اواخر اردیبهشت...

امروز پاشدم رفتم مهد جای شین..بعدش یواش یواش رفتم واسه خودم آرایشگا..بغل موهامو بافتم..یکی دو تا هم از این بافت مهره دار جینگیلیا انداختم تو موهام...هم واسه اینکه دلم میخواس..هم اینکه فردا قراره بریم عروسی...بعد کلیی پیاده راه رفتم تا برم گوشامو باز سوراخ کنم که گف باید 6به بعد بیای...بعد قبل رسیدنم به اونجا همش داشتم تو ذهنم دغدغه هامو مرور می کردم...درسم..امتحانم..مدل مو و لباس و فردا..باشگاه...رایان...مانتو دوختن و چی و چی..بعد فک می کنی چی شد؟یه خانومه با یه دختر کوچولوی بامزه جلوم سبز شد...گوشیشو داد دستم که زنگ بزنم به شماره ای که تو دستش بود و آدرسشو بخوام ازشون..گف چند بار زنگ زده و نتونسته یادداشت کنه روش نمیشه دیگه..اطراف خونه ی خودمون بودا بعد من میشناختم یعنی به چشمم خورده بود تابلو فلان جا اما یادم نبودش..میخواست بره استخدام شه...بره اونجا و استخدام شه تا صندوق صدقه هاشونو پخش کنه...که وقتی براش آدرسو نوشتم و برای دعا کرد و گف به هرچی میخوام برسم...وقتی با دختر کوچولوش بای بای کردم..فقط خدارو شکر کردم...لبخند تلخی زدم به خودم و اون دغدغه هام...برای اون خانومه و دختر کوچولوش دعا می کنم همیشه بخندن و خوش باشن...

خب..بگذریم..مدرسه هم تموم شد..این طور که من یکشنبه پاشدم طبق قولی که داده بودم پسرارو بردم حیاط فوتبال..فقط به شرط اینکه اینگلیسی حرف زدن:دی خودمم پا به پاشون بازی کردم و کلی حال داد...سه شنبه هم فاینال و نوشتن چندتا خاطره براشونو و یکی دوتا عکس دسته جمعی...هیچکدوم از استف دل خوشی نداشتن..منم نداشتن از محیط و حقوق ندادناشون..اما خب ور مثبت اندیش من غالبه و من حتی لحظه آخر هم با حال خوش اونجارو ترک کردم..م حتی دلم برای بعضی از شاگردام تنگ میشه درحالیکه مطمئنم اونا خیلی زود هیچی از من یادشون نمیمونه:)

بعد دیدی چه بارونای باحالی اومد..من همش از بین پنجره های پت و پهن موسسه بیرونو نیگا میکردم و همش دلم میخواس بپرم بیرون...

دیروز با رایان رفتیم بام و از اون بالا کلیی رعد و برق نیگا کردیم و من هی ذوقزده جیغ جیغ می کردم...کلیی خوش گذشت..کلییی خیلییی زیاد...بعد برگشتنه یهو یه فایلی پیدا کردیم که مثلن آهنگ سندی بندری اینا داش..آخ بعدش دیگه رایان انقدر مسخره بازی دراورد که من فقط دل درد گرفتم از خنده و اشکام میریخت...

امروزم یهو چند دقیقه ی آخر کلاس دیدم داداشه هی زنگ میزنه از اون ورم رایان..بعد فهمیدم که بعله هم داداشه و باباهه اومدن دنبالم هم رایان..بعد رایان یه جور مظلومی گف من اومدم اما میرم دیگه...من اما زودی بابا اینارو فرستادم خونه و رفتم پیشش...اومده بود هم منو سورپرایز کنه هم موهامو ببینه...همش 45 دقیقه پیش هم بودیم اما 45دقیقه ی دوس داشتنی ای بود...میدونی بعد از بازگشتم!! به رایان گاهی از دیدن اینهمه عشقش عذاب وجدان میگیرم..کی شد که رایان اینهمه منو دوس داشته شد؟کی واقعن؟...

برم که مامان اینا میخوان برن یه دور شبونه بزنن...برم بو کنم آخرای اردیبهشتو...

خدایا...ببین..خیلیی شکرتااا..خیلی

GOOD THINGS

راستش این روزا همه ش چشمام میگرده دنبال چیزهای قشنگ..ذهنم فقط چیز میزای خوب خوب ثبت می کنه...البته خب خدارو شکر انگار چیز بدی هم پیش نیومده که بخواد ثبت شه...

