یه شب خوب...

خب من نمی دونم یعنی چی من دارم سرما می خورم الان!!دیدم همه مریض می شنااا...یه کم بیحالم..

اما مرور دیشب و دیدن گلای تو گلدون باعث میشه کلی خوشحال باشم..

خب بخاطر پکد بودن برنامه من و رایان تصمیم گرفتیم جمعه پیش هم باشیم واسه ولن تاین و سپنداز مذگان...

خب بعد از اون اتفاقا کلی به همچین شبی احتیاج داشتیم انگار و خدارو  شکر که خیلی خوب بود..

من با خونه هماهنگ بودم تونستم 12برگردم...3 4 ساعت پیش هم بودیم...

بعد نتونسته بودم سرراه گل بگیرم بعد می خواستم که براش گل بگیرم بعد خب اونم از سرکار برش داشتم دیگه...یه جا یهو زد رو ترمز و من فمیدم گل فروشیه اومدم زودتر بدوام تو گل فروشی که کل گوشیم پخش و پلا شد بعد دیگه دو تایی لب جوب وایسادیم و تا دزدگیر وزد دویدیم بعد خب من پاشنه بلند پوشیده بودم و اون زودتر رسید آقاهه هم تا مارو دید گف هول نکنید بهتون میرسه:دی بعد رایان عین این دیوونه ها از هرگلی که میدید برمی داشت..من اصن مونده بودم چیکار کنم..یعنی همینجوری از هر رنگ گل رز و لیلیوم و نرگس و ... هی گفتم ول کن یه شاخه بسه چرا اینجوری می کنی مگه گوش میداد..آقاهه هم از خدا خواسته تازه آخرش می گف حالا شما با این عشق دوییدی داشتی از بین می رفتی انقدشو نده!!بعد اصن کلی زیاد بود نمی دونس چجوری خوب بپیچدش منم گفتم همونجوری ساده جمعشون کنه تا من خودم راحت خشکشون کنم...

بعدش اما کلی گشت زدیم...رایان؟انگار که دلش می خواس مثلن جبران کنه..یا چه میدونم همه چی خوب باشه..دارم بهش فضا میدم با یه ذهنیت باز میرم جلو تا بتونی همه چی رو خوب کنه...داشت زحمت می کشید و من اینو می فهمیدم...توی راه تا برسیم واسه شام اونجاییکه کلییی ازش خاطره داشتیم و همون قارچ و گوشت معروفو بخوریم خیلی حرفا زدیم...یه سری سوال ازم پرسید و منم رک جواب دادم...بعد خب داشت تلاش می کرد یه سری اخلاقاشو که من دوس ندارم دلپذیر تر کنه..البته خدارو شکر نه فقط به خاطر من بلکه فهمیده بود غلطه!اینجوری خیلی بهتره به نظرم..بعد دوباره یکم راجع به یه سری از پلنامون حرف زدیم و اینا..امیدوارم واقعن که اینبار همه چی خوب پیش بره...چون جفتمونم میدونیم دیگه بار دیگه رفتن و برگشتنی وجود نداره...البته دنبال یه مشاوره خوب هم میگردیم اگر سراغ داشتید بهم بگید:)

میدونی من واقعن نفهمیدم رایان چی شد که یهو این همه منو دوس داشت؟از کی دقیقن..اما الان واقعن می فهمم چقدر منو دوس داره...وقتی اون رایانی که اووه کلی غد و مغرور بود تمام طول برگشت داشت برام آهنگایی رو میزاشت که تو نبودنم گوش کرده که همه همه ش چشماش پر از اشک می شد که با بغض خودشم برام می خوند...من بر و بر نگاه ش می کردم...من درک می کنم که چقدر احساسش واقعیه...که چی میگه..چی می خواد...البته که باید بهم نشونشون بده..که خدارو شکر فعلن همینجوره...

البته یه چیزی بگم من کلن زیاد فکر می کنم یعنی همش دارم با خودم کلنجار می رم و با خودم حرف میزنم بعد یهو یه چیزایی جدیدی تو خودم کشف می کنم انقده ذوق می کنم..اینکه هنوز چیزایی تو وجودم هس که خبر ندارم..

مثلن من خیلی باهمه دردو دل می کردم این آخریا..نمی دونم چرا..یا همونطور که به رایانم گفتم آدم دهن بینی شدم و نیازمند به تایید بقیه اما می خوام اینارو از بین ببرم..چوون واقعن بهم ضربه زده...می خوام واقعن همونجوری باشم که فکر می کنم درسته...که ذهنم رو به صد جهت نبرم...که همش تحت تاثیر قرار نگیرم..که اینهمه رودروایسی نداشته باشم با خیلیا...مثه همین دیشب که میتونستیم بریم پیش دوستای من دورهمی اما گفتم نه...کاری که واسم سخته..اما می خوام نه گفتنو یه کمی آسونتر کنم برای خودم...

