آخرین روز فروردین...

امروز قراره آخرین روز فروردین باشه...یک ماه از سال جدید میگذره...

برای خودمم خیلی عجیب و البته خوشاینده که بگم من این ماهو دوس داشتم کلی اتفاقای خوب خوب توش افتاد.درسته که شاید یه اتفاق خیلیییی بد هم داشتم که میتونست همه ی خوشیامو تحت شعاع قرار بده اما من نزاشتم..یعنی نه که من ها نه...خدا نزاشت..همونجایی نذاشت که ازش خواستم کمکم کنه..که از ته دلم صداش کردم...

این روزا همش دلم میخواست بیام بنویسم..یا بقیه رو بخونم اما به معنای واقعی خسته بودم...انقدر خسته که اون شب افتادم رو مبل و قبل اینکه حر ی م سلطان شروع شه خوابم برد تا خود صب همونجوری رو مبل خوابیدم یعنی وقتی بیدار میشدم هی به خودم میگفتم پاشو برو سرجات بخواب اما واقعن حسی تو بدنم نبود..حتی نتونستم برم آب بخورم و تا صب تشنه خوابیدم:) یا انقدر که تازه امروز بعد کلی وقت رفتم حموم و کلیی حس سبکی میکنم...

من تونستم استارت خیلی از هدفای  مکتوبِ امسالمو تو همین فروردین بزنم..

بعد اینکه من کلییی خریدای خوب خوب کردم این ماه..واسه خودم کوله و کتونی و همین پریروز یه عطر خنک خوشبو خریدم...کلن خوشم اومده ازاینکه به جای اینکه خریدای ریز ریز بدردنخور بکنم برم دو سه تا چیز بدرد بخور حتی گرون بخرم..اصن خوشحالم که تو این یه ماه کلی پول فقط خرج خودم کردم  واسه چیزایی که دوس داشتم و بدردم میخوره...

صدای بوسه عزییییزمو یه کوچولو شنیدم و مشتاقانه دنبال یه ساعت فقط یه ساعت بیکاریم که بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم..انقده صداش شیکه بچه ها;)تازه به یاسمن هم میخوام زنگ بزنم...باهم حرف بزنیم..خدایا یه ساعت درست درمون که این بندگان خدارم من از کار بیکار نکنم جور کن فردا...

کلی با داداشه و خواهره و شقی و اینا کلی خوش گذروندم که آخریش که به من خیلیییی خوش گذشت این بود که سه تایی من و داداشه و خواهره رفتیم کافه طهران تهران رض ا یز د ا نی و کلیییی خوش گذروندیم و چیز میز خریدیم و خود ر ضا یزدا نی برامون پوسترمونو با اسم سه تایی مون امضا کرد...بعد منم یدونه لیوان برداشتم و وقتی دادم بش گفتم فقط میشه واسم اون دوتا حیف کشدارا رو بنویسی...اونم برام نوشت...اینجوری یه ماگ ِ با ارزشه دیگه به کلکسیون کوچولو اضافه شد...

ارائه مو خوب دادم و به کلاسام و زبانمو باشگام هم میرسم..گرچه کماکان آدم چاقی هستم:دی

گریه نمیکنم..این یعنی من با همه ی غم وجودم حالم خیلی بد نیس...من وقتی بتونم گریه نکنم یعنی شرایط خوبه...من دلم کلی برای رایان تنگه..راستش صبا و شبا خیلی وضعم بدتره...وسطای روز که سرکلاسم و تو جریان زندگیم باز یکم بهترم...راستش حتی همش میگم کاش اس ام اسی چیزی بده!نه که بخوام برگردم اما میخوام اس ام اس بده دیگه نمیدونم چرا!البته اونم نه خیلی زیادا..اصلنم دلم نمیخواد زنگ بزنه..چون اصلن نمیخوام هوایی شم..مثه شقی:دی که بقول خودمون کم کم دوباره خر شد و برگشت البته اینبار یه جور دیگه..بعد کلن از تولدش به اینور یه بار 4شب پیش اینا یه اس ام اس داد یه بارم دیروز...بعد اتفاقن دیروزی من به داداشه و شقی صب گفتم یعنی چی اصن اگه تا آخر فردا شب (یعنی پنج شنبه و جمعه) دسبندامو باز میکنم که یهویی دیروز ظهر که سرکلاس بودم اس ام اس داد حالا حرف خاصی نمیزنه که یه جمله ای چیزی میگه و بقیه ش یه آهنگه....من هنوزم بیرحمانه دوسش دارم...

بابائه مثه هرسال اگه یادتون باشه رفته مشهد..فردا برمیگرده...دلم کلییییی تنگشه...

بهرحال اومدم بنویسم برای پانیذیت که من پریسای فروردین 92رو با همه ی غمش با همه رنجش با همه ی حس و حالایی که هیشکی جز خودش نمیدونه خیلی بیشتر تر از پریسای اسفند 91 دوس دارم و این معرکه س...من همین پریسائه که کلی رنگی رنگی شده و دوس داره با همین کوله  جیغش کل تهرانو کل روزای خودشو رنگ بپاشه هرچند موفق یا ناموفق دوس دارم...

