تنهایی

داشتم فکر می کردم که حدودا این 6ماهی که گذشت هر چقدر که سخت و تلخ بود این حسن رو داشت که من یه مزه ی نابی که خودمو ازش محروم کرده بودم ،تجربه کنم.اره،همون حس تنهایی.واسه خودت باشی،بری،بیای،هر دقیقه دستت گوشی نباشه،اصلا نگران کس دیگه ای نباشی،نه؟حس تنهایی خوش گذروندن...اینو 5شنبه هم وقتی "ف" ازم پرسید گفتم.:)

امروز واسه خودم کلیییی کیف کردم.سر فرصت رفتم حموم بعدش موهامو اتو کشیدم و با حوصله تمام ارایش کردم و البته که "سرخابی"هر 5 مین یه دفه زنگ می زد و با جیغ می گف کجاییییی:))))

بعد از خونه سرخابی رفتم کلاس زبان و ثبت نام بعد هم رفتم کتاب فروشی نزدیک موسسه کلی بین کتابا چرخ زدم و دو تا کتابی که همیشه دوسشون داشتم و خریدم.دیدی یه چیزیو خیییلییی دوس داری اما با فاصله؟می ترسی بری سمتش و اون چیزی که فکر می کردی از اب درنیاد و بخوره توذوقت و اون بتی که ازش ساختی فرو بریزه.یکی از کتابا واسه من اونجوری بود اما امروز دیگه تموم کردم این قائله رو.بعد رفتم از اونجایی که سیب زمینی سرخ کرده های عالیی داره سیب زمینی خریدم و تو خیابون خوردم.اصلا ته ته دلم نمی دونم چرا اینقدر ذوق داشتم,پر انرژی مثبت..:)

کار خوب دیگه ام!این بود که لاکی که پری خواهرم ازم 1 ماهی بود می خواست براش بخرم و امروز دقیقا همون رنگ مورد نظرش (سرخابی)پیدا کردم و خریدم براش(بگذریم که خانوم نپسندیدن و رفتیم عوض کردیم :دی)و کلی خرده چیز های دیگه که امروز منو به بهترین شکل ساخت.

امشب بابا قهوه تلخ و گرفت و هر سه قسمتشم دیدیم.خیییللیییی قشنگ بود.به معنای واقعی طنز بود.نه عین این  فیلمای مسخره ی سینما.و اینکه این روزها همه قهوه تلخ می نوشند شما چطور؟

وقتی فهمیدم می خواد ازدواج کنه تازه خوش حالم شدم.اخه اصن چیزی نبود این میون.البته خوشحالم که عذاب وجدان گرفته .امیدوارم این عذاب وجدان باعث شه اخلاقشو درس کنه.خدا رحم به اون دختر بیچاره کنه.امیدوارم مثه من از پسش بربیاد فقط.:))

هی دلم گریه می خواد هی جلوی خودمو می گیرم.تا که طاقت میارم؟(این ماله همین ساعتای دم صبحه)

تازه دلم ورزش می خواد.ازماه رمضون تا الان نرفتم باشگاه.باید به فکر باشم کم کم.

کارم ادامه پیدا نکرد و من به قول مامان بابا شدم همون دختر تنبله خونه،که صبح زود واسش فحش ناموسه.اخییییش برگشتم به کاناپه گرم و نرم جلوی تی وی.با یه کتاب یا فیلم وموبایل و البته مجله همیشه همفتگی که باید مثه یه ماموریت تا 5شنبه تمومش کنم و بدوام برم شماره جدیدشو بخرم.

تازه هر وقتم از کاناپه بلند شم بابا بگه بدو بدو بیا جوجه هات از تخم اومدن بیرون:))))

این اهنگ Rihanna وEminemمعرکه سسس.همش دارم گوشش میدم.چقدر حرفاشون طبییعیه تو اهنگ.درددل خیلیاس.اصن همین که میگه:I love the way you lie

 برای خون اشام:امشب دومین دفه بود که زنگ زدی گوشیش و الکی یه اسم گفتی و اونم گف اشتباس.چرا؟یه میسم خونه که...

هنوزم دیوونه ایا..میدونی؟فک کنم منم دیوونه ی همین دیوونه گیات بودم./هستم؟

لحظه های ناب و ساده ی زندگی

قربونت برم که انگار بی خیال کل دنیا شدی نشستی ببینی من چی می خوام تا (اگه صلاحمه)بهم بدی.اون سحر ماه رمضون وقتی داشتم به مامان اینا می گفتم من یه کار می خوام فلان جا که هیچ ربطی هم به رشته ی من نداشت و پیدا شدن همچین کاری واسه من با توجه به شرایطم سخت بود اصلا فکر نمی کردم دوهفته دیگه تو شرکتش نشسته باشم و تو مصاحبه اش قبول شم و از شنبه بشم شاغل.به نظر خودم که بیست سالگی زمان خوبیه واسه مستقل شدن.واسه سختی کشیدن و تجربه کردن کلیییی چیز جدید.منم که دختر روزهای سخت.