خوشحالم که هنوز باهاتم..که هنوزم دوستت دارم خیلی زیاد و دوستم داری خیلی زیاد...


هی فلانی....

می دونی می خوام خدارو شکر کنم...نمی تونم ننویسم سارا..واقعن نمی تونم ننویسم بچه ها...امشب که همه چی رو فهمیدم...

بچه ها...فقط می خوام بهتون بگم خدارو شکر کنید...اِل، من و تو باید خدارو شکر کنیم حتی اگه دوس پسرای بی پولی داریم..ورون ما شاید نتونیم خیلی چیزمیزای گرون گرون و از اون آدیداس بخریم...اما سالمیم...ذهنمون پاکه...کسایی که کنارمونن دوسمون دارن...

امشب دلم می خواس پست بزارم اما این یکی واجبتره...همیشه به این دنیامون خیلی قشنگ فکر می کردم..قشنگ نگاهش می کردم..از کسی بدی ندیدم...اما نخاله انگار همه جا هست و من تا امروز ندیده بودم...

مهم نیس...یعنی مهم بود اما الان فقط دیگه فانه واس من و سارا...واسم درس عبرته...که یک سال و نیم چرندیات یه نفرو باور نکنم الکی...بگذریم که خیلییی زرنگ بود..خیلی ماهرانه به خورد همه مون اراجیف داد..هی فلانی آره...بازی تموم شد...بدون و بدون که ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه...مرسی که بهم یاد دادی دروغ نگم...هیچوقت..من ازت یاد گرفتم یه چیزایی...

اینارو واسه خودمم میگما..

دست بالای دست بسیاره پریسا..از تو زرنگتر زیاده پریسا...پریسا هیچوقت حسرت زندگی کسی نخور..تو خودت بهترینی..به هر کسی اعتماد نکن پریسا...انقدر خر و ساده هم نباش پریسا:دی

اشکال نداره همش که نباید اینجا بگیم و بخندیم و خوش باشیم..بعضی وقتا هم باید درس زندگی گرفت دیگه...

هی فلانی....نیازی به پلن بی نبود...نیازی به تنیس و کوفت و زهرمارم دیگه نیس...هنوز دوس دارم یاد بگیرم اما نه دیگه اینجوری...هی فلانی خیلی دلم میخواست اون مرکزه راس راسکی باشه تا بیام و با بچه ها باشم..واسه این یکی دلم سوخت...هی فلانی مرسی که بهمون یه بازی جدید یاد دادی که هی بزنیم تو گوگل هی اصل عکسارو ببینیم بخندیم...هی فلانی تو خیلی هم خوش سلیقه ای در ضمن..و ذهنت فوق العاده خلاقه..دوس داشتی ازش جور دیگه استفاده کن دوسم نداشتی که هیچ...هی فلانی بدون که ما فلانی ها الکی پشت سر کسی چیزی نمی گیم و تا لحظه ای که مطمئن نبودیم به کسی هیچی نگفتیم..هی فلانی من خیلییی دلم می خواس به سارا ثابت کنم داریم اشتباه می کنیم انقد که دوست داشتم که باورت داشتم که کامنتای بلندت رو بارها می خوندم و واقعن راهنماییات به کارم میومد....هی فلانی تو دیروزم منو امیدوارم کردی ولی...

هی فلانی...زمین صافه عزیزم..گرد و کوچیک مثه نافت عزیزم ;)

ولنتاینتونم مبارک باشه ایشاااالااا:***

یه روز خوب...

من که فکر می کنم هیچکسی قد ما از این 20 و 2 به من لذت نبرده..

وقتی شب قبلش همه چی خیلی خوب و راحت جور شد و فرداش کنار هم بودیم...من که از دیدن سارا خسته نمی شم هیچوقت ورونم که خیلیییی وقت بود ندیده بودمش و واقعن دلم براش تنگ شده بود..بعد من یه چیزی کشف کردم وقتی این دوستامو  دیدم دیگه فقط به خوندنشون راضی نیستم بازم دلم می خواد ببینمشون از نزدیک...خلاصه...

