تمام چیزهایی که این چن وقته که نتونسته بود بنویسه در فکر پانیذیت می گذشت نقطه (چقد لوس واقعن)
امتحانا تموم شد..بماند که آخرش بهم سخت گذشت..سه شنبه مریض شدم و کارم به سرم زدن و خوابیدن طولانی کشید..بدنم ضعیف شد...الان خوبم اما...بهترم...
من تا جاییکه شد شب امتحانی البته!درس خوندم حالا دیگه بقیه ش با خدا...
فاینال زبانمم دادم و 80 و نیم شدم و خووبه!5ترم دیگه تموم میشه!البته بابام میگه تو دوسال میگی تموم میشه بازم میری:دی آخه دوس دارم خو...ولی واقعن دیگه موسسه مرحله بعدی نداره...الان میترسم موسسه cpeبزاره بعد من دوباره برم..البته می دونی الان تو فکر اینم که واقعنی دیگه نرم بعد برم فرانسه رو شروع کنم که دیره!
تازه من دوباره همون دختره با موهای چتری شدم....:)نتونستم مقاومت کنم..امروز که رفته بودم و ابروهامو یه مدل خوشگل کوتاهی برداشتم نشستم و چتری زدم موهامو...بعد همینجوری که خانومه موهامو کوتاه می کرد من خوشحال و خوشحال تر میشدم...می دونی فکر می کنم مثلن موهای چتری خوب می تونه کرکتر منو نشون بده..همون پریه که من می دونمش...به رایانم گفتم اتفاقن..رایان؟اوه اون که عاشق اینه من موهام چتری باشه و امروز که منو دید کلی ذوق زده شده بود و چشماش برق میزد جوری که من میفهمم الان داره خیلی کیف می کنه مثلن..البته زودی موهامو زدم کنار که ببینه ابروهامم خوشگله شده البته:دی پنج شنبه که بعد از امتحان رفتم پیشش بعد از نزدیک دوهفته!خیلی هپلی بودم..آره دو هفته بود که ندیده بودمش!!!!!...بعد خب نمی خواستم اصن اونقدری که باید...درسم بودها..مثلن شنبه ای..گفتم که من ماشین ندارم و نمی تونم و اینها...اونم در چه شرایطی؟کل 5شنبه و جمعه رو به هوای شنبه گذرونده بود که میبینیم همو...نمی دونم چمه...البته که خوشحال بودم شنبه تونستم از پس خودم بربیام و نرم!بعد دیگه امروز درست درمون رفتم...تازه یادم افتاد دیشب که دیدمش که خودشو جوری که من می خواستم آماده کرده بود..موهاشو...صورتشو...ژیله هه...بعد دیدم من حتی یه بوسشم نکردم...حتی اصن خیلی بد بودم!دلم براش می سوزه ها اما دست خوودمم نیس..بعد 5شنبه ای اومد نشست به گوشیمو چک کردن!این کارو نمی کنه..اما می دونستم چرا داشت میکرد..احساس خطر...خب وقتی می فهمه من یه جوراییم هرچقدم به روم نیارم نگران میشه دیگه...امروز اما خوشحال بودم..خوب بودم...چتریام شاید..اما می خواستم که خوب باشم...بعد تو کافه هه کلیییییییی حرف زدیم...اوه یه چیزایی گف..مثلن من فهمیدم رایان فکر می کنه که من وقتی با همه شرایط بدش موندم خب خواستم که موندم دیگه!!حالا شما که نمی فهمید من چی دارم میگم شاید اما من فهمیدم...تازه به من میگف نه قانعی نه پرتوقعی تو متوسطی...در صورتیکه به نظر خودم از قناعتم چیزی فراتر بودم براش...یعنی می خوام بگم داشتیم خیلی هیجانی این تضادهای فکریمونو می گفتیم اما حالمون خوب بود...من فقط یخ کرده بودم( الان نمی دونم از اینا بزارم:)) یا از اینا:( )خلاصه...اما امروز خوش گذشت ها!
بعد ولی من می دونم رابطه م باید یه حرکتی توش زده شه...من که میدونم امروز فردا جمع می کنم میرم...شاید موقتی شاید همیشگی...مهلتش که تا فروردین بود اما میدونی من فکر نمی کنم به اونجام بکشه...
حالا از شنبه میخواد بره سرکار..من که تا یه ماه روتین نره باورم نمیشه!:دی
شقی یه حرف قشنگی زد...بهش خیلی فکر کردم..اصن من اگه شقی رو نداشتم خیلی بد بوداا..حالا گف که بابا هرکسی یه دوره از زندگیش بده مشکل داره بی پوله اصن هرچیه...اما شما به جز چند ماه اول دوستیتون تو بقیه این دو سال و خورده ای کم یا زیاد اینا بوده دیگه..راس میگه...
ولی من هنوووزم عاششششششششقشم!تازه امروزم که تو کافه داشتیم فاکتورایی که من می خوامش رو می شمردیم رسیدیم به یه سری حس خوب...بعد گف ئه یعنی همین؟گفتم آره دیگه..من کنار تو خوشحالم..کنارت بهترین ها رو تجربه کردم...گفتم ببین رایان این که من الکی الکی کنارت خوشحالم چیز اصلن کمی نیس..اما من می دونم یعنی حس می کنم که کافی نیس اصلنننن...