من عاششششق خیابون ولیعصرم.با اینکه کلی جفا دیده و یه طرفه شده و به زودی قراره اون یه تیکه ی دوست داشتنی پارک وی-تجریش هم یه بلاهایی سرش بیاد اما بازم عاشق پیاده روی و رانندگی تو این خیابونم.اخه از امروز BRTراه اهن-تجریش راه افتاد.کلا به این خیابون تعصب خاصی دارم  واسه هر تغییرش کلی حرص خوردم.البته بیشتر توجهم از خونه خودمون تا تجریشه به پایین ترش زیاد رسیدگی نمیکنم.اینم از یه تیکه دوست داشتنیه من...

5شنبه خیلیییی خوب بود.صبحش که اون شرکته ظهرش کلاس زبان و وقایع بعدش و خونه سرخابی وشب با دوستم صمیمیم ف  رفتیم حراجیهای ادیداس و نایک میدون ونک و چرخ زدنای تا دمه صبح و حرف زدنای non-stop.اخه دو سه هفته ای همو ندیده بودیم.

ای خدا من چرا انقدر جوش زدم...کارم شده هر شب با یه دست لیمو ترش تازه از وسط قاچ شده رو بمالونم به پوست صورتم و با یه دست دیگم دفترمو بنویسم و هم وسوسه شم از لیموهه بخورم.وقتی بو می کنم لیمو رو یه حس خوبی بهم میده.

هوا داره سرد میشه یه بوی خنک خوبی داره این شبا.با اینکه شدیدا سرماییم و همیشه خدا دست و پام یخه اما نمی دونم چرا امسال بی صبرانه منتظر پاییز و زمستونو سرمام.دلم می خواد هوا زود تاریک شه و شبای طولانی و هزار تا کار دلچسب تو این هوا و یه نوشیدنی داغ داغ وقتی اون پتو کوچولوئه که تو سرما همیشه می پیچمش دورم و جوراب بافتنیام.هر چه زودتر بیا.

راستی چقدر قشنگ و خاص تموم شدا...با مزه بود.

فردا اولین روزمه...

بیآیید به هستی بنگریم و لحظه های ناب  و ساده ی زندگی را کشف کنیم...

اتفاق..

*این پست اصلا قرار نبود اینجوری بشه اما با یه تلفن همه چی عوض شد...

واااای خدا..مرسی.جمعه وقتی تو اون حال بودم بهت گفتم خدا یه کاری کن همین الان اتفاق بیفته.می دونستم نمیشه ها .نه که تو نتونی ها نه.مشکل از جای دیگه بود.امروز یکشنبسسسسس.قربونت برررررم که به این زودی حرفمو گوش کردی.میدونی چند وقت منتظر همین بهونه کوچیک بودم...

هنوزم در برابرش ضعیفم.یخ کردم.ضعف کردم.چرا بعد از این همه نامردی بعد از این همه بدی بازم این جوری می شم؟چرا هیچی واسم کمرنگ نمیشه؟؟درسته مثه قبل نیستم.هر دقیقه فکر و خیال ندارم.درسته از تنهایی لذت می برم(رابطه های الانم بود و نبودش هیچ فرقی نداره با وجود همه ی خوشیهام و.. بازم تنهام)اما همون حس دیوونه وار رو دارم.یه ساعتی گذشته که دارم اینارو می نویسم.حالم خیلی بد شد دوباره.اههههه.حالا دوباره تلخ میشم.دوباره گند می خوره به همه چی.منم که روانی.منم که دودل.همین جوریشم کلی تردید تو زندگیم موج میزنه.حالا واقعا هیچی نشده ها.هیچی!

اما خب درون من همه چی با همین هیچی ریخت بهم.نمیدونم اصن شاید این جوری نشد.شاید دوباره خودمو قانع کردم توجیه کردم و شدم همون ادم قوی...اما زمان می خوام...الان داغم.الان هنگم..(به صدا حساس شدم..)

شایدم همین فردا همه چی رو تموم کردم و خودمو غرق همین اتفاق کردم و دوباره خلسه...اره منتظر بهونم.قرار فردا بهونه ی خوبیه..درگیر کسی نباشم بهتره.البته که الانم نیستم!من یه جاهایی به تایید یه دوست احتیاج دارم کسی که می شناسمش و مورد اعتماده.امروزم وقتی سرخابی تو دانشگاشون حرفامو شنید و با حرفاش تاییدشون کرد تصمیمم جدی تر شد.