این روزا...دوباره کلیی قرارای تُن تُنی با رایان دارم..صب جمعه و کل آخر هفته و بعد از ظهرا و ... خیلی خوبه همه چیز و البته که من خیلی خوش بین نیستم..یعنی میترسم که دوباره همه چیز خراب شه اما واقعن تا الان همه چیز عالی بوده...کلی سعی می کنه به من خوش بگذره..جاهای خوب کارای خوب حرفای خوب...از اینکه بهش فرصت دادم راضیم...که بازم یکی منو میبره دونه دونه مغازه های پاساژ و هی با هم راجع به لباس و اینا حرف میزنیم..و هی قبلش اس ام اس میدیم رسمی بپوش..ورزشی بپوش...                                               دیروز یه جایی که من طبق معمول جیشم گرفته بود و اونم منو برده بود یه جایی رو بهم نشون بده که کلیی گندم زار داشت من تا تابلوی امام زاده دیدم گفتم بریم که من جیش کنم...بعد یه جای دور افتاده بود..اصن یجور غریبی..بعد دلم میخواس برم تو و حالا یه زیارتی کنم دیگه..آخه من معتقدم یعنی شنیدم و معتقد شدم و به این باور رسیدم! که وقتی برای اولین بار وارد هر امامزاده ای بشی هرچی بگی برآورده میکنه...بعد اما نمیتونستم برم تو چون پ ر ی و د بودم...همینطور که داشتیم قدم زنون میومدیم سمت در خروج و من حواسم به سنگ قبرا و ساختمون امام زاده و آدمایی که داشتن بالا سر یه قبر گریه میکردن بود یهو یه نفر اومد سمتونو به هرکدوممون یه پک میوه و کیک داد..بعدشم که نشستیم تو ماشین زودی یه آقاهه برامون شربت خوشمزه خنک اورد..بعد من خیلی حس خوبی بهم دست داد..یعنی حالم یه طوری شد...که نیگا من اومدم جیش کنم چه امام زاده ی بخشنده ای بود...اصن به نظرم اینا نشونه اومد...بیشتر دعا خوندم و یه نذری هم با رایان دوتایی کردیم واسه بعدنا..خیلی خیلی بعدناا..دلم خواس که بازم برم اونجا...اون جاده ی خلوت آنه شرلی گونه ش و امام زاده ی غریبش...

اووف چقد حرف زدماا...

آها بعد چیزای خوب دیگه اینکه...من امروز اول پول یک جلسه کلاس رقصم که در اصل هیچیییی نیست و گرفتم...امروز اولین جلسه ش بود تو باشگاه و با 4تا دخی خوشگل:)کلن من دخی خوشگل دوس دارم دیگه خلاصه خوب بود همه چی:دی کلی کوروگرافی اینا کردم تازه نه رو یه آهنگ رو چندتا آهنگ بهشون یاد میدم که راحت با تغییر ریتم بتونن همون حرکاتو پیاده کنن....با پولش فقط شب که بابا اومد سرکارم دنبالم و دوتایی پدر دختری رفتیم تا ونک دور زدیم بردمش پیراشکی خوشمزه مهمونش کردم...خیلی هم خوش گذشت این گردش یکی دو ساعته ی دوتاییمون:)

اصن مهم نیس که مثلن امروز همش ده تومن من گرفتم ده تومنم صاب باشگا..برای من این مسئله اصن مهم نیس..این که من میتونم بیشتر تمرکز کنم رو رقصیدن چارتا حرکت جدید بزنم..چارتا طراحی کنم و یه ساعت با چندتا دختر فان داشته باشم و بهشون یاد بدم چطور برقصنو از دیدن خودشون تو آیینه کیف کنن برام بسه...

چیزای خوب این روزا دوستامم...سارا...نیلا که همیشه خدا من شرمنده محبتشون می کنن..که هوامو دارن..شقی..که دو روز درس حسابی بم زنگ نزد غرغر کردم الان زودی زنگ زد بم که خوبی؟من خونه داییمم و زنگ زدم یوخ فک نکنی دوباره خبری ازم نیس:دی

چیز خوب این روزا داداشمه...که وقتی میره نمایشگاه کتاب یادش مونده که من هفته پیش تو اون کتاب فروشی تو پارک کتاب مدیر مدرسه جلال و برداشتم و گذاشتم سرجاش..پول نداشتم و فقط همون هوا را از من بگیر... رو خریدم..بعد واسم میخرتش و میاره...اولشم برام مینویسه چیز میز مینویسه و آخرش مینویسه...the reason that I hold on...

