بابا تو راه مغازه پسرخاله هه...حبیب و این پسره دارن میخونن...و منی که دلم آشوبه !! ساعت هشت و پنجاه و چهار دقیقه 


الان جمعه س ساعت 3 و خورده ای

و اینکه دوستانم چون قول داده بودم زود زود بنویسم بگم که نتیجه تحقیقات خوب نبود..یعنی مثلا چیزهایی فهمیدیم که نمیدونستیم..اینکه پدر و مادر پسره هه از هم جدا شدن !! پسره سیگاریه که به من گفته بود نیس و اینکه شدیدن دمدمی مزاجه و هر روز عاشق یه دختر میشه هر روز فارغ و ... یکی دو مورد دیگه..دمه پسرداییه بابا گرم که با آشنایی که اونجا داش تونست اینارو بفهمه..وگرنه دفعه اول که رفته بود همه چی خوب به نظر میرسید..دقت کنید که فقط به نظر میرسید..بعد تازه پسرداییه فک کرده ما دوست بودیم به حاجی گفته آخی حالا پریسا خیلی ناراحت میشه و اینا بابامم گفته نه باهم دوس نبودن و اینا(ما خوب داریم حاجی مونو وارد این سوسول بازیا میکنیم با این مقدمات:)) )

ما خودمونم شوکه شدیم..خلاصه دوستا حواسمون باید جمع باشه دیگه...این مثلن موردی بود که به هرکی ظواهر امرو میگفتی میگف پرفکته...خلاصه آقا لباس پلوخوریارو دربیارید...هیچم عروسی مروسی خبری نیس:دی بنده بیخ ریش شما و خونواده محترمه هستم:دی

+رایانم دیشب انگار نه انگار که ما اون همه حرف زدیم هیییی زنگ و اس ام اس و فلان..اما من اصن جواب ندادم..

بقیه ی جمعتون بخیر:*