خدا هم الان تو کار من مونده

اندر وقایع holiday

به هر حال موفق شدم یه نیمچه تغییری به خودم بدم.البته که عروسی هم بهونه بهتری بود.بعد از ماه رمضون انگار که روح تازه ای در من دمیده شد.اخه تو این یه ماهه کلیه فعالیت ها ی اجتماعی و فردی به جز کلاس زبان که واسم در کنار حفظ نظام از اوجب واجباته رو تعطیل کردم.واسه همین در درجه اول به محض اینکه توپ عید رو در کردند وقت اپیلاسیون و ارایشگاه و ...رو رزرو کردم.موهامم بعد از تردیدات فراوان چتری زدم که نتیجه قابل قبولی داشت.

شنبه هم که عروسی بودیم البته بدون بابا.ما هم که چشم بابایی رو دور دیده بودیم برگشتنه با ماشین عروس و بقیه ماشینا کلیییی ژانگولر بازی در اوردیم با ماشین. مامانم اینا کلی جیغ زدند از ترس.مامان انگار هنوزم به دست فرمون من اعتقاد نداره.:))

دیگه اینکه چنتایی فیلم دیدم.یه فیلم که فکر می کنم جدیدترین فیلم .Angelina Jolie و بازم فکر کنم تا یکی دو هفته پیش رو پرده بود به نام "salt"رو دیدم که فیلم جالبی بود.تو این فیلمه انجلینا جون همه ی ماهایی که تهران زندگی می کنیم (+مکه)رو نجات داد.:دی         

اها فیلم "remember me"هم فیلم رومنس جالبی بود و جالبتر اینکه من این فیلم یکی دو روز قبل از 11 سپتامبر دیدم که بی ربط به فیلم نبود و نقش اولشم Robert Pottinsonبود که من خیلیییی دوسش دارم.

 

پ.ن:اپ کردن هر روزه هم سخته ها..واسه همین اینارو می نویسم هر چند روز یه دفه همرو می ذارم اینجا.ایرادی که نداره؟  

می دونی یه وقتایی هرچقدر هم خویشتن داری می کنی و سعی می کنی اروم باشی تازه کلی هم به خودت می گی من قوی ام  از پسش برمیام(البته تا حد زیادی هم موفقی)اما خب اخر سر یه جا دلت می زنه زیر همه چیز و خسته می شه و دوباره یاد همه اون چیزایی که نباید بیفته میفته اونم با بی ربط ترین بهانه.اونجاس که تو دیگه از پسش بر نمیای.دیگه نصیحتش نمی کنی دیگه نمی تونی بگی پانیذ تو باید محکم باشی.می شینی واسه خودت قشنگ گریه می کنی.با چراغای خاموش و اهنگایی که فقط تو این حس و حال  گوش میدی.بعد که یه دل سیر گریه کردی با یه دل اروم بر می گردی به مود قبلیت.و انگار نه انگار اتفاقی افتاده!تازه اماده می شی میری مهمونی!!خب خوبه دیگه هر از گاهی ادم باید خودشوrefresh کنه.باید یه جاهایی به حرف دلش گوش بده که اونم باهاش راه بیاد.میدونی لازمه.

خیلی ناراحت شدم وقتی دیدم وبلاگی که خیلییییی دوسش داشتم در شرف بسته شدنه.خدا کنه منصرف شه.خدا کنه.

شدیدا دلم دریا می خواد.فکر کن کل تابستون  شمال نری.استغفرالله...اما خب شد دیگه.اصلا امسال که همه نشدنی ها شد اینم روش.

ماه رمضونم تموم شد.من که جدا از این موضوع خوشحالم.مردم به خدا.بازم مرسی از خدا که واسه ماها یه 7روز مرخصی استعلاجی میذاره.

دیشب تو پارک وی چشممون به جمال پورشه هم روشن شد.چییییی بود.خیلی خوشگل بود.

نمیدونم موافقین یا نه؟خدا به بعضی ها صدای بهتر و زیباتری نسبت به قیافشون و به بعضی ها برعکس قیافه ی قشنگ تری داده که به نظرم جمعیت گروه دوم بیشتره.این خانومه هم که این اهنگ "چشمات"رو خونده جزو گروه اوله.به نظر من که صدایی دلنشینی داره.اهنگ قشنگی خونده.اسمشم مهرنوشه.

کلی حرف دارما اما واسه امشب دیگه بسه.ادم باید جنبه داشته باشه دیگه.D:


...In The Name Of GOD

سلام...

دیدی یه وقتایی حتی اگه فکرتو عقیدتو احساستو اصلا درد دلتو فریاد بزنی باز هم فایده نداره.سبک نمی شی.گوش شنوایی نیست.یکی که بگه می فهممت...حتی اگرم بگه تو باور نمی کنی چون می دونی نفهمیده..

اینجا می نویسم واسه گوش های شنوا و چشم های بینا.می نویسم واسه شریک کردن کلی احساس دیگه با احساس خودم. دیگه نمی خوام خاموش باشم.می خوام راحت حرفامو بزنم.حرفایی که شاید  اینجا بشه به زبون اورد...امیدوارم تو دوست عزیزم هم دوست داشته باشی این حرفارو.پس..

چراغها را من روشن می کنم...