آرامش...

اون روزی رگ ترکیم گل کرد نشستم گفتم تا کامنتارو تایید نکنم نمیرم سرکار..ده مینم دیر رسیدم:دی

آقا حقوق به ما نمیدن..بعد من یه تصمیمی گرفتم..حالا نمیدونم میشه یا نه...میخوام پولامو جمع کنم بعد یه گجت خوب بگیرم..یعنی چرا می گم گجت چون نمیدونم مثلن یه تبلت بگیرم یا گوشی..یکی از این دوتا..بعد خب من خیلی دوس دارم اپل باشه فقط و فقط بخاطر قابای خوشگلش(چقد منطقی واقعن)بعد داداشه همش میگه اپل تو ایران خوب نیس و هیچیش فیری نیس و نمیتونی خودت اپ بریزی روشو اینا..حالا دیگه فعلن سرچ می کنم..داداشه میگه سامسونگ بهتره..

اینو میخواستم بگم...میل بیرون رفتن من به صفر رسیده بود...قشنگ صفر..حالا الان مستر لف دیروزی به زور منو کشوند بیرون یه ذره بهترم..اصن میدونی خیلیم حال میده آدم بشینه تو خونه..لش کنه و کارای دوس داشتنی انجام بده یا اصن فقط لش کنه هیچ کاریم نکنه...دلیل دیگه ش اینه که هیییچی کمدم مرتب نیس...باور کنید یا نه من حتی یه شال درس حسابی صاف!!ندارم برم بیرون باهاش..همه چی تو کمدم پیچیده بهم و منمو یه مقنعه...ولی فردا یا امشب دیر وقت میشینم هی اتو میکنم هی میچینمشون...

پاشده دو ساعت جلو موسسه قدم رو رفته تا من برم بیرون...بعد زور زورکی میگه بریم بیرون..یهو مثه اجل معلق...هی بش میگم برو نیا..واسه چی میای...بعد از مظلومیتش به قیافه ی منت کشانه ش خنده م میگیره...واسم حلیم میگیره تا افطار کنم..بعدم یدونه ایفل خوشگلللل که قشنگ دیگه میدونه و میدونین و میدونن نقطه ظعف منه...بعد از مدتها رفتم بیرون...یچیز جالب مثلن من همش ازش انرژی میگیرم..مثلن اسمش رو گوشیم میفته بعد یهو تایم آخر کلاسم که باشه انرژی دار می شم گر میگیرم خوب خوب تر درس میدم!! بعد با همون لحنش غدانه ش! که میخواد همه چیو کاور کنه میگه آقا من نمیتونم دیگه نمیتونم...اصن نمیشششه...یه سری حرفای دیگه هم میزنه که حالا نوشتنش دل به هم زنانه س:دی من؟هیچی دیگه دور ور میدارم:دی میگم پس اگه دوری از من خیلیی سختتره از پذیرفتن خیلی چیزای من،قبول کن منو..همینجوری...با همین دوستم!شقی منظورمه...آخرش؟هیچی دیگه دستشو میگیرم و بهش میگم خر رام شده ی خودمی...حالش خوب میشه...اون نگرانی و غمه از چشمش میره...

دو تا از دوس داشتنی های زندگیم بهم ایفل دادن..:) شقی...مستر لف...بدم نیس یه کلکسیون ایفل داشته باشما..نه؟عکسشو باید بزارم..

داشتیم از آقاهه خرید میکردیم هی من میگفتم میخوام برما..من میرم پاریسا به آقاهه..همین جوری مونده بود بنده خدا که این دختره چرا خل وضع طوریه...

ولی من یه روزی حتمنی باید برم...حتمنیی...

این عکسرو دوس دارم..همین روزا بهش برخوردم گفتم براتون بزارمش...یه gatheringئه خوب از چیز میزای دوس داشتنی منه با یه ترکیب رنگ عااالی...