آماده شدم و حاجی و پریناز مارو رسوندن به میعادگاه بماند که من کلییییییییی معطل سارا خانوم شددمممم:دی ایششش...اما به هرحال رفتیم زودی یه جا نشستیم و در همون وهله اول مخ ورون و گزاشتیم تو فرغون و دور کافه میچرخوندیم:دی آخه من و سارا دوباره یه چیزایی کشف کرده بودیم که منو که به کلی دمغ کرده بود و اینا..تازه یه سری پلن هم ریختیم با رهبری ورون که ورود من به قضیه شد پلن Aورود سارا پلن B:دی خلاصه یه سری چیز میز خوشمزه خوردیم که من الان فک می کنم چه میوه های بامزه طوری ای بود اما اسمشو نمی دونم که...بعد رفتیم چرخیدم کلی...بعد این دختره سارای مهربون منو که کلی بدعادت کرده هردفعه برام کلی پاپیون جینگیلی میاره منم هی میزنم میریم بیرون پز میدم...بعد دیگه سهم منو و ورونو داد و سه تایی پاپیون به سر در سطح شهر تردد می کردیم...بعد الان سارا گف منم یادم افتاد از اون بیل بیلا از ورون نگرفتیم...الان ورون میگه خاک تو سر بخیلتون که فقط مفتی می خواستین:دی

ترکیب سارا و ورون کلی جالب بود..من داشتم واقعن لذت میبردم..حیف نیس وقتی میشه تو این دنیا دوستای به این خوبی پیدا کرد ما بزنیم تو یه فازای دیگه و چه میدونم کارای بد بد بکنیم...

من همش فکر می کردم وای چه کم سارا پیشمون بود اما الان میبینم مثلن نزدیک 3ساعت بوده اما انگار که فقط نیم ساعت بود!!ا بعد دیگه با اینکه اصن دلم نمی خواس سارا از پیشم بره برای جلوگیری از سه طلاقه شدنش راهیش کردیم رفت:*

بعد دیگه من و ورون کلیی پاساژگردی کردیم...می دونی تو دلم اگه بخوام چیزی بگم راجع به ورون..میگم خوش به حال پاریس...از آرامشی که ورون داره کلی بهره میبره لابد...یعنی میدونید یه جور آرومی آرامشبخش لذت بخشی داره..که وقتی کنارشی قشنگ بهت سرایت میکنه...بعد زودی به چیزای قشنگ قشنگ خریدیم و با اینکه چندان قصد خرید نداشتیم اولش هر کدوم یه لباس مهمونی گرفتیم و واسه هم پرو کردیم و خریدیم..بعد همونجا من چشمم خورد به یه های هیلز معرکه انکل بوت طوری و وقتی قیمت فوق العاده ش و شنیدیم با اتفاق نظر ورون زودی گرفتمش...(وای الان دارم میبینم ما نزدیک 6ساعت باهم بودیما ورون!بعد 3ساعت کامل معطوف به خرید بودیم!!)من تا نیم ساعت اخرش اصن احساس خستگی نکردم..اما آخراش دیگه خسته شده بودم انقددددر که راه رفته بودیم..البته آخرش هم با خریدن یه پالتو واسه من و یه بوت خیلییی خوشگل و شیک و خوشرنگ واسه ورون یه ذره خوردن اسنک و خالی شدن کامللل جیب بنده تموم شد...ولی واقعن خوش گذشت...جدن خیلی خوب بود..بعد اصن من همش می خوام با ورون برم خرید!آخه نشده بود من اینجوری الکی الکی انقدر خوب خرید کنم...

تازه جالب اینجا بود که حاجی که اصن خیلی دوستامو ندیده بود میگف اون دوستت عینکیه(سارا رو می گف:دی)چه بامزه هی می گف ببخشیناا:) یا مثلن یه چیزی این خواهره من قبل از اینکه ما ورونو بیابیم دیده بودتش بعد میگه به تو نشون دادم گفتم این نیس دوستت تو حواست نبوده...یا مثلن پریناز که پاپیون زده بود کلی ذوق زده شده بود که داره اونی که واسش اینارو درست کرده رو میبینه..:)

به هرحال خیلی روز خوبی بود...بعدش من یه سری به رایان زدم و مامان اینا اومدن دنبالم...رایان هم از خریدام کلی خوشش اومد گرچه وقتی دوباره دید رفتم سراغ های هیلز می خواس موهاشو بکنه:دی

تازززه شبشم شقی یواشکی بهم گف که فعلن برنامه رفتنشون کنسله و تهران می مونن...مخ یه جماعتی آسوده شد واقعن انقدر که هرجا نشستم لب برچیدم که شقی داره میره:دی الان خیالم راحتتره:)

می تونم واسه اینجور پستام ساعتها عکس بزارم....:)

آشتی کردیم...

اه چه لوس واقعن..اما دلم می خواد که اینجا بنویسم...باید بنویسم..

امروز مثکه واقعنی خون به مغزم کلن نرسید و یهو خودمو پیشش دیدم...

