یکشنبه بود که تصادف کردم خیلییی مسخره...با یه کامیون با ماشین بابا...کلییی اعصابم خورد بود کلییی گریه کردم و البته آخر شبش وقتی داشتم فکر می کردم به کل روزم دیدم چه خوبه که چند نفر اینجا پشتم هستم...راستش اول بابا کلی عصبانی بود از دستم..حقم داشت بعد از چندماه که کلیی خرج تصادف قبلی کرده بود و جلوی ماشین نونوار شده بود دوباره زده بودم سپر و چراغ و همه رو به فنا دادم...بعد تنها کسی که تونست آرومم کنه رایان بود..بردم دم عابر بانک پول گرفت و چپوند تو دستم و یکم دورم زد تو شهر و حالم بهتر شد..شب هم که بابا از دلم درآورد و کلییی باهام حرف زد...

دوشنبه بود که تو آرایشگاه بودم که پری ناز خبر داد که داداشه یه دزده رو از تو ماشین من کشیده بیرون در حالیکه داشته عینک و سی دی هامو و گلیم صندوق عقب رو می برده!زدم بیرون از آرایشگاه...حوصله نداشتم یعنی چی آخع...البته که داداشه زده بود معتاده ریقو رو همه ی وسایلم ازش گرفته بود..

سه شنبه بود که برای اولین بار داداشم و رایان هم رو دیدن!!خیلیی شب سخت اما خوبی بود...اینجوری بود که من میخواستم برم بیرون بعد داداشه گف شب بیا دمه پارک دنبالم بهش گفتم با نسیمماا:دی گف میدونم اوکیه بیااا هی گفتم آخه نسیمه هاا گف باشهه...رفتیم با رایان بیرون و بعدش رفتیم دنبالش..کلی استرس داشتیم جوری که وقتی داداشه رو از دور دیدیم رایان می گف میخوای اصن من پیاده شم برم:)) با هم خوب بودن و داداشه کلی هم اذیتش کرد..شام هم با هم خوردیم و برگشتیم...داداشه هم نظرش مثبت بود راجع به رایان..راستش این روزا یه سری چیزا هی اتفاق میفته هی منو رایانو به هم لینک میکنه...من میترسم خیلی زیااد...نمیدونم...اینکه بخواد حتی چیزی تا دوسال آینده هم پیش بیاد منو میترسونه چون من مطمئن نیستم..اما بگذریم اون شب یه شب خاص و باحال و خوشگذرونی ای بود

چهارشنبه بود که دیگه کلییی تو خیابون موندیم...موندیم و ش ع ا ر دا د ی م و  ب ن ف ش بستیم..نه مثه شبای قبل بلکه بیشتر و بیشتر از و لی ع ص ر ت ا هف ت تیر...امیدواریم...امید داریم...کسی چه میدونه...من اون شب چشمم رو بستم رو هر چی ب س ی ی ی  جی که با نیشخند و چشمای پیروز ماهارو نگاه میکردن البته که با بغض و نفرت...کسی چه میدونه..

پنجشنبه با رایان گذشت بازم جمعه اما فور د فرست تایم منهای دیدو بازدیدای عید تا عید دعوت بودیم خونه ی عمه ه و مجبور بودیم اونجا باشیم و هی الکی لبخند زدیم و نتونستیم بریم بیرون...الانم رفتیم رایمونو دادیم و اومدیم و کماکان امیدواریم...مهسا الان داشتم میخوندمت وسط پست نوشتنم بخدا ما خیانت نکردیم ما فقط سعیمونو می کنیم از هر راهی...با همین عقل ناقصمون...ما بیخیال نمیشیم...چه میشه کرد..بگذریم:)

خلاصه الان که ساعت 9ئه من دارم به این هفته فک می کنم که چقدددر کار کردم چقدددر اتفاقا افتاد..دوتا نمره م اومد که خوب بود البته اونایی بود که میدونستم خوبه:دی کلاس زبانم شروع شد..یه شرکتی رزومه فرستادم ساب تیچرام مشخص شد و هفته دیگه راهی میشیم و خیلیی چیز میزای دیگه که نوشتم:)خوب و بد تلخ و شیرین زندگی همینه:)

عنوانم کامل جا نمیشه انگاری...اسم فیلمه گهی خوشی گهی غم بودش