old Macdonald had a farm

این هفته به طور تصادفی توی هممممه ی کلاسام راجع به حیوونا حرف زدم...چه میدونم اسماشونو بچه هاشونو کجان و چه می کنن و خلاصه هر غلطی میکنن و ما به زبون فرنگی واسه اینا میگفتیم...اصن یه سریاشون اسم توله هاشونو خودمم نمی دونستم والا..منم یاد گرفتم...الان شخصیتم به شترگاوپلنگ بیشتر شبیه تا خودم:دی

هفته پیش هفته شلوغ پلوغی بود...بیشتر بیرون بودم..رایانم نمیتونستم همش ببینم به جز همون 21 دقیقه هه:)...یعنی چهارشنبه هم برای داداشم تولد گرفتیم و وقتی بهش گفتم نمیام دیگه داش قاطی می کرد که ای بابا تو برا من دیگه اصن وقت نداری و اینها که منم با قول آخر هفته کنار هم راضیش کردم...

گاهی دلم میخواد یه روز فقط تو خونه باشم..اصن کاری نکنم..جایی نرم..وای فکر نمی کردم دلم واسه همچین چیزی تنگ شه ها..منی که همش بیکار و بی عار ول می چرخیدم..خدارو شکر میکنم...چند روز پیش که ساعت 7صبح راه افتاده بودم با شین به سمت TMممون واسه همون مدرسه جدیده..که هوام بارونی بود وقتی رفتیم تو سوپرمارکت که شین یه چیز بخره بخوره یاد ِ یه قرار مدارم با خدا افتاده بودم..که گفتم بودم فلان چیز رو جور کن که من دیگه فلان کار و نکنم و اینها...و الان واقعن همین اتفاق افتاده...

تولده برادره هم کلی خوب بود..همون چیزی ام که دوس داش واسش خریدیم من و پری ناز..کلی هم زدیم و رقصیدیم..البته خودمون بودیم مهمون نداشتیم..

ببینیم این آبان بیخیالمون میشه با این همه تولد:)))

پنج شنبه بعد از ظهر هم زودی آماده شدم و رفتم پیش رایان...خواهرش رو هم دیدم و تبریک اینا بهش گفتم و کلییی هم راجع به دوماد و عروسی و اینها ازش پرسیدم..آخه بابا رایان اصن بی ذوقه هی ازش می پرسم هیچی نمی دونه...چند روز پیش عقد کردن..البته هنوز جشنی نگرفتن...

بعد یک چیزی که بعضی وقتا خوش خوشانم میشه اینه که مامان رایان هوامو داره دورادور..آخرین بار همون روز بود که تا راه افتاده بودیم زنگ زده بود به خواهر ِ رایان که بیاید یکی از این سیبای سر عقد رو ببرید بدید پانیذ بخوره..:دی شگوم!!داره و خوبه و اینا...منم کلی ذوق..اصنم جلو خواهرش مراعات اینها نمیکنمااا...

یه جایی رو دوس داشتم..یه وقتیکه دیشب داشتیم برمی گشتیم من دیگه آروم نشسته بودم و رایان رانندگی می کرد و  یه سری آهنگ قدیمی آورده بود گوش بدیم..داریو ش داشت می خوند و من کلیی ریلکس شده بودم..احساس می کردم تمام خستگی اون هفته از تنم داشت می رفت بیرون...

:)

آخر اینکه به زودی یعنی احتمالن پست بعدی راجع به تیچینگ و کلن تیچر شدن و اینا می نویسم چون خیلیا ازم سوال پرسیدن...اینو نوشتم که قول داده باشم که حتمن بنویسم..چون خیلی وقته می خوام بنویسم و حال ندارم الان خودمو تو رودر بایستی:دی گذاشتم...

عنوان پستم یه آهنگ قدیمی واسه بچه هاس که خوشگله...دوس داشتین دانلودش کنید بامزه س...

:)


21 دقیقه...