همین الان فازش اومد لعنتی:) بالاخره اومد..نوشتن...همین الانی که با خوندن اس ام اسای مسخره و جواب دادنش گوشیمو پرت کردم یه ور...بیتو گذاشتم تو گوشم i was hereبیانسه جانمان رو پلی کردم و نامه رو برای استاد میل کردم..همین الان دستام شروع کردن اینجا نوشتن..

این مدتی که ننوشتم..یعنی نتونستم بنویسم یعنی هی باز می کردم اما هیچچچچچچ نمیومد حالم خیلی بد بود..جدی میتونم بگم خیلی وقت بود یعنی اصن تاحالا اینجوری نشده بودم..نمی دونم اسمش چیه؟افسردگیه یا هر کوفت دیگه...نه که تموم شده باشه نه..اما نمی دونم چرا الان یهو حس کردم خوبترم!همین که اومدم نوشتم...خیلی اتفاقا افتاده...خوب و بد...ولی راستش چیزی که اذیتم کرد این حال خرابم بود..جوری که خودمم شوکه بودم..کسی نمی فهمید یعنی تبعاتش دامنگیر بود مثلن جوری که ما با حاجی هم دعوا و قهر کردم!!شما خودت تصور کن دیگه...

حالا دلیلش چی بود؟نمیدونم واقعن..ببین شاید زنجیره ای از شرایط بد مثه وضعیت مشروطی مسخره دانشگاهم یا به هم خوردن هزار باره ی رابطه ام..اما به نظرم وقتی میشستم میدیدم اینا نیس..همش حس می کردم همه چی من متوسط حال بهم زنه..من هیچیم خوب نیس..من یه معمولیه بدردنخورم!(اینایی که دارم مینویسم exactlyتو ذهنم بود عینن همین جمله ها)من هیچیم خوب نیس...آره نه خودم..نه ظاهر نه باطن نه تحصیلاتم نه کارم نه شرایطم نه رابطه م نه حسام هیچیییم ..همشون یه معمولبه مسخره س...بعد همش تو یه دور باطلم..همه چیم عینه همیشه نه آپس نه دونز چه میدونم..خلاصه که من بلت نیستم شاید خیلی از احساساتم خوب بنویسم که حق مطلب ادا شه..

اما اینم بگم یه جمعه ش فوق العاده بود...جدن فوق العاده بود..با سارا بودم..یعنی صب که داشتم میرفتم گفتم الان چی میگیم به هم؟حس کردم یهو حرف کم داریم..بعد که از کافه پاساژ اومدیم بیرون ساعتو چک کردم بیشتر از 4ساعت بود که فقط حرف زده بودیم...من؟فقط و فقط خوش گذرونده بودم...خیلی خوب بود خیلی..حس آرامشی که از سارا میگیرم رو خیلی دوس دارم..فقط میگم کاش میشد بیشتر و تن تن تر همو ببینیم...

بعد اینکه تولد شقی بودش..بعدترش اینکه بالاخره دماغشو عمل کرددد و کلییی خوشحالیم الان..شنبه عملش بود که خدارو شکر خوب بود و منم بهش سر میزنم و به نظرم کلییی دماغش خوشگل شده...البته از لا به لای گچ و خون و پانسمان:دی راستش اونجا که دستشو گرفتم بعد خیلی ضعیف بود یجوری شدم..دلم قنج زد واسش...اون روزی هم نشستم پای فیس بوک همینجوری بدون فکر فقط براش روی والش یه چیزی نوشتم..یه چیز مخصوص برای تولدش..برای خودش..یعنی برای خودمون....

اینم از دوستای خوب این روزام..+ دیدن عکسای عقد ناسی...شنیدن صدای ورون بعد از مدتها و پلن برای یه قرار چهار نفره...

ذوق کردن از اینکه همه می گن تو چرا برنز شدی؟در حالیکه هنوز کاری نکردم..

نشستن منتظر حقوق...

راستش اصن عادت می کنیم..به همه چی...همین قضیه دانشگام..سری پیش سر مشروطی و اینا حالم بد بود انقده..الان خنثی عمل می کنم...