حالا no big dealاصن..من این شبا یکم گریه ای میشم..فکرم مشغوله..بیشتر به رفتن و تلخی و اینا فکر می کنم اما خوبم..
یعنی از اون ورم دارم به این فکر می کنم که تا عید بچسبم به باشگاه و ورزش کنم و به خونه و رایان و اینا گفتم که تا عید من کلیییی خوش هیکل میشم...آخه یه چیز خوبی افتاده تو سرم:هر بار که می خوام برم با رنگ پوستمو و موهامو چیزای دیگه دس بزنم به خودم میگم یه نیگا به اون پهلوها بکن تو چیز مهمتر و بهتری واسه تغییردادن داری:دی البته که امروز دوباره تو آرایشگاهه چشمم خورد به رنگ موهای بلوطی و آلبالویی خوششرنگ و خانومه مثه هر آرایشگر مسخره ی دیگه به من زودی گف موهاتو رنگ نکنیاااا حیفه..ایشش من بدم میاد اینا زودی اینجوری بم میگن...
بعد تازه صاب باشگامون به شین گفته ببین پانی میاد کار کنه..یعنی بالاخره این خانومه ترسو می خواد کلاس رقصشو راه بندازه..حالا اینم داستان داره یه دختره هه اومده بود بعد یهو دیدیم مثکه می خوان با هم کلاس بزارن و اینا..خب من یه ذره ناراحت شدم که خو چرا به ما نداد و می گف نمیشه(آخه موقعیت باشگاه نزدیک حس ی ن ی ه س)بعد من همش استرس داشتم اوه الان این بیاد برقصه نکنه خیلی سرتر باشه:دی که آخر یه روز رقصید و من خیالم راحت شد:)))خلاصه که من اصن برام پولش مهم نیس و بدمم نمیاد دوباره جدی کار کنم..از الانم کلی کرگرافی تو ذهنم کردم که فردا که می خوام برم باشگاه ثبت نام کنم اگه حرفی شد از کلاس رقص و دمو دادن و اینا برنامه هامو بگم...
بعد تازه مدیرم که اون روزی منو دید گف خانوم فلانی کلاس فلان1 پسرارو می خوایم ازتون بگیریم بدیم همین خانوم جدیده (که جای من این هفته ساب رفت)من خوشم اومد کلاس بدجوره:دی گف می خوایم ببینیم این خانومه چه جوریاس بعد گف که کلاس فلان3 پسرارو هم میگیریم جاش یه کلاس دیگه میدیم..بعد دیگه من طاقت نیاوردم گفتم مشکلی پیش اومده از طرف من؟که گفت نههه می خوایم بهتون کلاس بالاتر بدیم:دی :دی
کلاس مثلن فلان6(که آخرین سری فلان هاس مثلن)رو به بیسار(کتاب بعدی!)دیگه کلی من ذوق کردم...
تازه من این ماه اصن ولخرجی نکردم به جز امروز که با رایان رفتیم کافه! بعد می تونم اگه تو حراجی چیزی دیدم واسه خودم بخرمش تازه به حاجی هم وارنینگ دادم که زمستون اومده شوما هنوز به رو خودت نیوردی:دی
هفته ای که شروع میشه یه کم سرم به مدت فقط همین یک هفته as far as I knowخلوت میشه اگه چیزی به هم نریزه...بعد تازه آخر هفته دیگه هم همون آش هرساله مونه...خووننده قدیمیام می دونن فک کنم دیگه...
خلاصه که این دوماه آخر مال خود خود منه...حتی اگه بخوام تصمیمای سخت سخت بگیرم:)
آخییییییش..همه حرفامو زدم..حالا راحت می تونم بخوابم....تلافی همه وقتی که نیومدم اینجارو در اوردم...قبلش برم صورتمو بشورم چون دیشبم با رژ قرمزم خوابیده بودم صب خواب بودم حاجی اومده بالا سرم میگه دهه اینو رج زده خوابیده:))) بعد انقددرررررر این جمله رو بامزه گف من تو خوابم غش کردم از خنده..اصن می خوام به قول حاجی هر شب رج بزنم بخوابم بیاد بهم تیکه بندازه...
*به اون اسمایلیهای قسمتهای احساسی زیاد دقت نکنید..دقیقن اون چیزی که می خوام نیس...
**من نمی خوام خودمو سانسور کنم اصن..می خوام بنویسم..هی بیام یه چیزی بگم و فردا متناقضشو..ولی سانسور نمی کنم..چون الان اگه بخوام اینجوری فک کنم که خب وای اینا کلی منو می خونن بده و اینا اصن دیگه نمی تونم اونجور که می خوام بنویسم اینو واسه خودم رسمن می نویسم!من میدیدم اینا که خیلی وقته می نوبسن می گن دیگه راحت نیستیمون میرن اصن یه جا دیگه می نوبیسن تنهایی و اینا..بعد من نمی فهمیدم یعنی چی؟بعد الان فهمیدم..حتمنی یعنی منم کلی مهم شدم در این امر دیگه:دی ولی نمی خوام خودمو معذب کنم و از اولش می خوام جلوشو بگیرم..و من می خوام اینجا صد در صد احساسات خالصانه و راست باشه..حداقل اینجوری می دونم با خودم چند چندم...برداشت شما البته که قابل احترامه:*

I believe in PINK