تمام چیزهایی که این چن وقته که نتونسته بود بنویسه در فکر پانیذیت می گذشت نقطه (چقد لوس واقعن)

ساعت الان 2و 53دیقه س...میخوام بخوابم اما گفتم بهتره بنویسم بعد بره بخوابم..الان وقت مناسبتریه تا تو روشنی روز بیام بنویسم..اصن پستای طولانی حرف دلی ور باید شبا نوشت..

امتحانا تموم شد..بماند که آخرش بهم سخت گذشت..سه شنبه مریض شدم و کارم به سرم زدن و خوابیدن طولانی کشید..بدنم ضعیف شد...الان خوبم اما...بهترم...

من تا جاییکه شد شب امتحانی البته!درس خوندم حالا دیگه بقیه ش با خدا...

فاینال زبانمم دادم و 80 و نیم شدم و خووبه!5ترم دیگه تموم میشه!البته بابام میگه تو دوسال میگی تموم میشه بازم میری:دی آخه دوس دارم خو...ولی واقعن دیگه موسسه مرحله بعدی نداره...الان میترسم موسسه cpeبزاره بعد من دوباره برم..البته می دونی الان تو فکر اینم که واقعنی دیگه نرم بعد برم فرانسه رو شروع کنم که دیره!

تازه من دوباره همون دختره با موهای چتری شدم....:)نتونستم مقاومت کنم..امروز که رفته بودم و ابروهامو یه مدل خوشگل کوتاهی برداشتم نشستم و چتری زدم موهامو...بعد همینجوری که خانومه موهامو کوتاه می کرد من خوشحال و خوشحال تر میشدم...می دونی فکر می کنم مثلن موهای چتری خوب می تونه کرکتر منو نشون بده..همون پریه که من می دونمش...به رایانم گفتم اتفاقن..رایان؟اوه اون که عاشق اینه من موهام چتری باشه و امروز که منو دید کلی ذوق زده شده بود و چشماش برق میزد جوری که من میفهمم الان داره خیلی کیف می کنه مثلن..البته زودی موهامو زدم کنار که ببینه ابروهامم خوشگله شده البته:دی پنج شنبه که بعد از امتحان رفتم پیشش بعد از نزدیک دوهفته!خیلی هپلی بودم..آره دو هفته بود که ندیده بودمش!!!!!...بعد خب نمی خواستم اصن اونقدری که باید...درسم بودها..مثلن شنبه ای..گفتم که من ماشین ندارم و نمی تونم و اینها...اونم در چه شرایطی؟کل 5شنبه و جمعه  رو به هوای شنبه گذرونده بود که میبینیم همو...نمی دونم چمه...البته که خوشحال بودم شنبه تونستم از پس خودم بربیام و نرم!بعد دیگه امروز درست درمون رفتم...تازه یادم افتاد دیشب که دیدمش که خودشو جوری که من می خواستم آماده کرده بود..موهاشو...صورتشو...ژیله هه...بعد دیدم من حتی یه بوسشم نکردم...حتی اصن خیلی بد بودم!دلم براش می سوزه ها اما دست خوودمم نیس..بعد 5شنبه ای اومد نشست به گوشیمو چک کردن!این کارو نمی کنه..اما می دونستم چرا داشت میکرد..احساس خطر...خب وقتی می فهمه من یه جوراییم هرچقدم به روم نیارم نگران میشه دیگه...امروز اما خوشحال بودم..خوب بودم...چتریام شاید..اما می خواستم که خوب باشم...بعد تو کافه هه کلیییییییی حرف زدیم...اوه یه چیزایی گف..مثلن من فهمیدم رایان فکر می کنه که من وقتی با همه شرایط بدش موندم خب خواستم که موندم دیگه!!حالا شما که نمی فهمید من چی دارم میگم شاید اما من فهمیدم...تازه به من میگف نه قانعی نه پرتوقعی تو متوسطی...در صورتیکه به نظر خودم از قناعتم چیزی فراتر بودم براش...یعنی می خوام بگم داشتیم خیلی هیجانی این تضادهای فکریمونو می گفتیم اما حالمون خوب بود...من فقط یخ کرده بودم( الان نمی دونم از اینا بزارم:)) یا از اینا:( )خلاصه...اما امروز خوش گذشت ها!