جمعه ی دوس داشتنی

میدونی شقی یه جور خوبیه...یعنی یادتونه گفتم تو همین دو سه پست پیش که بش زنگ نزدم فلان روزو اینا...بعد یه جاهایی که یه جوری میشم و اصن فک میکنم شاید شقی....حالا هرچی توی این سه نخطه اما میبینم که هست مثه همیشه..حواسش بهم هست خیلی زیاد..اینجوری که سه شنبه پامیشه از اون سر شهر میکوبه میاد این سر شهر و 3ساعت تو راه رفت و برگشته فقط واسه نیم ساعت دیدن من..چون از عید تاحالا همو ندیدیم..که برام ریکاوری گیفت میخره یه دونه دسبند..از همونا که از دستم باز کردم:)

واسه جمعه تز داد که پاشیم همگی یعنی اون و آبچیش و من و پریناز و داداشه باهم بریم کوه...

خوب اینو بگم که داداشه ی ما هم چند ماهی در شکست عشقی های اسکولی به سر میبره:دی بعد ما هرچی بهش میگیم در جواب میگه I'm nit in the situation:دی یعنی من تو موقعیتی نیستم که مثلن تو بهم بگی اینارو بکن یا اینو بهم بگی..مثلن مامانه میگه درس بخون داداشه این جمله رو میگه بش:)) بعد این جمله کلی معروف شده بین ماها..

حالا شما فک کن جمعه به جز پریناز 4نفری که they're not in the situationبودن همگی واقعن!!رفتن دربند..من و شقی بعد از چهاااار سال تونستیم چارتا عکس دونفری خوب بگیریم..یعنی انقدددر عکس انداختیم..سوژه خاص و عام بودیم..کلی بالا رفتیم بعد رفتیم نشستیم روی این تختای وسط رودخونه و چایی خوردیم و دیزی خوردیم کلییی مسخره بازی دراوردیم و سر یه ظرف آلو خوردن چیکاااار که نکردیم...

الهی قربونش برم آبجیه رو هم که دفه اول بود اینجور جاها میبردیم و سعی کردم کلییی بهش خوش بگذره..هیچی بیشتر از این مزه نمیده که خواهر کوچولوت همینجوری که دارین سرپایینی میاید پایین بیاد بگه مرسی که منو اوردی...:)

آخه کلن پدرو مادر بنده اهل کوه نیستن..کلن خانواده ای هستیم همه تا لنگ ظهر خواب بعد ترجیحن یا میریم بیرون همینطوری تو ماشین میگردیم چیزمیز می خوریم یا میریم بساط پهن میکنیم و حالشو میبریم ،کوه ولی نهایتن اینا بام میان..اونجا رو دوس دارن...

خلاصه ظهر رفتیم و هشت اینا رسیدیم خونه..خوش گذشت...مرسی از شقی بابت همه ی این حسای خوب واقعن....

با من قدم بزن....

درسته که تم روزای من غمناکه اما خوشبختانه پراز شادی و خوشی های کوچیک و بزرگه...

الان خیلی خسته ام اما دوس دارم بنویسم...

هفته ای که گذشت پراز حس و حالا و التهاب و همه چی بود...

امسال اینجوری که معلومه قرار سال کلییی خریدای خوب خوب باشه...اول که کوله خریدم..بعدش چند روز پیش رفتم یه کتونی خیلییی خوشگل نایکی واسه کوله م خریدم و حالا دیگه کلی راحت این ور و اون ور میرم..آخه نه که من صب مثلن میرم بیرون تا شب با کالج و اینا خیلی خوب نبود...تازه از طریق یه همکارم که تازه اومده و از قضا منو خیلی دوس داره:دی میخوام یه عطر خیلیی خوب بخرم..یعنی این دختره یه خانومه مهماندارو میشناسه بعد اون این سفارشارو میگیره و بدون گمرکی و این چرت و پرتا میاره...منم دس گذاشتم رو یه عطری که اینجا نباشه...کلییی دوس دارم زود بگیرمش اما فعلن که باید تا سه شنبه صبر کنم...

شادی اینروزامو کماکان مدیون دوستامم...که بجز شقی تمامن دوستای پانیذیتیمن..پست قبل شاید فقط دو سه تا کامنت داشته باشه واسه دیدن اما واسم کلییی نظرای خصوصی خوب خوب گذاشتید...بهم زنگ زدید و ازم حمایت کردید یا برام راه حلای مناسب گفتید..مرسی از همتون..اینجا جاییکه میشه بهش اعتماد کنم..جدی میگم...شاید این نوشته ها نشون نده که چقدر برای من نظر و حرف تک تکتون مهم بود...و چقدر بهم کمک کرد...

