخواس واسه آی فون خریدن پول جمع کنه؟:(  کی میخواد پول جمع کنه استارت بزنه دریم سفر کردنشو؟

ورزش نمی کنیم اما پرخوری هم نمی کنیم...همونی که بودیم هستیم:دی

عشق پنجاه ساله ی من...

بالاخره تونستم کاری رو که از خیلی قبلنا آرزوشو داشتم انجام بدم..

پنج شنبه تولد پنجاه سالگیه حاجیو گرفتیم...

تونستیم همه ی فامیلامونو جمع کنیم..اونم اینایی که کلن باهم خیلی رابطه ندارن..خاله و عمو و دایی ها و عمه ها و آقا جونم...با بر و بچه ها...

زدن،رقصیدن،جیغ جیغ کردن،عکس گرفتن یه عالمه...حرف زدن و دیداری تازه کردن...

بابا خوشجال بود..من میدیدم که بابا خیلییی خوشحال بود...همینکه میدیدم کلی ذوق داره..کلی چشای خوشگلش شاده برام بس بود..

همش می گف آخه مگه من بچه م؟ببین واسم کادو اودن زشته ها...بادکنک دیگه باد نکنید..ما که گوش نکردیم..

بعد از بزن و بکوبم کیک گندشو آوردیم با 50تا شمع..دونه دونه گذاشتیم و شمردیم..همگی با صدای بلند...بابا فوتش کرد..بابا کادوهاشو باز کرد و از ما می قاپید و دست من و داداشه نمیداد چون میدونس میدزدیمش واسه خودمون...

شام خوشمزه و سالاد پریسا مید هم به خوبی خورده شد و همممه چی عالی بود...

تموم زندگی من پنجاه ساله شده...کاش باشه..کاش همیشه باشه اصن من چه میدونم در عین خودخواهی تا وقتی من هستم باشه..اول من نباشم بعد اون..

چون فقط اونه که سه شنبه ای که خسته 8و خورده ای شب میام خونه پشت آیفون تا میبینتم قربون صدقه ام میره و دم در میاد استقبالم..

چون فقط اونه که هی هر شب زود مارو نمیبره بیرون و 11 12 شب میگه بریم یه دوری بزنیم؟هیشکیییم نمیره خیلی وقتا..گرچه من سه شنبه ای رفتم..چون میخواستم وقتی ساعت 12 شد و شد اول آبان پیشش باشم و بوسش کنم...وقتی رسیدیم تجریش گف به خودم گفتم هرکی امشب باهام اومد یه خوردنی براش بخرم و دوتایی رفتیم سید مهدی و آش خوردیم و به زور 12 شب ازش بوس گرفتم..چون میگه زشته این کارا تو خیابون:دی

چون فقط اونه که روزی هزار بار ماچش می کنم و بغلش می کنم و حرصه داداشه درمیاد...البته که خودشم همش فک می کنه من بازم براش نقشه کشیدم و پولی چیزی میخوام ازش..

چون فقط اونه که قهرمان زندگیه منه..مرد اول زندگیه منه...دلیل همه ی موفقیتای منه..اگه پیشرفت می کنم..اگه تلاش می کنم فقط واسه اینه که ببینم ذوق می کنه...خوشحال میشه...

با همه ی غر زدناش سر پول خرج کردنام...سر بیرون موندنام..سر خالی بندیام..سر اینکه هی میگم دو دیقه دیگه خونم...با همه ی اختلافایی که بینمون مثه همه ی آدما پیش میاد اما عاشششقشششم...روز به روز بیشتر در به درش می شم..بیشتر میخوامش..همش میترسم..نبودنش شده کابوسم...

بگذریم...حاجی من 50ساله شده...

تولدت مبارک بابا جووووونم:*