بعد ولی من می دونم رابطه م باید یه حرکتی توش زده شه...من که میدونم امروز فردا جمع می کنم میرم...شاید موقتی شاید همیشگی...مهلتش که تا فروردین بود اما میدونی من فکر نمی کنم به اونجام بکشه...

حالا از شنبه میخواد بره سرکار..من که تا یه ماه روتین نره باورم نمیشه!:دی

شقی یه حرف قشنگی زد...بهش خیلی فکر کردم..اصن من اگه شقی رو نداشتم خیلی بد بوداا..حالا گف که بابا هرکسی یه دوره از زندگیش بده مشکل داره بی پوله اصن هرچیه...اما شما به جز چند ماه اول دوستیتون تو بقیه این  دو سال و خورده ای کم یا زیاد اینا بوده دیگه..راس میگه...

ولی من هنوووزم عاششششششششقشم!تازه امروزم که تو کافه داشتیم فاکتورایی که من می خوامش رو می شمردیم رسیدیم به یه سری حس خوب...بعد گف ئه یعنی همین؟گفتم آره دیگه..من کنار تو خوشحالم..کنارت بهترین ها رو تجربه کردم...گفتم ببین رایان این که من الکی الکی کنارت خوشحالم چیز اصلن کمی نیس..اما من می دونم یعنی حس می کنم که کافی نیس اصلنننن...

حالا no big dealاصن..من این شبا یکم گریه ای میشم..فکرم مشغوله..بیشتر به رفتن و تلخی و اینا فکر می کنم اما خوبم..

یعنی از اون ورم دارم به این فکر می کنم که تا عید بچسبم به باشگاه و ورزش کنم و به خونه و رایان و اینا گفتم که تا عید من کلیییی خوش هیکل میشم...آخه یه چیز خوبی افتاده تو سرم:هر بار که می خوام برم با رنگ پوستمو و موهامو چیزای دیگه دس بزنم به خودم میگم یه نیگا به اون پهلوها بکن تو چیز مهمتر و بهتری واسه تغییردادن داری:دی البته که امروز دوباره تو آرایشگاهه چشمم خورد به رنگ موهای بلوطی و آلبالویی خوششرنگ و خانومه مثه هر آرایشگر مسخره ی دیگه به من زودی گف موهاتو رنگ نکنیاااا حیفه..ایشش من بدم میاد اینا زودی اینجوری بم میگن...

بعد تازه صاب باشگامون به شین گفته ببین پانی میاد کار کنه..یعنی بالاخره این خانومه ترسو می خواد کلاس رقصشو راه بندازه..حالا اینم داستان داره یه دختره هه اومده بود بعد یهو دیدیم مثکه می خوان با هم کلاس بزارن و اینا..خب من یه ذره ناراحت شدم که خو چرا به ما نداد و می گف نمیشه(آخه موقعیت باشگاه نزدیک حس ی ن ی ه س)بعد من همش استرس داشتم اوه الان این بیاد برقصه نکنه خیلی سرتر باشه:دی که آخر یه روز رقصید و من خیالم راحت شد:)))خلاصه که من اصن برام پولش مهم نیس و بدمم نمیاد دوباره جدی کار کنم..از الانم کلی کرگرافی تو ذهنم کردم که فردا که می خوام برم باشگاه ثبت نام کنم اگه حرفی شد از کلاس رقص و دمو دادن و اینا برنامه هامو بگم...

بعد تازه مدیرم که اون روزی منو دید گف خانوم فلانی کلاس فلان1 پسرارو می خوایم ازتون بگیریم بدیم همین خانوم جدیده (که جای من این هفته ساب رفت)من خوشم اومد کلاس بدجوره:دی گف می خوایم ببینیم این خانومه چه جوریاس بعد گف که کلاس فلان3 پسرارو هم میگیریم جاش یه کلاس دیگه میدیم..بعد دیگه من طاقت نیاوردم گفتم مشکلی پیش اومده از طرف من؟که گفت نههه می خوایم بهتون کلاس بالاتر بدیم:دی :دی

کلاس مثلن فلان6(که آخرین سری فلان هاس مثلن)رو به بیسار(کتاب بعدی!)دیگه کلی من ذوق کردم...

