پانیذیت می نویسد از یک جمعه ی آروم
مهمترین موضوع اصن عنوانش بود که می خواسم بگم برین گوگل بزنین دا نلود آهنگ Le Vent Nous Portera (De Hofnar Edit) حتمنم این ریمیکسشو بگیرین. البته اصل آهنگم خووبه اما اینم بگیرین کیف کنید علی الخصوص اگه فن ِ موزیک فرانسوی هستین. میگم فرانسه داغ دلم تازه میشه. امسالم تموم شد و من لعنتی نتونستم برم کلاس زبان. شت. بدرد نخور ترینم اصن.
می خواسم از روابط انسانی بنویسم. نمی دونم. بد جوور شده. خ داره جدا می شه. از کی؟ از کسی که واسه داشتن خ خودشو جر داده بود 8 سال پیش. که خ حاضر شد زنش شه وقتی که دانشجو بود وقتی که سرباز بود. که خ همه چیو گردوند وقتی که اون دو هفته رو آب بود دو هفته خشکی. حالا چی؟ هیچی. که خ رو نمیخواد دیگه. که چند ماه هیچ چیزی با هم ندارن. که خ اینهمه خرج این زندگی کرد و هر راهی رفت که تهش؟ شنبه صب دادگاه خانواده.
از اونور ح ! میاد میگه باید بات حرف بزنم. میز ِ من گوشه س و یه جورایی بنگاه دردو دل :دی واسه این قضیه یه وختایی توبیخ شدم! که آقا چرا همه میان با تو حرف می زنن چرا تو پذیرای همه هستی. برا من روابط انسانیم مهمه ولی :) حالا انی وی. یک کسی رو پنج سال میخواسته. پنج سال با هم بودن. دو ساله میگه بیا منو بگیر یا بگو میگیریم بالاخره یه روز طرف دس دس می کنه. حالا؟ یکی بهتر پیدا شده و ح که سنگ اون پسر رو شدددیید به سینه می زد کات کرده و رفته با کسی که به قول خودش بزرگتریم حسنش سیتی زن بودن آمریکاشه! نمی دونم بگم خاک بر سر دختری که براش مهمترین حسن کسی که قراره باهاش بمیره رو سیتی زن بودنش می دونه! یا پسری که بش گفته معلوم نیس من دو سال دیگه همین حس و بت داشته باشم! بعد همون همکارم که باعث شد پست قبل نصفه بمونه (ش) به این ح و رابطه ش حسادت می کرد. خودش؟ ش؟ پوکیده از حجم غصه. به قول خودش 80 روزه! ضعیف شده بعد از تموم شدن رابطه ش. وقتی می گم ضعیف شده دارم از دختری حرف می زنم که یه تنه تک و تنها تو تهران درس خوند کار کرد زندگی کرد و پول و پله بهم زد. حالا؟ کم کم به فکر برگشتن به جنوبه. درد تنهایی!
حالا چرا اینارو می گم؟ روابط انسانی برام عجیب شده. نمی بینم کسی خوشال باشه. یا تو با یکی خوشی بدون استاندارد. یا ناخوشی. یه چیز معقول استاندارد نمی بینم دور و ورم.
اون هایی که از دور خوش و خرمن رو هم تو سفر شمال دیدم! دوستای پو! که مهر می زد دختره رو! از عشقش. جنگ اعصاب های بی پایان در خفا! بعد از کات شدن رابطه م با پو با سا ( دوس دختر مهر ) دوس موندیم و از دخترای دوس داشتنیه برام. یه روز رفتیم بیرون. با پسره قهر کرده بود که بتونه با دوستاش بره بیرون چن ساعتیو. که بریم اندرزگو و خوراکی بخوریم!
بعد می رسم به جایی که امنیت تنهایی رو با چیزی نخوام عوض کنم. اصلن وابستگی یا حتی جوین شدن با انسان دیگه ای ریسکی ترین کار ممکنه به نظرم :دی که من ِ نگارنده حال امروزم و فردام خودش یه دنیا توفیره حالا بیام بالا پایینای یکی دیگه رم بیارم تو زندگیم؟ دارم میبینم خوباش چقدر واسه داشتن چیزی که بینشونه زحمت می کشن. جون می کنن جدن. همین شقی ِ خودمون. نمیدونم شاید تو 35 سالگی به این نتیجه برسم که آدر آر رایت اند آی واز رانگ...نمیدونم. الان اما اینجوری به نظرم میاد.
بگذریم.
یه چیزی بگم؟ انقده ذوقم میاد دوستام از من اسم می برن؟ :دی :پی منظ ر نیگو پرس سارا :دی خوشم میاد و از برگشتن ِ قویم :دی بیشتر انگیزه می گیرم.
یه چیز دیگه م بگم؟ از نظر روحی احساس می کنم دارم میشم مثه همون قدیما که می نوشتم، زیاد و مرتب. این یعنی بهترین حالت ِ روحی من به طور کلی. اگه می تونم تن تن و مرتب و زیاد بنویسم یعنی بهترین وضعیت ممکن رو دارم.I know my self دیگه.
برم بشینم یه ذره س ک س ان د سی ت ی ببینم.
شاید بازم نوشتم امروز :دی
I believe in PINK