می خوام از آخر هفته م بگم...

همونطوری که قبلنم گفته بودم پنج شنبه تولد رایان بود..خب من مثه هرسال زودی تا ساعت از 12 گذشت بهش زنگ زدم و تبریک گفتم..روز تولدشم کلی با خودم فکر کردم و از خودم قول گرفتم و بهش زنگ زدم و گفتم اگه دوس داری چون تولدته بریم بیرون..چرا اینکارو کردم؟خب ببین من همین الانم که فکر میکنم کلییی دوسش دارم..بیشتر خوبیاش یادمه تا بدیاش..من نمیتونم و نمیخوام کسی روبخاطر مدل اخلاقیش سرزنش کنم هرچقدم واسه من غیرقابل تحمل باشه..به قول ورون ما حق نداریم کسی رو عوض کنیم..بعد خب جدایی ما تقریبن میشه گف آروم پیش رف...درسته اون دوس داش ادامه بده اما خودشم به این نتیجه رسیده بود که ما باهم فرق داریم...خلاصه دیدم که بابا رایان که به من خیانت نکرده یا هرچی که من دیگه نخوام اسمشو بیارم..اما از طرفی هم راستش باید مطمئن میشدم که دست و دلم نلرزه یوخ:دی

خلاصه پن شنبه ی ما اینطوری گذش که ساعت 6و خورده ای رفتم پیشش کلی هم جیگول پیگول کردم بعد مثه هرسال رفتیم کیک شکلاتی خوشمزه بی بی گرفتم دادم روشم نوشتم و یه شمع 2 و یه شمع 3...کادو هم نگرفتم دیگه طبیعتن...اولن که کلییی دارم واسه خودم خرج میکنم این روزا:دی بعدم اینکه الان ماباهم دوس نیستیم و کادوی گرون خریدن واسش و یا کلن یادگاری به جا گذاشتنو دوس ندارم...بعد دیگه کلیی تو ترافیک بودیم تا رسیدیم اول خواستیم بریم فرحزاد اما رفتیم کن...یه جای خوب و بالا و آروم...چیزمیز خوردیم..شمع فوت کرد..دست زدم براش..بغلش کردم و واسش آرزوهای خوب خوب کردم و حتی مثه همیشه عکس هم انداختیم..بعد اما نشد که شام بخوریم من غصه ای شدم..آخه همه خونشون جمع شده بودن به خاطر آقا بعد ایشون اینجا پیش من بود:دی دیگه دیدیم خواهرا میکشننش اومدیم سمت خونه و بنده 11 رسیدم و کمی مورد خشم حاجی هم واقع شدم اما شب خوبی بود..حالا اینا که ظاهر قضیه بود در باطنش...رایان سعی کرد کلی جدی باشه...رسمن حالش خوب نبود..من سعی کردم بخاطر تولدش فقط بهش خوش بگذره و بس..چندباری بهم تیکه انداخت حالا از سر ناراحتی یا هرچی اما من خوب برخورد کردم..اما اشک داشتیم !!اینجوری که اصن نمیتونستیم آهنگی گوش کنیم حتی:))بعد اونجا که نشسته بودیم و یه اهنگی هم داشت پلی میشد یهو زد زیر گریه که پریسا ما میتونستیم روزای خوبی داشته باشیم چرا آخه..من متعجب بودم!!گریه؟رایان؟بعد اما میگم تمام تلاشمو کردم زودی از این فازا دربیاد و خوب بشه...اما نمیتونم ندیده بگیرم چشماشو که همش پر اشک میشد...حالا من که گریه رو ام همیشه اما اون...:( خلاصه آرزوشم به من نگف آخر موقع شم فوت کردن بعد همون موقع که من بهش می گفتم آرزو کن آقاهه داش تو یه آهنگیآواز می خوند که آرزو کردم تورو داشته باشم همیشه ،یه همچین چیزی:دی هی حال دوس پسر اسبقِ مارو خراب میکردن:دی بعد دیگه راجع به سرکارش حرف زد و خداروشکر که همه چی خوبه تازه بهم نشون داد که کجاس...تعجب میکرد ازینکه بوسش میگنم یا میخوام باهاش عکس بگیرم یا هرچی...به هرجال روز خوبی بود و خوبتر اینکه همینجوری تموم شد..خدارو شکر که من جوگیری چیزی نشدم...جدی میگم!شب می خواستم زنگ بزنم به خواهرش بگم ببخشید دیر اومد و اینا (آخه اینا کلن خیلی به من لطف دارن همیشه)بعد دیگه نتونستم بگیرمش زنگ زدم به رایان که خودت معذرت خواهی کن و آخرشم گفتم ببخشید مزاحم شدم و خدافظ:دی البته آخر شب خواهرش زنگ زد و بعد از تعارفات و معذرت خواهی و اینا ازم پرسید جریانو..خب منم روم نشد همه ی دلیلامو بگم که فقط قسمتای اخلاقشو گفتم و اونم حرف زد که حالا از حوصلتون خارجه بخوام بشینم تعریف کنم...فقط چیزی که هممون مطمئنیم اینه که رایان واقعن و از ته ته ته ته دلش منو خیلیی زیاد دوس داره..به هرحال این مسئله برام شیرینه خیلی زیاد:)


نگارنده حوصله پیدا کردن عنوان ندارد.