تازه من این ماه اصن ولخرجی نکردم به جز امروز که با رایان رفتیم کافه! بعد می تونم اگه تو حراجی چیزی دیدم واسه خودم بخرمش تازه به حاجی هم وارنینگ دادم که زمستون اومده شوما هنوز به رو خودت نیوردی:دی

هفته ای که شروع میشه یه کم سرم به مدت فقط همین یک هفته as far as I knowخلوت میشه اگه چیزی به هم نریزه...بعد تازه آخر هفته دیگه هم همون آش هرساله مونه...خووننده قدیمیام می دونن فک کنم دیگه...

خلاصه که این دوماه آخر مال خود خود منه...حتی اگه بخوام تصمیمای سخت سخت بگیرم:)

آخییییییش..همه حرفامو زدم..حالا راحت می تونم بخوابم....تلافی همه وقتی که نیومدم اینجارو در اوردم...قبلش برم صورتمو بشورم چون دیشبم با رژ قرمزم خوابیده بودم صب خواب بودم حاجی اومده بالا سرم میگه دهه اینو رج زده خوابیده:))) بعد انقددرررررر این جمله رو بامزه گف من تو خوابم غش کردم از خنده..اصن می خوام به قول حاجی هر شب رج بزنم بخوابم بیاد بهم تیکه بندازه...

*به اون اسمایلیهای قسمتهای احساسی زیاد دقت نکنید..دقیقن اون چیزی که می خوام نیس...

**من نمی خوام خودمو سانسور کنم اصن..می خوام بنویسم..هی بیام یه چیزی بگم و فردا متناقضشو..ولی سانسور نمی کنم..چون الان اگه بخوام اینجوری فک کنم که خب وای اینا کلی منو می خونن بده و اینا اصن دیگه نمی تونم اونجور که می خوام بنویسم اینو واسه خودم رسمن می نویسم!من میدیدم اینا که خیلی وقته می نوبسن می گن دیگه راحت نیستیمون میرن اصن یه جا دیگه می نوبیسن تنهایی و اینا..بعد من نمی فهمیدم یعنی چی؟بعد الان فهمیدم..حتمنی یعنی منم کلی مهم شدم در این امر دیگه:دی ولی نمی خوام خودمو معذب کنم و از اولش می خوام جلوشو بگیرم..و من می خوام اینجا صد در صد احساسات خالصانه و راست باشه..حداقل اینجوری می دونم با خودم چند چندم...برداشت شما البته که قابل احترامه:*

تمام چیزهایی که آخر شبی در فکر پانیذیت می گذرد نقطه(4)

این هفته که داره میاد از سخت ترین هفته هامه..4تا امتحان دارم که اصلیترین درسای 3واحدیمن...فاینال زبان هم دارم..امروز که گذشت و فردا هم باید درس بخونم و از یکشنبه هووووف...مرخصی هم گرفتم سرکار نمیرم این هفته...

تازه از حموم اومدم...اووه کلی کثیف شده بودم...البته این لاک یواش بادووما کلی تو طول هفته بهم حس خوب میدادن...

تازه کلی هم حرف با خیلیاتون دارم اما نمیشه واقعن وقت نیس بیام و بنویسم..میگم کاش لپتاپا مجهز میشد به چیزی که مثلن چیزایی که تو فکرمونه رو تایپ میکرد..الان منی که از تو گودر خونی بدم میاد گاهی فقط از گودر می خونم و میرم...

اما اینکه پنج شنبه این هفته این امتحانا تموم میشه و بخاطر معلم ساب لازم نیس بعدش برم تا 8شب سرکار و می تونم اون روز حتی کلی خوش بگذرونم و روزای بعدش و ورزش و دوباره شروع کنم باعث میشه انرژی بگیرم..

راستی گفتم که ماشینو از تعمیرگاه تحویل گرفتیم و پسرم کلیییییی نو و تروتمیز شده..خیلی خوب شده اصن...به حاجی میگم اصن دعا به جون ِ من کن که تصادف کردی یه ذره به این بدبخت توجه کردیم:دی

هنوز از کارم قدر روزای اول لذت میبرم..با همه ی سختیاش..با همه ی گیرایی که مدیرم بهم میده و البته میدونم بخاطر بهتر شدنمه...می خوام چندتا برش از کارم بگم...لذت میبرم چون..

چون وقتی ابولفضل که شاگرد ضعیفی بوده و حالا روز به روز داره بهتر میشه از بازی ای که آخره هر یونیت هست بدش میاد و میگه بازی نمی کنم چون همش می بازم..اما من تشویقش می کنم که انقدر بازی کنه تا ببره..با اینکه میدونم پارتنرش بچه زرنگ و بِبَر کلاسه...اما بازی میکنه و در عین تعجب خودم میبره...و کلی خوشحال میشه کلی خوشحال میشم...

