خب من دلم خیلی تنگ شده واسه نوشتن براتون... کلییییی هم حرف دارم

از تولد بابا...گردش فوق العاده با ساراااا...مهمونی هایی که دعوتم...قهر و تموم کردنم با رایان و آشتی کردنی که نفهمیدم کی بود...بیرون رفتن امروزمون و دستبند خریدنمون و لاک خوشرنگم کلی چیز دیگه...بعد خب واستون اینارو نوشته بودم و ثبت موقت کرده بودم اما خب فایده نداشت..

الان ولی میخوام واستون همههه رو تعریف کنم واستون...

مرسی از همتون...که کمکم کردید تو این شرایط سخت...الان دیگه اصلن نمی خوام غصه بخورم واسه چیزایی که از دست رفت...می خوام بسازم بازم...مرسیی مرسیییی...من خر ِ کی باشم وقتی میبینم شماها کنارمین و اینجوری دارین کمکم می کنین بخوام بیشتر از این معطل کنم...

اما چون هر کدوم از تاپیکای بالا خودش کلیییی دونه دونه می نویسمشون...:)شما هم مجبور شید دونه دونه نظر بدید این وبلاگ خالی یه کم جون بگیره:دی

آرشیوم رو تا مرداد امسال دارم بقیه ش رو هم از گودر میگیرم و کم کم میزارمش اینجا...اگه بشه البته و سخت نباشه...

یه خیری هم پیدا شه یه فکری به حال گودر ِ من بکنه که تو وبلاگ خرابه...

و لطفن میشه برام رمزاتون رو بزارید چون تمام نظرها پاک شده و خب من دسترسی ندارم به رمزهایی که گفتید...

junoعزییزم...باور کن تو هیچ سهمی تو این جریانات نداری..سارا بهم گفت حرفات رو و گفت که وبلاگت رو حذف کردی بخاطر من..خواهش می کنم عزیز دلم برگرد...مثه من..بیا اصن باهم شروع کنیم..خواهش می کننم ازت...

چون می خوام تمام اتفاقات این چند وقت رو به ترتیب بگم..تاریخش رو عوض می کنم...

بچه ها...خیلی دوستون دارم...خیلییی زیاد...