میدونی انگار حس این روزامو بیشتر با کلمه دلسوزی بیان کنم..این روزا فقط و فقط دلم داره میسوزه..دلم واسه خودم..واسه رایان..واسه رابطه ای که هنوزم وقتی بهش نگاه میکنم دوسش دارم و از تجربه ش پشیمون نیستم البته با اینکه به جایی رسیده بودم که اگه ادامه میدادم پشیمون میشدم اما یادمه اول سال نو هیچوقت پشیمون نبودم...همون حیف..حیف کش داری که رضا یز دانی میگه..که واسه الم نوشتم...شدیدن جنگ سردی تو خودم حس میکنم..به هیچ وجه سمت آهنگ نمیرم...آمادگیشو ندارم...چی الان بیشتر اذیتم میکنه؟دسبندایی که درشون اوردم جای خالیش رو دستم داره می کشتم...باز میخوام بگم وقتی دارم بلوز آستین بلندی چیزی در میارم از تنم و ناخودآگاه حواسم میره به دسبندام که نیفتن حالم درد دار میشه...و بی خبری..من انگار عادت کردم که باخبر باشم از ریز ریز کاراش...الان همش فکرم مشغوله اینه که یعنی پنج شنبه چی شد؟نکنه نگه ش داشته باشن؟رفت شهرداری واسه کار؟(ببینین الان اینارو می گم گریه م میگیره)میدونی چرا گریه م میگیره الان؟چون اصن نمیزارم این فکرا بیان جلو...اصنم گریه نکردم...من اینجوری نیستم بشینم گریه کنم و تمام نه نه این گریه ها دنباله داره..فهمیدم مدلم اینه که تا جایی که میتونم مقاومت کنم تا حداقل فقط یه وقتایی کم بیارم و بشینم زار بزنم..حالا چی داره کمکم میکنه؟به جرات میتونم بگم فقط اینجا...و دوستای اینجام و کمی شقی..من میخوام ازتون تشکر کنم..حالم خیلی بهتر میشه یعنی بیشتر جرات میگیرم قوی میشم..وقتی سارا ورون نیلا بهم زنگ زدن یا اس ام اس دادن..واقعن فک نمی کردم انقد واسشون مهم باشم..یا همه اینایی که برام زودی کامنت خصوصی و عمومی گذاشتن..اینا تنها چیزیه که خیلیییی بهم کمک کرده...تنها چیز....شقی هم هس اما یادمه دیشب یه چیزایی میخواسم راجع بش بنویسم و حرصی شده بودم اما یادم نیس الان:دی البته شقی امکان اینو داره که اینجارو بخونه اما ایرادی نداره:)امروزم بش زنگ نزدم!این عجیبه..اما حوصله ندارم....کلن حوصله هیچکاری تو خونه رو ندارم..بیرون از خونه خوبم...باشگاه میرم..سر کار میرم...درس میخوام بخونم اما واقعن ذهنم آمادگی نداره..تو خونه فقط و فقط کتاب میخونم....سر کارم قشنگ این دو روز چلنج داشتم امروز یکم حرصی شدم اما خوبه..یعنی من اصن نمیخوام قبول کنم که مثلن خب من خیلی هم تیچر پرفکتی نیستم که..من میخوام که پرفکت باشم بعد وقتی رییسم ازم ایراد میگیره اوووه ناراحت میشم همچی!!تازه خوبه من جای خوبی کار میکنم و رییسمون کلیی مهربونه و اصن در کمال احترام حرف میزنه..فهمیدم من اصن نمیتونم شرکتی جایی که رییس امکان داره کلی سرت دادم بزنه کار کنم...این چیزا رو امروز کشف کردم کلن..حالا دارم به خودم یاد میدم که پرفکت نیستم و انقد خودمو نگیرم!!در زمینه تیچینگ منظورمه...کلن تو این مسئله ها مغرورم...

راستش همش به این فکر میکنم که پنج شنبه قراره واسه تولدش بهش تبریک بگم..حتی بدم نمیاد واسه تولدش ببینمش..اما چیزی که هر لحظه بیشتر ازش مطمئن میشم اینه که تصمیم چه درسته...بقول ورون چه بیرحمانه س اما درسته...

دوس دارم کلاس زبانم و کلاسای دانشگاه و اینا شروع شه که بیشتر سرم شلوغ شه...!!

نگارنده!راسش حوصله عکس پیدا کردن و گذاشتن هم نداره ...

ئه من احساس میکنم حالم بهتر از اینی که اینجا نوشتم هستااا...اما این راستش درون درون واقعی پانیذیت طفلکی منه...