اینکه مامان باباها باهام خوبن...وقتی چیز به درد بخوری از اینترنت دانلود می کنن برام میارن..یا اون یکی مامانه بهم میگه فلش بده کلی برات فیلم بیارم..یا وقتی یکی از باباها یه پیکچر دیکشنری میاره و مامانه وقتی میبینه خوشم اومد و دیگه ازم پس نمیگیره و میگه مال شما...یه هدیه:)

نه که فقط لحظه های خوب باشه...همین چهارشنبه...یهو مامانه یکی از بچه های یه کلاسی زد زیر گریه آخر سر!!من؟کلی دست پاچه شدم..خب این بچه هه ضعیفه...سعی کردم بغلش کنم و آرومش کنم...فهمیدم مامانا چقدر خوبن..چقدر زحمت میکشن بدون اینکه ما بفهمیم..بعد همون روز تو کلاس بعدی دختر شیطونه و محبوبه ی 14 ساله کلاس پغی زد زیر گریه..یه دریل به بچه ها دادم و بردمش بیرون..که گف پسرخاله ش تصادف کرده..بغلش کردم و گفتم به جای گریه بهتره براش انرژی های مثبت بفرسته و گفتم که دایی من هم با موتور تصادف کرده بود و چیزی نیس..

خوب بعد خیلی کیف میده سوای و فرای زبان داری یه چیزی به یکی یاد میدی..یه جورinspiration ...چیزی که نه مدیرت میفهمه تو چیکار کردی نه شاید حتی اون بچه هه یادش بمونه از کی چی یاد گرفته اما تو یادت میمونه به یکی جرات دادی..به یکی پیشرفت کردن یاد دادی..به یکی آرامش یاد دادی...به یکی یاد دادی انرژی های مثبتشو به کار گیره...


پنج شمبه جمه ی خودتونو چجوری گذروندید آیا

اولین امتحان رو چهارشنبه دادم بدی نبود...

بعد پنج شنبه فقط نشستم به درس خوندن..چند روزیه که لپ تاپ و جزوه و بندو بساطمو اوردم ریختم رو میز جلو کاناپه روبه رو تلویزیون...اینجا راحتتر درس می خونم...برعکسه داداشه که باید تو سکوت مطلق باشه...

خوب درس خوندم پنچ شنبه البته تا وقتی عمه اینا یهو نیومدن و یه گپ سه/چهار ساعته ننداختن وسطش..اصلن پنج شنبه رو کاناپه تخم گذاشته بودم قشنگ...هفته های بعد همه امتحانام پشت سر همه و باید آماده شم...

شبش...سعی کردم بعد از مدتها یه ذره به رایان ابراز علاقه کنم...همونجور که صدای استاد با اون لهجه ی شدیدش تو گوشم بود و داشتم درس می خوندم یه کمی اس ام اس دادم بهش...که مثلن چقدر دوست دارم و این جور حرفا که خیلی وقت بود بهش نگفته بودم!تعجب رو میشد تو جواباش دید یه جورایی...واقعن آخرین باری که سعی کرده بودم بهش زبونی محبت کنمو یادم نمیومد!!حلاصه نزدیکای ساعت 1 بود که با بهش مسج دادم که بابا کی میخوای منو ببری از اون پیاده رویای مخصوصمون..که گف تو بگو اصن همین فردا..منم گفتمم باششششه...

البته درس داشتم اما دیگه رفتیم..کلییییی پیاده روی کردیم و حرف زدیم و خندیدیم البتههه در این هوای آلوده:دی البته هوا بدم نبود جوری که اذیتمون کنه...شیطونی کردیم کلی...بعد تازه من خسته و عاصی از همه کیفای سنگین همون کیف کوچیک دستیمو برداشتم و بند بلندشو وصل کردم و با اون بودم و البته بوتای مامان:دی که کلی راحت بودن...