اصن فک نمی کردم بشه تو این پست نکته مثبتی هم نوشته شه اما شدش...

واقعن الان حالم یهو خوبه انگاری...یعنی الان امیدوارم ادامه داشته باشه حالم...

یه چیز بگم...من واقعن اینجارو یعنی بیشتر از اینجا وبلاگای شما رو دوس دارم..خیلی حالم حتی خوب می کنه وقتیdownم میخونمتونو حالم بهتر میشه..جدن میشه..بعد اما دوس داشتم خیلی جاها حرف بزنم اما واقعن شرایط روحیم این اجازه رو نمیداد..بی حوصلگی و...اما خیلی عاشقتونم که هستین..جدی می گم..خیلی جدی!

خدارو شکر این ننوشتن این نخواستنه تموم شد..حداقل الان که نوشتم..

آ خدا شکرتا...شکرت

1000

امروز...پنج شنبه هزارمین روز با هم بودنمون بود..

من که حواسم نبود چند وقت پیش حرفشو پیش کشیدی گفتی حساب کنم..بعد حساب کردیم و تاریخشو مشخص کردیم...ایده هم دادی که فلان کنیم و بیسار منم همش ذوق کردم و جیغ ویغ...

یادم رفته بود راستش بازم...پنج شنبه قرار بود بریم بیرون حرف بزنیم..گرچه قبلش تلفنی باهام حرف زدی که عصبی بودی که تغییر سخته و میخوای تلاش کنی که جدی هستی و میخوای همینجوری بمونی..من؟گفتم خوب باش...اصن دیگه من همش take it easyام....شرطم الان فقط اینه که رابطه م جوری باشه که دوس دارم چیز دیگه ای اذیتم نمیکنه و مادامیکه تو گارانتیش کنی میتونی پیشم باشی و بازم کلیییی خوش بگذرونیم کنار هم...حتی جدی هم فکر کنی به همه چی...

بگذریم داشتم می گفتم بنده پنج شنبه زره پوش و گرز بدست واسه دعوا اومده بودم که یادم انداختی هزارمین روز باهم بودنمونه...رفتی کیک خریدی با همون شمع هزااار...رفتیم کافه...کافه دوس داشتنیمون...تو پاستا..من چیپس و پنیر...همش منتظر نشسته بودم منتظر که نوبت کیک خوردن بشه:دی

کیک خوشمزه با شمعهای خوشگل و جیغ های من که تموووم سعیمو میکردم خفیف باشه...عکس گرفتیم..شمعارو فوت کردیم و کیکمونو بریدیم و به جز یه تیکه کوچولو واسه رایان و یه تیکه گنده برا من بقیشو سپردیم دست کافی من خان تا بخورن و به بقیه مشتریاشونم بدن...گرچه بغلیا فک کردن تولدمه:دی

خلاصه...هزار روزه که هستی...

تلخ...شیرین...خوب...بد..زشت...زیبا..جدا...باهم...

هنوزم تهش معلوم نیس...آخرش مبهمه...چیزی که معلومه و ما دیگه والا خجالت میکشیم مطرحش کنیمم:دی اینه که ما همو دوس داریم..حالا با بدجنسی تمام تو بیشتر...

که 1000 روز از روزی که دیدمت میگذره و هنوزم با همه سختیای رابطمون اگه برگشتم به نهم مهر هشتاد و نه بازم اون پله ها رو برمیگشتم بالا...صبر می کردم دهن پر از ساندویچت خالی شه و حرفتو بزنی...حتی اگه یه روزی تو دود شی از زندگیم بری هوا...

دوسِت دارم خره که همش دستمو سفت تر میگیری...

سللااااامممم

من برگشتم...

مسافرت جالبی بود..یعنی پر بود از اتفاقای خوب و بد...اما خوش گذشت...برای همتون جدن دعا کردم..راستش اونجا یه انرژی مثبتی همیشه داره که حال آدمو یه جور خووبی میکنه..روز آخر با قدمهای سنگینی اومدم بیرون که دلشون نمیخواس از اونجا جدا شن...