یکی دو تا اتفاق خوب در نبود من افتاده به جز حالا سرکار رفتنش..اتفاقایی که خودمو کچل می کردم تا بشه اما نشد اما به محض جداییمون اتفاق افتاده بود..

یه سری حرفا زده شد..یه سری قرارا گذاشته شد...قرارای مهم مثلن!!یه سری راز هم رد و بدل شد...تغییراتی بوجود اومده...رابطه الان یه شکل دیگه داره تا یه سری چیزا مشخص شه...

مرسی سارا..مرسی که هستی خیلییی نزدیک به من..

نمی دونم شاید قسمت بود..البته که شما می تونید بیاید و همونطور که گفتم کلی بدو بیراه بارم کنید:دی

من کماکان حالم خوبه..

بگذریم از اینکه کماکان وقتی کنارش وایساده بودم آرامش داشتم!!

راحت باشید...من ناراحت نمیشم...:)

خب خیلیا پرسیدن...یکی دو روز که گذشت رایان بهم اس ام اس میداد..زنگ میزد...بعد اصن نمی دونم چرا تو پست قبلم هیچی منشن نکردم!!همون شب که با مامان اینا بیرون بودم...حرف زدم با رایان..یعنی ول نمی کرد و منم تموم حرفامو زدم..حتی گفتم نمی خوامش..(دروغی..)یا دوسش ندارم..یعنی گفتم بره .. برای همیشه...بعد اس ام اس میداد تا 14ام(چه روز و ایناشم یادمه:دی)بعد 14ام دید من هیییچ ری اکشنی ندارم..نه جواب میدم..نه ریجکت می کنم..نوشت که دیگه بیشتر از این نمیشه مجبورت کنم و از این حرفا..بعدم نوشت که خدا به همرات..

البته بهم فهموند مثلن که سرکار میره و اینها...دیگه همین...

بعد اینکه من همش دلم می خواد روند مبارزات خودم و پریسا رو اینجا زود زود بنویسم بعد یا حوصله نمی کنم یا تنبلی و اینا..

مثلن یک شنبه دوشنبه  انقدر حالم بد بود..بعد دلم گرفته بود..سه شنبه پریود شدم و خوشحال شدم تا فهمیدم ایراد از چی بوده!!بعد تند تند حساب کردم گفتم شاید اون تصمیمه رو هم هورمونا گرفتن و کار پی ام اس بوده و بعد نا امید شدم و دیدم که نه اون مال جمعه هفته قبل ترش بوده..

کسی اینارو نمی فهمه قرار هم نیس بفهمه...

بعد شین..دوستم..به اقتضای شرایط کاری و همسایگی و باشگا تایم زیادی با همیم یا در تماسیم..بعد من هنوز نمی دونم با این بشر چجورم...یعنی خیلی از فازامون یکی نیس و اینا..اما پنج شنبه ای تو باشگا کلی باهاش خوش گذشت..همه میدونن من اعتماد به نفسم خیلی خوب نیس..بعد یه سری مشکل داشتم واسه رقصم سر این موضوع بعد شین منو وایسوند و گفت باید ماهارو نگاه کنی و با اعتماد به نفس برقصی..من سر قضایای باشگاه و اینا اصن دلم نمی خواس برقصم اما شروع کردم با یه پشن بی اندازه..طوری که بعد از چند تا آهنگ دیدم همه وایسادن و دارن نگاه می کنن و کلی دست زدن برام..بعد حال خودم خوب بود..بهتر شد...یعنی همه ی خودمو رها کرده بودم...خودمم عاشق رقص پر از انرژیم شده بودم اینبار...

سرم کمی خلوت شده..یعنی دانشگاه فعلن..و این اصن واسه من خوب نیس...برای من همین خوبه که سرم شلوغ باشه...

البته که این روزا یعنی دیدی وقتی آدم تنهاس بعد هی فکر می کنه راجع به همه چیز..بعد من خودم این روزا کلی چیز میز راجع به خودم کشف کردم...

بعد اون روزی هم بالاخره ناهار رفتم پیش شقی اینا..دلم برای مامانشم تنگ شده بود..خلاصه کلی خوش گذشت و کلی حرف زدیم و کلییییی کامپیوترشو شخم زدم :دی

خلاصه یه ماه مونده به تولدمو...حالم نوسان داره و خدارو شکر بیشترش خوبه و...یه کلاس جدید دارمو...می خوام یه کتاب نو بخرم که نو بودنش مهمه و می خوام خرید درمانی کنم و...