هنوز دلم نیومده کوله مو استفاده کنم:))میخوام برم کتونی هم براش بخرم هی دس دس می کنم...اما خواهره برام یه جفت بند کفش فسفری خریده تازه هیچ رقمه نمیخواد پولشو ازم بگیره...میدونی چی کیف میده؟اینکه تو خونه قضیه دوس داشتن خواهره نسبت به من و حتی برادره مورد حسودی قرار میگیره...چون خیلیییی هوامو دارن:) منم متقابلن البته...

نیمچه رژیمو داریم و امروزم که ماهانه آمد و من امیدوارم که خووب یه ذره ش واسه این بوده..باد کرده بودم ...

بعد با خودم چک می کنم ببینم تصمیمو تو پی ام اس نگرفته باشم یوخ...

میبینید من حواسم به همه چیز هس :))


زودی اضافه کنم:راستش بجز شماها و شقی و داداشه به کسی نگفتم...یعنی هرکدوم از دوستام ازم پرسیدن رایان چطوره و چه خبره و اینا گفتم خوبه و طبیعی و نرمال رفتار کردم...سر کارمم همینطور..اصن به کسی چه!!این عادت مسخره کع پیش هر ننه قمری حرف میزنمو ترک کردم!یکی از هدفام بود...که یاد بگیرم رابطه بین دو نفر آدمه نه کل دنیا...

مگر تو نقطه ی پایان بر این هزار خط ناتمام بگذاری...

دیشب قرار بود یه پست بنویسم..از دیروز قرار بود بنویسم..که لش کرده بودم تو خونه..که دیگه اصن حوصله م سررفته بود از اینهمههههه تعطیلی..که حس هیچ کاری دیگه نبودش:دی که زودتر دوس داشتم شنبه بشه اصن این ور اسفندی تنبل من بره تو پستو نهان شه!بعد تازه میخواستم بیام بنویسم با جیغ جیغ که من دنباله کوله بودم اما چیزی پیدا نکرده بودم اما دیشب که با مامان اینا رفته بودیم بیرون یهویی تو آدیداس ونک یه کوله ی خیلییی خوشگل فسفری جیغ دیدم که تو سل بود و قیمتش هی بد نبود و زودی داداشه و پریناز منو حمایت کردن که بخرش و اینا منم خریدم و کلی هم خوشالی کردم...بعد الان اینارو نوشتم دیگه...

چون اصن از آخرای دیشب تا همین الان موضوع من عوض شده...

امروز دیگه تموم شد...من همونطوری که فکر میکردم..همون راهی که فکر میکردم همون تایمی که فکر میکردم..امروز همون نقطه ی پایان رو بر این هزار خط ناتمام گذاشتم....

دیشب یه مسج بلند بالایی داده بودم اما جدیش نگرفته بود..منم چیزی نگفتم...خیلی دوس داشت بریم بیرون امروز..چند روزی بود همو ندیده بودیم...همه چی خوب بود اگه از گیرای همیشگی و این اواخرش سر رنگ رژ و لباسام و اینجور چیزای آزار دهنده بگذریم...نمیدونم کار خدا بود یا چی..انگار افتاد به دلش...گیر داد به اس ام اسایی که به سارا داده بودم انگار که حسودیش شده بود!!!

.

.

.

بعد یهو خودمو دیدم تو پارک همیشگیمون...که فقط و فقط اشک میریختم..بابت حرفای که داشت میزد...نه که دعوا کنیما نه..داش باهام حرف میزد...اما من؟خودمو دیدم که تو خودم مچاله شده بودم...حسی که امروز داشتم هیچوقت نداشتم و فقط حسم این بود که داره بهم تجاوز روحی میشه...واقعن همین بود..ازش خواهش کردم که بریم...سرمو گرف تو بغلش و راه افتادیم..خودش رانندگی کرد..برام آب و یه بسته کوچولو دسمال کاغذی گرف...چقد آب یخ حالمو بهتر کرد..

تو راه ساکت بودم یکم از دغدغه های فرداش گف که روز مهمیه براش...نزدیکای تونل گف پریسا چیکار میکنی می خوای باشی یا نه...معلومه که جوابم نه بود..یه ذره حرف زدیم و بعد تموم..نزدیکیای خونه پیاده شد و گف که میخواد پیاده بره..قدم بزنه..

من؟خودمو دختری دیدم که خشک شده تو صندلی بغل و گریه میکنه...همونجا از خدا خواستم بهم کمک کنه...که حواسش بهم باشه...کمی گریه کردم و بعد آروم آروم راه افتادم..الان بهترم...به شقی همونجا زنگ زدم و گفتم دلم می خواس زنگ بزنم به سارا اما میدونستم بدش میاد یعنی حالش بد میشه وقتی یکی با گریه بهش زنگ بزنه..به داداشه هم گفتم...

