previously on panizit's lifeچقدم مهمه حالا:دی
فردا پس فردای قهرمون مامان که رفته بود پیش آرایشگرم قضیه این خواستگاری مطرح شد..سریعن خواهره با اس ام اس مخابره کرد بم:دی بعد مامانه اومد خونه از شرایطش گف که اگه دوس دارم ببینمش..خلاصه منم زده بودم فاز مسخره بازی به هوای شغل پسره می گفتم اگه آیفون میاره برام بیاد عروسی شیم مشکلی نیس..خلاصه یه ذره مادره رو حرص دادیم اما گفتیم خب بیان..خوش می گذره مام به این هوا میریم خرید می کنیم که البته اینبار دیگه حاجی رودست نخورد گف این همههه چیز میز داری بپوش اگه کار رسید به سریای بعد برو بخر:دی مام دیدیم نمیشه دیگه شکستو قبول کردیم...
از طرفیرایان با تمام خرابکاریایی که کرده بود دوباره مسج میداد و اینها اما کاملن باهاش صحبت کرده بودم و ری اکشنم فقط بی تفاوتی و جواب ندادن بود..اینبار کارایی رو کردم که هیچوقت نکرده بودم اما کردم چون واقعن نمیخوام که تکراری داشته باشه...سختترین کارای ممکن...پاک کردن اس ام اس ها و یه سری از عکسا و جمع کردن همه ی یادگاریا برای از بین بردن...
در تماس اول مامانش با مامانم من هییچ از مامانه خوشم نیومد یعنی یجوری بود اما سری دوم که زنگ زد و من و حاجی کلننن میخواستیم بگیم که تشریف نیارید عقب نشینی کرده بود و ما مجبور شدیم قبولشون کنیم(این آرایشگر من خانوم بسیار محترم و خوبیه خواستم ذکر کنم:دی)خلاصه قرار شد جمعه بین 5 تا 6 که این جماعت دقیقن راس ساعت 5 خانه ی ما بودن!
آقا این مراسم خواستگاری هم که دختر خانوما بهتر میدونم به غایییت مسخره س:دی همش باید گل قالی ببینی خانووم باشی اینااا:دی
یعنی من آماده شدم و لاک و آرایش یواش کردم موهامم یه ذره باز یه ذره جمع نشستم تو اتاق...از اینور به داداشه زنگ میزدم که زودی از اتاقش دربیاد بره ببینه پسره رو بم بگه چه جوریاس...داداشه اومد یه لحظه تو اتاقم و شستشو نشون داد که یعنی پسندیده و اغلب وقتی داداشه بپسنده یعنی منم میپسندم..خلاصه بنده اولتیماتوم داده بود که شربت و این چرت پرتا رو نمیبرم:دی ما رو احضار کردن ما رفتیم و فیس شدیم با خواهره مهربون طور و مادره و پسره که الحق همونطور که مادر تاکید میکرد قد بلند بود به غایت...
بعد ما رفتیم نشستیم با هم حرف زدیم...و خب متاسفانه یا خوشبختانه(دقیقن این چیزیه که هنوز نمیدونم)همه چی در مرحله اول خوب بود...I liked himخیلی ساده...چون باحال بود راحت بودیم و حتی یه جمله هم نگف که منو خوش نیاد یا چه میدونم یه نکته ای پیدا نشد که من بگم دوس ندارم..حالا چیا گفتیم اینا بماند..بعدها اگه لازم بود میگم...خلاصه اینا رفتن و مادره هه هم هییی نگاه های کشدار لبخندانه به ما میزد..
تا رفتن بابام سرش برد بالا که یعنی بازم نه؟و من با نیش یه نمور باز سرمو اوردم پایین که یعنی آرهههه!خلاصه نشستیم خونه حرف زدیم و مشورت کردیم و اینها..بابااینا هم خوششون اومد بود..
باباروو بگم..همچین دیگه استرسش ریخته بود نبودین ببینین چجور داشت مجلسو رو یه انگشت می گردوند:دی اما مامانم..الهی بمیرم کلییی استرس داشت...کلیییا...بنده خدا خیلی هم زحمت کشید از چند روز قبل که همه چی پرفکت باشه..آخ مامان...مامانا...فرشته های بی ادعا...
خب حالا دیگه...خلاصه شنبه هم سریع مادره هه زنگ زد و گف ما مثبتیم و فلان و گف من که از خدامه(سارا میدونه من رو این جمله ای که گفته خیلی تاکید دارم:دی)ما هم گفتیم علی ای حال راضیم..بعد آدرس و اینا ردو بدل شد برای تحقیقات..
خانومی که شما باید تا همین لحظه که بنده می نگارم تحقیقات ادامه داره توسط خبرگان منسوبه پدر جان و نتیجه هم تا اینجه مسرت بخش و موفقیت آمیز بوده اما قراره رَِب و رُب آخریه تا آخر هفته یعنی فردا اینا در بیاد و بابا جان هم یه سری بزنه به محل کار پسره هه شخصن و بعد اگه همه چی اوکی بود ما یه 2 3 ماهی با هم باشیم و بعد دیگه هر چی خدا بخواااد...
هوووف..
از طرفی رایان اومد سراغم دم موسسه.منم فقط از خودم روندوندمش!!گفتم برو بهش نشون دادم که تو گوشیم ازش اثری نیس باورش نمیشد گفته بره مرتبا گفتم بره بایه بره.اشک ریخت گف نمیتونه اما تقصیر من نبود..من بهش یه عالممممه فرصت دادم اما...بعد اینکه گند زدم بهش گفتم اصن من دارم ازدواج می کنم که مثلن بره خیر سرم بدتر شد..چون بدتر آتیشش تند شد حتی خواهرش اینارو فرستاد جلو که بیان خواستگاری..من محترمانه پیشنهاد خواهرش رو رد کردم...بعد نشستم منطقا باز باش صبت کردم که باباجان مشکل من و تو حل شدنیی نیسس..20دقیقه حرف زدیم و تمام..قبول کرد...بهش گفتم اگه حتی 1راه یه بیراه هم مونده بود که میتونس کمکمون کنه بازم میموندم و برمیگشتم و برام حتی مهم نبود بقیه مسخره م کنن...گفتم که من و تو طرز فکرامون بهم نمیخورد دنیامون فرق داشت و احمقانه اول من بعد تو سعی کردیم همدیگرو عوض کنیم بدون اینکه متوجه باشیم که ذات آدما غیرقابل تغییره...جالب اینه که بازم اصرار میکرد من کوتاه بیام!!از بقول خودش هوسام!یعنی کار کردنم..بیرون رفتنم..استایل..یک کلام پریسا بودنم دیگه./خلاصه از ته دل امیدوارم جفتمون از پسش بربیام..رایان پسر خیلیی خوبی بود..اون میتونه یه دختر و خوشبخت کنه...یکی که شاید قد من اذیتش نکنه به حرفش بهتر گوش کنه...:)
این روزا حالمو نمیفهمم!
بدیه این روزا اینه که نمیدونم قراره روزای خوبه زندگیم باشه یا روزای بد...
اما عاششششقتونم..عاشققق همه ی همتون..من هیچوقت از نوشتن اینجا خسته نمیشم..هیچوقت از اینکه اینهمه جیک و پوک زندگیمو مینویسم حالم بد نمیشه چون می گیرم همه ی محبتاتونو انرژی های مثبتتونو..حرفای کمک کننده و کامنتای دوس داشتنی تونوووو
خدا هم نزدیکه..مثه همیشه...
I believe in PINK