سرکلاس آخرم اس ام اس میدی که هوا خوبه اگه می تونی بریم بیرون...نمیشه..سخته و من بهونه میارم..

میگم ماشین ندارم و بابا هست و ...

ساعت 7 که میشه...بعد از کلی یواشکی و استرس و بهونه الکی جور کردن...

میپرم پشتت...

فقط 21 دقیقه...

فقط 21 دقیقه طول کشید باهم بودنمون و دور زدنمون..یه چرخ کوچیک..کلی بغل های سفت از پشت...

حرف زدن و خندیدن و مهربونی...

حساب کردن...از آخرین زنگمون که داشتم میدیمت و باهم حرف میزدیم تا وقتی سرکوچه پیاده م کردی...فقط21 دقیقه بود اما....


?Who would have known how bittersweet this would taste

تلخ و شور و ترش و شیرین...

به این فکر می کردم که این روزها عجیب همه ی این طعم ها رو مزه مزه می کنم...تو دهنم...تو زندگیم...

آخر هفته پیش حس می کردم عصبی ام زیادی...نمی دونستم چراها..مثلن با رایان بیرون بودما اما یهویی اعصابم خورد میشد...یا وقتی تو پاساژ گشتیم دنبال دوستام و پیداشون نکردم اعصابم خورد شد سریع اومدم بالا گفتم خودشون پیدام می کنن دیگه...

بعد دلم خدا می خواس..خدای نزدیک...رفتم ح م و م و لاکا مو پاک کردم..می خواستم نماز بخونم...شنبه بود...تا الانم پاکه ناخنام...نماز نخوندم حتی...اما حالم بهتر شد...نیتش هم کافی بود انگاری...اما دلم می خواد نماز بخونم...

خواهره ی دوستم می گف با این وضعیت حواست باید به رایان زیاد باشه..میگف مثه ما مظلوم نباش از چنگت در بیارن...گفتم حواسم هست...بیچاره خبر نداش که من زیر زیرکی چقدر رایانو اذیت می کنم..البته اسمش اذیت نیست..یجورایی سیاست های خاص دلبرانه..یا چه می دونم هر چیز دیگه....یجور ظریف بینی توی رابطه...چینش همه چیز سر جای درست خودش...همه چیز به موقع...

ویروس..چیز بدیه...خداروشکر ما گیر الکترونیکیش فقط افتادیم و تو زندگیمون از این ویروسا نداریم:دی که همون الکترونیکی توله سگش هم هنوز تیر و ترکشهاش به من می خوره...قشنگ دیگه فولاد آبدیده شده م انقدر که این چند وقت همه چیزای دوس داشتنیمو از دس دادم..آرشیوم...حالا هم کلییی از اس ام اسهام...یکمی از مهم هاش رو بدست اوردم اما خیلی ها پاک شده با عوض شدن ویندوز و متعاقبن پاک شده برنامه گوشیم...

امروزم یخورده خرید کردم...

آدمی هستم که گند قضیه رو درنیارم ول کن نیستم...بعد الان دقت کرده باشید گیر دادم به مداد چشم و ریملای رنگی و اینا...بعد خودتون گفتید برو سبز بخر..من از اون موقع دارم میگردمم..امروز دوتا مداد چشم خریدم یه سبز و یه زیتونی..تازه یه ریمل سبزم بالاخره پیدا کردم...

بعد از کار هم با خواهره و حاجی رفتیم برای داداشم یه ست لباس بسکتبال ِ تیم و بازیکن موردعلاقه ش رو خریدیم...از طرف من و خواهره...آخر هفته تولدشه...وای از دست این آبان..این چهارمین تولده این ماهه:)))حالا ایشالا آدم همیشه به تولد و جشن و خوشی خرج کنه و فکر کنه...

البته این روزا درگیر خانوم معلم جدیدمون هم هستیم..انقدر این بچه هنری منری می پوشه یه مانتو نداش واسه موسسه که..رفتیم یه مانتوی خیلییی شیک و البته به درد سرکار بخوره خریدیم...

