خوب اخر هفته ای که گذشت ما شروع کردیم شیرینی دادن...

پنج شنبه ای ماشینو پلاک کردیم...آهاا چون تو پلاکش ه داش منم اسمشو گذاشتم هژیر:دی همونجوری که شقی تو پست قبل گفت...بعد شبش رفتیم بیرون با مامان اینا شام...خیلی هم خوش گذشت..

بعد ماشینه خوبه..یعنی خوب واسه من که از یه ماشین پت و پهن الان سوار این میشم خیلیی کیف میده چون کوچولوئه..فقط فرمونش سفت بود به نظرم که الان عادت کردم..تازه همون پنج شنبه ای هم بردیمش کارواش...

بعدش جمعه رفتم خونه شقی اینا دنبالشو رفتیم بیرون..دیوونه دیگه زیادی هوای منو داره و هرکاری کردم حاضر نشد بریم غذا بخوریم رفتیم فقط بستنی خوردیم و کلیی چرخیدیم و خوش گذروندیم..من که اصن انگار شیطونیی به کلللل یادم رفته :))

بعدش من کلی بی پول بودم...بی پول هستم حتی..اما مامانه به دادم رسید..مامانم..اینجا ازش کم گفتم انگاری یه فرشته س..ما خیلی باهم شاید در ظاهر رمانتیک گونه نباشیم یعنی قربون صدقه هم نمیریم اما تو دلامون قضیه خیلییی فرق میکنه..وقتی من جمعه ای هی غر زدم که پول ندارم و ناله کردم و طبیعتن حاجی دیگه محلم نمیداد:دی یهویی مامان کللل پولش که 100تومن جمع کرده بودو آورد و گریه کنون داد بهم که من دوس ندارم تو بی پول باشی!!:( منم زودی از گریه مامان گریه م میگیره و خلاصه به قول داداشه فیلم هندی شده بود..

امشبم عمو اینا اومدن و رفتن واسشون شیرینی خریدم...تازه به اکبر آقا:دی که یه مرد مشتی همسایه پایینمونه هم دادم..

عموهه خونه ش رو عوض کرد و خدارو شکر برگشت تهران..خیلی دور بودن..خب یکم اوضاع اقتصادیشون اجازه نمیداد دیگه..الان بهتر شده خداروشکر...

کم و بیش درس میخونم..شدیدن ورزش می کنم و از عید وضعیتم خیلی بهتر شده...به خودم گفتم اگه خوش هیکل بشی جایزه داری و میتونی بری برنزه شی دوباره امسال...شایدم موهامو یه تغییراتی بدم..همه ی اینا منوط به خوش هیکل شدنه البت...

حقوق ما رو نمیدن آقا:دی