پنج شمبه جمه ی خودتونو چجوری گذروندید آیا
بعد پنج شنبه فقط نشستم به درس خوندن..چند روزیه که لپ تاپ و جزوه و بندو بساطمو اوردم ریختم رو میز جلو کاناپه روبه رو تلویزیون...اینجا راحتتر درس می خونم...برعکسه داداشه که باید تو سکوت مطلق باشه...
خوب درس خوندم پنچ شنبه البته تا وقتی عمه اینا یهو نیومدن و یه گپ سه/چهار ساعته ننداختن وسطش..اصلن پنج شنبه رو کاناپه تخم گذاشته بودم قشنگ...هفته های بعد همه امتحانام پشت سر همه و باید آماده شم...
شبش...سعی کردم بعد از مدتها یه ذره به رایان ابراز علاقه کنم...همونجور که صدای استاد با اون لهجه ی شدیدش تو گوشم بود و داشتم درس می خوندم یه کمی اس ام اس دادم بهش...که مثلن چقدر دوست دارم و این جور حرفا که خیلی وقت بود بهش نگفته بودم!تعجب رو میشد تو جواباش دید یه جورایی...واقعن آخرین باری که سعی کرده بودم بهش زبونی محبت کنمو یادم نمیومد!!حلاصه نزدیکای ساعت 1 بود که با بهش مسج دادم که بابا کی میخوای منو ببری از اون پیاده رویای مخصوصمون..که گف تو بگو اصن همین فردا..منم گفتمم باششششه...
البته درس داشتم اما دیگه رفتیم..کلییییی پیاده روی کردیم و حرف زدیم و خندیدیم البتههه در این هوای آلوده:دی البته هوا بدم نبود جوری که اذیتمون کنه...شیطونی کردیم کلی...بعد تازه من خسته و عاصی از همه کیفای سنگین همون کیف کوچیک دستیمو برداشتم و بند بلندشو وصل کردم و با اون بودم و البته بوتای مامان:دی که کلی راحت بودن...
بعد یجا همینجوری که من داشتم ادامه گندی که زده بودم رو جمع می کردم چون یهو حواسم نبود و از یه آقاهه که دیده بودمش قبلنا و پسر دوست بابام بود بعد الان انگلیسه بعد مثلن از من خواستگاری کردن و اینا گفتم!البته چون اصن من فکری نمی کنم بهش داشتم جنبه های فان قضیه که مثلن آقاهه کچله و اینارو می گفتم که یهو همینجوری که داش می گف ببین برو خوبه دیگه انگلیسه و وضعش خوبه و اینها یهو پیچید تو گلفروشیه سر راه و برام گل رز و گل نرگس که می خواستم چند روزه بخرم خرید...رز سفیدم خرید چون می گف تا حالا برام سفید نخریده..تازه می گف یه روزم زردشو بخرم که گفتم نهههههه زردش نشونه ی نفرته دیوووونه:)...
بعد دیگه گشنمون شده بود و دیگه استپ کردیم و رفتیم یه فست فودیه بزرگ و غذا خوردیم و دیگه از ولیعصر دوس داشتنی خدافظی کردیم و برگشتیم...خوب بود..دوس داشتنی بود...
البته یه جاش من عصبانی شدم آخه این دوس پسر ِ من هنو بعد از دو سال نمی دونه نباید خاطرات هرچند خنده دار و مسسسسخره ای که قبل من اتفاق افتاده رو واسه خندوندن ِ من و حتی نشون دادن اینکه من خیلیییی خوبم واسم تعریف کنه!
تازه وقتییییی رسیدم خونه رامونا همچینی منو سورپرایز کرد تو اف بییی..بازم مرسی دختر:**
بگذریم...خلاصه اینم تا اینجا از تعطیلات مااا...ماشینم هنوز تعمیرگاهه...البته داریم کلی صفا میدیمش..تازه حاجی گفته من دیگه اینو بت نمیدم و صبر کن تا ماشین خودت بیاد...:(
شاید هیچی فرق نکرده..اما من می خوام به خودم کمک کنم..حالا که هنوز دوس داشتنه هس..دل کندنه نیس..نمی خوام پری رو بیشتر از این اذیت کنه..ولش کردم تا لذت ببره...از همینجوریاش...
اینم یه عکس همینجوری از گلای دوس داشتنیم...و البته اون یکی لاک یواشم....
I believe in PINK