هوای حوصله به نسبت ابریه...اینه که گفتم بیام یه ذره بنویسم اینجا حالم شاید بهتر شه. از شنبه صب با غم از خواب بیدار شدم. بدون دلیل.. امروز غمه تبدیل به خشم شده بود بیشتر :))) یه اعتراف بکنم؟ انقدی اینجا همه اومدن همیشه از شاد بودنمو انرژی مثبتم گفتن وقتایی که یجور دیگه ایم روم نمیشه بیام بنویسم :دی اما خب امروز می خوام عوض کنم این حالتو..مگه من کجا رو دارم جز اینجا واسه از خودم گفتن..

چند تا داستان به طور موازی توی ذهنمه..منو غمگین کنین و بزارین بشینم بنویسم..اون روزی به مامان شقی که نویسنده س میگفتم وقتایی که حالم بده خوب می نویسم . تو حال خوبم گاهی چیزام خوب میشه ها اما تو حال بد همشوون عالی می شن! گف واسه همینه که اکثر نویسنده های بزرگ یا افسردگی شدید دارن یا خودکشی می کنن! راس می گف :دی

داشتم می گفتم چند تا داستان به طور موازی تو ذهنمه اما خب وقت نمیشه بشینم خوبشون کنم..چند تاییش کپشن شده... یه داستان قدیمی ، یه داستان راجع به دختر هم جن س گ را و یه داستان راجع به یه پسربچه خارچی ... یکی دوتا عشقی..

جمعع رفتیم عکاسی با ام تی و شقی...عکساش عالی شد..من از پریناز گرفتم که خودم دوس ندارم اما عکسای ام تی عالی شد.خوشم میاد که حداقل چیزی که بلد نیسم من به اون یاد بدم..اما بش ایده میدم ..مدل براش پیدا می کنم و راجع به کاراش نظر میدم و سعی می کنم بهترش کنم.. اون روز می گف سارا رو ببریم مزرعه :) سارا می بینی همه می دونن تو به درد مزرعه می خوری :) میس یو دختر...

عکاسیه باعث بهبود این دو سگ و گربه باهم شد...:) شانس ِ من یا بد شانسیه منه که شقی کلن با آدمای زندگی من و راحتتر بگم پسرای زندگی ِ من خوب نیس. گرچه حقم داشته خیلی جاها :)))

خب آره .. ام تی جز پسرای زندگیه منه.. چیه نمیدونم دقیقن..اما هست...بیشتر از یه دوس! الان دارم زور می کنم خودموو که ازش بنویسم که خودمو بفهمم حداقل :))) دو تا آدمی که به شددت از رابطه و تعهد و خیلی چیزای دیگه می ترسن! بعد هسسن دیگه بغل ِ هم. 24ای باهم دارن صحبت می کنن... همو زیاد می بینن.. رو هم ایده دارن..نمیدونم والا. ( وای من نمیتونم ازش بنویسم حتی!:))) )

حالا خلاصه دیگه... حالمون خوبه باهم.