بعد یجا همینجوری که من داشتم ادامه گندی که زده بودم رو جمع می کردم چون یهو حواسم نبود و از یه آقاهه که دیده بودمش قبلنا و پسر دوست بابام بود بعد الان انگلیسه بعد مثلن از من خواستگاری کردن و اینا گفتم!البته چون اصن من فکری نمی کنم بهش داشتم جنبه های فان قضیه که مثلن آقاهه کچله و اینارو می گفتم که یهو همینجوری که داش می گف ببین برو خوبه دیگه انگلیسه و وضعش خوبه و اینها یهو پیچید تو گلفروشیه سر راه و برام گل رز و گل نرگس که می خواستم چند روزه بخرم خرید...رز سفیدم خرید چون می گف تا حالا برام سفید نخریده..تازه می گف یه روزم زردشو بخرم که گفتم نهههههه زردش نشونه ی نفرته دیوووونه:)...

بعد دیگه گشنمون شده بود و دیگه استپ کردیم و رفتیم یه فست فودیه بزرگ و غذا خوردیم و دیگه از ولیعصر دوس داشتنی خدافظی کردیم و برگشتیم...خوب بود..دوس داشتنی بود...

البته یه جاش من عصبانی شدم آخه این دوس پسر ِ من هنو بعد از دو سال نمی دونه نباید خاطرات هرچند خنده دار و مسسسسخره ای که قبل من اتفاق افتاده رو واسه خندوندن ِ من و حتی نشون دادن اینکه من خیلیییی خوبم واسم تعریف کنه!

تازه وقتییییی رسیدم خونه رامونا همچینی منو سورپرایز کرد تو اف بییی..بازم مرسی دختر:**

بگذریم...خلاصه اینم تا اینجا از تعطیلات مااا...ماشینم هنوز تعمیرگاهه...البته داریم کلی صفا میدیمش..تازه حاجی گفته من دیگه اینو بت نمیدم و صبر کن تا ماشین خودت بیاد...:(

شاید هیچی فرق نکرده..اما من می خوام به خودم کمک کنم..حالا که هنوز دوس داشتنه هس..دل کندنه نیس..نمی خوام پری رو بیشتر از این اذیت کنه..ولش کردم تا لذت ببره...از همینجوریاش...

اینم یه عکس همینجوری از گلای دوس داشتنیم...و البته اون یکی لاک یواشم....


:)

آره ویا راست گفتی...من یادم رفته بود...یادم رفته بود شمال رفتنا و پیک نیکای منحصر فردمون رو...آره واقعن یادم رفته بود چطوری خوش می گذروندیم...

شایدم من بی معرفتی می کنم و به قول شما فقط کمی خسته م...

ولی بازم خداروشکر...که اگه من حواسم به خیلی چیزا نیس یه عالمه دوستای خوب خوب دارم..کسایی که حتی واسه اولین بار برام مینویسن یا مثه دایس و سارا زودی حالمو خوب می کنن یا همه ی همه کسایی که کنارمم تو این وبلاگ...

بازم خداروشکر که رایان مثه من نیس تو خیلی چیزا...رایان هنوزم مثه قبلنا...بیشتر از قبلنا منو دوس دارم و بهم اهمیت میده...اینو همیشه میدونم...

رایان امروزمو ساخت...فکرای آخر شب دیشبم بعد از کامنتای شما و حرف زدن با سارا آرومترم کرده بود...دیده بودم دارم تخت گاز میرم!!یه لحظه خودم از حرفای تو پستم تعجب کردم حتی!

امروز که بعد از یه چرت کوچولو داشتم آماده میشدم برم موسسه رایان گف که می خواد بیاد دنبالم...خب یه سری لباس دیگه زودی جایگزین شد و 6 و نیم پریدم بیرون و اون سمت خیابون یخ کرده دیدمش...

یکم پیاده روی کردیم و بعد رفتیم همون کافه خوبه...

خوش می گذشت...:)من خوشحالم بودم که داره خوش می گذره بهم مثه قدیما...فهمیدم که واقعن فکرمو پر از چیزای منفی کردم....نه که با یه بیرون رفتن مشکلمون حل شه نه اما فکر کردن الکی به چیزای بیخودکی واقعن داشت از پا درم میاورد..

من می فهمم که رایان می فهمه حالم بده..که مطمئنم می دونه دارم به چه چیزای فکر میکنم...که سعی می کنه خوشحالم کنه...

خلاصه رفتیم و کلی حرف زدیم...یه جایی خودش ازم راجع به تصادف حرف کشید و منم بهش گفتم ازش ناراحتم و بیشتر بحث کردیم و بهتر شدم...

