بالاخره تونستم کاری رو که از خیلی قبلنا آرزوشو داشتم انجام بدم..

پنج شنبه تولد پنجاه سالگیه حاجیو گرفتیم...

تونستیم همه ی فامیلامونو جمع کنیم..اونم اینایی که کلن باهم خیلی رابطه ندارن..خاله و عمو و دایی ها و عمه ها و آقا جونم...با بر و بچه ها...

زدن،رقصیدن،جیغ جیغ کردن،عکس گرفتن یه عالمه...حرف زدن و دیداری تازه کردن...

بابا خوشجال بود..من میدیدم که بابا خیلییی خوشحال بود...همینکه میدیدم کلی ذوق داره..کلی چشای خوشگلش شاده برام بس بود..

همش می گف آخه مگه من بچه م؟ببین واسم کادو اودن زشته ها...بادکنک دیگه باد نکنید..ما که گوش نکردیم..

بعد از بزن و بکوبم کیک گندشو آوردیم با 50تا شمع..دونه دونه گذاشتیم و شمردیم..همگی با صدای بلند...بابا فوتش کرد..بابا کادوهاشو باز کرد و از ما می قاپید و دست من و داداشه نمیداد چون میدونس میدزدیمش واسه خودمون...

شام خوشمزه و سالاد پریسا مید هم به خوبی خورده شد و همممه چی عالی بود...

تموم زندگی من پنجاه ساله شده...کاش باشه..کاش همیشه باشه اصن من چه میدونم در عین خودخواهی تا وقتی من هستم باشه..اول من نباشم بعد اون..

چون فقط اونه که سه شنبه ای که خسته 8و خورده ای شب میام خونه پشت آیفون تا میبینتم قربون صدقه ام میره و دم در میاد استقبالم..

چون فقط اونه که هی هر شب زود مارو نمیبره بیرون و 11 12 شب میگه بریم یه دوری بزنیم؟هیشکیییم نمیره خیلی وقتا..گرچه من سه شنبه ای رفتم..چون میخواستم وقتی ساعت 12 شد و شد اول آبان پیشش باشم و بوسش کنم...وقتی رسیدیم تجریش گف به خودم گفتم هرکی امشب باهام اومد یه خوردنی براش بخرم و دوتایی رفتیم سید مهدی و آش خوردیم و به زور 12 شب ازش بوس گرفتم..چون میگه زشته این کارا تو خیابون:دی

چون فقط اونه که روزی هزار بار ماچش می کنم و بغلش می کنم و حرصه داداشه درمیاد...البته که خودشم همش فک می کنه من بازم براش نقشه کشیدم و پولی چیزی میخوام ازش..

چون فقط اونه که قهرمان زندگیه منه..مرد اول زندگیه منه...دلیل همه ی موفقیتای منه..اگه پیشرفت می کنم..اگه تلاش می کنم فقط واسه اینه که ببینم ذوق می کنه...خوشحال میشه...

با همه ی غر زدناش سر پول خرج کردنام...سر بیرون موندنام..سر خالی بندیام..سر اینکه هی میگم دو دیقه دیگه خونم...با همه ی اختلافایی که بینمون مثه همه ی آدما پیش میاد اما عاشششقشششم...روز به روز بیشتر در به درش می شم..بیشتر میخوامش..همش میترسم..نبودنش شده کابوسم...

بگذریم...حاجی من 50ساله شده...

تولدت مبارک بابا جووووونم:*