امروز پاشدم رفتم مهد جای شین..بعدش یواش یواش رفتم واسه خودم آرایشگا..بغل موهامو بافتم..یکی دو تا هم از این بافت مهره دار جینگیلیا انداختم تو موهام...هم واسه اینکه دلم میخواس..هم اینکه فردا قراره بریم عروسی...بعد کلیی پیاده راه رفتم تا برم گوشامو باز سوراخ کنم که گف باید 6به بعد بیای...بعد قبل رسیدنم به اونجا همش داشتم تو ذهنم دغدغه هامو مرور می کردم...درسم..امتحانم..مدل مو و لباس و فردا..باشگاه...رایان...مانتو دوختن و چی و چی..بعد فک می کنی چی شد؟یه خانومه با یه دختر کوچولوی بامزه جلوم سبز شد...گوشیشو داد دستم که زنگ بزنم به شماره ای که تو دستش بود و آدرسشو بخوام ازشون..گف چند بار زنگ زده و نتونسته یادداشت کنه روش نمیشه دیگه..اطراف خونه ی خودمون بودا بعد من میشناختم یعنی به چشمم خورده بود تابلو فلان جا اما یادم نبودش..میخواست بره استخدام شه...بره اونجا و استخدام شه تا صندوق صدقه هاشونو پخش کنه...که وقتی براش آدرسو نوشتم و برای دعا کرد و گف به هرچی میخوام برسم...وقتی با دختر کوچولوش بای بای کردم..فقط خدارو شکر کردم...لبخند تلخی زدم به خودم و اون دغدغه هام...برای اون خانومه و دختر کوچولوش دعا می کنم همیشه بخندن و خوش باشن...

خب..بگذریم..مدرسه هم تموم شد..این طور که من یکشنبه پاشدم طبق قولی که داده بودم پسرارو بردم حیاط فوتبال..فقط به شرط اینکه اینگلیسی حرف زدن:دی خودمم پا به پاشون بازی کردم و کلی حال داد...سه شنبه هم فاینال و نوشتن چندتا خاطره براشونو و یکی دوتا عکس دسته جمعی...هیچکدوم از استف دل خوشی نداشتن..منم نداشتن از محیط و حقوق ندادناشون..اما خب ور مثبت اندیش من غالبه و من حتی لحظه آخر هم با حال خوش اونجارو ترک کردم..م حتی دلم برای بعضی از شاگردام تنگ میشه درحالیکه مطمئنم اونا خیلی زود هیچی از من یادشون نمیمونه:)

بعد دیدی چه بارونای باحالی اومد..من همش از بین پنجره های پت و پهن موسسه بیرونو نیگا میکردم و همش دلم میخواس بپرم بیرون...

دیروز با رایان رفتیم بام و از اون بالا کلیی رعد و برق نیگا کردیم و من هی ذوقزده جیغ جیغ می کردم...کلیی خوش گذشت..کلییی خیلییی زیاد...بعد برگشتنه یهو یه فایلی پیدا کردیم که مثلن آهنگ سندی بندری اینا داش..آخ بعدش دیگه رایان انقدر مسخره بازی دراورد که من فقط دل درد گرفتم از خنده و اشکام میریخت...

امروزم یهو چند دقیقه ی آخر کلاس دیدم داداشه هی زنگ میزنه از اون ورم رایان..بعد فهمیدم که بعله هم داداشه و باباهه اومدن دنبالم هم رایان..بعد رایان یه جور مظلومی گف من اومدم اما میرم دیگه...من اما زودی بابا اینارو فرستادم خونه و رفتم پیشش...اومده بود هم منو سورپرایز کنه هم موهامو ببینه...همش 45 دقیقه پیش هم بودیم اما 45دقیقه ی دوس داشتنی ای بود...میدونی بعد از بازگشتم!! به رایان گاهی از دیدن اینهمه عشقش عذاب وجدان میگیرم..کی شد که رایان اینهمه منو دوس داشته شد؟کی واقعن؟...

برم که مامان اینا میخوان برن یه دور شبونه بزنن...برم بو کنم آخرای اردیبهشتو...

خدایا...ببین..خیلیی شکرتااا..خیلی