چیزای خوب این روزا ...چیزای خوب همیشگی خونوادمن...مامان...مامانم..

بازم ولی میخوام از بوی خوب هوای این روزا بگم..با خوراکیای خوشمزه...با چیپس و ماست موسیر تو پارک با مامان اینا..نون سوخاریای که بابا گرفته بود...قیمه بادمجون معرکه دیروز مامان..باقالی پلوی محشر امروزش...نمیدونم چرا اما دلم میخواس اینارو اینجا بنویسم...همین الان تاهمش یادم بمونه...

به اضافه که:پیدا کردن دوستای بازم بیشتر تو همین دنیای مجازی کوچولو و لینک کردن تند تنشون...داشتن آدمای دوس داشتنی به هر نحوی قشنگه...

به قول عزیزی آدم مگه چقدر زنده میمونه...


تمام چیزهایی که آخر شبی در فکر پانیذیت می گذرد نقطه(5)

چیزایی که این روزا خیلی دوس دارم اینه که وقتی در بالکن بازه یا میرم توی بالکن یه بوی خوب اردیبهشتی میاد که عاشقشم...اصن یه چیزی که راجع به این خونه ی فسقلیمون دوس دارم همون دوتا دونه بالکن کوچولوشه...چند شب پیش رفتم و یادم افتاد ای دل غافل خیلی وقت بود نمیومد شبا بالکن و ستاره هارو نگاه نمی کردم و بوهای خوب خوب نمی شنفتم!بعد اصن فک کردم چقدر این دوماه اول زود گذشت..اصن من از بهار استفاده نکردماا..یعنی درسته که حتمن خوش گذشته که میگم زود گذشته اما خب بهارونه ای نداشتم..در دل باغ و طبیعت...چیز دیگه ای که دوس دارم...گوجه سبز و باقالی خوردنای این روزامه...امروز که انقدر گوجه سبز خوردم تمااام دک و دهان ِ ما زخم شد...اصن از اون لحظه هایی بود که ثبت همیشگی شد برام..دمه ظهر..اومدم خونه و یه ساعت وقت داشتم..یه پاتیل گوجه سبز گرفتم بغلم و یه نمکدونم خالی کردم روش..کلی مزه داد بهم...

بعد این دو روز درس نخوندم عذاب وجدان دارم..میخوام امتحانارو خوب بدم که زودم تموم میشه کلی خوش بگذرونم..تازه مدیر جانمان اعلام همکاری واسه مرخصیام کرده..من خیلی حال می کنم وقتی میبینم با مرخصی سخت موافقت می کنه و منشی (دوستیم باهم)و همکارم میگن نمیده انقد مرخصی بهم..اما بهم کلی قول مساعد میده...اصن حتی اگه یه ترم هم نرم من راضیم به خدا:دی دلم بیکاری میخواد..دلم لک زده واسه علافی و خوابیدن و بیرون رفتن 5 بعد از ظهر...اما خداروشکر کاری رو می کنم که هنوزم عاشقشم و ازش خسته نمیشم..

خوبه که قراره بعد از امتحانام بریم مسافرت طولانی..حالا از نظر من 10روزم طولانیه...مشهد..شمال..جاهایی که خیلی دوس دارم...تازه اونم با ماشین که خیلی بیشتر مزه میده...

تازه خوبه که میخوام بعد از امتحانام برم بازم سولاریوم...حتی میخواستم به هوای اینکه هفته دیگه یه عروسی دعوتیم زودتر برم اما واقعن وقت و پول و شرایطش نیس..همون بعد از امتحانا خوبه که ورزشامم بیشتر جواب داده باشه..

الان که کامممممممل بی پولم..خیلی وقت بودا از این حس مسخره بیخبر بودم اما نشد که دیگه نیاد سراغم..حقوقمو نمیدن دیگه ایشش....

