خببب...

دیروز بود که من سرکلاس بودم و نیم ساعت آخر کلاس دیدم حاجی هییی زنگ میزنه..منم که نمیتونستم جواب بدم...نگران شدم نکنه اتفاق بدی افتاده خدا نکرده..وگرنه بابا که میدونه من سرکلاسم دیگه این همه اصرار چیه!!تا ساعت شد 6 و بیس دیقه و زودی جوابشو دادم و یهوویی بهم گف ببینم پراید نقره ای دوس داری دیگه؟؟!!بعد یه ذره گذشت تا فهمیدم حاجی ماشین خریده واسم!!!بعدش دیگه اصن نفهمیدم چجوری وسایلمو چپوندم تو کوله بدون اینکه با کسی خدافظی کنم پریدم جلو درو آویزون کول حاجی شدم و رسمن آبروم جلو همه ی آدمای جلو موسسه رفت...:)

اینجوری بوده که حاجی دیروز که با موتور از مدرسه داداشه میومده این ماشینو دیده که گذاشتن واسه فروش و زودی با دوستش که وارده رفته دیده و خوب بوده وبیعانه ش کرده..امروز صبم رفتیم محضر و سند زدیم و بنده نشستم پشتش و حاجی هم اسکورتم کرد تا خونه اومدیم..کلییی ذوق دارم..کلی هیجان داشتم...اصن خیلی خوب بود..و من همش تو ایینه حاجی میدیدم و تو دلم ازش تشکر می کردم...با اینکه من اصن بش عادت ندارم هنوز...امروزم رف جزو روزای خوب زندگیم..من اصن باورم نمیشه که همین اول سال به خیلی از آرزوهای امسالم که نوشته بودم رسیدم..اونم خیلیاش یهویی یهویی..همه چیییییی خوبه اینجوری...

دیگه ماشینه بابائرو نمیگیریم..درسته این حالا خیلی چیزی نیس و اینا اما همینکه مال خودت باشه خیلیییی بهتر از هرچیز دیگه ایی...تازه زودی ضبط و باندش و چک کردم و کلی هم خوشم اومد که ضبطش فلش خوره و دیگه غر نمیزنیم به باباهه که ضبط ماشینو عوض کن..خلاصه که کلییی بهم مزه داد این قضیه..خدارو شکر البته..و اینکه بنده کاملن تهی از هرگونه پول هستم.....چون این یه ذره پولم باید بره بابت شیرینی به خانواده و دوستان و غیره:دی

سر این قضیه هم شقی بهم باز یادآوری کرد که چه دوست خوبیه...به خاطرش عکس دوتایی:دی