آخرین روز فروردین...
برای خودمم خیلی عجیب و البته خوشاینده که بگم من این ماهو دوس داشتم کلی اتفاقای خوب خوب توش افتاد.درسته که شاید یه اتفاق خیلیییی بد هم داشتم که میتونست همه ی خوشیامو تحت شعاع قرار بده اما من نزاشتم..یعنی نه که من ها نه...خدا نزاشت..همونجایی نذاشت که ازش خواستم کمکم کنه..که از ته دلم صداش کردم...
این روزا همش دلم میخواست بیام بنویسم..یا بقیه رو بخونم اما به معنای واقعی خسته بودم...انقدر خسته که اون شب افتادم رو مبل و قبل اینکه حر ی م سلطان شروع شه خوابم برد تا خود صب همونجوری رو مبل خوابیدم یعنی وقتی بیدار میشدم هی به خودم میگفتم پاشو برو سرجات بخواب اما واقعن حسی تو بدنم نبود..حتی نتونستم برم آب بخورم و تا صب تشنه خوابیدم:) یا انقدر که تازه امروز بعد کلی وقت رفتم حموم و کلیی حس سبکی میکنم...
من تونستم استارت خیلی از هدفای مکتوبِ امسالمو تو همین فروردین بزنم..
بعد اینکه من کلییی خریدای خوب خوب کردم این ماه..واسه خودم کوله و کتونی و همین پریروز یه عطر خنک خوشبو خریدم...کلن خوشم اومده ازاینکه به جای اینکه خریدای ریز ریز بدردنخور بکنم برم دو سه تا چیز بدرد بخور حتی گرون بخرم..اصن خوشحالم که تو این یه ماه کلی پول فقط خرج خودم کردم واسه چیزایی که دوس داشتم و بدردم میخوره...
صدای بوسه عزییییزمو یه کوچولو شنیدم و مشتاقانه دنبال یه ساعت فقط یه ساعت بیکاریم که بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم..انقده صداش شیکه بچه ها;)تازه به یاسمن هم میخوام زنگ بزنم...باهم حرف بزنیم..خدایا یه ساعت درست درمون که این بندگان خدارم من از کار بیکار نکنم جور کن فردا...
کلی با داداشه و خواهره و شقی و اینا کلی خوش گذروندم که آخریش که به من خیلیییی خوش گذشت این بود که سه تایی من و داداشه و خواهره رفتیم کافه طهران تهران رض ا یز د ا نی و کلیییی خوش گذروندیم و چیز میز خریدیم و خود ر ضا یزدا نی برامون پوسترمونو با اسم سه تایی مون امضا کرد...بعد منم یدونه لیوان برداشتم و وقتی دادم بش گفتم فقط میشه واسم اون دوتا حیف کشدارا رو بنویسی...اونم برام نوشت...اینجوری یه ماگ ِ با ارزشه دیگه به کلکسیون کوچولو اضافه شد...
ارائه مو خوب دادم و به کلاسام و زبانمو باشگام هم میرسم..گرچه کماکان آدم چاقی هستم:دی
گریه نمیکنم..این یعنی من با همه ی غم وجودم حالم خیلی بد نیس...من وقتی بتونم گریه نکنم یعنی شرایط خوبه...من دلم کلی برای رایان تنگه..راستش صبا و شبا خیلی وضعم بدتره...وسطای روز که سرکلاسم و تو جریان زندگیم باز یکم بهترم...راستش حتی همش میگم کاش اس ام اسی چیزی بده!نه که بخوام برگردم اما میخوام اس ام اس بده دیگه نمیدونم چرا!البته اونم نه خیلی زیادا..اصلنم دلم نمیخواد زنگ بزنه..چون اصلن نمیخوام هوایی شم..مثه شقی:دی که بقول خودمون کم کم دوباره خر شد و برگشت البته اینبار یه جور دیگه..بعد کلن از تولدش به اینور یه بار 4شب پیش اینا یه اس ام اس داد یه بارم دیروز...بعد اتفاقن دیروزی من به داداشه و شقی صب گفتم یعنی چی اصن اگه تا آخر فردا شب (یعنی پنج شنبه و جمعه) دسبندامو باز میکنم که یهویی دیروز ظهر که سرکلاس بودم اس ام اس داد حالا حرف خاصی نمیزنه که یه جمله ای چیزی میگه و بقیه ش یه آهنگه....من هنوزم بیرحمانه دوسش دارم...
بابائه مثه هرسال اگه یادتون باشه رفته مشهد..فردا برمیگرده...دلم کلییییی تنگشه...
بهرحال اومدم بنویسم برای پانیذیت که من پریسای فروردین 92رو با همه ی غمش با همه رنجش با همه ی حس و حالایی که هیشکی جز خودش نمیدونه خیلی بیشتر تر از پریسای اسفند 91 دوس دارم و این معرکه س...من همین پریسائه که کلی رنگی رنگی شده و دوس داره با همین کوله جیغش کل تهرانو کل روزای خودشو رنگ بپاشه هرچند موفق یا ناموفق دوس دارم...

I believe in PINK