اما پاساژا جدن مسخره شدن...جدنااا....خوبا زیادی گرونه..آشغالا گرونترررر:دی

خب به سلامتی مثکه این Indian summerداره یه تکونی بخودش میده و میزاره یادمون بیاد بارون و پاییز و اینها رو....

اینجا..یعنی وبلاگا حس می کنم کم حال تر شده...خیلی از دوستامون کمتر مینویسن...من غصه م میشه دلم تنگ میشه...بیاید تا تک تک اسم نبردم دعواتون کنم...خیلی ها میرن..حذف می کنن..راحت نیستن..البته این حس منه..امیدوارم دوباره همه وبلاگای این بغل بولد شه..گنده گنده شه من بپرم سر وقتشون...مرسی از اونایی که هستن و می نویسن و شبا که می خونمشون به من یه عالمه حس خوب کادو میدن...:)

عکس یکی از معلمای مورد علاقه مو کنار ایفل میبینم...دختره سرکلاس میپرسه تیچر شما فرانسوی هم بلدید...یادم میاد..گوشزد میشه تند تند بهم...چیزی که از بزرگترین آرزوهامه...


تمام چیزهایی که آخر شبی در فکر پانیذیت می گذرد نقطه

همه چی خوبه...کارم زیاد شده...درس خوندنم کمه...هم مدرسه هه هم موسسه...هِی هم می خوان کلاس بدن و من دیگه نمی خوام بگیرم..همین 5تا بسه واقعن که زیاد هم هست...یدونه هم که مدرسه س...کار تو مدرسه سخته...هنوز با سیستمش راحت نشدم...

تازه بازم برنامه م یجوری شده که اون دوروز باشگاه رو هم نرفتم این هفته مثلن..:(ورزشه خیلی واجبه هااا اما اینجوری میشه دیگه هِی...

تازه این رو هم بگم دوست من شقی تی تی سیشو قبول شده...یه تی تی سیه سخت رو و در شرف تیچر شدنه...بعد از اون قضایا من واسه تعریف کردن داستان به شقی مجبور شدم بهش از این وبلاگ بگم اما فکر نممی کنم اینجارو بخونه..قرار بود بخونه اما خب خوب یا بد زیاد علاقه مند نبود انگاری:دی گاهی فکر می کنم رابطه مون یه جوری باحالیه...گاهی خیلی با همیم یه وقتایی فاصله میگیریم...نه که از هم دور شیم ها نه...کمتر هم رو میبینیم شاید...سر آدم شلوغ میشه و یه روز باهم حرف نمیزنیم اما خب روز بعد همه چیو واسه هم تعریف می کنیم اما نمی دونم..من دیوونه م که فکر و خیال میکنم..شاید چون رو کسایی که خیلی دوسشون دارم یه کم بی منطق حساس میشم...

تلقینه شاید...تلقین خیلی موثر است!شما درنظر بگیرید بنده یه جایی میرفتم کلی پول میگرفت بیشتر از حد منطقه ی خودش و معروف بود برای ابرو برداشتن...بعد خب خوب هم بود تا جایی...بعد از یک جایی به بعد من هِی فکر کردم یه جای کار می لنگه...که اونقدرام چیزی که من می خوام نیس دیگه حتی...رفتم جای دیگه ای و نصف کمتر اون مبلغ رو دادم و کلییی نه تنها خودم..بلکه هر کی می بینه تعریف میکنه حتی دوس پسر سخت گیر بنده که اتفاقن با ابروان بنده خیلی حال نمیکرد کلییی هم خوش خوشانش شده....یعنی می خوام بگم من تلقین می کردم و تلقین اطرافیان باعث شده بود همش فکر کنم فلانی خانوم کارش حرف نداره که دیدم نه خیر جانم این حرفاهم نیست....