تازه این بار به جای چیپس و پنیر چون تعریف پاستاهای اینجارو هم شنیده بودم پاستا سفارش دیدیم...من که خیلی رو غذا سختگیری زیاد از حد ندارم اما رایان داره...ولی واقعن فوق العاده بود و جفتمون لذت بردیم ازش..بعد همینجوری که داشتیم حرف میزدیم من چشمم افتاد به پشت سر رایان و دیدم ئههه از اون لیوانایی که دلم می خواس...یادتونه پاریس و برج ایفلشو گرفته بودم؟حالا خود استارباکسش بود...بعد دیگه عنان از کف دادم و آخر سر که خواستیم حساب کنیم وقتی رایان پرسید و فهمیدیم فروشیه با اینکه شاید نمی ارزید با اطمینان رایان خریدمش و کلییی خوشحال شدم..فک کنم آخر کلکسیون ِ لیوان درست کنم...:)

چند باری ازش تشکر کردم لابه لای حرفامون...نمی فمیدم واسه چی...شایدم می فهمید و به روی خودش نمی اورد...چقدرررر لازم بود داشتن همچین شبی...

نمی دونم..شاید واقعنی خدا اومد پایینتر و سعی کرد یکم حالمو بهتر کنه...

البته یه پیشنهاد خوبی سارا بهم داده که دارم بهش فکر می کنم...

دوستای خوب...پاستای خوب... دوس پسر خوب...و خرید خوب ِ یه لیوان بهترم کرد...

خدارو شکر اون وضعیت کشنده پایدار نبود...راستی لاکای یواشم خریدم و خیلییی خوبه...دوتاهم میرا بهم معرفی کرده باید برم بگیرمشون...خوبه ها همه جا هم میشه زدشون...نمی دونم مشخصه تو عکس یا نه...

تازه فردا هم که مدرسه تعطیله میرم ورزش می کنم...معلم مدرسه بودن خوبیش همین ذوق دوباره بعد از چندین و چند سال از مدرسه تعطیل شدنه...


:(

حوصله ندارم...حالم از درون خوب نیس...یعنی یه جایی اون ته مه ها هس که خوب نیس...

کم انرژی های منفی داشتم تصادف لعنتی دو شب پیش همه چیزو بدتر کرد..آره دو شب پیش به طرز مسخره ای واسه اولین بار تصادف کردم...غرب تهران..تنها بودم..داستانش طولانیه..مقصر بودم...پول اقاهرو دادیم حالا مونده ماشین خودمو درس کنیم..چراغ جلوش و یه خورده لبه ی کاپوت...و اینجور که معلومه من بیچاره 200تومن افتادم..فعلن که 100تومن به آقاهه دادم...اصلنم نمی خوام از بابا بگیرم که حوصله غرغراشونو ندارم اینجوری میگم خودم زدم خودمم خرجشو دادم دیگه...گرچه خب اون پول قرار بود بوت بشه...یه پس اندازه ماشین شه...اما حالا دیگه از اینا خبری نیس...

کم بی تفاوت و یخ بودم نسبت به رایان بدتر شد!اون شب با رایان بودم...چون من م می خواستم خیر سرم زود برگردم خونه قرار شد اونو بزارم پیش دوستش پاساژ و خودمو برگردم که موقع برگشتن تصادف کردم...حالا هم چه منطقی چه غیر منطقی فکر می کنم تقصیر اونم هس!!درست می گم یا غلط؟جواب بدید لدفن:( چون اگه اون از اونجا که وایسادیم یکم حرف بزنیم زودتر راه افتاده بود یا اصن نمی خواس بره دوستش و اصن شاید اون سمتی نمی رفتیم و تصادفم نمی کردم!چه میدونم...تازه اونم اصن نگف ببخشید و اینا!!فقط می گف بیام پیشت..یا می خواس ماشینو ببره نشون بده واسه م ارزونتر درس کنن...

واقعن نمی دونم چیکار کنم...به جایی رسیدم که گریه شو دراوردم!!:((( علنن تو روش بهش میگم اخلاقشو دوس ندارم..هیچی مثه قبل نیس و اینجوری جدایی بوجود میاد...دست خودم نیس واقعن..

می دونی کی فهمیدم حالم بده!وقتی یکی از همکارم بهم گف...به خودم اومد دیدم اوه چقدر obvious شده جیزی که فقط تو ذهنم بود...آره دیگه گرفته م..از اون شر و شور و شیطنتم خبری نیس....حتی تو باشگاه با حرص میرم سر دستگاها و ورزش می کنم...حتی وقتایی که واسه خودم جلو آینه می رقصم...

