دیگه باید بنویسم کلییی از روزای خوب خوب عید...البته عید کلن شاید یجورایی باشه ها اما خب خداروشکر خوش میگذره...فقط بدیش اینا شقی خانوم از قبل عید رفتن دیارشون تا ایشالا که فردا تشریف بیارن...
بزارین از اول بگم...اولاش که به عید دیدنی و اینا گذشت..
دیگه از روزای دوم سوم یه گذری میزدیم و با رایان می رفتیم اینور و اونور..پاساژ و بام و رستوران و اینا...بماند که اول رفتیم اون فست فودیه که کلی خاطره هم داریم اونجا و قبلنم راجع بش نوشته بودم بعد انقدههه پیتزاش بدجور ِ بدجور بود که من مثه یه شیییرزن:دی پاشدم رفتم محتویات سنگدونه ای رو از دهانم دراوردم به خانومه نشون دادم و پولمونو پس گرفتم..بعد یه روز دیگه ش اما رفتیم همونجایی که من کلی هوس کرده بودم..
بعد انقدههه چاق شدم:((((شدیدن!!مامانم وقتی به من میگه چاق شدی در صورتیکه منو پوست و استخون میدید یعنی دیگه خیلی وضعیت حاده:( 14ام استارت بنده هست برای مدت 2ماه که هیکلمو درس درمون کنم...
بعد هیچی دیگه روزای همینجوریی داشت میگذشت تا رسید به اینکه ژولیت مهربون که دیده بود من بی سررسید مونده بودم شب عیدی بهم گف که میتونه بهم سررسید بده...من؟خب راستش خیلییی تعجب کرده بودم...خیلی ذوق زده شده بودم...همه چی این قرار یهوی و هیجان انگیز بود..حتی وقتی رفتم شهرکتاب تا براش یه یادگاری و عیدونه بگیرم...بعد دقیقن دست گذاشتم رو کتابایی که حتی خودمم نخونده بودم!!نمی دونم چرا دلم می خواس بگیرمشون چون می خواستم بعدن آبروم نره از هرکدوم 2تا گرفتم که خودمم بیام خونه بخونم ببینم خوب بوده یا نه...البته خیالم از نویسنده ها راحت بود و طی یه حرکت خواستم ژولی رو هم با نویسنده ی محبوب خودم و سارا براتیگان آشنا کنم....خیلی هیجان داشتم...وقتی رسیدم بهش و دیدمش خیلی حالم بامزه بود..همینجوری بدجووور زل زده بودم بش:دی تا کاراش تموم شه...هی می دیدمش...هی می دیدمش..من از ژولیت فقط و فقط یاد گرفته بودم...همیشه..حتی خیلی کامنت هم نمیزاشتم آخه من چه حرفی داشتم برای ژولیتی که به اون قشنگی برام حرف میزد همیشه..برای هممون...ژولیت با یه زیبای شرقی و ظریییف....یه جور خاصی یه جور خوبی شکننده و پر از آرامش....بعد یه جوری که قبلن باهم هماهنگ کرده بودیم خیلی امیدنداشتم با هم باشیم:( منم کلن اولاشا با ژولیت یه جوری رودروایسی داری بودم..کلن ازش حساب میبرم اینو فهمیدم:دی اما بهم گف میتونیم بریم یه دوری بزنیم و یه چیزی بخوریم...دیگه من کلییییییی خوشحالتر شدم...خیلی حرفا زدیم..خیلی لذت بردم من واقعن..راستش اینقدر بهم خوش گذشت وقتی برگشتنه ساعت رو چک کردم باورم نمیشد نزدیک3ساعت شده باشه...بعد ژولی بازم بهم یاد داد..همونجا...اصن یه چیزی که هس اینه که حرفاش به قول معروف آویزه ی گوشم میشه..نمی دونم چرا ها..اما اثربخشیش زیاده..خیلی زیاد...بعد همینجور که کم کم میگذشت من یکم بیشتر خودمونی میشدم ازش کلی چیز میز می پرسیدم چون به شخصه برای ژولیت احترام زیادی قائلم..قبلن شاید تو این دنیا اما الان تو دوستیمون هم همینه(چه کیفی میده الان دارم می گم تو دوستیمون:) مرسی ژولی...) بعد حالا میخوام از چیزایی بگم که ژولی بهم داد و کلییی فخر بفروشم...اول دو تا سررسید خیلییی خوشگل داد که الان تو یه دونش که جدن قشنگه می خوام روزای جدیدم رو بنویسم..فکر کن تو سررسیدی که ژولی بهم داده قراره 92م رو بنویسم من اینو کلییی به فال نیک میگیرم...بعد یه دونه از این کیفا بم داد که بازم توش یه سررسید و یه خودکار و کلییی تقویم بود..منم همش حال میکردم..تازه می خواس یدونه دیگه بازم سررسید بم بده! بعد بهم گف دخترجان یدونه از این سررسیدا رو با این تقویما بده سارا..خب من یکم روح شیطانیم ظاهر شده بود :دی اما دیگه بالاخره قبول کردم دیگه...
