آخر هفته ای که گذشت معرکه بود...

خب بعد از اینکه من فهمیدم جشن خواهر رایان یه مهمونی خصوصیه تصمیم گرفتم شرکت نکنم و گفتم که من اصن چیکاره م...بعد قرار شد رایان بعد از یکی دوساعت بیاد بریم مهمونی...

یکی دوروز قبلترش من رفته بودم پیشش و یه کیف دستی برای خودم خریدم و یه کیف هم دیده بودیم برای دوستم..

اون شب خیلی دیر رسیدیم..10ونیم بود..خیلی قبلش حرص خوردیم...پدر رایانم دراوردم..اما می ارزید...به رفتنش...به رفتن به اولین مهمونی ِ دو نفره مون..جو ِ خوبی بود...به دوستام معرفی شد و دیگه کل اون دو ساعتی که اونجا بودیم به جز تایم شام و یه کم صحبت فقط و فقط رقصیدیم...خیلیییییییی خوش گذشت...شاید چیز خاصی نبود اما من کلی تو دلم شاد بودم...خوشحال بودم از داشتنش کنار خودم..و اینکه بدون اون نرفته بودم زودتر حتی...تااازه رایان رو نکرده بود کلییی رقص بلده البته همونجوری که من دوس دارم کلی مردونه و شیک...میدونی فک می کنم اون شبو نمیشه نوشت..اون شب فقط مال خودمه...من باید هر از گاهی یاد خودمون و نگاهامون و رقصیدنامون بیفتم و واسه خودم مزه مزه ش کنم...چون الان تعریف اون شب همین بود اما واسه من یه دنیااا بود..

تازه ما دیر رفتیم و زودم اومدیم چون حاجی دیگه 12 و نیم زنگ زد:)))

من تاحالا مهمونی اینجوری نرفته بودم..با هیچ پسری هم مهمونی نرفته بودم و همیشششه دوس داشتم با رایان تجربه ش کنم..خب رایانم بهم نشون داد چقدر بهم اهمیت میده  وقتی از تاآخر مراسم بله برون خواهرش نموند و اومد پیشم...خیلی حرفه به نظرم...خیلیییی....

البته که خواهراش جمیعن دیشب بهم اولتیماتوم دادن این دومین مهمونی ای بود که نیومدی و بعدی که عقد کنون حتمننننن باید بیای:دی

اینم یه اولین دیگه که ثبت شد تو خاطره هامون...خدایا شکرت...