بعد الان چی شد که اومدم بالاخره نوشتم اینو...همین الان که با رایان حرف زدم و مثه این اواخر خیلی بد و قطع کردم،یه لحظه که اتفاقی رفتم رو عکسش گریه م گرفت:(خب من که دلم نمی خواس اینجوری شه...اصن چرا اینجوری شد...من که اونهمه واسش/واسه رابطه مون ذوق و شوق داشتم...

بعد به خودم میگم رایانم گناه داره...شرایطش بده...میدونم گناه داره اما نمی تونم کاری بکنم...

کاش یکی یه راهی بشناسه...کاش خدا بیاد پایینتر یه چیزی بم بگه...کاش بدونم باید چیکار کنم..کاش قوی شم...کاش قوی شم...

پست نخونده زیاد دارم...کلی حرف برای تک تک تون دارم که هنوز نیومدم بنویسم...تازه حرفای اینجای شما هم هست...عوارض همین بی حوصلگیه س...زودی درس میشه...

میشه منو ببخشید اگه زیادی نک و ناله کردم..هیچی مثه نوشتن اینجا سبکم نمی کنه...مرسی که هستید که اینجا باشه....

I Love Myself

بدنم خسته س...خستمه...خسته م بود...انقدر که دیشب وقتی لپ تاپو بستم تا یکم دراز بکشم خوابم برد تا خود صبح..یادمه رایان زنگ زد بهم و دید خسته م زودی شب بخیر گفت و من دوباره خوابیدم...بعد یادمه یکی دوبار بیدار شدم گفتم پاشم برم تو جام بخوابم اما خسته تر از اینحرفا تا خود صبح رو کاناپه غش کردم..امروز یه کوچولو دوندگی هم چاشنی بقیه چیزا شد و باید ظرف ساعت معینی تحقیقمو میدادم و دو موسسه می بودم!تازه صبح نشستن کلشو نوشتم و رایان مثه زورو منو یه ساعته برد و برگردوند..:دی کلی خوشحال شدم و بهش می گفتم به یه دردی خوردی و البته که کلی تشکر هم کردم...

شب که اومدم خونه دلم ضیافت خواست...واسه بدنم...خب گناه داره دیگه...همش می دوونمش!ساعت 10بود کلی درس داشتم...اما پاشدم خودمو آماده حموم کردم...قبلش یکم دست و پاهامو اپی لا سیون کردم...بعد هم حموم که تازه خواهره هم دلش می خواس بیاد که اومد...البته وقتی فرستادمش رفت و کلی تمرینات ریلکسیشن واسه خودم انحام دادم بعد از حموم آروم آروم موهامو خشک کردمو با حوصله سشوار کشیدم..اما دیدم راضیم نمی کنم..بابلیس رو برداشتم و شروع کردم چند قسمتشو فر کردن که در کمال تعجب موهای لختم باهام همکاری میکردن و زود حالت میگرفتن...موس رو اسپری کردم به موها و توی دستم و با روش خاص خودم حالت موهامو بیشتر و شلوغ پلوغ ترکردم..این کارو چند بار تکرار کردم..رفتم سراغ لوسیون بدنم..بعد داشتم فکر می کردم دیگه بی خیال QVبشم و برم یه لوسیون بودار!بگیرم..کامل بدنم رو لوسیون زدم..یه جاهایی لازم بود دوبار زدم مثل پاهام که خشک شده بود...ابروهام یه کوچولوی نامرئی نامرتب شده بود تمیزش کردم..کرم صورتمو زدم...حیف که تو روزای لاک ممنوع بودم و واسه همین فقط سوهان ناخنم رو کشیدم و قول دادم برم یه لاک خیلیییی یواش واسه این دوران امتحانات و روزای لاک ممنوعی پیدا کنم:)

همه ی اینا نزدیک 4ساعت طول کشید البته شاید قبلن اینارو تو دو ساعت و نیم هم انجام میدادم اما دلم می خواست با صبر و حوصله به خودم توجه کنم...