امروز ظهر بعد از کلاسم و قبل از سرکارم رفتم انقلاب و بالاخره دو تاکتاب گرون این ترمو که دلم نمیومد بخرم و خریدم..بعد کلییی بین این لوازم تحریرا و کتابا گشتم اما همه چی خیلییی گرون شده بود و من فقط نیگا میکردم..فقط یه دفتر کلاسور طرح بربری پشت ویترین یه مغازه دیدم که اونم تموم کرده بودن اما خیلییی خوشگل بود...شیرینی ف ر ا ن سه هم که تنهایی بهم مزه نمیداد امروز(رو فاز تنها رفتن اونجا نبودم) و نرفتم...اما any wayانقلاب کمامان دوس داشتنیه واسه من:)

این دوروز از اون روزای بامزه بود...

دو روز پشت سر هم بیرون رفتنمون خیلیی چسبید...طعم بیرون رفتنای دم غروب پاییزی یه جور ِ خوبیه...مثله همین دیروز که رفتیم پارکمون و یه خورده کیکی که دوستم برامون کنار گزاشته بود و خوردیم و کلی تو سرو کله ی هم زدیم و ...

یا وقتی که رفتیم یدونه از اون جاهایی که دوس داریم واسه غذا خوردن و دوتا پیتزای گندهههه گرفتیم و من؟انقدر خوردم که داشتم می ترکیدم...که تا رسیدن به ماشین کلی سربالایی راه بریم و آویزونت شم و لوس بازی دربیارم...

یا امروز وقتی واسه کارِ رایان رفتیم تا جایی و من کلی بینی مغازه ها گشتم و بعد کلی قدم زدن و موتور سواری ِ هووسوونه بنده (این یعنی خودم روندمااا:دی تازه یه چهارراه هم پیچیدم for the first time:دی)و پیاده روی و باز دور پورخوری دیروزو ادامه دادیم...انقدر گفته بودم نیومدی بریم شیرینی ف ر ا ن سه امروز اول بردیم اونجا!!بعد هم رفتیم همونجایی که با ورون کشف کرده بودم و چیپس و پنیرهاش به نظرم خوشمزه بود و نشستیم به چیپس و پنیر خوردن..اونم دوتا ظرف...که هرکدوم اصن واسه دو نفر بس بود اما رایان نمی دونس و اصرار داشت دوتا بگیریم...کلن رایان فاز کافی شاپ گونه ش کمه:دی اما اونجا با مسئولاش که دوتا پسر دوقلو بودن کلی دوس شده بود..شایدم با یدونه ش بود من که نفهمیدم:دی

خلاصه همیشه یه چیزی که خوبه اینه رابطه ی ما همیشه یه دست نیس..یعنی یه موج سینوسی آرومی داره..نه که از جنگ به صلح باشه نه...از خوب به خوبتر...به عالی...بعد شاید خوب..متوسط..و خب گاهی هم طوفانی دیگه طبیعتن...

همین که تو همش میگی چقدررر خوشگل شدی امروز بیشرف..تویی که همیشه از این حرفا نمیزنی...

همین که وقتی میریم ه یاد چند روز قبل رفتنت به آموزشیت میفتیم که پشت همون میز همون پیتزا رو خوردیم...

گاهی فکر می کنم همین که همه چیز یکنواخت نیست من رو علاقه مند کرده با رابطه...به تو...

خب دیگه خیلی خسته م و خیلی هذیان گفتم..حال عکس گذاشتنم ندارم حتا...

خدا..احساس می کنم هوامو داری اما از دور..میشه بیای نزدیکتر...اوه نه..فکر کنم من دور شدم..من میام نزدیکتر اصن قربونت برم من....

با همون ژیله ی دوس داشتنی...

آخر هفته ای که گذشت معرکه بود...

خب بعد از اینکه من فهمیدم جشن خواهر رایان یه مهمونی خصوصیه تصمیم گرفتم شرکت نکنم و گفتم که من اصن چیکاره م...بعد قرار شد رایان بعد از یکی دوساعت بیاد بریم مهمونی...

