جمعه ی دوس داشتنی
واسه جمعه تز داد که پاشیم همگی یعنی اون و آبچیش و من و پریناز و داداشه باهم بریم کوه...
خوب اینو بگم که داداشه ی ما هم چند ماهی در شکست عشقی های اسکولی به سر میبره:دی بعد ما هرچی بهش میگیم در جواب میگه I'm nit in the situation:دی یعنی من تو موقعیتی نیستم که مثلن تو بهم بگی اینارو بکن یا اینو بهم بگی..مثلن مامانه میگه درس بخون داداشه این جمله رو میگه بش:)) بعد این جمله کلی معروف شده بین ماها..
حالا شما فک کن جمعه به جز پریناز 4نفری که they're not in the situationبودن همگی واقعن!!رفتن دربند..من و شقی بعد از چهاااار سال تونستیم چارتا عکس دونفری خوب بگیریم..یعنی انقدددر عکس انداختیم..سوژه خاص و عام بودیم..کلی بالا رفتیم بعد رفتیم نشستیم روی این تختای وسط رودخونه و چایی خوردیم و دیزی خوردیم کلییی مسخره بازی دراوردیم و سر یه ظرف آلو خوردن چیکاااار که نکردیم...
الهی قربونش برم آبجیه رو هم که دفه اول بود اینجور جاها میبردیم و سعی کردم کلییی بهش خوش بگذره..هیچی بیشتر از این مزه نمیده که خواهر کوچولوت همینجوری که دارین سرپایینی میاید پایین بیاد بگه مرسی که منو اوردی...:)
آخه کلن پدرو مادر بنده اهل کوه نیستن..کلن خانواده ای هستیم همه تا لنگ ظهر خواب بعد ترجیحن یا میریم بیرون همینطوری تو ماشین میگردیم چیزمیز می خوریم یا میریم بساط پهن میکنیم و حالشو میبریم ،کوه ولی نهایتن اینا بام میان..اونجا رو دوس دارن...
خلاصه ظهر رفتیم و هشت اینا رسیدیم خونه..خوش گذشت...مرسی از شقی بابت همه ی این حسای خوب واقعن....
I believe in PINK