به ظرفهای رنگارنگ ژله نگاه می کنم...ساده...خورده شیشه...

کرم کارامل و کرم شکلات...هل هولکی از این ظرف به اون ظرف...قبلشم کلی با مامان راه رفتیم واسه کیک و شمع و اینجور چیزا...

امشب تولدشه...تولد عزیزترینم..تولد بابا...آخرین سال دهه چهارم زندگیش رو می گذرونه... و من روزی هزار بار خدا رو واسه داشتنش شکر می کنم..آخرین بار همین جمعه هفته ی پیش بود که وقتی رسیدم خونه فهمیدم همسایه قبلیمون که یه سالیه از اینجا رفتن آقای م فوت شدند تو سن پنجاه و دو سه سالگی...من نشستم گریه هم کردم...انقدر هم غمم شد...

بگذریم...

یه جشن کوچولو 5نفره گرفتیم...یه کم عکس و کیک خوری و شام هم مهمون مامان بودیم و بعد هم دسرهایی که بابا چند وقتی بود هوش کرده بود...

برای تولد سال بعدش کلی برنامه داریم...برای پنجاه سالگیش...یه جشن بزرگ...

حاجی جونم تولدت مبارک:**

خدا جونم شکرت...