یکی دوروز قبلترش من رفته بودم پیشش و یه کیف دستی برای خودم خریدم و یه کیف هم دیده بودیم برای دوستم..

اون شب خیلی دیر رسیدیم..10ونیم بود..خیلی قبلش حرص خوردیم...پدر رایانم دراوردم..اما می ارزید...به رفتنش...به رفتن به اولین مهمونی ِ دو نفره مون..جو ِ خوبی بود...به دوستام معرفی شد و دیگه کل اون دو ساعتی که اونجا بودیم به جز تایم شام و یه کم صحبت فقط و فقط رقصیدیم...خیلیییییییی خوش گذشت...شاید چیز خاصی نبود اما من کلی تو دلم شاد بودم...خوشحال بودم از داشتنش کنار خودم..و اینکه بدون اون نرفته بودم زودتر حتی...تااازه رایان رو نکرده بود کلییی رقص بلده البته همونجوری که من دوس دارم کلی مردونه و شیک...میدونی فک می کنم اون شبو نمیشه نوشت..اون شب فقط مال خودمه...من باید هر از گاهی یاد خودمون و نگاهامون و رقصیدنامون بیفتم و واسه خودم مزه مزه ش کنم...چون الان تعریف اون شب همین بود اما واسه من یه دنیااا بود..

تازه ما دیر رفتیم و زودم اومدیم چون حاجی دیگه 12 و نیم زنگ زد:)))

من تاحالا مهمونی اینجوری نرفته بودم..با هیچ پسری هم مهمونی نرفته بودم و همیشششه دوس داشتم با رایان تجربه ش کنم..خب رایانم بهم نشون داد چقدر بهم اهمیت میده  وقتی از تاآخر مراسم بله برون خواهرش نموند و اومد پیشم...خیلی حرفه به نظرم...خیلیییی....

البته که خواهراش جمیعن دیشب بهم اولتیماتوم دادن این دومین مهمونی ای بود که نیومدی و بعدی که عقد کنون حتمننننن باید بیای:دی

اینم یه اولین دیگه که ثبت شد تو خاطره هامون...خدایا شکرت...

اولین عارضه ی اولین روز کار تو مدرسه پسرونه اینه که صدام قششششنگ دورگه شده و دو سه تایی لیوان آبجوش خوردم...4تا کلاس امروزم خب سه تاش پسرونه بود و یدونه ش بچه ها...

خب از این کار بگم که روز اول بدی نبود...کلاس دوم دبستان دست ِ من و دو روز در هفته 1ساعت و نیم...پولش هنوز نمی دونم چقدره فقط خانومه قول داده بیشتر از موسسه باشه برام...تازه کرایه هم باید بدم واسه تاکسی:دی حالا تا روزی که قرارداد ببنده باید سبک سنگین کنم...تازه گفته بودم با مقنعه و آرایش خیلییی کم و مانتوی بلند و اینا برم..منم مسج دادم "شی"که من لاکامو پاک نمی کنماااا...با همون نارنجیا هم رفتم:دی

دیروز یهویی از وقت کمم بین کلاس زبانم و سرکارم استفاده کردم و با شقی رفتیم یه کم از اون لوازم آرایشایی که گفتم و خریدم..دوتا ریمل و دوتا خط چشم و یه رژ مایع قرمززززز و مام..کلی هم پول این چندتادونه چیزمیز شدا!ریمل آبیه رو دوس دارم بامزه س و واسه تنوع...اما بقول ِ میم هیچی ریمل مشکی نمیشه...بعد اومدم کامنت سارا رو خوندم می خوام برم یه مداد چشم سبز هم بخرم...ریمل سبز هم داریم آیا سارا؟

