*این پست اصلا قرار نبود اینجوری بشه اما با یه تلفن همه چی عوض شد...

واااای خدا..مرسی.جمعه وقتی تو اون حال بودم بهت گفتم خدا یه کاری کن همین الان اتفاق بیفته.می دونستم نمیشه ها .نه که تو نتونی ها نه.مشکل از جای دیگه بود.امروز یکشنبسسسسس.قربونت برررررم که به این زودی حرفمو گوش کردی.میدونی چند وقت منتظر همین بهونه کوچیک بودم...

هنوزم در برابرش ضعیفم.یخ کردم.ضعف کردم.چرا بعد از این همه نامردی بعد از این همه بدی بازم این جوری می شم؟چرا هیچی واسم کمرنگ نمیشه؟؟درسته مثه قبل نیستم.هر دقیقه فکر و خیال ندارم.درسته از تنهایی لذت می برم(رابطه های الانم بود و نبودش هیچ فرقی نداره با وجود همه ی خوشیهام و.. بازم تنهام)اما همون حس دیوونه وار رو دارم.یه ساعتی گذشته که دارم اینارو می نویسم.حالم خیلی بد شد دوباره.اههههه.حالا دوباره تلخ میشم.دوباره گند می خوره به همه چی.منم که روانی.منم که دودل.همین جوریشم کلی تردید تو زندگیم موج میزنه.حالا واقعا هیچی نشده ها.هیچی!

اما خب درون من همه چی با همین هیچی ریخت بهم.نمیدونم اصن شاید این جوری نشد.شاید دوباره خودمو قانع کردم توجیه کردم و شدم همون ادم قوی...اما زمان می خوام...الان داغم.الان هنگم..(به صدا حساس شدم..)

شایدم همین فردا همه چی رو تموم کردم و خودمو غرق همین اتفاق کردم و دوباره خلسه...اره منتظر بهونم.قرار فردا بهونه ی خوبیه..درگیر کسی نباشم بهتره.البته که الانم نیستم!من یه جاهایی به تایید یه دوست احتیاج دارم کسی که می شناسمش و مورد اعتماده.امروزم وقتی سرخابی تو دانشگاشون حرفامو شنید و با حرفاش تاییدشون کرد تصمیمم جدی تر شد.

خدا هم الان تو کار من مونده