چیزایی که این روزا خیلی دوس دارم اینه که وقتی در بالکن بازه یا میرم توی بالکن یه بوی خوب اردیبهشتی میاد که عاشقشم...اصن یه چیزی که راجع به این خونه ی فسقلیمون دوس دارم همون دوتا دونه بالکن کوچولوشه...چند شب پیش رفتم و یادم افتاد ای دل غافل خیلی وقت بود نمیومد شبا بالکن و ستاره هارو نگاه نمی کردم و بوهای خوب خوب نمی شنفتم!بعد اصن فک کردم چقدر این دوماه اول زود گذشت..اصن من از بهار استفاده نکردماا..یعنی درسته که حتمن خوش گذشته که میگم زود گذشته اما خب بهارونه ای نداشتم..در دل باغ و طبیعت...چیز دیگه ای که دوس دارم...گوجه سبز و باقالی خوردنای این روزامه...امروز که انقدر گوجه سبز خوردم تمااام دک و دهان ِ ما زخم شد...اصن از اون لحظه هایی بود که ثبت همیشگی شد برام..دمه ظهر..اومدم خونه و یه ساعت وقت داشتم..یه پاتیل گوجه سبز گرفتم بغلم و یه نمکدونم خالی کردم روش..کلی مزه داد بهم...

بعد این دو روز درس نخوندم عذاب وجدان دارم..میخوام امتحانارو خوب بدم که زودم تموم میشه کلی خوش بگذرونم..تازه مدیر جانمان اعلام همکاری واسه مرخصیام کرده..من خیلی حال می کنم وقتی میبینم با مرخصی سخت موافقت می کنه و منشی (دوستیم باهم)و همکارم میگن نمیده انقد مرخصی بهم..اما بهم کلی قول مساعد میده...اصن حتی اگه یه ترم هم نرم من راضیم به خدا:دی دلم بیکاری میخواد..دلم لک زده واسه علافی و خوابیدن و بیرون رفتن 5 بعد از ظهر...اما خداروشکر کاری رو می کنم که هنوزم عاشقشم و ازش خسته نمیشم..

خوبه که قراره بعد از امتحانام بریم مسافرت طولانی..حالا از نظر من 10روزم طولانیه...مشهد..شمال..جاهایی که خیلی دوس دارم...تازه اونم با ماشین که خیلی بیشتر مزه میده...

تازه خوبه که میخوام بعد از امتحانام برم بازم سولاریوم...حتی میخواستم به هوای اینکه هفته دیگه یه عروسی دعوتیم زودتر برم اما واقعن وقت و پول و شرایطش نیس..همون بعد از امتحانا خوبه که ورزشامم بیشتر جواب داده باشه..

الان که کامممممممل بی پولم..خیلی وقت بودا از این حس مسخره بیخبر بودم اما نشد که دیگه نیاد سراغم..حقوقمو نمیدن دیگه ایشش....

آها راسی این هژیر اینقدر خوووبه..اصن من باهاش خیلیی راحت تر از هرماشین دیگه ام..بابا میگه چون کوچولوئه و به قد و غواره دخترونه میخوره این همه باهاش راحتی..خلاصه ما خیلی داریم باهاش کیف می کنیم...

و آخرین و شاید یکی از مهمترین نکته اینکه رایان تو زندگی من هست...من خواستم که باشه..از نظر خودم کار درستیه...یعنی خیلی طول کشید این مسئله...خیلی بیشتر از این چیزی که اینجا نوشته شده...به هرحال من بابت حرکتها تلاشهای رایان خوشنود! بودم...یعنی هیچی بیشتر از این خوب نبود که حرفایی که من این همه وقت میخواستم بهش بفهمونم رو حالا خودش میزنه..که فهمیده مالکیت و تعصب و خیلی چیزای دیگه اشتباهه..که فهمیده کجاها کم گذاشته..که رفته با چارتا آدم مشورت کرده..فکر کرده..کلنجار رفته...می گه اومده واسه جبران..میگم که آدم سابق نیستم و بهت ثابت شده به کسری میتونم حذفت کنم از زندگیم..که راستش رو هم گفتم که خیلی بهم سخت نگذشته...اما خب اونقدری برام عزیزه که ... البته اینجور بود که نشستم ببنم پریسائه چی میخواد؟راضیه؟میخواد فرصت بده...بعد گفتم با خودم که اگه واقعن من جای رایان بودم و واقعن اشتباهمو می فهمیدم خب دوس داشتم طرفم بزاره جبران کنم...خلاصه پریسائه خواست...یک سری تمهیداتی این وسط اندیشیده شده!!خودش میدونه که هیچ خبری نیس..هیچ تلاشی هیچ روی خوشی گاهن از من نمی بینه...حالا باید ببینم چه می کنه با آخرین فرصتش...اما راستش تنها بودن واسش خیلی خوب بوده...واسه همه تنها بودن هر از گاهی خیلی خوبه...خیلی....