بعد این خرید باعث شد من بشینم همه چیز ِ میز آرایشمو از اول بچینم..خب تو پست قبل یادم رفت یه قسمتی از نحوست الکترونیکی مونو بگم اونم اینکه چند روز پیش دو..باره...ریخ.تن..ما..ه.واره هامونو..جم..ع کردند واسه دومین بار..برای همین من کلی وقت واسه همه کارایی که تا حالا حال نداشتم انجام بدم داشتم..کشوهارو ریختم بیرون و جارو کشیدم و همه چیو دسمال کشیدم و لاکا و عطرا و لوازم آرایش و کلیپس و کش و همه چیووو مرتب چیدم ..مخصوصن گوشواره هامو:)اینا رو...امیدوارم تا یه هفته حداقل اینطوری مرتب بمونه...

فردا میرم یه سری به رایان میزنم و شاید کادوی دوستمم/دوستامم خریدم!آخه این دو تا منشی ما تولدشونه!

تولد داداشه هم نزدیکه!!

پول می مونه آیا!!

+شقی قرمز شناسیش حرف ندارههه...شقی..معرکه س به نظرم!

+می دونم یه بخشی اینجا هست که من باید تایید کنم..تنبل شدم اما به زودییییی همه رو جواب میدم.آخه واسه هرکدوم کلی جواب اینقدری دارم(دستها به دو طرف بدن باز شود)

+کماکان در همون پوزیشن قبلی و آهنگه برای شما می نویسم...

:)

بنده الان با یه حالت خوبی نشستم پشت میز ناهار خوری..پاهامم درازه رو اون یکی صندلی هات چاکلت می نوشم ف ی س  ب و  ک می چرخم نمیشه مح سن ی  گ ا نه گوش می کنم و با قلبی آرام و روحی شاد و سیستمی بری از هر گونه آلودگی و ویروس برای شما از تهران جایی حوالی مرکز شهر  می نویسم..

بعد این دو هفته ی گذشته رو هفته ی نحوست دیجیتالی الکترونیکی مجازی نامگذاری می کنیم...

کللللل زندگیم ویروسی شده بود و لپتاپ عزیزم بعد از 3سال از دیشب تا ساعاتی پیش نزد آقا تعمیر کاره بود...خودمم چون مادری بر بالین فرزند بیمارش...فقط موقع خواب و سرکار ازش دور می شدم...

اما خب الان خوب شده حالش و ویندوز نویی داره...کلی طول کشید تا منو راضی کنند تا بیخیال ویندوز اورجینالم بشم و بزارم پاکش کنم...آخه دیگه مثکه مال چند سال پیش بوده بیفایده س...

خب و اینکه شاید برم یه مدرسه ای واسه دو سه ساعتی در هفته درس بدم..یه دبستان پسرونه...:دی

پولش بدک نیس و خب اون دوساعته تو اون دو روز ساعتای مرده ی منه...حالا سه شنبه اولین روزمه..نمی دونم دیگه..هرچی خدا بخواد...

خب من یه پست هنوز ننوشتم و راجع به جریاناتم با رایانه...الان می خوام همینجا اونم بنویسم که هیچ ناگفتنی ای نمونه..خب ما بعد از اون جریانات با هم قهر کردیم...بعد هم آشتی کردیم کی و چجوریش و نفهمیدم..البته نقطه ی خوب این بود که رایان رف سرکار...و من به خودم اومدم دیدم دعوت رفتن به محل کارشو لبیک گفتم و واسه جمعه هم برنامه ی بیرون رفتن ریختیم و فهمیدم این یعنی آشتی...الان هم تو دوران خوبی هستیم خدارو شکر...خب پسره کلی تلاش می کنه همه ی همش واسه نگه داشتن من..واسه خوشحال کردنم...فروردینی غد ِ من کلی زحمت می کشه...جمعه ای میبرتم کلی چیز میز بهم نشون میده و یه جوری با اطمینان به منی که با غصه به کتای گرونو و کیف و بوتای گرون تر تر نگاه می کنم می گه می خرم برات که اصن من خر کیف میشم با اینکه میدونم 400تومنی که باید واسه کته بدیم نصف حقوقه یه ماهشه و اون هیچوقت نمی تونه بخرتش....اما همین محکم بودنش می ارزه یه عالمه...که وقتی بعد از مدتها منو دیده ماچای گنده می کنه و جوری گازم می گیره که می فهمم چقدر دلش تنگ بوده...یا اینکه بدونه اینکه من بگم می گه خب اول بریم دسبندامونو بخریم....

