سلاملکم...

چطورییین؟ میس یو زیاااد..من که میخواسم بنویسم اینجا ریزش کرده بود :دی که حالا درست شده.

از جمعه ی هفته پیش میخواسم بنویسم نشد که. چی میخواسم بنویسم؟ میخواسم بنویسم برد منو دیدم. من خیلی دوسش نداشتم. یعنی اینکه با خودم میگفتم. really?این؟ این همه اسکار؟ نمیدونما شایدم من درک و فهمشو نداشتم. یا درکِ فهمشو نداشتم :دی منو یاد بلک سوان انداخت که البته من بلک سوانو عاشقم.

یه فیلم دیگه ای هم دیدم! اما چرا یادم نمیاد اسشو. آهان لوسی. که نصفشو خونه ی اون دیدم نصفشم اینجا.

اون؟ مستر رانگ! برگشته . اما با این حالت که هیچکی خبر نداره! هیچکی واقعن. حتی شقی حتی سارا ( سارااا قول بده منو دیدی بروم نیاری که میدونی :))) ) حالا نه که خبری باشه و اینا نه! حتی دوس پسرمم نیس. یکی همین بغل مغلا هس دیگه همین. وای من اصن به یک آدم پسر گریز تبدیل شدمااا. باید برم دکتر اصن. حوصله ی پسر و رابطه و ایناااا اصلن ندارم! الان دیگه داره 5 ماه میشه.  اصن احساسات جنس مذکری ِ من مرده :)) بی احساس شدم. راستی. چند وقت پیشها اولین دوس پسرمو دیدم. همووون که شاید قدیمیا یادشون باشه که اذیتم می کرد. از آمریکا برگشته بود و دیدمش! کلن تو بهار خل مل شده بودم با این تصمیمام :دی اما جالب بود دیدن کسی بعد از 6 7 سال.

حالا از مسائل عشقی و احساسی و اینا بگذریم.

تو کار؟ اوضاع خیلی عوض شده. یعنی اصنا کلن اوضاع عوض شده. قبول دارین؟ زمونه سخت شده اصن :دی من عوض شدم. دور و برم عوض شده شماهام عوض شدین حتی. زندگی همینه دیگه. باید باهاش همپا شد. بقول آرش ! مدیرم! موج سواریه..حالا اون تو تغییرات مارکت اینو میگه اما واقعنی زندگی شبیه موج سواریه. فانه سخته چلنجیه کووووله :) مدیر بازرگانیمون عوض شده. از این یکی؟ بدم میاد. باهاش حال نمی کنم اصلن! به دلایل حرفه ای. خواهر بابه. باب؟ همکارِ رقیب و ظاهر رفیق  من تو فروش . شین مدیر بازرگانی قبلیمون داره مهاجرت میکنه و خب مدیر اول ِ من و معلم من بود . یادتونه که از بازرگانی اومدم فروش. بعد یه سری جا به جاییای دیگه. کارمند من میخواد از شرکت بره. کلن شرکت؟ game of therones ئه :دی باید جنگید و استراتژی گذاشت و نقشه کشید. دهن صافی داره اما خوبه. گرچه یوفتایی عصبی می شم و میشنم صد جا رزومه می فرستم! اما بعد که بم زنگ میزنن و اینا با خودم می گم خره تو اینجا رو دوس داری و بهترین درآمدو داری. طاقت بیار بشین سرِ جاتو. بعد؟ میشینم سرِ جام :) و اینکه شقی هست..رفیق ِ شفیقم هس... که دلخوشیمه. که با هم کار می کنیم. دو هفته پیش که واسه اولین بار جلو ارش گریه کردم چون دیگه علنی شده بود حال ِ من با مدیرای جدید و خیلی چیزای دیگه. بعد از همه ی پروسه های بالا وقتی نشستم سرجام نقشه جدیدمو کشیدم و کم کم خیلیییی راحتتر از اون چیزی که فکرشو می کردم دارم عملی می کنم تا همین رفیق شفیقو بکشم بیارم فروش ور دل خودم جای کارمندم که داره میره. که دیگه  قل و قمع کنم و برم جلو :)))))) حرفام نامفهمومه شاید ! ببخشید :):* 

راستی فردام تولدشه. تولدِ شقی. امشب سورپرایزکی میرم خونشون. براش یه زنجیری که همممیشه دوستش داشتم و دوسش داش خریدم. :) باید بهش خووش بگذره. تولدشه.

واقعنی باید بش خوش بگذره بسسسکه دیروز ناله کردم براش. نکه شروع bloody week ام بود و دهن اطرافیان ِ من تو این هفته سرویسه و از حق نگذریم این ماهی واقعن سخت بودش دیگه باید جبران کنم از شب. با اینکه الانام هنووو دل درد دارم و اینا. خوب شد پنج شنبه ای باشگاه تعطیل بودش. 

آره راستی..من بیترین باشگاه و بیترین مربیو دو سه ماهیه پیدا کردم. داستان از بعد عید شروع شد که من دیدم دارم یک دایره می شم! وزنم به شددددت! واقعن به شدددت تو این یک سال افزایش پیدا کرده. بیشتر از 10 کیلو! خلاصه که از اردیبهشت پیش شقایق تو شعبه ی دیگه باشگامون خصوصی برداشتم و اوضاع نم نمک  داره بهتر میشه. نم نمک میگم چون میدونین که من شکموام! و رژیممو خوب رعایت نمی کنم وگرنه باید تندتر می بود روند رو به بهبودم. اما الان دراگم ورزشه. جدی می گم. سخت و زیاد و طولانی ورزش می کنم. واسه همین می گم بهترین مربی. منی که نفسم میگرف فشارم میفتاده و نمیتونستم بدوام الان خیلی اوضام بهتر شده. و ساعتها ورزش می کنم و حالم خووووب میشه.

کله تونو خوردم نه؟

پاشم پاشم برم یه ذره pretty little liars ببینم که پنج قسمت از فصل شش اومده و ندیدم.

بدش یکم بپلکم دور و وره خونواده. تا 9 10 شبم برم خونه شقی.

و یه سریا در نبودِ من عروس شدن مثه میلو مثه لاندا ( لاندا که اصن نمیدونه میخوندمش و نمیخونتم :دی ) و اینا مبارکتون باشه. سلامتیتون :*