البته گاهی مثه همین یه ساعت پیش خون به مغزم نمیرسه و مسیج میدم به رایان که مثلن امروز روزی که رفتی سربازی و یه سری چیز میزو..بعد از چندتا اس ام اس تموم می کنم و بهش حتی یه ذره هم دیگه بهش توجه نمی کنم...و...

بگذریم..:)

گاهی گمان نمی کنی ولی می شـــود :)

هفته پیش برام خیلی وحشتناک بود..بهتون گفته بودم...رابطه و دانشگاهم...دومی بدتر بود..تا مرز مشروطی و اینبار اخراج پیش رفته بودم...به هر دری می زدم...انقددر فکرم وضعم خراب بود که جای خطیای ونک سوار خطیای پونک شده بودم!!!یعنی اون پ رو ندیده بودم اصن...

چهارشنبه شب بود...می خواستم بیام بنویسم..کاااااش میومدم و می نوشتم...می خواستم بنویسم تا بعد بیام ببینم و کلی خوشجال شم  از اینکه همه چی خوب پیش رفته حتی!!یعنی در اصل بعدازظهرش که داشتم میرفتم سرکار..تو راه به خودم گفتم خب ببین تو هی خودتو می کشی که انرژی مثبت داری..که با انرژیهای مثبت می شه خیلی کارا کرد و اینااا..خب بله تو شرایط خوشی که همیشه همه چی خوبه اگه راس میگی الان که انقدر همه چی داغونه انرژی مثبت داشته باش و قشنگ فکر کن...سخت بود..جدن سخت بود اما تمام آخر هفته سعی خودمو کردم...البته که دوستای خوب...فرشته ی من شقی...این کارو برام راحتتر هم کرد..

پنج شنبه شقی اومد پیشم...میدونستم که به هوای اینکه این روزای من تعریفی نیس پاشده این همه راهو اومده..کلی نشستیم گفتیم و خندیدیم...کل پنچ شنبه رو سعی کردم حالم خوب باشه...با سارا واسه روز بعدش هماهنگ کردم..

بچه ها واقعن حوصله کاری رو نداشتماا اما جمعه رفتم حموم..بعد حوصله لاک زدنم نداشتم..خلاصه لاک زدم..رفتم بیرون...رفتم پیش سارا...گفتیم خندیدیم(سارا انقدر قشنگ تعریف کرده که من نمی دونم چی بگم اصن:دی)

شب که برگشتم دیدم کلیییی نمره ام تغییر کرده!!اصن یه استاد پاسم کرده !! کلی جیغ زدم..کلی ذوق کردم اما بازم مشروط بودم!!حالا بعدن یه روزی میگم چرا اینجوری دانشگاهمون..اصن چرا من اینهمه مشروطم اونجا..اصن چرا خیلیا مثه شقی میرن از اونجا..

صبح پاشدم که برم دانشگاه و دنبال کارا..رفته رفته که از این دانشکده به اون دانشکده می رفتم...حس میکردم امیدم داره از بین میره اما تسلیم نشدم...

بعد خونه ی آخر..جاییکه باید کم کم برمیگشتم تا برم سرکار..رفتم پیش یکی از این مهره های مهم دانشکده مون...مثلن سرپرست..کسی که به شانسم حالش خوب بود درحالیکه کلن به بداخلاقی معروفه..

وقتی تو آخرین لحظه های سعی کردم تمام امیدم..تمام انرژی مثبتم..تمام توکلم به خدارو جمع کنم...دیدم شد!!چیزی که جدن دیگه محاله..وقتی من و آقاهه فهمیدم وسط میردامادیم اما با هم تو این تهران درندشت همسایه دراومدیم!!که همین آقاهه نشست برام کسریمو حساب کرد و زنگ زد به استادم و کلییییی نمره برام بگیره...کاری که عمررررن انجام بده..و من همینجوری با چشمای پراشک خیره بودم بهش تا گوشی رو بزاره و بپرسم نمره داد؟و بگه مگه میشه نده و لبخند بزنه..و من بغضم بترکه و تند تند بهش بگم از آموزشگاه و قول بگیرم هر کار زبانی ای داشت بهم بگه...که بگه برو اینم حق همسایگیمون بود...که من هنوز کل میردامادو بپرم بالا پایین بزنم به شقی .. بزنم به بابا...همه تعجب کنن...نتونم تو اتوبوس لبخند گنده مو بپوشونم...نتونم خوشحالیمو قایم کنم...زنگ بزنم به سارا...بگم به اونم...

که برسم و فقط رو زمین سجده شکر کنم...که خدایی که اون بالاس زمین و زمانو برام میدوزه...که امشب پاشم لاک یواشامو پاک کنم دو رکعت نماز بخونم...برای ادای احترامم..برای تشکرم...

