اومدم بشینم درس بخونم..یعنی کلن امروز نمیخوام جایی برم..باید به شقی ام بگم...درس دارم واسه اون کلاسه باید پرزنتیشتنمو آماده کنم و حمومم برم...اصن الان دلم جمعه ی تو خونه ای میخواد و باید جواب اس ام اس نازی رو هم با نه بدم..با اینکه خوش میگذره..

این بغل کلی به هم ریخته بود..زودی الان همه ی ورقه ها رو ریختم رفت..یه سری home workو چی و چی...تیچرز گایدا رو هم دسته کردم فردا که آخرین روزیه که میرم موسسه ببرم تحویل بدم.چنتاشو خودم خریدم اما میخوام بدم به اونا..چون می خوام فکر کنم قرار نیس هیچوقت اونجا برگردم :) یا حداقل اون کتابارو درس بدم :) خلاصه از کمد لباس وحشتناکم بگذریم این ور مرتب مرتب شده..

یه عممر بود میخواستم برم آرایشگاه اما وقت نشد..دیروز مجبور شدم هزار تا ساعت با ملت اینور اونور کنم اما عوضش آرایشگاه مو رفتم...دیگه جای قبلی نمیرم چون خانوم حرفه ای نیس..میدونی یعنی چی؟ یعنی عشقی کار میکرد..هر وخ میخواست بود هر وقتم نمیخواس نبود..این یعنی اون آدم هرچقدم کارش خوب باشه رفتار حرفه ای نداره..مشتریاش براش مهم نیستن..آرایشگاه جدیدمو نزدیک محل کار جدیدم انتخاب کردم که هم معروفه هم دوسش دارم...بعد اصن دیروز تصمیم گرفتم برا خودم خرج کنم و اصنم واسم مهم نباشه...هم موهامو یه کم کوتاه کردم و هم براشینگ کردم و هم ابروهامو برداشتم و هم وکس..راستی مشاوره واسه هاشورم کردم و میخوام انجامش بدم در آینده...تازههه میخواستم موهامو ببافم دیگه واقعنی وقت نبود شما فک کنم من باید 3خونه شاگردم میبودم و 5 موسسه بعد صه و نیم نشسته بودم واسه خودم فاز مدلینگی برداشته بودم و از این سالن به اون سالن میرفتم...اما مزه داد

البته سر همین قضیه جدیدن با بابا اینا به قولی کنتاکت شدیم!از نبودنای من و دیر اومدنای من شاکیم..و من؟میگم بابا give me some space..کیه گوش کنه...اصن من دوس دارم زیاد کار کنم..دوس دارم دیر بیام..آدم که هر شب هر شب نمیره بیرون دور بزنه..خوب پدر من تو دوس داری برووو...تازه ناراحت میشن که من میگم خودتون برین...اصن انگار خوششون میاد دروغ بشنون دیگه..والا الان که من تو cleanترین مرحله ی زندگیمم..نه دوس پسری..نه چیزی...

بگذریم..

من روز به روز بیشتر از کار جدیدم خوشم میاد...من از کار پشت میز نشینی خوشم نمیومد اما واقعن این کارم اکتیوتر از تیچینگ هست حتی..از نظر فیزیکی نشستی اما.....من خوش شانس بودم واقعن..سیستم دپارتمانمون عوض شد و حالا همین حالا که دو نفر دیگه رو میخوان استخدام کنن که یکیشون دقیقن پوزیشن منو داره اگه مثه من باشه نمیخوانش!!یعنی بی تجربه باشه تو این فیلد.. بعد بین ما سه نفر یه جورایی رقابت شکل میگیره..واسه اینکه یه نفر از ما بشه expertو دو نفر دیگه clerk و راسمون که رییسمونه..البته چند ماه آینده یکمی کار سنگین داریم..همین الانم چون هنوز نیرو نگرفتیم من و مدیرم داریم کارارو هندل می کنیم..البته از فردا قراره یکی بیاد ببینیم چطوریاس..بعد قراره از دی ماه جمعه صبا رو آنلاین کار کنم و یکشنبه ها تعطیل باشم..من اوکی با این قضیه..

و اینکه بنده علی الحساب یه آگ خریدم (صبا بشمر :دی) تا یه بوت چرم هم بعدنا بگیرم..اما اینو گرفتم چون لازم بود...آهااان اصن هیچ بهتون گفتم من احتمالن میخوان نوکیا بخرم؟!!!باورتون میشه من دارم از آیفون می گذررم؟ با یه سری خبره در این زمینه صبت کردم اصن رای مارو زدن آقا :دی یکیشون از بچه های فروشه که خدایی اطلاعاتش بالاس و تونسته منو متقاعد کنه...حالا منتظرم این مدل دلخواه م برسه ایران..دیگه یه روز میرم یا اینو میگیرم یا آیفون ...البته احتمالش 70 به 30 به نفعه نوکیاس..

آقا میخواین ما با رایان آشتی کنیم؟ اینجوری وبلاگو دوس ندارین مثکه :)) حالا جدای شوخی من سعی کردم کامل توضیح بدم راجب به این قضیه...اصن خوشحال میشم میبینم انقدر به فکر منید..براتون مهمه حس و حالام...ببین چند نکته رو باید در نظر گرفت..مهمترینش اینکه من ادم احساساتی نیستم!بای دیفالتم منطق حاکمه..من بزرگ شدم..سن بزرگ شدنم همون 22سالگیم بود..حالا دیگه تکلیفم با خودم..با تو..با همه ی دنیا روشنتره...آدما عوض میشن من شاید چار سال دیگه به یه نتیجه ی دیگه برسم اما الان به یه ثباتی تو هدفام و خواسته هام رسیدم..من باری به هر جهت بودم..من خر داشتم ازدواجم می کردم!!الان موندم فازم چی بوده؟ آدم پاش میفته نباید هرکاری کنه..نباید چون طرف خوب بوده من ازدواج می کردم..میدونی چی میگم؟حالا رایان؟من خیلیی بش وقت دادم..بخدداا خیلیی..اما چی؟قدر نشناس بود...درست نشد رفتارش...من همیشه اینجا غرمو میزدم حتی تو بهترین شرایط...حالا اینکه چی شد تونستم بیخیال همه ییی اون خاطره ها بشم دیگه واقعن کار خدا بود..هنوزم اس ام اس میده..من فقط نادیده میگیرم..الانم همه فک می کنن عکسامونو پاک کردم حتی شقی..ولی هنوز نتونستم اینکارو بکنم...یا اون جعبه هه که توش پر از چیز میزرو بندازم دور...اما اصن توجهی هم بهشون ندارم و مطمئئنم که هییچ برگشتی تو کار من نیس..کما اینکه با دیدن یه چیزایی که خدا پدر اینترنتو بیامرزه بیشتر به اینکه انتخابم درست یا غلط باید تموم میشده مطمئن تر میشم...

any thing else?

به اون زرافه ی خرم بگین دلم براش تنگ شده :دی :*

و اینکه آهنگ let her goاز passengerم گوش کنید...تو همین هوا...