امروز...پنج شنبه هزارمین روز با هم بودنمون بود..

من که حواسم نبود چند وقت پیش حرفشو پیش کشیدی گفتی حساب کنم..بعد حساب کردیم و تاریخشو مشخص کردیم...ایده هم دادی که فلان کنیم و بیسار منم همش ذوق کردم و جیغ ویغ...

یادم رفته بود راستش بازم...پنج شنبه قرار بود بریم بیرون حرف بزنیم..گرچه قبلش تلفنی باهام حرف زدی که عصبی بودی که تغییر سخته و میخوای تلاش کنی که جدی هستی و میخوای همینجوری بمونی..من؟گفتم خوب باش...اصن دیگه من همش take it easyام....شرطم الان فقط اینه که رابطه م جوری باشه که دوس دارم چیز دیگه ای اذیتم نمیکنه و مادامیکه تو گارانتیش کنی میتونی پیشم باشی و بازم کلیییی خوش بگذرونیم کنار هم...حتی جدی هم فکر کنی به همه چی...

بگذریم داشتم می گفتم بنده پنج شنبه زره پوش و گرز بدست واسه دعوا اومده بودم که یادم انداختی هزارمین روز باهم بودنمونه...رفتی کیک خریدی با همون شمع هزااار...رفتیم کافه...کافه دوس داشتنیمون...تو پاستا..من چیپس و پنیر...همش منتظر نشسته بودم منتظر که نوبت کیک خوردن بشه:دی

کیک خوشمزه با شمعهای خوشگل و جیغ های من که تموووم سعیمو میکردم خفیف باشه...عکس گرفتیم..شمعارو فوت کردیم و کیکمونو بریدیم و به جز یه تیکه کوچولو واسه رایان و یه تیکه گنده برا من بقیشو سپردیم دست کافی من خان تا بخورن و به بقیه مشتریاشونم بدن...گرچه بغلیا فک کردن تولدمه:دی

خلاصه...هزار روزه که هستی...

تلخ...شیرین...خوب...بد..زشت...زیبا..جدا...باهم...

هنوزم تهش معلوم نیس...آخرش مبهمه...چیزی که معلومه و ما دیگه والا خجالت میکشیم مطرحش کنیمم:دی اینه که ما همو دوس داریم..حالا با بدجنسی تمام تو بیشتر...

که 1000 روز از روزی که دیدمت میگذره و هنوزم با همه سختیای رابطمون اگه برگشتم به نهم مهر هشتاد و نه بازم اون پله ها رو برمیگشتم بالا...صبر می کردم دهن پر از ساندویچت خالی شه و حرفتو بزنی...حتی اگه یه روزی تو دود شی از زندگیم بری هوا...

دوسِت دارم خره که همش دستمو سفت تر میگیری...