یه شب خوب...
اما مرور دیشب و دیدن گلای تو گلدون باعث میشه کلی خوشحال باشم..
خب بخاطر پکد بودن برنامه من و رایان تصمیم گرفتیم جمعه پیش هم باشیم واسه ولن تاین و سپنداز مذگان...
خب بعد از اون اتفاقا کلی به همچین شبی احتیاج داشتیم انگار و خدارو شکر که خیلی خوب بود..
من با خونه هماهنگ بودم تونستم 12برگردم...3 4 ساعت پیش هم بودیم...
بعد نتونسته بودم سرراه گل بگیرم بعد می خواستم که براش گل بگیرم بعد خب اونم از سرکار برش داشتم دیگه...یه جا یهو زد رو ترمز و من فمیدم گل فروشیه اومدم زودتر بدوام تو گل فروشی که کل گوشیم پخش و پلا شد بعد دیگه دو تایی لب جوب وایسادیم و تا دزدگیر وزد دویدیم بعد خب من پاشنه بلند پوشیده بودم و اون زودتر رسید آقاهه هم تا مارو دید گف هول نکنید بهتون میرسه:دی بعد رایان عین این دیوونه ها از هرگلی که میدید برمی داشت..من اصن مونده بودم چیکار کنم..یعنی همینجوری از هر رنگ گل رز و لیلیوم و نرگس و ... هی گفتم ول کن یه شاخه بسه چرا اینجوری می کنی مگه گوش میداد..آقاهه هم از خدا خواسته تازه آخرش می گف حالا شما با این عشق دوییدی داشتی از بین می رفتی انقدشو نده!!بعد اصن کلی زیاد بود نمی دونس چجوری خوب بپیچدش منم گفتم همونجوری ساده جمعشون کنه تا من خودم راحت خشکشون کنم...
بعدش اما کلی گشت زدیم...رایان؟انگار که دلش می خواس مثلن جبران کنه..یا چه میدونم همه چی خوب باشه..دارم بهش فضا میدم با یه ذهنیت باز میرم جلو تا بتونی همه چی رو خوب کنه...داشت زحمت می کشید و من اینو می فهمیدم...توی راه تا برسیم واسه شام اونجاییکه کلییی ازش خاطره داشتیم و همون قارچ و گوشت معروفو بخوریم خیلی حرفا زدیم...یه سری سوال ازم پرسید و منم رک جواب دادم...بعد خب داشت تلاش می کرد یه سری اخلاقاشو که من دوس ندارم دلپذیر تر کنه..البته خدارو شکر نه فقط به خاطر من بلکه فهمیده بود غلطه!اینجوری خیلی بهتره به نظرم..بعد دوباره یکم راجع به یه سری از پلنامون حرف زدیم و اینا..امیدوارم واقعن که اینبار همه چی خوب پیش بره...چون جفتمونم میدونیم دیگه بار دیگه رفتن و برگشتنی وجود نداره...البته دنبال یه مشاوره خوب هم میگردیم اگر سراغ داشتید بهم بگید:)
میدونی من واقعن نفهمیدم رایان چی شد که یهو این همه منو دوس داشت؟از کی دقیقن..اما الان واقعن می فهمم چقدر منو دوس داره...وقتی اون رایانی که اووه کلی غد و مغرور بود تمام طول برگشت داشت برام آهنگایی رو میزاشت که تو نبودنم گوش کرده که همه همه ش چشماش پر از اشک می شد که با بغض خودشم برام می خوند...من بر و بر نگاه ش می کردم...من درک می کنم که چقدر احساسش واقعیه...که چی میگه..چی می خواد...البته که باید بهم نشونشون بده..که خدارو شکر فعلن همینجوره...
البته یه چیزی بگم من کلن زیاد فکر می کنم یعنی همش دارم با خودم کلنجار می رم و با خودم حرف میزنم بعد یهو یه چیزایی جدیدی تو خودم کشف می کنم انقده ذوق می کنم..اینکه هنوز چیزایی تو وجودم هس که خبر ندارم..
مثلن من خیلی باهمه دردو دل می کردم این آخریا..نمی دونم چرا..یا همونطور که به رایانم گفتم آدم دهن بینی شدم و نیازمند به تایید بقیه اما می خوام اینارو از بین ببرم..چوون واقعن بهم ضربه زده...می خوام واقعن همونجوری باشم که فکر می کنم درسته...که ذهنم رو به صد جهت نبرم...که همش تحت تاثیر قرار نگیرم..که اینهمه رودروایسی نداشته باشم با خیلیا...مثه همین دیشب که میتونستیم بریم پیش دوستای من دورهمی اما گفتم نه...کاری که واسم سخته..اما می خوام نه گفتنو یه کمی آسونتر کنم برای خودم...
خوشحالم که هنوز باهاتم..که هنوزم دوستت دارم خیلی زیاد و دوستم داری خیلی زیاد...





I believe in PINK