من بهترم چون مامانمو دارم..چون شمارو دارم..چون همه ی شماهارو دارم...
این روزای آخر تنها نبودم که..داداشه هم گرفته!حتی شدیدتر از من...حدس من میگه دو روز دیگه اونم شروع میکنه به بهتر شدن..
به جرات بهتون بگم که بدترین روزای عمرمو یا حداقل امسالمو گذروندم و واقعن سخت بود برام.. اما یادم اورد که هیچی سلامتی نمیشه..یادم اورد که نشینم حساب کنم چجوری و کی از مرخصیام استفاده کنم چجوری چنتاشو نگه دارم و پولشو بگیرم که حواسم باشه بازم به اون بالا سریه ...
الان؟ روی جوشام داره میبنده...کلییی زشتم..اما خب طبق حرف آقا دکتره گف وقتی خشک شدن دیگه واگیردار نیست و اصل مریضیت تموم شده پس میشه گف مریضیم تموم شده اما یه کم خارشو دارم و نمیدونم واقعن کی قراره جوشام از بین برن..
این روزا فقط استراحت کردم..الان دلم واسه بیرون رفتن کلییی تنگ شده.. به خودم میگفتم ببین حالا که حقوقتو ریختن و قرضتم دادی و کلی پول داری و وقت نمیتونی بری خرید!خیلی بد بود...فیلم دیدم..کتاب خوندم..و پرتی لیدل لایرزو که عقب افتاده بود هف هش قسمت دانلود کردم و دیدم...وبلاگ میخوندم و اینستا و ف ی س و اینا رو چک می کردم ...آنلاینم کار کردم چند ساعتی در روز...البته تو این یه هفته دو روز به معنای واقعی مردم و هیچکاری نکردماا اونم چهارشنبه و پنج شنبه بود...
میدونی ولی چیا خوشالم کرد همین چند روز؟ وقتی دیدم یه سری آدم هستن که حواسشون به منه...براشون مهمه حالم...بیشتر تحت تاثیر 2 سمت بودم! یکی مدیر اصلیم...وقتی از اینکه تو خونه کار می کنم تشکر کرد و برام voice message گذاشت و حتی تو این هفته زنگ هم بهم زد..وقتی میدیدم یعنی بهم میگفتن خیلی جات خالیه..وقتی همکارم میگف سخت و خشک میگذره و واحد کوچولوی سه تاییمون،دوتایی اصن خوش نمیگذره...
یکی دیگه اینجا...آره بازم اینجا...وقتی کامنتاتونو دیدم قوت قلب گرفتم..وقتی جونو گف که اونم گرفته بوده و الان خوبه وقتی آرزو با همه سرشلوغیش واسم نوشته بود..دیزی و یاسمن...آناماری که من همش خاموش میخونمش و هیچی نمیگم برام نوشته بود..سپیدارم گفته بود که گرفته بوده و من همش حس میکردم تنها نیسم که تو این سن و سال گرفتم..بی پروا اسکارلت...نسیم که نگرانم بود..مونیکا و بچه های دیگه که تو اف بیم کلی دلداریم داده بودن...یعنی میدونما شاید یکی بخونه بگه وااا انگار چی بوده حالا اما واسه من مهمه..ارزشمنده...
مامانم که بیچاره این چند روز همش مراقب من و حالا برادره س...هی بهم خاکشیر و خیار و کاهو و سو پ و مرغ میداد و برام پماد میزد و چیز میز دود میکرد... این جور وقتاس که من قدرشو میدونم چون تو حالت عادی من اصن حواسم اونقدی که به حاجی هس به مامانم نیس :(
اینم بگم..یه نفر بود که اصن توجهی به این قضیه نکرده بود البته امروز کرد..نمیدونم چرا خیلی ناراحت بودم سر این قضیه...همش با خودم می گفتم یعنی چی..چرا حالمو نپرسه.. چمیدونم والا :دی بقول شقی تو اف بیم نوشته یه سری حاج علی ها تورو لوس کردن دیگه..منظورش همین پسرس...:)))
فقط حیف شد که این مریضیه نزاشت من برم باشگاه با مج..اما باید واسه عید چک کنم و از خود عید هم شده شروع کنم...
خلاصه که تهران من از دوشنبه تا خود سال تحویل چنان بترکونم...run this townاصن یوضعی..گواهشم اینکه همین دوشنبه با همین صورت زخم و زیلی با سارا زه زه جانمان قرار گذاشتیم...
بعله اصن Am ready for my birthdaaay:)
*الانی به شقی تکست دادم یه چیز بگم..میگه بگو...میگم نه اصن غلبه کردم نمیگم..میگه حالا بگووو..میگم میخواسم بگم دلم واسه رایان تنگ شده بعد دیدم نه اصن واسه رایان تنگ نشده واسه حال و هوای پارسالمون این موقع ها تنگ شده بیشتر..میگه که وااای زیادیییی تنها موندی تو خونه..میگم که آره :دی / نه آخه دیگه هی ام اس ام اس اینا داده بود ولی نه جدی من خوبم :دی
I believe in PINK