الان خواب بودم..به این یه خورده خواب واقعن احتیاج داشتم..انگار که خستگی هفته پیش از تنم کامممل دراومده باشه...

حالا من...نه دیگه می خوام برم از این دانشگاه..نه می خوام دیگه حتی یه بار دیگه از کسی خواهش کنم..می خوام از ترم بعدی همسایه مونو خوشحال کنم...:)

خدا جونم شکرت...

انرژی مثیت داشته باشید حتی تو بدترین شرایط...سخته ولی میشه:)

گاهي گمان نمي كني ولي مي شود

گاهي نمي شود كه نمي شود؛

گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است

گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود

گاهي گداي گدايي و بخت نيست

گاهي تمام شهر گداي تو مي شود...

دیروز 9ام بود...

نهم های دوس داشتنی...اما نهم دیروز تلخ هم بود..اولین روز بود که بدون رایان گذشت..28ماهه می شدیم...

راستشو بگم سخت می گذره..خیلی سخت..

دو چیز دو نفر دوتا دارن در من می جنگن..من و پریسا داریم همش باهم می جنگیم...پریسا التماسم می کنه که بیخیال شم عشق زندگیشو ازش نگیرم هی میشینه برام از روزای قشنگمون میگه..میگه نگاه کن همین الان به لباسای تنت ببین با کی خریدی..نگاه کن به همین خیابونا با کی بیشتر اینجا بودی..به همه ی خاطره هامون من اما سرش داد میزنم میگم که بس کنه که این چیزا واسش نون و آب نمیشه و تصمیم الان من براش بهترین تصمیمه..

نه!میلی به زنگ زدن ندارم..خوشحالم که زنگ نمیزنه چون نمی خوام وسوسه شم حتی...گرچه اینهمه ساکت شدن گوشیم و شارژی که کلی وقته توش مونده هم اذیتم می کنه..

وضعیت نمره های لعنتی این دانشگاه خوب پیش نرفته و لب مرز مشروطیم..یکی از استادامم فردا می خوام ازم امتحان بگیره دوباره...بعد امروز تو این صبح بارونی قشنگ با یکی از هم کلاسیام قرار گذاشتم که بهم خوب یاد بده و چند ساعتی اونجا بودم..شبم که دلم می خواس با شقی برم بیرون اما نشد و با مامان اینا رفتم...

تحمل شنیدن آهنگارو ندارم...

ولی میدونی به پریسا قول دادم این دفعه آخری باشه که اذیتش می کنم که ولش می کنم و میزارم عاشق شه و بعد اینجوری وایمیسم بالا سرش و میگم یالا دل بکن از دوس داشتنیات...این دفعه آخره...

بعد من لازم دارم بنویسم این چند وقت بیشتر..حالا نخونید این نک و ناله های منو هم چیزی از دست نمیدید..پیشاپیش معذرت می خوام اگه اون انرژی مثبته و اون پستای رنگی پنگی کمتر میشه...امیدوارم که نشه اما اگه شد بدونید من همه تلاشمو واسه خودم و دنیای رنگیم می کنم...

الان دو مسئله مهمه نمره ها و رابطه م وحشتناکه:)))اولی وحشتناک تره البته...

حالا به شقی یه فکرایی کردیم واسه تغییر دانشگاه و این صوبتا...فعلن چیزی معلوم نیس البته...

آها دلم می خواد از یه تجربه عجیبی بگم...من دیشب که خوابیدم بعد ناخودآگاه هی صب بیدار میشدم که یوقت دیرم نشه می خواستم بره واسه درس پیش پسره...بعد یه جا پاشدم دست چپمو تکون دادم بعد هرچی دست راستمو تکون می دادم انگار نه انگار بعد انگار نداشته باشمش!یجور عجیبیاا...بعد آخر با دست چپم بلندش کردم گذاشتم رو خودم و تازه تکون خورد...بعد قشنگ حس فلج بودنو درک کردم...خیلی عجیب بود!(رایان نیس دیگه به چرت و پرتای من گوش کنه شما باید جورشو بکشید:دی)


پست شدید خاله زنک طوری در انتها!

اول از اون فیلمه بگم..که دیدمش..من گفتم حتمن یه ساعت و نیم ایناس دیگه..نگو سه ساعت بود:دی حالا منم خسته:))اما جدن انقدرررر قشنگ بود که دلم نمیومد ولش کنم..تازه دلم می خواد بازم ببینمش..البته اینم بگما من بعد این فیلم فهمیدم کلن خیلییی روحیه م حساسه..حالا فیلم ترسناک نبودا کلی منو یه وهمی گرفته بود:دی آخه یه جاش یه صحنه ت ج ا زو! داشت..بعد حالم خیلی بد شد:( اما بعدش یه اتفاقی افتاد خوشحال شدم دیگه(اینجوری گفتم کسی خواست ببینه نفهمه جریانو تا این حد زبلم من:دی)

تازه دو روزم و ی پ ی ا ن نداشتم ای حالم بد بود دلم فی س ب و ک و یه سایت مخصوص خوب که کلی عکس داره می خواس...