بعد توی کافه من یهویی کتابا رو درواوردم و دادم بش...تازه جامدادیمم بردم که براش یادگاری بنویسم...دوس داشتم چیزای که براش نوشتم رو چون از صمیم قلبم بود...
خلاصه من تو هفتمین روز بهاری سال جدید ژولی رو سفت بغل کردم و بوسش کردم و با یه لبخند گل و گشاد تا خونه با خوندن کتاب گروس اومدم..تازه ژولی بعدش از خیابونمون دوتا لاک و یه برق لبم خریدم:)
مرسی ژولی بابت اون روز خوب...امیدوارم به زودی چارتایی یعنی من و سارا و ورون و ژولی دور هم جمع شیم...واااای چقده کیف بده هاا....
بعد این روزا من و رایان کلی با هم تنهاییم...من میرم پیشش...نمی دونم خوشبختانه یا بدبختانه این روزا حسای عجیبی رو هم دارم تو پایان این رابطه از نظر خودم تجربه می کنم...بهتره راجع به این مسائل تو پست دیگه صحبت کنم.......
بعد نهم که شد 30امین ماهگرد دوستیمون بود و من یکمی رفتم پیشش اما بعدش زودی دررفتم:دی چون می دونس می خوام برم پیش سارا..نه که سارا رو هم خیلی دوس داره و تازههه کلییی دردو دل کرده با سارا دیگه چیزی نتونس بگه...
آخ آخ چقققدددرر مزه داد...آقا چقققدرر مزه داد هی حرف زدیم هی حرف زدیم...بعد اولشو بگم ما همو میبینیما همونجور وایمیسیم به حرف زدن..یعنی تکونم نمی خورم..مثلن من سارا رو دیدم بعد سلام و اینا همون جا خم شدم که ئههه این پابنده...سارا هم واسم توضیح میده و اینا..حالا وسط جمعیت..خلاصه دیگه رفتیم و چای و کیک شکلاتی خوشمزه های همیشگیمون گرفتیم و از هر دری حرف زدیم..آخ یعنی مزه میده...واقعن...بعد سارا برا من کلییی چیزمیز جیگیلی پیگیلی خیلییی خوشگل اورده بود و یه چیز خیلیی مهم...میدونید برام چی کادو تولد گرفته بود؟وای خودمم اصن باورم نمیشد...کتاب درخت زیبای من...کتاب زه زه خودمون...وای چقددر دنبال این کتاب گشتم...چقدر دوس داشتم بخونم...بعد تااازه برم مثه همیشه پاپیونای خوشگل درس کرده بود که البته یه مشکلی هس که من دارم اینارو حریصانه جمع می کنم و انقدر نازن دلم نمیاد بزنم به سرم که..بعد این خواهره بی رحمانه آی استفاده میکنه ازینا...کتابو دارم می خونم و واقعننننن عالیه..غم انگیز..اما زیبا..زه زه..حالا یه تیکه هاشو که عاششققشش شدم رو اینجا میزارم حتمنی...بعد آقا ما حسودیمون میشه دیگه این سارا واسه خواهره ما پاک کنای رنگی رنگی خوشگل و اتود و اینا هم گرفته بود:دی حالا که من سر پرینازو گول مالیدم که پاک کنا مال جفتمون:دی شرمنده سارا:دی بببعععد یه چیزی..سارا دوتا دسبند خوشگل یواش برای خودمو خودش درس کرده بود که بستیم به دستامون..