چه می دونم الان می گید دختره دیوونه س هر روز یه چیز میگه اما خب هیچ وق نگفتم نمی خوامش...اصن مشکل اینه که دوسش دارم و فهمیدم وقتی می گن یکی رو فقط واسه خودش بخوا یعنی چی..خداییا...من رایانو می خوام...یعنی همین موجود با همه ی ضعفاش...ضعفای زیادش!

راستی دسبندامون سه تا شد...

بعد یه چیزی!!!خب ما کلن یعنی من بچه مثبتی ام انگاری..یعنی خب من خیلی نمی تونم شب دیر بیرون باشم و اینا...بعد ما تو این دوسال هیچ مهمونی نرفتیم باهم...بعد خب نمی دونم گفته بودم یا نه که تولد همکارم دعوت شدیم و کلی خوشحال و شاد...واسه جمعه ی این هفته..

بعد از طرفی نمی دونم بازم گفته بودم که خواهر رایان هم مزدوج شده و از اونجایی که ما خیلییی خوش شانسیم جفتش ته یه شب و یه تایم شده و خب مسلمن مجبوریم تولد نریم و تو جشن خواهرش باشیم.خیلییی دوس داشتم به دو تاش میرسیدیم...حالا اما فک نکنم چون امشبم که با خواهرش حرف زدم گف دقیقن همون 8ایناس تا 12 دیگه...

لباس دارم..یعنی رفتم همه جارم دیدم خیالم راحت شد که لباس آبیم خوشگله...اما خرده ریز می خوام مثه گل سر و کیف دستی و تازهههه می خوام یه مداد چشم آبی و اگه دلم اومد پول بدم یه ریمل آبی بزنم ببینم چه شکلی میشم...من که کلن با سایه میونه خوبی ندارم شایدم من بلد نیستماا اما کم استفاده می کنم و سایه مشکی دوس دارم بیشتر اما نمی دونم حالا این مدلی که می گم خوب میشه یا نه؟

خب اینم سه تا دسبند من و لاک فوق العاااااده ای که سارا بهم داده بود...بچه ها انقد خوبه..من لاکرو چهارشنبه زدم تا همین الان یعنی شما بگید یه گوشش ریخته باشه نه..البته من قبلنم از این مارک میزدم اکثرا اما الان چون زیرشم طبق گفته ی خانومه یه لایه سفید گچی زدم خیلییی خوب تر شده..

میدونید کدوم دسبند آخریس دیگه؟نه؟:)

اینجا رو میزم حال میده ها..با اینکه هیچی وضعیت خوابیده رو شیکم نمیشه اما اینم بد نیس...

یه شروع تازه...:)

خب من دلم خیلی تنگ شده واسه نوشتن براتون... کلییییی هم حرف دارم

از تولد بابا...گردش فوق العاده با ساراااا...مهمونی هایی که دعوتم...قهر و تموم کردنم با رایان و آشتی کردنی که نفهمیدم کی بود...بیرون رفتن امروزمون و دستبند خریدنمون و لاک خوشرنگم کلی چیز دیگه...بعد خب واستون اینارو نوشته بودم و ثبت موقت کرده بودم اما خب فایده نداشت..

الان ولی میخوام واستون همههه رو تعریف کنم واستون...