آها راسی این هژیر اینقدر خوووبه..اصن من باهاش خیلیی راحت تر از هرماشین دیگه ام..بابا میگه چون کوچولوئه و به قد و غواره دخترونه میخوره این همه باهاش راحتی..خلاصه ما خیلی داریم باهاش کیف می کنیم...

و آخرین و شاید یکی از مهمترین نکته اینکه رایان تو زندگی من هست...من خواستم که باشه..از نظر خودم کار درستیه...یعنی خیلی طول کشید این مسئله...خیلی بیشتر از این چیزی که اینجا نوشته شده...به هرحال من بابت حرکتها تلاشهای رایان خوشنود! بودم...یعنی هیچی بیشتر از این خوب نبود که حرفایی که من این همه وقت میخواستم بهش بفهمونم رو حالا خودش میزنه..که فهمیده مالکیت و تعصب و خیلی چیزای دیگه اشتباهه..که فهمیده کجاها کم گذاشته..که رفته با چارتا آدم مشورت کرده..فکر کرده..کلنجار رفته...می گه اومده واسه جبران..میگم که آدم سابق نیستم و بهت ثابت شده به کسری میتونم حذفت کنم از زندگیم..که راستش رو هم گفتم که خیلی بهم سخت نگذشته...اما خب اونقدری برام عزیزه که ... البته اینجور بود که نشستم ببنم پریسائه چی میخواد؟راضیه؟میخواد فرصت بده...بعد گفتم با خودم که اگه واقعن من جای رایان بودم و واقعن اشتباهمو می فهمیدم خب دوس داشتم طرفم بزاره جبران کنم...خلاصه پریسائه خواست...یک سری تمهیداتی این وسط اندیشیده شده!!خودش میدونه که هیچ خبری نیس..هیچ تلاشی هیچ روی خوشی گاهن از من نمی بینه...حالا باید ببینم چه می کنه با آخرین فرصتش...اما راستش تنها بودن واسش خیلی خوب بوده...واسه همه تنها بودن هر از گاهی خیلی خوبه...خیلی....

پانیذیت بیچاره...

خب که چی؟الان قراره چی بشه...؟من خر شدم دوباره؟میخوام خر شم؟نه جدی چی میشه؟آی پانیذیت بیچاره...

الان حسم چیه؟an island in the middle of nowhere

آ خدا ما گفتیم میخوایم خودمون تصمیم گیرنده باشیم..اما دیگه نه اینجوری..

آ خدا استپتو بزن..بازی بسه بابا..یعنی چی...

اصن که چی یارو یهو میخواد همه چیو گل و بلبل کنه..که بعد دو سال بفهمه چه گه هایی که نخورده..که حالا بخواد جبران کن...

آخ نگارنده دیگه جدی جدی و به قول خودش واقعنی حالش بده..

اردیبهشت دمدمی مزاج ِ خر...

اَی من حالم از این دوراهی بهم میخوره...اَی من حالم بهم میخوره هاااا...

بهرحال اینه که میدونی چی میشه؟میخوره تو ذوقش شایدم!!میبینی ئههه این که اون پریسا مربونه نیس!!این کی سگ شده این همه...

فقط نیگا کنا..

دکمه...:ا :ا :ا

پست زشتیه برای ثبت شدن..اما کیه که ندونه من اینجا همون چیزیم که هستم!

+اینم بگما من خوشم میاد اصن وا نمیدم...اصن خوشم میاد تعجب می کنه از همین همه مقاومت..اصن خوشم میاد از خودم بیشتر و بیشتر ...

هوا را از من بگیر،خنده ات را نه!

انقدر یهو همه ی چیزا باهم اتفاق میفته که حسابش از دست خودم هم درمیره...حوصله نوشتن حتی فرصت نوشتن هم نداشتم..اما الان که تقریبن توی وضعیت stableی هستم میتونم بنویسم..

از روزهای تیچرز دی و کادوهای جورواجوری که گرفتم...که باز هم کلی دسته های گلی و اسپری و ظرف و ظروف و چی  و چی نصیبم شد..

از اینکه یهو دیدم با یکی دارم آشنا میشم!!که البته دو  سه روزه بود!و همین چندساعت پیش تموم شد..که طرف فکر کرده بود چون به نظر خودش خیلی فلانه هیچ دختری نباید بهش نه بگه تو هرچیزی..من؟خیلی راحت نه و تمام..

