بنده الان با یه حالت خوبی نشستم پشت میز ناهار خوری..پاهامم درازه رو اون یکی صندلی هات چاکلت می نوشم ف ی س  ب و  ک می چرخم نمیشه مح سن ی  گ ا نه گوش می کنم و با قلبی آرام و روحی شاد و سیستمی بری از هر گونه آلودگی و ویروس برای شما از تهران جایی حوالی مرکز شهر  می نویسم..

بعد این دو هفته ی گذشته رو هفته ی نحوست دیجیتالی الکترونیکی مجازی نامگذاری می کنیم...

کللللل زندگیم ویروسی شده بود و لپتاپ عزیزم بعد از 3سال از دیشب تا ساعاتی پیش نزد آقا تعمیر کاره بود...خودمم چون مادری بر بالین فرزند بیمارش...فقط موقع خواب و سرکار ازش دور می شدم...

اما خب الان خوب شده حالش و ویندوز نویی داره...کلی طول کشید تا منو راضی کنند تا بیخیال ویندوز اورجینالم بشم و بزارم پاکش کنم...آخه دیگه مثکه مال چند سال پیش بوده بیفایده س...

خب و اینکه شاید برم یه مدرسه ای واسه دو سه ساعتی در هفته درس بدم..یه دبستان پسرونه...:دی

پولش بدک نیس و خب اون دوساعته تو اون دو روز ساعتای مرده ی منه...حالا سه شنبه اولین روزمه..نمی دونم دیگه..هرچی خدا بخواد...

خب من یه پست هنوز ننوشتم و راجع به جریاناتم با رایانه...الان می خوام همینجا اونم بنویسم که هیچ ناگفتنی ای نمونه..خب ما بعد از اون جریانات با هم قهر کردیم...بعد هم آشتی کردیم کی و چجوریش و نفهمیدم..البته نقطه ی خوب این بود که رایان رف سرکار...و من به خودم اومدم دیدم دعوت رفتن به محل کارشو لبیک گفتم و واسه جمعه هم برنامه ی بیرون رفتن ریختیم و فهمیدم این یعنی آشتی...الان هم تو دوران خوبی هستیم خدارو شکر...خب پسره کلی تلاش می کنه همه ی همش واسه نگه داشتن من..واسه خوشحال کردنم...فروردینی غد ِ من کلی زحمت می کشه...جمعه ای میبرتم کلی چیز میز بهم نشون میده و یه جوری با اطمینان به منی که با غصه به کتای گرونو و کیف و بوتای گرون تر تر نگاه می کنم می گه می خرم برات که اصن من خر کیف میشم با اینکه میدونم 400تومنی که باید واسه کته بدیم نصف حقوقه یه ماهشه و اون هیچوقت نمی تونه بخرتش....اما همین محکم بودنش می ارزه یه عالمه...که وقتی بعد از مدتها منو دیده ماچای گنده می کنه و جوری گازم می گیره که می فهمم چقدر دلش تنگ بوده...یا اینکه بدونه اینکه من بگم می گه خب اول بریم دسبندامونو بخریم....

چه می دونم الان می گید دختره دیوونه س هر روز یه چیز میگه اما خب هیچ وق نگفتم نمی خوامش...اصن مشکل اینه که دوسش دارم و فهمیدم وقتی می گن یکی رو فقط واسه خودش بخوا یعنی چی..خداییا...من رایانو می خوام...یعنی همین موجود با همه ی ضعفاش...ضعفای زیادش!

راستی دسبندامون سه تا شد...

بعد یه چیزی!!!خب ما کلن یعنی من بچه مثبتی ام انگاری..یعنی خب من خیلی نمی تونم شب دیر بیرون باشم و اینا...بعد ما تو این دوسال هیچ مهمونی نرفتیم باهم...بعد خب نمی دونم گفته بودم یا نه که تولد همکارم دعوت شدیم و کلی خوشحال و شاد...واسه جمعه ی این هفته..

بعد از طرفی نمی دونم بازم گفته بودم که خواهر رایان هم مزدوج شده و از اونجایی که ما خیلییی خوش شانسیم جفتش ته یه شب و یه تایم شده و خب مسلمن مجبوریم تولد نریم و تو جشن خواهرش باشیم.خیلییی دوس داشتم به دو تاش میرسیدیم...حالا اما فک نکنم چون امشبم که با خواهرش حرف زدم گف دقیقن همون 8ایناس تا 12 دیگه...

لباس دارم..یعنی رفتم همه جارم دیدم خیالم راحت شد که لباس آبیم خوشگله...اما خرده ریز می خوام مثه گل سر و کیف دستی و تازهههه می خوام یه مداد چشم آبی و اگه دلم اومد پول بدم یه ریمل آبی بزنم ببینم چه شکلی میشم...من که کلن با سایه میونه خوبی ندارم شایدم من بلد نیستماا اما کم استفاده می کنم و سایه مشکی دوس دارم بیشتر اما نمی دونم حالا این مدلی که می گم خوب میشه یا نه؟

خب اینم سه تا دسبند من و لاک فوق العاااااده ای که سارا بهم داده بود...بچه ها انقد خوبه..من لاکرو چهارشنبه زدم تا همین الان یعنی شما بگید یه گوشش ریخته باشه نه..البته من قبلنم از این مارک میزدم اکثرا اما الان چون زیرشم طبق گفته ی خانومه یه لایه سفید گچی زدم خیلییی خوب تر شده..

میدونید کدوم دسبند آخریس دیگه؟نه؟:)

اینجا رو میزم حال میده ها..با اینکه هیچی وضعیت خوابیده رو شیکم نمیشه اما اینم بد نیس...