مرسی از همتون...که کمکم کردید تو این شرایط سخت...الان دیگه اصلن نمی خوام غصه بخورم واسه چیزایی که از دست رفت...می خوام بسازم بازم...مرسیی مرسیییی...من خر ِ کی باشم وقتی میبینم شماها کنارمین و اینجوری دارین کمکم می کنین بخوام بیشتر از این معطل کنم...

اما چون هر کدوم از تاپیکای بالا خودش کلیییی دونه دونه می نویسمشون...:)شما هم مجبور شید دونه دونه نظر بدید این وبلاگ خالی یه کم جون بگیره:دی

آرشیوم رو تا مرداد امسال دارم بقیه ش رو هم از گودر میگیرم و کم کم میزارمش اینجا...اگه بشه البته و سخت نباشه...

یه خیری هم پیدا شه یه فکری به حال گودر ِ من بکنه که تو وبلاگ خرابه...

و لطفن میشه برام رمزاتون رو بزارید چون تمام نظرها پاک شده و خب من دسترسی ندارم به رمزهایی که گفتید...

junoعزییزم...باور کن تو هیچ سهمی تو این جریانات نداری..سارا بهم گفت حرفات رو و گفت که وبلاگت رو حذف کردی بخاطر من..خواهش می کنم عزیز دلم برگرد...مثه من..بیا اصن باهم شروع کنیم..خواهش می کننم ازت...

چون می خوام تمام اتفاقات این چند وقت رو به ترتیب بگم..تاریخش رو عوض می کنم...

بچه ها...خیلی دوستون دارم...خیلییی زیاد...


man mikhastam benevisam

chand rooze mikham ama nemishe...vaghean engar ke ghesmat nist o nabood...savaye hame etefaghaye ghabli in chand rooz goder p ghaleb o in chizham be ham rikhte bood hala ham..hamin alan ke mikhastam enghal bedam weblog ro sarejash zadam eshtebahi hamechio hazf kardam...daghoone daghoonam...dg khaste shodam asan...hameye archivam hamin alan pak shod o kole nazara o hamechizaee ke bazam to in modat say kardam harjoor hast hefzeshon konam...

khastam bacheha..hala dg hich ramaghi namoonde baram o vaghean nemidonam vhikar konam..

ama...vaghean alan ke fekr mikonam dg nemitoonam kasaee ke baeso banie in ghazie boodan ro bebakhsidam...be hich vajh...

+mishe kari kard ke hame chiz bargarde..midonam mahale ama khob vaghean halam alan bade o goftam shayad beshe..

++koli sabte movaghati dashtam ke mikhastam bezaram o talafie hameye in rooza dar ad ..ama meske nemsihe..

+++delam tang shode baratoon vallah

++++:(((((((((((((((((((((((((((((

بابا ی 49 ساله ام

به ظرفهای رنگارنگ ژله نگاه می کنم...ساده...خورده شیشه...

کرم کارامل و کرم شکلات...هل هولکی از این ظرف به اون ظرف...قبلشم کلی با مامان راه رفتیم واسه کیک و شمع و اینجور چیزا...

امشب تولدشه...تولد عزیزترینم..تولد بابا...آخرین سال دهه چهارم زندگیش رو می گذرونه... و من روزی هزار بار خدا رو واسه داشتنش شکر می کنم..آخرین بار همین جمعه هفته ی پیش بود که وقتی رسیدم خونه فهمیدم همسایه قبلیمون که یه سالیه از اینجا رفتن آقای م فوت شدند تو سن پنجاه و دو سه سالگی...من نشستم گریه هم کردم...انقدر هم غمم شد...

بگذریم...

یه جشن کوچولو 5نفره گرفتیم...یه کم عکس و کیک خوری و شام هم مهمون مامان بودیم و بعد هم دسرهایی که بابا چند وقتی بود هوش کرده بود...

برای تولد سال بعدش کلی برنامه داریم...برای پنجاه سالگیش...یه جشن بزرگ...

حاجی جونم تولدت مبارک:**

خدا جونم شکرت...