آشتی کردیم...
اه چه لوس واقعن..اما دلم می خواد که اینجا بنویسم...باید بنویسم..
امروز مثکه واقعنی خون به مغزم کلن نرسید و یهو خودمو پیشش دیدم...
یکی دو تا اتفاق خوب در نبود من افتاده به جز حالا سرکار رفتنش..اتفاقایی که خودمو کچل می کردم تا بشه اما نشد اما به محض جداییمون اتفاق افتاده بود..
یه سری حرفا زده شد..یه سری قرارا گذاشته شد...قرارای مهم مثلن!!یه سری راز هم رد و بدل شد...تغییراتی بوجود اومده...رابطه الان یه شکل دیگه داره تا یه سری چیزا مشخص شه...
مرسی سارا..مرسی که هستی خیلییی نزدیک به من..
نمی دونم شاید قسمت بود..البته که شما می تونید بیاید و همونطور که گفتم کلی بدو بیراه بارم کنید:دی
من کماکان حالم خوبه..
بگذریم از اینکه کماکان وقتی کنارش وایساده بودم آرامش داشتم!!
راحت باشید...من ناراحت نمیشم...:)
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 0:2 توسط
|
I believe in PINK