مگر تو نقطه ی پایان بر این هزار خط ناتمام بگذاری...
چون اصن از آخرای دیشب تا همین الان موضوع من عوض شده...
امروز دیگه تموم شد...من همونطوری که فکر میکردم..همون راهی که فکر میکردم همون تایمی که فکر میکردم..امروز همون نقطه ی پایان رو بر این هزار خط ناتمام گذاشتم....
دیشب یه مسج بلند بالایی داده بودم اما جدیش نگرفته بود..منم چیزی نگفتم...خیلی دوس داشت بریم بیرون امروز..چند روزی بود همو ندیده بودیم...همه چی خوب بود اگه از گیرای همیشگی و این اواخرش سر رنگ رژ و لباسام و اینجور چیزای آزار دهنده بگذریم...نمیدونم کار خدا بود یا چی..انگار افتاد به دلش...گیر داد به اس ام اسایی که به سارا داده بودم انگار که حسودیش شده بود!!!
.
.
.
بعد یهو خودمو دیدم تو پارک همیشگیمون...که فقط و فقط اشک میریختم..بابت حرفای که داشت میزد...نه که دعوا کنیما نه..داش باهام حرف میزد...اما من؟خودمو دیدم که تو خودم مچاله شده بودم...حسی که امروز داشتم هیچوقت نداشتم و فقط حسم این بود که داره بهم تجاوز روحی میشه...واقعن همین بود..ازش خواهش کردم که بریم...سرمو گرف تو بغلش و راه افتادیم..خودش رانندگی کرد..برام آب و یه بسته کوچولو دسمال کاغذی گرف...چقد آب یخ حالمو بهتر کرد..
تو راه ساکت بودم یکم از دغدغه های فرداش گف که روز مهمیه براش...نزدیکای تونل گف پریسا چیکار میکنی می خوای باشی یا نه...معلومه که جوابم نه بود..یه ذره حرف زدیم و بعد تموم..نزدیکیای خونه پیاده شد و گف که میخواد پیاده بره..قدم بزنه..
من؟خودمو دختری دیدم که خشک شده تو صندلی بغل و گریه میکنه...همونجا از خدا خواستم بهم کمک کنه...که حواسش بهم باشه...کمی گریه کردم و بعد آروم آروم راه افتادم..الان بهترم...به شقی همونجا زنگ زدم و گفتم دلم می خواس زنگ بزنم به سارا اما میدونستم بدش میاد یعنی حالش بد میشه وقتی یکی با گریه بهش زنگ بزنه..به داداشه هم گفتم...
خیلی سخته..میدونم خودم میخواستم..میدونم خیلی چیزارو اما بازم همه ی اینا چیزی از جانکاه آره جانکاه بودنش کم نمی کنه...من همین الانشم استرس فرداشو دارم..به حرف امروزش راجع به مشکل مامانش فکر میکنم حتی به تولدش که پنج شنبه س..اما از ته دلم میخوام که خدا کمکم کنه و بتونم قوی باشم و پرونده این رابطه رو ببندم...
همین:)
I believe in PINK