خیلی سخته..میدونم خودم میخواستم..میدونم خیلی چیزارو اما بازم همه ی اینا چیزی از جانکاه آره جانکاه بودنش کم نمی کنه...من همین الانشم استرس فرداشو دارم..به حرف امروزش راجع به مشکل مامانش فکر میکنم حتی به تولدش که پنج شنبه س..اما از ته دلم میخوام که خدا کمکم کنه و بتونم قوی باشم و پرونده این رابطه رو ببندم...

همین:)

بهارونه ی طولانی من:)

دیگه باید بنویسم کلییی از روزای خوب خوب عید...البته عید کلن شاید یجورایی باشه ها اما خب خداروشکر خوش میگذره...فقط بدیش اینا شقی خانوم از قبل عید رفتن دیارشون تا ایشالا که فردا تشریف بیارن...

بزارین از اول بگم...اولاش که به عید دیدنی و اینا گذشت..

دیگه از روزای دوم سوم یه گذری میزدیم و با رایان می رفتیم اینور و اونور..پاساژ و بام و رستوران و اینا...بماند که اول رفتیم اون فست فودیه که کلی خاطره هم داریم اونجا و قبلنم راجع بش نوشته بودم بعد انقدههه پیتزاش بدجور ِ بدجور بود که من مثه یه شیییرزن:دی پاشدم رفتم محتویات سنگدونه ای رو از دهانم دراوردم به خانومه نشون دادم و پولمونو پس گرفتم..بعد یه روز دیگه ش اما رفتیم همونجایی که من کلی هوس کرده بودم..

بعد انقدههه چاق شدم:((((شدیدن!!مامانم وقتی به من میگه چاق شدی در صورتیکه منو پوست و استخون میدید یعنی دیگه خیلی وضعیت حاده:( 14ام استارت بنده هست برای مدت 2ماه که هیکلمو درس درمون کنم...

بعد هیچی دیگه روزای همینجوریی داشت میگذشت تا رسید به اینکه ژولیت مهربون که دیده بود من بی سررسید مونده بودم شب عیدی بهم گف که میتونه بهم سررسید بده...من؟خب راستش خیلییی تعجب کرده بودم...خیلی ذوق زده شده بودم...همه چی این قرار یهوی و هیجان انگیز بود..حتی وقتی رفتم شهرکتاب تا براش یه یادگاری و عیدونه بگیرم...بعد دقیقن دست گذاشتم رو کتابایی که حتی خودمم نخونده بودم!!نمی دونم چرا دلم می خواس بگیرمشون چون می خواستم بعدن آبروم نره از هرکدوم 2تا گرفتم که خودمم بیام خونه بخونم ببینم خوب بوده یا نه...البته خیالم از نویسنده ها راحت بود و طی یه حرکت خواستم ژولی رو هم با نویسنده ی محبوب خودم و سارا براتیگان آشنا کنم....خیلی هیجان داشتم...وقتی رسیدم بهش و دیدمش خیلی حالم بامزه بود..همینجوری بدجووور زل زده بودم بش:دی تا کاراش تموم شه...هی می دیدمش...هی می دیدمش..من از ژولیت فقط و فقط یاد گرفته بودم...همیشه..حتی خیلی کامنت هم نمیزاشتم آخه من چه حرفی داشتم برای ژولیتی که به اون قشنگی برام حرف میزد همیشه..برای هممون...ژولیت با یه زیبای شرقی و ظریییف....یه جور خاصی یه جور خوبی شکننده و پر از آرامش....بعد یه جوری که قبلن باهم هماهنگ کرده بودیم خیلی امیدنداشتم با هم باشیم:( منم کلن اولاشا با ژولیت یه جوری رودروایسی داری بودم..کلن ازش حساب میبرم اینو فهمیدم:دی اما بهم گف میتونیم بریم یه دوری بزنیم و یه چیزی بخوریم...دیگه من کلییییییی خوشحالتر شدم...خیلی حرفا زدیم..خیلی لذت بردم من واقعن..راستش اینقدر بهم خوش گذشت وقتی برگشتنه ساعت رو چک کردم باورم نمیشد نزدیک3ساعت شده باشه...بعد ژولی بازم بهم یاد داد..همونجا...اصن یه چیزی که هس اینه که حرفاش به قول معروف آویزه ی گوشم میشه..نمی دونم چرا ها..اما اثربخشیش زیاده..خیلی زیاد...بعد همینجور که کم کم میگذشت من یکم بیشتر خودمونی میشدم ازش کلی چیز میز می پرسیدم چون به شخصه برای ژولیت احترام زیادی قائلم..قبلن شاید تو این دنیا اما الان تو دوستیمون هم همینه(چه کیفی میده الان دارم می گم تو دوستیمون:) مرسی ژولی...) بعد حالا میخوام از چیزایی بگم که ژولی بهم داد و کلییی فخر بفروشم...اول دو تا سررسید خیلییی خوشگل داد که الان تو یه دونش که جدن قشنگه می خوام روزای جدیدم رو بنویسم..فکر کن تو سررسیدی که ژولی بهم داده قراره 92م رو بنویسم من اینو کلییی به فال نیک میگیرم...بعد یه دونه از این کیفا بم داد که بازم توش یه سررسید و یه خودکار و کلییی تقویم بود..منم همش حال میکردم..تازه می خواس یدونه دیگه بازم سررسید بم بده! بعد بهم گف دخترجان یدونه از این سررسیدا رو با این تقویما بده سارا..خب من یکم روح شیطانیم ظاهر شده بود :دی اما دیگه بالاخره قبول کردم دیگه...

