تمام چیزهایی که آخر شبی در فکر پانیذیت می گذرد نقطه
تازه بازم برنامه م یجوری شده که اون دوروز باشگاه رو هم نرفتم این هفته مثلن..:(ورزشه خیلی واجبه هااا اما اینجوری میشه دیگه هِی...
تازه این رو هم بگم دوست من شقی تی تی سیشو قبول شده...یه تی تی سیه سخت رو و در شرف تیچر شدنه...بعد از اون قضایا من واسه تعریف کردن داستان به شقی مجبور شدم بهش از این وبلاگ بگم اما فکر نممی کنم اینجارو بخونه..قرار بود بخونه اما خب خوب یا بد زیاد علاقه مند نبود انگاری:دی گاهی فکر می کنم رابطه مون یه جوری باحالیه...گاهی خیلی با همیم یه وقتایی فاصله میگیریم...نه که از هم دور شیم ها نه...کمتر هم رو میبینیم شاید...سر آدم شلوغ میشه و یه روز باهم حرف نمیزنیم اما خب روز بعد همه چیو واسه هم تعریف می کنیم اما نمی دونم..من دیوونه م که فکر و خیال میکنم..شاید چون رو کسایی که خیلی دوسشون دارم یه کم بی منطق حساس میشم...
تلقینه شاید...تلقین خیلی موثر است!شما درنظر بگیرید بنده یه جایی میرفتم کلی پول میگرفت بیشتر از حد منطقه ی خودش و معروف بود برای ابرو برداشتن...بعد خب خوب هم بود تا جایی...بعد از یک جایی به بعد من هِی فکر کردم یه جای کار می لنگه...که اونقدرام چیزی که من می خوام نیس دیگه حتی...رفتم جای دیگه ای و نصف کمتر اون مبلغ رو دادم و کلییی نه تنها خودم..بلکه هر کی می بینه تعریف میکنه حتی دوس پسر سخت گیر بنده که اتفاقن با ابروان بنده خیلی حال نمیکرد کلییی هم خوش خوشانش شده....یعنی می خوام بگم من تلقین می کردم و تلقین اطرافیان باعث شده بود همش فکر کنم فلانی خانوم کارش حرف نداره که دیدم نه خیر جانم این حرفاهم نیست....
امروز ظهر بعد از کلاسم و قبل از سرکارم رفتم انقلاب و بالاخره دو تاکتاب گرون این ترمو که دلم نمیومد بخرم و خریدم..بعد کلییی بین این لوازم تحریرا و کتابا گشتم اما همه چی خیلییی گرون شده بود و من فقط نیگا میکردم..فقط یه دفتر کلاسور طرح بربری پشت ویترین یه مغازه دیدم که اونم تموم کرده بودن اما خیلییی خوشگل بود...شیرینی ف ر ا ن سه هم که تنهایی بهم مزه نمیداد امروز(رو فاز تنها رفتن اونجا نبودم) و نرفتم...اما any wayانقلاب کمامان دوس داشتنیه واسه من:)
این دوروز از اون روزای بامزه بود...
دو روز پشت سر هم بیرون رفتنمون خیلیی چسبید...طعم بیرون رفتنای دم غروب پاییزی یه جور ِ خوبیه...مثله همین دیروز که رفتیم پارکمون و یه خورده کیکی که دوستم برامون کنار گزاشته بود و خوردیم و کلی تو سرو کله ی هم زدیم و ...
یا وقتی که رفتیم یدونه از اون جاهایی که دوس داریم واسه غذا خوردن و دوتا پیتزای گندهههه گرفتیم و من؟انقدر خوردم که داشتم می ترکیدم...که تا رسیدن به ماشین کلی سربالایی راه بریم و آویزونت شم و لوس بازی دربیارم...
یا امروز وقتی واسه کارِ رایان رفتیم تا جایی و من کلی بینی مغازه ها گشتم و بعد کلی قدم زدن و موتور سواری ِ هووسوونه بنده (این یعنی خودم روندمااا:دی تازه یه چهارراه هم پیچیدم for the first time:دی)و پیاده روی و باز دور پورخوری دیروزو ادامه دادیم...انقدر گفته بودم نیومدی بریم شیرینی ف ر ا ن سه امروز اول بردیم اونجا!!بعد هم رفتیم همونجایی که با ورون کشف کرده بودم و چیپس و پنیرهاش به نظرم خوشمزه بود و نشستیم به چیپس و پنیر خوردن..اونم دوتا ظرف...که هرکدوم اصن واسه دو نفر بس بود اما رایان نمی دونس و اصرار داشت دوتا بگیریم...کلن رایان فاز کافی شاپ گونه ش کمه:دی اما اونجا با مسئولاش که دوتا پسر دوقلو بودن کلی دوس شده بود..شایدم با یدونه ش بود من که نفهمیدم:دی
خلاصه همیشه یه چیزی که خوبه اینه رابطه ی ما همیشه یه دست نیس..یعنی یه موج سینوسی آرومی داره..نه که از جنگ به صلح باشه نه...از خوب به خوبتر...به عالی...بعد شاید خوب..متوسط..و خب گاهی هم طوفانی دیگه طبیعتن...
همین که تو همش میگی چقدررر خوشگل شدی امروز بیشرف..تویی که همیشه از این حرفا نمیزنی...
همین که وقتی میریم ه یاد چند روز قبل رفتنت به آموزشیت میفتیم که پشت همون میز همون پیتزا رو خوردیم...
گاهی فکر می کنم همین که همه چیز یکنواخت نیست من رو علاقه مند کرده با رابطه...به تو...
خب دیگه خیلی خسته م و خیلی هذیان گفتم..حال عکس گذاشتنم ندارم حتا...
خدا..احساس می کنم هوامو داری اما از دور..میشه بیای نزدیکتر...اوه نه..فکر کنم من دور شدم..من میام نزدیکتر اصن قربونت برم من....
I believe in PINK