از همین جمعه بگم که رایان منو با هزار زور کشوند بیرون..بردم جایی..نشست رو به روم و اعتراف کرد..بهم گف من با خودم کلی فکر کردم ..کلنجار رفتم دیدم تو چقدر حق داشتی...تو چقدر اذیت شدی..که چقدر من گیر بیخودی بهت دادم..که خودم هم نمیدونم چرا؟دوس داشتنم جوری بود که به جای خوشحال شدنت اذیت میشدی...که اگر دوس داشتی شلوار تنگ بپوشی خب علاقه ت بود مثه من که پیرهن سفید دوس دارم..که اگه دوس داشتی با شقول باشی خب حتمن خودت میدونستی چیکار داری میکنی..که من فقط دوس نداشتم تو ضربه بخوری یوخ..که بابا کنسرت رفتن واقعن چیزی نبود که من به خاطرش اونکارا رو بکنم...که میدونم خیلی جاها کم گذاشتم و اومدم جبران کنم...که اصن فک کن که از اول باهم آشنا شدیم...من؟گریه م گرفته بود..بهش میگفتم حالا دیگه؟دیره..خیلی دیر..حالا که من یه ماه دهن خودمو سرویس کردم که تموم شه هرچی بود...که می مردی همون موقع ها که من میخواستم بهت بفمهمونم خریت هاتو گوش میکردی؟ته دلم ولی خوشحال بودم که بالاخره فهمیده اشتباه کرده..که اعتراف کرده به این قضیه...که فهمیده چقدر حق با من بود..که بالاخره تونسته منو درک کنه...اما باز هم جوابم نه بود..خیلی سرسخت جلوش نشستم...گف که چرا عوض شدم؟مثه روزای قبل نیستم..گفتم که اون موقع اگر باهم اومدیم بیرون و حرفی زدیم برای برگشت نبود..حالا که از برگشت حرف میزنی ببین پریسای واقعیو...که چه دل پر و شکسته ای داره...خلاصه وقتی دید کاملن ناامیدش کردم وا رفت و رفت..

چند ساعتی پیش شقی رفتم و بهتر شدم...شب هم با مامان اینا رفتیم و با تاخیر جشن کوچولوی با تاخیرمونو گرفتیم واسه روز مادر....اسم عنوانمم کتابیه که همون موقع تو عین بی پولی با تنها پنج تومنی همراهم از کتاب فروشیه پارکه خریدم...

الان هم آرومم...

این چند روز برای اولین بار حوصله این دنیارو هم نداشتم و سر نزدم درس حسابی...

از دو سه روز تخ می تخیلیم نجات پیدا کردم...

و صد البته فهمیدم..شاید واسه تموم کردن یه رابطه خیلییی قوی و آماده م اما حالا حالا ها نباید سراغ شروع یه رابطه برم که اصن از پسش بر نمیام...مگر اینکه به خودش برگردم...که اون هم بعیده..گرچه شاید این آدم ارزش یه فرصت دیگه رو حالا داشته باشه..اما من نمیخوام بهش فرصت بدم دیگه انگار...

تمام چیزهایی که آخر شبی در دل پانیذیت جامانده است سه نقطه

چیزی که دوس دارم ثبت کنم اینجا و بعد تو دفترمم بنویسم حس و حالای خودم بعد از جدا شدنمه...

خیلیاش رو لابه لای پستهام گفتم...اما دلم میخواست یه پست هرجقد کوتاه راجع بش داشته باشم...

راستش میدونی روزای خیلی زیادی بود که من بین رفتن و موندن میموندم که هی حالم خوب و بد بود که هی حرف زدم و حرف زدم و فکر کردم و به جایی نمیرسیدم..میدونی انگار اینجوریه که تو نباید خیلی خودتو اذیت کنی...نباید هی فک کنی چی میشه چی میشه...انگار کن که وقتی وقتش برسه هر اتفاقی که لازمه میفته..واقعن..برای من تقریبن اینطور بود...

بعد من خیلی ضعیف بودم خودم بهتر از هر کسی میدونم..برای من ترک کردن رایان واقعن یه ترک اعتیاد بود..یعنی همش پیش خودم می گفتم حالا میفهمم معتادا چی می کشن!!تلاش برای زنگ نزدن یادش نیفتدن شل نشدن وسوسه نشدن و حتی اس ام اس ندادا و جواب ندادن و قبول نکردن دوباره...