انقدر حرفام زیاده که کلی قاطی پاتی میخوام بگمشون...راستش چیزی که تو دلم موند این بود که کاش میشد مثلن منظرو ببینم اما من ِخر نکرده بودم یه شماره ای چیزی ازش داشته باشم ...دسترسی به اینترنت هم نداشتم...بعد تو شمال هم دلم میخواس بوسه رو ببینم که بازم ازش دور بودم و نشد...

اماا قشنننگ استراحت کردم یعنی 11 بیدار میشدم گشت میزدیم تا ناهار بعد ناهار میخوابیدم تا غروب گشت میزدیم تا شام و دوباره خواب..بعد اینقده کیف داشت ساعتایی که سرکار بودم رو اونجا میخوابیدم..

تو شمال هم واسه خودم یه تاپ صورتیییه از اون مدلا که دوس دارم خریدم یکمی آفتاب گرفتم و بیشتر آب بازی کردم...راستش من سولاریومو هنوز ترجیح میدم به آفتاب گرفتن..سریع بدون کر کثیفی و راحت منم که تنبل:دی

البته بچه ها یه اتفاقی افتاده که من تو مشهد متوجه شدم اونم اینکه پریناز تماااااام عکسای من و رایان که تو لپتاپم بود دیده!!!راستش چند روز اول خیلییی ناراحت بود و عصبی اصن حس بدی بهش پیدا کردم اما الان حالم خوبه...خنثی عمل کردم...فهمید که من فهمیدم اما من چیزی بهش نگفتم تا الان..

مورد دیگه اینکه توی این مسافرت با آدمهای خوبی آشنا شدیم کسایی که سعی می کردن کمکمون کنن و من خوشحال بودم از اینکه مردم هنوزم به فکر هممن..آخه راستش ما جدیدن خیلی بد میاریم!!نمیدونیمم چرا..یعنی دقیقن از بعد مسافرت اصفهان شما شاهدید چقدر بلا سر ما اومد یعنی الان بقیه شم می گم..به جز دو مورد تصادف و دزدی و اینا تو این مسافرت کلیییی ماشین خراب شد و کلییی خرجش کردیم و پرینازه مریض شد و اینااا حالا نمیدونیم واقعن دلیل این همه بدبیاری چیه...چرا می گم بدبیاری چون اتفاقای بد به طور زنجیروار و متوالی داره میفته...ایشالا که ختم به خیر شه...

البته بواسطه یکی از همون خرابی های ماشین یه شب تو یه روستای جنگلی نزدیکای گرگان موندیم که معرککککههه بود...آب و هواش و طبیعتشو وخونه ی روستاییش...

اختتامیه سفرمونم تو یه جای خوش آب و هوا و معرکه به صرف درس کردن و خوردن جوجه بود و بعد از 9روز برگشتیم خونه...

از دیشب یه کله نشستم و 320تا آیتم گودرمو خوندم و عذرمیخوام که نمیتونستم براشون کامنتی بزارم...

رایان؟دیروز اومده بود دنبالم که برسونتم جایی خیلی شیک گف که نمیتونه بیشتر از این بخاطر من تغییر کنه و خیلی اذیت میشه!یعنی همه ی اون حرفای قشنگ قشنگی که از تغییراش میزد بعد از دوماه پر!منم به هیچوجه کوتاه نیومدم و به پیشنهادای مسخره ش هم فک نکردم...و گفتم نمیمونم تو این شرایط...

الان دلم میخواد این مقاله هه که این شرکته داده ترجمه کنم..سرکارم کلاسام رو بندازم رو غلطک..زود زود سارا رو ببینم و رها یکی از دوستامو...برم باشگاه...نمره هامو درس کنم تا مشروط نشم..برم خونه شقی اینا...خرید کنم...ادامه فرندزو ببینم و ....

بعد باید حتمن منشن کنم که دوسسسسسسسستوووون دارم یه عاااااااالمه:*