با اینکه همین الانشم باید بشینم و درس بخونم..واسه سه تا امتحان پشت سر هم از شنبه تا دوشنبه ام...اما گفتم حالا که اومدم چند خطی هم به یادگار بنگاریم:دی

بنویسم مثلن از اون هفته هایی که حالم خیلی باحال!نبود...خوب نبود..نمیدونم چراها؟حالا مثلن اسمش یه دوره پوست اندازی یا چه میدونم دوئل با درون! اصن هرچی..الان اما خوبم....


درس می خونم...امتحان میدم..سرکار میرم..مرخصی میگیرم..به مسافرتمون آخرای خرداد با مامان اینا...به فردا که32 ماهگیمونه فک می کنم...به اینکه رایان حواسش به 1000روزه شدنمونه...منم باید حواسم باشه یه روز بترکون بشه اصن..همین الان چک کردم روزشو..خدارو شکر که از مسافرت برگشتیم اون موقع..بالاخره حقوقمو گرفتم...باید که برم خرید...همممه چی لازممه...بعد آخه باید یه فکری هم واسه لاغر شدنم بکنم..دیگه جدیه جدیه جدیییی....بعد از امتحانام..یعنی هفته دیگه...این روزا که هممممممش میخورم....اما میدونم من از سه شنبه ی هفته آینده قراره برم به سوییی هیکل دلخواهم!:دی

تازه امروز وقت کردم بعد عمری برم حمووم و به خودم یه ذره برسم...و بقول خواهره مراسم بعد از حمومو برپا کنم...کلی کثیف بودم..بعد تازه امروز یه مدل جدید آرایش کردم...حالا چیز خاصی نیسا اما دلم خوشه دیگه:دی

تو این هفته ها رفتیم یه عروسی خیلییی توووپ و کلی رقصیدیم...بافتای موهامو باز کردم دیشب ولی..خسته شدم دیگه...

من یه حساسیت شدیدی پیدا می کنم رو آدمایی که خیلییی دوسشون دارم...بعد اصن خودشونم می فهمن..یعنی بهشون میگم..یکیش همین داداشه س...ما همش راجع به زن یا دوس دختر احتمالیش بحث می کنیم و من:)))نمیتونم نرمال رفتار کنم..بعد از اون ور مثلن خواهره رایانو میبینم که چققققدر مهربونه..اصن اون آنرماله بابا نه من:دی مثلن واسه عرووسیی کلییی بهم لباس داد و من حتی یکی از همونا رو پوشیدم..یا مثلن وقتی بادی زیر لباسمو قاطی لباساش دادم ببینه مامان رایان دیده بود سوراخه برام دوخته بودش..چقدر قشنگ:دی

الان با رایان خوبم..ولی تو این هفته ها قاط زیاد زدم براش...

این روزا بعد امتحانام میریم میگردیم...خوش میگذرونیم...پیاده سواره..هرجور...تازه بالاخره بش شیرینیه ماشینمم دادم...خوشحالم از اینکه دیگه بیپول نیس...اصن به بیپولی رایانا آلرژی دارم..دلم میخواد همیشه دیگه مثه الانا باشه...یه شبی هم با دوستامون که تازه رفتن زیر یه سقف رفتیم بیرون..گرچه بازم خواهره رایان به دادمون رسید چون هفته ای بود که هیچکدوم حقوق نگرفته بودیم..اما خب من میتونستم جور کنم..اما خب من اصن تو این زمینه ها قدمی برنمیدارم..اصلننن..دست خودمم نیس...اما خوش گذشت..دعوتمون کردن تا بعد امتحانای من بریم خونشون...

باور خیلی مهمه...باور به هرچیز و هر کس..جدی می گم...وقتی باورت خراب شه مخدوش شه یا لکه دار شه سخت میشه خیلی چیزا...

آخیش اومدم همه رو خوندم..برای خیلیاا خیلییییی خوشحال شدم...خوندن دوستام..این دخترا دیگه عادتم شده حتی اگه نخوام یه نشه خودم بنویسم...

صورتی باشید کماکان...