البته که من فکر میکنم واقعن خدا کمکم کرد...اینی که الان اینجوری وایساده پانیذیت چند وقتای پیش نیس...

شاید خدا ازم اونو گرف (حالا چه با در نظر گرفتم اینکه خودم خواستم!یعنی خب منم مریض نبودم که اگه یه سری از مشکلات پیش نمیومد عمرن بیخیال اون میشدم..) اما هی بهم دلخوشی داد..هی اتفاقای کوچولو کوچولو ی دلگرم کننده..هی سر شلوغی...هی دغدغه...من؟پریسا آدمی بود که گریه نکنه؟؟؟؟؟نه اصلن..اما راستشو بخواین من تا حالا به جز همون روز جداییمون گریه نکردم!!راستش اینه!!بغض کردم یا نهایتن مثه دیشب یکمی اشکی شدم اما گریه ی پریسایی نکردم..این یعنی من حالم خوبه هنوز!!من آدمی نیستم که بتونم کوچکترین کنترلی رو گریه هام داشته باشم و نمونه بارز اشکت دمه مشکته و اینا...

بعد رایان؟من میفهمم حالش خیلییی بده...من دلم میسوزه...اما من دیگه نمیشه مادر ترزا باشم..میدونم شاید بی رحمانه به نظر بیاد اما واقعن من مسئول خوشبخت شدن آدما نیستم..آدمایی که حداقل قدر این موضوع رو هم ندونن...شقی راس میگه..تنها چیز خوب زندگی رایان من بودم که حالا نیستم..اما من؟شرمنده کاری دیگه از دستم برنمیاد...من نمیتونم دیگه به هیچوجه به ادمی به مردی تکیه کنم که دلم براش میسوزه..من دیگه هیچجوری حال نمیکنم وقتی میبینم من تکیه گاه هم..اونم همیشه..من از یه مرد مردونگی می خوام..همیشه...a real man..ضعف رو دوس ندارم...میگم اگه همیشگی باشه اما کیه که ندونه همه ی آدما گاهی خسته و رنجور و ضعیفن...

بهم اس ام اس میده...آهنگایی که گوش میده...حال و هواش..اون روزی اس ام اس داد که دیدی من همیشه بدشانسم که موتورمو دزدین...من بهش زنگ زدم..دلداریش دادم و حتی گفتم اگه لازم داره کمکش کنه گرچه اونم مثه همیشه قبول کرد و اما من بهش نه گفتم!واسه اولین بار تو این رابطه بهش نه گفتم..چون واقعن قبلش دقیقن چند ساعت قبلش پولمو برای خودم خرید کرده بودم...بعد شبش کمی اس ام اس دادیم و آخراش که مطرح کرد برگرد و اینا دیگه جواب ندادم...فرداش من ماشین گرفتم و با ذوق بهش خبر دادم...کمی اس ام اس دادیم و اینا..دوباره رسید به برگشتن..گفتم حرفی ازش نزنه و گف پس چرا هواشو دارم و بهش زنگ و اس ام اس میزنم...منم گفتم اصن همینشم نمیزنم..

باز هم اس ام اس داد...هنوزم به سلامتی من میخوره...راس میگه که می گه:همیشه شبا حرفامو به تو میزدم اما الان تو نیستی حرفام مونده تو گلوم...شاید راس میگه وقتی میگه تو برام خود خود عشقی پریسا...خیلی دردداره که راس میگه وقتی صب جمعه اس ام اس میزنه که همیشه جمعه ها این ساعتها قرار بود بریم بیرون...من قبول دارم متنه تمام آهنگا و اس ام اس های جمله و ایناشو..من هنوووز تا اونور دنیا خوشحال می شم وقتی امروز بهم خبر میده که اولین حقوقشو گرفته البته که حرصم میخوره که این اتفاقا بعد از من افتاد..اتفاقایی که واسه افتادنش کلی تلاش کردم و حالا که باید بودم و کیف میکردم نیستم...اما خب هیچ کدوم اینا برای من پل برگشتن نیس...راستش رو بخواهید جدن به برگشتی فکر نمیکنم..از زندگیم بعد از رایان راضیم!!من دوسش دارم..اینو نمیتونم انکار کنم...خیلی دوسش دارم..همونطور که بخودش گفتم رابطه ی ما تموم شده اما دوس داشتن ِ من هییییچ تغییری نکرده....اما اما اما من خودم رو دیگه حالا خیلی بیشتر از رایان و هرکس و چیز دیگه دوس دارم...