بعد توی کافه من یهویی کتابا رو درواوردم و دادم بش...تازه جامدادیمم بردم که براش یادگاری بنویسم...دوس داشتم چیزای که براش نوشتم رو چون از صمیم قلبم بود...

خلاصه من تو هفتمین روز بهاری سال جدید ژولی رو سفت بغل کردم و بوسش کردم و با یه لبخند گل و گشاد تا خونه با خوندن کتاب گروس اومدم..تازه ژولی بعدش از خیابونمون دوتا لاک و یه برق لبم خریدم:)

مرسی ژولی بابت اون روز خوب...امیدوارم به زودی چارتایی یعنی من و سارا و ورون و ژولی دور هم جمع شیم...واااای چقده کیف بده هاا....

بعد این روزا من و رایان کلی با هم تنهاییم...من میرم پیشش...نمی دونم خوشبختانه یا بدبختانه  این روزا حسای عجیبی  رو هم دارم تو پایان این رابطه از نظر خودم تجربه می کنم...بهتره راجع به این مسائل تو پست دیگه صحبت کنم.......

بعد نهم که شد 30امین ماهگرد دوستیمون بود و من یکمی رفتم پیشش اما بعدش زودی دررفتم:دی چون می دونس می خوام برم پیش سارا..نه که سارا رو هم خیلی دوس داره و تازههه کلییی دردو دل کرده با سارا دیگه چیزی نتونس بگه...

آخ آخ چقققدددرر مزه داد...آقا چقققدرر مزه داد هی حرف زدیم هی حرف زدیم...بعد اولشو بگم ما همو میبینیما همونجور وایمیسیم به حرف زدن..یعنی تکونم نمی خورم..مثلن من سارا رو دیدم بعد سلام و اینا همون جا خم شدم که ئههه این پابنده...سارا هم واسم توضیح میده و اینا..حالا وسط جمعیت..خلاصه دیگه رفتیم و چای و کیک شکلاتی خوشمزه های همیشگیمون گرفتیم و از هر دری حرف زدیم..آخ یعنی مزه میده...واقعن...بعد سارا برا من کلییی چیزمیز جیگیلی پیگیلی خیلییی خوشگل اورده بود و یه چیز خیلیی مهم...میدونید برام چی کادو تولد گرفته بود؟وای خودمم اصن باورم نمیشد...کتاب درخت زیبای من...کتاب زه زه خودمون...وای چقددر دنبال این کتاب گشتم...چقدر دوس داشتم بخونم...بعد تااازه برم مثه همیشه پاپیونای خوشگل درس کرده بود که البته یه مشکلی هس که من دارم اینارو حریصانه جمع می کنم و انقدر نازن دلم نمیاد بزنم به سرم که..بعد این خواهره بی رحمانه آی استفاده میکنه ازینا...کتابو دارم می خونم و واقعننننن عالیه..غم انگیز..اما زیبا..زه زه..حالا یه تیکه هاشو که عاششققشش شدم رو اینجا میزارم حتمنی...بعد آقا ما حسودیمون میشه دیگه این سارا واسه خواهره ما پاک کنای رنگی رنگی خوشگل و اتود و اینا هم گرفته بود:دی حالا که من سر پرینازو گول مالیدم که پاک کنا مال جفتمون:دی شرمنده سارا:دی بببعععد یه چیزی..سارا دوتا دسبند خوشگل یواش برای خودمو خودش درس کرده بود که بستیم به دستامون..خیلیی نازه..هنرمنده اصن دختره...من که اصن هیچی به هیچی تو این کارا:))) بعد در آخر ما متوجه شدیم قراره مستر کاف رو هم ببینیم..یک خوش خوشانم شده بود به رو خودمم نمی اوردم که:دی بعد کاف اومد دنبالمون...کاف...من اصن نمی تونستم تصور کنم چه جوریه...اما خیلی خوب بود...بعد راستش معلوم بود چقد هوای سارا رو داره..تازه به نظرم یه جوره با علاقه ای با سارا نگاه میکرد..تااازه همون تی شرت گلبهیی گروووووونه(نمیتونستم نگم اینو سارا:) رو هم پوشیده بود..سارا سلیقه ت خوبه ها تو خرید واسه مردا..اینو یادم رف بت بگم....بعد این زوج جوان منو به یه تجربه غذاخوری باحال دعوت کردن که خیلیییی کیف داد من فقط الان ناراحتم چرا حاجی زنگ زد و دعوا شد بام من نتونستم اونجوری که زیاد میتونم بخورم..چون خیلییی خوشمزه بود...بعد کاف همش هوای سارا رو داش من خیلی خوشم اومد از این مسئله..بعد دیگه زودی باید برمیگشتم خونه...رایان از یه جایی اومد دنبالم و منو رسوند خونه..وقتی از سارااینا جدا شدم براش نوشتم که آرزوی آرامش و تفاهم دارم براشون(یادم نمیاد تفاهم هم نوشتم یا نه چون دلم خواس بنویسم اما دو دل بودم راستش..)مرسی سارا..مرسی کاف...