راستش دیشب حالم گرفته شد وقتی دیدم روند نمره هام بعد از دو تا نمره خوب،خوب پیش نرفت و یه درسو افتادم...ترس از مشروطی و اخراج و اینا...اما حالا یه امیدایی دارم..حالم بهتره...

رایان؟اون شب شب بخیر زد برام!صبحش چندتایی اس ام اس داد...من؟اصن انگار نه انگار..که شب یعنی غروب خواهرش زنگ زد!نمی خواستم ور دارم گفتم شاید رایانه!اما برداشتم که گفت پانی جان نگران نشو و اینا رایانو بردن و اینا!(من می دونم کامل جریانو)نگران که نشدم خیلی! شبشم دوباره خواهرش حرف زد و اینا...

تا امروز صب!که خودش اومده بود انگاری و اس داد که سلام..چون می خواستم ببینم جریان چیه زنگ زدم و پرسیدم و قطع کردم!تازه تعجبم کرده بود و میگف چیزی شده؟!!!!انقدر که من بهش رو دادم...

بعد ظهر هم چند باری زنگ زد که بدون جواب بود و تا امشب که با مامان اینا بیرون بودیم منو بسته بود به زنگ...منم هر چی اس ام اس دادم که نمی خوام حرف بزنم و اینا دیدم ول کن نیس ورداشتم گفتم دیگه نمی خوام و اینا حالا باورش نمیشد  که..یعنی می گف یعنی دیگه نمی خوای یعنی باهام حرف نمی زنی منم گفتن نمی تونم حرف بزنم و اینها!به هرحال من دیگه تسلیم نمی شم واخعنی:دی

حالم؟خوبه..فعلن که هیچ حس بدی ندارم...

بعد یه چیز بگم من مرسی ام از شما...وقتی اومدم و نوشتم از دردم..از تصمیمم...فکر نمی کردم این همه با من همراه باشید..وقتی تایید کردید..یعنی گفتید که تو ذهنتون به این مسئله فکر می کردید..وقتی دیدم حتی شما هم با خط هایی از زندگیم فهمیده بودید زوایای این رابطه رو...خوب بیشتر مطمئن شدم..قویتر شدم..حس خوبی گرفتم از همه تون...مرسی از این همه حمایتتون...من همیشه دوس دارم اگه کارم غلطه به نظرتون بهم بگید اگه درسته هم بهم بگید..همه ی همه رو:)

این قرمزیه...این پایپونه برای همه ی دخترکای پاپیونی ِ خودم...

مَردی که مُرد...بقول خودش فوراور...

از اونجایی که قول داده بودم زود زودی از حس و حالام بنویسم و پستارو تو ذهنم نگه ندارم اومدم بگم من همین امشب چند ساعت پیش تصمیم گرفتم وجود رایان و واسه همیشه از زندگیم محو کنم و این کارو خواهم کرد...

امشب با توهیناش و ندیده گرفتن زحمت من و دعواش نفهمید که وقتی در ماشین و کوبید و رفت واسه همیشه برام مُرد...هنوزم شاید ندونه..خواستم یه اس ام اس بزنم بهش اما حتی گفتم حیف یه دونه اس ام اس...خوب خودشو روز به روز بیشتر از چشمم انداخت و الان هم تموم...همون جوری که به شقی گفتم اگه شمام دیدین روزی من اومدم و از شروع دوباره م با رایان گفتم حتی اگه خواستین ظاهرن بهم تبریک بگید یا برامون آرزوهای خوب خوب کنید حتمن تو دلتون بهم بگید چقدر دختره نفهمه احمقه الاغ و بی ارزشه!! چون واقعیت همینه...

الان؟حالم خوبه...خوبه خوبه خوب...شاید بد بشه اما الان خوبه...وقتی داشت واسم نطق می کرد و هر چی دلش خواس بارم کرد و من رو به روش...گریه هام ریختن رو گونه هام ..همونا بود اشکام..الان حتی اشکی هم ندارم خدارو شکر...

الان همه خوابیدن چون بعد از مراسم آش و اینا خسته ی خسته ایم..من ولی نه که کلی فیلم گرفتم ذوق دارم:دی می خوام این فیلم د گرل ویت درگن تتو رو ببینم چون تعریفشم احساس می کنم تو وبلاگا شنیده بودم بعد بخوابم....