کیه که بدونه کیف می کنم وقتی بهم اس ام اسای میده که یعنی منو شدیدن می خواد...کیه که بدونه دیشب که داشتیم از خونه ی عموهه میومدیم و طرفای خونه ی اوناس میومدیم و راهی بود که هزارااان بار رفته بودم..باهاش و برگشته بودم تنها تو دلم چی گذشت همینه که میگم دیشب اشکی شدم ... به خودم گفتم وااای حالا من چجوری هر دفه بیام خونه عمو از این راه!!کیه که بدونه من غمم میگیره وقتی چیزی میخرم و دیگه کسی نیس بش خبر بدم با جیغ جیغ البته که سر ماشین دیگه طاقت نیوردم...کیه که بدونه من دلم واسه پاساژا هم تنگه!!چون دیگه نرفتم هنوز..کسی نیس باش برم پاساژ که...برم سینما..چرا به شقی مثلن گفتم برم..یا داداشه...اما خب...کیه که بدونه من هر دفه یکی از دس بندام میپرسه یا میگه چه قشنگه چه حالی میشم...کیه که بدونه من زودی خیلی از آهنگای که برام میفرسته رو میرم دانلود کنم ببینم چی چیه..که آهنگ مهران و باران و گوش می کنم غصه م میشه...که هنوووز آهنگ بدو&&ن ت و زا نی ار رو نتونستم گوش کنم بعد از رایان...البته همه ی اینا یه حس مینوره:) من با همه ی این حسا اما دلم قرصه الانمه...میدونی..با خودم فکر می کنم یا رایان اونقدری مرده و جنم داره و اونقدی دوسم داره که بدستم بیاره هرجوری شده یا هیچ!واقعن هیچ...من اینبار هیییچ نمی کنم...هیچ!دوستش هستم اما دوست دخترش.همراهش،همدلش..هرگز...

من قراره همین فردا شاید بعد از تولدش دوباره ببینمش...گفته بود  که یه دکان طلب من(همبرگر!)گفته بودم باشه اما امروز بهش گفتم آقا ما فعلن با دستی مامان داریم امرار معاش می کنیم و از این خبرا نیس..بعد اما رسیده بود به اینکه من ولی میخوام شرینی بدم و اینا..گف که بریم امشب تا شیرینی حقوقشو بده اما سرکار بودم..گفتم فردا شب...حالا به هر روی!:دی ما شاید فردا ببینیمش...اما همینجا میخوام به پریسا قول بدم که مثه روز تولدش فقط و فقط یه خاطره خوبه نه چیز دیگه...پریسا الان هیچ دلش دوس پسریه رایانو نمیخواد!!اصن انگار دیگه هیچوقت نمی خواد اما رایانو بعنوان یه دوست قبول داره..چون رایان براش یادگار روزای خیییلی خوشه هنوزم...هنوزم میدونه که روزای خوششون بیشتر از روزای تلخشون بوده...پریسا دلش میخواد منصف باشه...

نگارنده بعد الان چندتا آهنگ واسه گوش دادن در حین نوشتن این پست انتخاب کرد بعد دید نمیشه رفت دس انداخت به دکلمه های خاک خورده حس ین پنا هی ش ...بغضی هم هس اما بازم گریه نمی کنه ما نگرانشیم دیگه:دی چون دیگه خیلی غیرطبیعه که بعد این پست و با این دکلمه ها گریه نکنه...حالا نه فقط به خاطر رابطه شاا بالاخره با شناختی که من از نگارنده دارم باید یه ذره گریه کنه..

همه چی از یادِ آدم میره..مگه یادش که همیشه یادشه...

همین الان که دکلمه رسید به اینجا

نگارنده گریه نکرد و خلاص...

.

.

.


از همه جا...

خوب اخر هفته ای که گذشت ما شروع کردیم شیرینی دادن...

پنج شنبه ای ماشینو پلاک کردیم...آهاا چون تو پلاکش ه داش منم اسمشو گذاشتم هژیر:دی همونجوری که شقی تو پست قبل گفت...بعد شبش رفتیم بیرون با مامان اینا شام...خیلی هم خوش گذشت..

