میدونی انگار حس این روزامو بیشتر با کلمه دلسوزی بیان کنم..این روزا فقط و فقط دلم داره میسوزه..دلم واسه خودم..واسه رایان..واسه رابطه ای که هنوزم وقتی بهش نگاه میکنم دوسش دارم و از تجربه ش پشیمون نیستم البته با اینکه به جایی رسیده بودم که اگه ادامه میدادم پشیمون میشدم اما یادمه اول سال نو هیچوقت پشیمون نبودم...همون حیف..حیف کش داری که رضا یز دانی میگه..که واسه الم نوشتم...شدیدن جنگ سردی تو خودم حس میکنم..به هیچ وجه سمت آهنگ نمیرم...آمادگیشو ندارم...چی الان بیشتر اذیتم میکنه؟دسبندایی که درشون اوردم جای خالیش رو دستم داره می کشتم...باز میخوام بگم وقتی دارم بلوز آستین بلندی چیزی در میارم از تنم و ناخودآگاه حواسم میره به دسبندام که نیفتن حالم درد دار میشه...و بی خبری..من انگار عادت کردم که باخبر باشم از ریز ریز کاراش...الان همش فکرم مشغوله اینه که یعنی پنج شنبه چی شد؟نکنه نگه ش داشته باشن؟رفت شهرداری واسه کار؟(ببینین الان اینارو می گم گریه م میگیره)میدونی چرا گریه م میگیره الان؟چون اصن نمیزارم این فکرا بیان جلو...اصنم گریه نکردم...من اینجوری نیستم بشینم گریه کنم و تمام نه نه این گریه ها دنباله داره..فهمیدم مدلم اینه که تا جایی که میتونم مقاومت کنم تا حداقل فقط یه وقتایی کم بیارم و بشینم زار بزنم..حالا چی داره کمکم میکنه؟به جرات میتونم بگم فقط اینجا...و دوستای اینجام و کمی شقی..من میخوام ازتون تشکر کنم..حالم خیلی بهتر میشه یعنی بیشتر جرات میگیرم قوی میشم..وقتی سارا ورون نیلا بهم زنگ زدن یا اس ام اس دادن..واقعن فک نمی کردم انقد واسشون مهم باشم..یا همه اینایی که برام زودی کامنت خصوصی و عمومی گذاشتن..اینا تنها چیزیه که خیلیییی بهم کمک کرده...تنها چیز....شقی هم هس اما یادمه دیشب یه چیزایی میخواسم راجع بش بنویسم و حرصی شده بودم اما یادم نیس الان:دی البته شقی امکان اینو داره که اینجارو بخونه اما ایرادی نداره:)امروزم بش زنگ نزدم!این عجیبه..اما حوصله ندارم....کلن حوصله هیچکاری تو خونه رو ندارم..بیرون از خونه خوبم...باشگاه میرم..سر کار میرم...درس میخوام بخونم اما واقعن ذهنم آمادگی نداره..تو خونه فقط و فقط کتاب میخونم....سر کارم قشنگ این دو روز چلنج داشتم امروز یکم حرصی شدم اما خوبه..یعنی من اصن نمیخوام قبول کنم که مثلن خب من خیلی هم تیچر پرفکتی نیستم که..من میخوام که پرفکت باشم بعد وقتی رییسم ازم ایراد میگیره اوووه ناراحت میشم همچی!!تازه خوبه من جای خوبی کار میکنم و رییسمون کلیی مهربونه و اصن در کمال احترام حرف میزنه..فهمیدم من اصن نمیتونم شرکتی جایی که رییس امکان داره کلی سرت دادم بزنه کار کنم...این چیزا رو امروز کشف کردم کلن..حالا دارم به خودم یاد میدم که پرفکت نیستم و انقد خودمو نگیرم!!در زمینه تیچینگ منظورمه...کلن تو این مسئله ها مغرورم...
راستش همش به این فکر میکنم که پنج شنبه قراره واسه تولدش بهش تبریک بگم..حتی بدم نمیاد واسه تولدش ببینمش..اما چیزی که هر لحظه بیشتر ازش مطمئن میشم اینه که تصمیم چه درسته...بقول ورون چه بیرحمانه س اما درسته...
دوس دارم کلاس زبانم و کلاسای دانشگاه و اینا شروع شه که بیشتر سرم شلوغ شه...!!
نگارنده!راسش حوصله عکس پیدا کردن و گذاشتن هم نداره ...
ئه من احساس میکنم حالم بهتر از اینی که اینجا نوشتم هستااا...اما این راستش درون درون واقعی پانیذیت طفلکی منه...
هنوز دلم نیومده کوله مو استفاده کنم:))میخوام برم کتونی هم براش بخرم هی دس دس می کنم...اما خواهره برام یه جفت بند کفش فسفری خریده تازه هیچ رقمه نمیخواد پولشو ازم بگیره...میدونی چی کیف میده؟اینکه تو خونه قضیه دوس داشتن خواهره نسبت به من و حتی برادره مورد حسودی قرار میگیره...چون خیلیییی هوامو دارن:) منم متقابلن البته...
نیمچه رژیمو داریم و امروزم که ماهانه آمد و من امیدوارم که خووب یه ذره ش واسه این بوده..باد کرده بودم ...
بعد با خودم چک می کنم ببینم تصمیمو تو پی ام اس نگرفته باشم یوخ...
میبینید من حواسم به همه چیز هس :))
زودی اضافه کنم:راستش بجز شماها و شقی و داداشه به کسی نگفتم...یعنی هرکدوم از دوستام ازم پرسیدن رایان چطوره و چه خبره و اینا گفتم خوبه و طبیعی و نرمال رفتار کردم...سر کارمم همینطور..اصن به کسی چه!!این عادت مسخره کع پیش هر ننه قمری حرف میزنمو ترک کردم!یکی از هدفام بود...که یاد بگیرم رابطه بین دو نفر آدمه نه کل دنیا...