بعد دیگه امروز من حبس خانه بودم و حاجی دیگه خشمگین بود:دی منم رفتم حموم و هیی با پوست و موم ور رفتم موهامو خوشگل کردم و لاک زدم و اینا...بعدشم با پریناز و داداشه دوباره رفتیم شهرکتاب چون اون روز پریناز اومد باهام من براش دوتا کتاب عیدی خریدم از یکی خوشش اومده بود امشب کل پکجشو خرید من دوباره بازم واسه خودم کتاب خریدم!!الان 9تا کتاب تازه دارم که نخوندم و فلن فققققط زومم رو درخت زیبای من...داداشه هم کتاب واسه گیتار خرید..من حساب کردم as aعیدی:دی بعد تازه حاجیی زنگ زد و بهمون پیشنهاد هیجان انگییییییز شهربازی داد...بعد با داییم اینا...

وااای خیلییی خوب بودش...ادرنالین خونم هنوز بالاس..انقده مزه داد با داداشه و پسردایی پرینازم بازی های کوچولویی انقده که ترسوئه...ترن و رنجر و بعضای دیگه که اسمشو یادم نیس و دیگه همه ی خوباش سوار شدیم و کلییی جیغ جیغ کردیم..خلاصه اینم از امشب...

بازم خداروشکر...این از 10روز اول 92 که خداروشکر خوب بود البته با همون عینک خوشبینی همیشگی من:)

الانم نزدیک چهار صبه من برم بخوابم که واسه فردا مجوز خروجمو از حاجی گرفتم..

اینم دستای من ودستای مربونه ی  زه زه ...بنده همینجا ابراز هیجان می کنم که بالاخره یه از ما سفیدترم پیدا شد:دی الان به من حس برنزگی دست داده:)))

عید مبارکی :دی

دوس داشتم حتمنی ثبت اول فروردین باشه...

خوب لحظه ی سال تحویل حس خوبی داشتم و مثه سالای قبل بغضی هم نشدم اصن..بعد در عوض کلی خوشحال بودم..اینجور که دستامو تو هم گره کردم و کلی تند تند آرزوهامو کردم..بعد هم که همه مون دست همو گرفتیم و با جیغ ممتد من سال تحویل شد...بعد از همون لحظه خوشحال تر شدم...حالم بهتر شد...زودی با رایان و شقی هم حرف زدم...

تازه دیگه امسال هف سین کوچولو واسه خودم نچیدم و همه ی انرژیمو گذاشتم واسه هف سین خودمون..انقددر هم خوشگل شد...کلیی هم مثه هرسال همگی عکس انداختیم..

دید و بازدید و اینا رو هم که استارت زدیم و آییی می خوریم...آی می خوریم....

بعد دیشب نشستم و تمااام هدفهای سال جدیدم رو خیلیی دقیق نوشتم...30تا شد!!بیشترین تعداد هدفهام بود تو این سالها...قبلش هم تمام سررسیدهامو یعنی از سال 85تا الان رو زودی ورق زدم..مال 91رو هم که دارم از روی وبلاگم کامل می کنم..برای 92 یه سررسید دارم اما چون هر صفحه ش مال دو روزه کافی نیس:( منتظرم ببینم چیز بهتری گیرم میاد یا نه...

با رایان مهربونانه حرف می زنم گرچه اصن تو اهداف نوشتم در صورت عدم تغییر شرایط رایان و خود ِ رایان بهم بزنم اما خب سال نویی و اینا حرفا...اگر بشه هم فردا میرم میبینمش چون همش می گه چرا نمیای و اینا...نه که عیدی و کادو تولدمونم چشم انتظارمونه:دی

مرسی از همه ی دوستای خوبم که اینجا یا تو وبلاگاشون یادم بودن..می دونم که میدونید چقققدر دوستون دارم...:*

امیدوارم آرزوهایی که همه تون موقع سال تحویل کردید بشه خاطره های سال 92تون...

به رسم هرسال...

چه دعایی کنمت بهتر از این

                    خنده ات از ته دل

                                     گریه ات از سر شوق

                                                        روزگارت همه شاد

                                                                         سفره ات رنگارنگ

                                                                                            تنت سالم و شاد

                                                                                                         که بخندی همه عمر