الان که دارم می نویسم تو پذیرایی تنهام در حالیکه مهمون داریم..هر کی یه طرفه...اگه یادتون باشه ما هر سال یه مراسم آش پزونی ! داشتیم...فردائه...فعلن تا هر کسی یه وره بابائه زیرزمین ومامانه و بقیه زنا آَشپز خونه و بچه ها پراکنده می خوام بنویسم..

اول می خوام یه اعترافی کنم..اون بازی اعترافا بود..من الان می خوام اعتراف کنم کلی پست تو ذهنمه که نمی نویسم..یعنی مثلن وقتی یه پست می زارم می گم بهتره چند روزه چیزی ننویسم!!!خلم دیگه...

این هفته...

فقط و فقط یکی از نمره هام اومده..خب این یدونه خوب بود اما بقیه چیییی....

بعد انقد افتادم به خوردن..البته الان بهترم..دو روز بود بدجووور خوردم بدجوووور...اون روزی از مدرسه تا موسسه با شین پیاده اومدم بعد یه ذرت مکزیکی خوردم بعد یه شیر موز و کیک!!بعد تازه همون شب یه بشقاب ماکارونی و بعدترش با مامان اینا یه لیوان معجوون!!!!دیوم من آیا؟من مطمئنم واسه حس و حالای مختلفم هم هست..:)))

البته باشگاه م شروع شده و تا عید بایییییید دوباره برگردم زیر 55...بعد این جریان کلاس رقصی که می خوام بزارم عصبیم کرده..استرسم خیلی زیاده بابتش نمی دونمم چرا!!!

بعد کلاس زبانمم از امروز شروع شد..بعد اون کلاس بدقلقمم ازم گرفتن موسسه و اینکه من یه مدت روزای فردم 6ونیم برمی گردم خونه منو کلی خوشحال میکنه...

اینو نگفتمممممم...امروز بالاخره جور شد بعد از سه هفته رفتیم با دوستم عسل نینی ِ سرخابی رو دیدیم..وای خدا انقده کوچولو و ناز بوووووود..مامان ِ 69ایمونم حالش خوب ِ خوب بود خداروشکر...فقط لباسی که براش گرفته بودم باعث خنده بود چون شلوارش رو می زاشتی رو گردنش کل بدنشو می پوشوند..از دست این حاجی دیگه:دی رفته انگاری واسه 20ساله لباس خریده...

اون روزی رو بگم...نه به این که هیشکی روزای فرد هشت شبی هیشکی نمیاد دنبالم نه به این که اون روزی دیدم به به هم رایان اومده دنبالم دمه موسسه سورپرایزی هم بابام...خب آره هنوزم دوسش دارم!!بابا ئرو با هزارتا قربون صدقه فرستاده م خونه البته با عذاب وجدان .بعد یه ساعتی با رایان بودم...

رایان..دوس دارم ببینم ته این قصه چی میشه....

دیدین هرچی می خوای پول جمع کنی بازم الکی الکی همه پولا میره..معلومم نیس کجا میره واقعنا...من هنوز هیچی واسه خودم این چند وقته هیچی واسه خودم نگرفتم اما بازم پولی برام نمی مونه...

اون روزی فک کردم چه همه چی بی نمکه مثه غذایی که جلوم بود..مثه قیافه م..

بعد ولی خوشحال میشم خودم خود به خودی...خوبه که حس و حالا موندگار نیس ...

تازه اون روزی رفتم خونه مامان شاگردم کلی فیلم بهم داده من خوشحالم...اون شبی هفته ی من با مریلین رو دیدم بعد راجع به مریلین مونرو بود..بعد کلن من فیلمای یواش و درام و اینا بیشتر دوس دارم..بعد یه جاشو خیلی دوس داشتم یه جا با یه درموندگی خاصی که تو رختخواب وا رفته بود گف..why do people I love always leave me?بعد یه جور درد داری گف..من همش اونجاشو ریپیت کردم..(الانم دوباره چندباری گوش کردم تا بنویسمش..)

بعد الان می خوام بگم آهای بالاییه..بازم شکرت..خیلی مخلصیم..والا به خدا ما به همینشم قانعیم...بیشترم بدی که دمت گرم...خدارو شکر الان همین الان اگه رژ و لاک و بلیز و شلوارکم صورتیه تو ذهنم هم زندگیم زندگیه..با همه مسخره بازیا و بالا پایینا و اینا...

همین و دیگر هیچ چون مامان ِ right nowwwاولتیماتوم داده برم کمکش واسه شام:)

have fun ziaaaaad:*