این 4ساعت میشد درس بخونم..لسن پلنهای مونده رو بنویسم...تحقیقا و پروژه هامو کامل کنم اما دلم خواست فقط و فقط با پریسا بگذرونمش...که بهش بفهمونم چقدر دوسش دارم و چقدر هواسم بهش هست...حتی تو این روزای شلوغ پلوغ...:)


یه چیز بگم:( من بدم میاد یکی ادامو در بیاره:( یعنی قبلنا شقی حرص میخورد مثلن وقتی یکی یا من تیکه کلامشو یا حالا هرچیشو می گفتم بعد من میگفتم دیوونه..اما الان بدم میاد ببینم یکی چیزی که من نوشتم و یا عکسی که من گذاشتمو جای دیگه میزاره...حالا چه اوریجینالی مال ِ خودم باشه یا حالا یه شعری خاصی یا چیزی باشه که من اینجا داشتمش..:( می دونم بچگونه س ها بدم میاد ولی تازه هم پی بردم به این اخلاقم..حالا هرچقدر هم طرفی که اینکارو کرده دوس داشته باشم..یا دوستم باشه...:(


شب یلدا

اولین کاری که پریشب کردم رفتم پست یلدای پارسال و پیارسال و خوندم..

پنچ شنبه روز جالبی بود..صبحش با یه خانومه توریست خیلی اتفاقی آشنا شدم..از فرانسه اومده بود و رفتیم براش لباس فوتبال هم خریدیم!!کمکش کردم یعنی...بعد که مثلن سر زعفرون شماره هامونو رد و بدل کرده بودیم و اس ام اس داده بود پیدا کردم و تو فرانسه می بینمت کلیییی تو دلم ذوق کردم...

بعد شبش اول با رایان رفتم بیرون..خب می دونید حالم همچین خوب نیست در رابطه باهاش..بعد راستشو بخواین کار به دعوا کشیده شد..وقتی از هم جدا می خواستیم بشیم زنگ زدم بش که اصلن می خوام باهات قهر کنم..ولت کنم برم..راستش چیزای بهش گفتم که تو دلم بود هرچی که بود بدون یه ذره فکر...خواست که برگردم باهام صحبت کنه...خیلییییی حرفا زدیم..نمی خوام خیلی توضیح بدم چون اصن حوصله توضیح دادنشو ندارم اما خب اینکه چیزای گفت و اینها و ازم خواست بهش وقت بدم...راستش گف که میدونه چند ماهه دیگه نمی خوام مثل قبلها بمونم...من نفی نمی کردم اصلن...آخرش با هم خوب شدیم...آخرش خوش هم گذشت حتی...

بعد هم رفتم خونه آقاجون...همه اونجا جمع بودیم..بعد نه که از همه دیرتر رسیده بودم آقا جون لب برچید که غرغر کنه منم زودی رفتم بغلش کردم و خودم لوس کردم و ماچش کردم دیگه غر نزد گف یه چیزی می خواستم بت بگم دیگه نمیگم دیگه:دی

تا آخرشب هم اونجا بودیم و بعد هم نوه ها پاشدیم اومدیم خونه ما و تا 2 3 چرت و پرت گفتیم و خندیدیم...

آخر شب هم واسه خودم فال گرفتم...عالی دراومد...همون شعره بود..بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم...منم دیگه کلی خوشحال شدم...

امروزم رایان گف که بریم بیرون..خواستیم بریم سینما که بدشانسی داشتیم و تایماش بهمون نمی خورد..سعی کرد جو مسخره دیروزو از بین ببره.حرفایی که زده شده بود و غیره...من؟اولش نه اما بعد منم باهاش همراه شدم..سعی کردم کمکش کنم...

خوش هم گذشت...صبر کردن گزینه ایه که بهش رسیدیم...فعلا...

بگذریم...حقوق اون مدرسه رو هم گرفتم..بعد الان دارم تند تند پولامو جمع می کنم که وقتی بابائه می خواد برام ماشین بخره من حرفی برای گفتن داشته باشم..حالا اینجوری میگن بنده خدا کل پولو می خواد بده من قرار 600هزار تومنو بدم فقط:دی

فردا باید برم باشگاه این پرخوری شب یلدا جبران شه...

شعری هم که همیشه شبای یلدای پیش خودم زمزمه میکنم و اگه یادتون باشه هر سال اینجا میزارم رو هم بگم و برم...

کاش شب دیدن تو همیشه یلدا بود..

به جز از عشق که اسباب سرافرازی بود..

آزمودیم همه کار جهان بازی بود...