خب این هفته هم به آخر رسید.

هفته ی در نوع خودش جالبی بودش. 300 تنو بستم. 60 تنم در حال بسته شدنه ایشالا.

بعدش اینکه مژ اینارو دیشب دیدم بعد جیم رفتم برگر ل ن د پیششون :ا بعله درست وقتی کلی ورزش کرده بودمو کلی بابت اون دوتا پک نصفه و نیمه و خط و خوط شکمم به خودم آفرین گفتم. گاهی لازمه لابد دیگه. چه خبر ازشون؟ هیچی همون لوپ همیشگی رانگ پیپل و اینا به اضافه ی اینکه ماشین خریده که بابت این یکی کلی خوشالم براش.

بعدم رفتم دنبال شقی و رفتیم خونشونو و شب اونجا موندم. گرچه صب خانوم امتحان داش من واسه خودم تک و تنا راهی سرکار شدم. 

دیروزم که رفتم عکاسی. که تجربه خوبی بود. آخه اینجور بود که سبک عهد قجر دیگه عکاسی ِ ایندور با نور پردازی دهه 70 میلادی مثلن. اما از توووش عکسای خوبی در میاد مطمئنم . بی صبرانه هم منتظر گرفتنشونم که باید تا چارشنبه بعدی صب کنم. اصنم خسته نشدم 3 ساعت وایسادم واسه 5 تا دوربین پوز گرفتم :دی اولین مدل ارتودنسی دار می باشم من :دی پرروام آخه.

بعد دیگه. آهان امشبو چیدم بریم خونه عموم اینا. اینجوری هم از دست یه قرار مچ مکینگ فرار کردم همم اینکه  care about family كرده. باشم.

(تا اينجاشو ظهر تو آفيس نوشتم،از اينجاشو الان كه اماده شدم و منتظربقيه م كه بريم سوى عموجان اند فور د فرست تايم با گوشى)

يه داستانايى راجع به روابط انسانى دارم كه مى شنوم اين روزا كه تو پست بعدى مى نويسم و الان ميرم كه آش دوغ منتظرمونه 😃