خیلیی نازه..هنرمنده اصن دختره...من که اصن هیچی به هیچی تو این کارا:))) بعد در آخر ما متوجه شدیم قراره مستر کاف رو هم ببینیم..یک خوش خوشانم شده بود به رو خودمم نمی اوردم که:دی بعد کاف اومد دنبالمون...کاف...من اصن نمی تونستم تصور کنم چه جوریه...اما خیلی خوب بود...بعد راستش معلوم بود چقد هوای سارا رو داره..تازه به نظرم یه جوره با علاقه ای با سارا نگاه میکرد..تااازه همون تی شرت گلبهیی گروووووونه(نمیتونستم نگم اینو سارا:) رو هم پوشیده بود..سارا سلیقه ت خوبه ها تو خرید واسه مردا..اینو یادم رف بت بگم....بعد این زوج جوان منو به یه تجربه غذاخوری باحال دعوت کردن که خیلیییی کیف داد من فقط الان ناراحتم چرا حاجی زنگ زد و دعوا شد بام من نتونستم اونجوری که زیاد میتونم بخورم..چون خیلییی خوشمزه بود...بعد کاف همش هوای سارا رو داش من خیلی خوشم اومد از این مسئله..بعد دیگه زودی باید برمیگشتم خونه...رایان از یه جایی اومد دنبالم و منو رسوند خونه..وقتی از سارااینا جدا شدم براش نوشتم که آرزوی آرامش و تفاهم دارم براشون(یادم نمیاد تفاهم هم نوشتم یا نه چون دلم خواس بنویسم اما دو دل بودم راستش..)مرسی سارا..مرسی کاف...
بعد دیگه امروز من حبس خانه بودم و حاجی دیگه خشمگین بود:دی منم رفتم حموم و هیی با پوست و موم ور رفتم موهامو خوشگل کردم و لاک زدم و اینا...بعدشم با پریناز و داداشه دوباره رفتیم شهرکتاب چون اون روز پریناز اومد باهام من براش دوتا کتاب عیدی خریدم از یکی خوشش اومده بود امشب کل پکجشو خرید من دوباره بازم واسه خودم کتاب خریدم!!الان 9تا کتاب تازه دارم که نخوندم و فلن فققققط زومم رو درخت زیبای من...داداشه هم کتاب واسه گیتار خرید..من حساب کردم as aعیدی:دی بعد تازه حاجیی زنگ زد و بهمون پیشنهاد هیجان انگییییییز شهربازی داد...بعد با داییم اینا...
وااای خیلییی خوب بودش...ادرنالین خونم هنوز بالاس..انقده مزه داد با داداشه و پسردایی پرینازم بازی های کوچولویی انقده که ترسوئه...ترن و رنجر و بعضای دیگه که اسمشو یادم نیس و دیگه همه ی خوباش سوار شدیم و کلییی جیغ جیغ کردیم..خلاصه اینم از امشب...
بازم خداروشکر...این از 10روز اول 92 که خداروشکر خوب بود البته با همون عینک خوشبینی همیشگی من:)
الانم نزدیک چهار صبه من برم بخوابم که واسه فردا مجوز خروجمو از حاجی گرفتم..
اینم دستای من ودستای مربونه ی زه زه ...بنده همینجا ابراز هیجان می کنم که بالاخره یه از ما سفیدترم پیدا شد:دی الان به من حس برنزگی دست داده:)))