بعد ماشینه خوبه..یعنی خوب واسه من که از یه ماشین پت و پهن الان سوار این میشم خیلیی کیف میده چون کوچولوئه..فقط فرمونش سفت بود به نظرم که الان عادت کردم..تازه همون پنج شنبه ای هم بردیمش کارواش...

بعدش جمعه رفتم خونه شقی اینا دنبالشو رفتیم بیرون..دیوونه دیگه زیادی هوای منو داره و هرکاری کردم حاضر نشد بریم غذا بخوریم رفتیم فقط بستنی خوردیم و کلیی چرخیدیم و خوش گذروندیم..من که اصن انگار شیطونیی به کلللل یادم رفته :))

بعدش من کلی بی پول بودم...بی پول هستم حتی..اما مامانه به دادم رسید..مامانم..اینجا ازش کم گفتم انگاری یه فرشته س..ما خیلی باهم شاید در ظاهر رمانتیک گونه نباشیم یعنی قربون صدقه هم نمیریم اما تو دلامون قضیه خیلییی فرق میکنه..وقتی من جمعه ای هی غر زدم که پول ندارم و ناله کردم و طبیعتن حاجی دیگه محلم نمیداد:دی یهویی مامان کللل پولش که 100تومن جمع کرده بودو آورد و گریه کنون داد بهم که من دوس ندارم تو بی پول باشی!!:( منم زودی از گریه مامان گریه م میگیره و خلاصه به قول داداشه فیلم هندی شده بود..

امشبم عمو اینا اومدن و رفتن واسشون شیرینی خریدم...تازه به اکبر آقا:دی که یه مرد مشتی همسایه پایینمونه هم دادم..

عموهه خونه ش رو عوض کرد و خدارو شکر برگشت تهران..خیلی دور بودن..خب یکم اوضاع اقتصادیشون اجازه نمیداد دیگه..الان بهتر شده خداروشکر...

کم و بیش درس میخونم..شدیدن ورزش می کنم و از عید وضعیتم خیلی بهتر شده...به خودم گفتم اگه خوش هیکل بشی جایزه داری و میتونی بری برنزه شی دوباره امسال...شایدم موهامو یه تغییراتی بدم..همه ی اینا منوط به خوش هیکل شدنه البت...

حقوق ما رو نمیدن آقا:دی

happy happy happy

خببب...

دیروز بود که من سرکلاس بودم و نیم ساعت آخر کلاس دیدم حاجی هییی زنگ میزنه..منم که نمیتونستم جواب بدم...نگران شدم نکنه اتفاق بدی افتاده خدا نکرده..وگرنه بابا که میدونه من سرکلاسم دیگه این همه اصرار چیه!!تا ساعت شد 6 و بیس دیقه و زودی جوابشو دادم و یهوویی بهم گف ببینم پراید نقره ای دوس داری دیگه؟؟!!بعد یه ذره گذشت تا فهمیدم حاجی ماشین خریده واسم!!!بعدش دیگه اصن نفهمیدم چجوری وسایلمو چپوندم تو کوله بدون اینکه با کسی خدافظی کنم پریدم جلو درو آویزون کول حاجی شدم و رسمن آبروم جلو همه ی آدمای جلو موسسه رفت...:)

اینجوری بوده که حاجی دیروز که با موتور از مدرسه داداشه میومده این ماشینو دیده که گذاشتن واسه فروش و زودی با دوستش که وارده رفته دیده و خوب بوده وبیعانه ش کرده..امروز صبم رفتیم محضر و سند زدیم و بنده نشستم پشتش و حاجی هم اسکورتم کرد تا خونه اومدیم..کلییی ذوق دارم..کلی هیجان داشتم...اصن خیلی خوب بود..و من همش تو ایینه حاجی میدیدم و تو دلم ازش تشکر می کردم...با اینکه من اصن بش عادت ندارم هنوز...امروزم رف جزو روزای خوب زندگیم..من اصن باورم نمیشه که همین اول سال به خیلی از آرزوهای امسالم که نوشته بودم رسیدم..اونم خیلیاش یهویی یهویی..همه چیییییی خوبه اینجوری...

دیگه ماشینه بابائرو نمیگیریم..درسته این حالا خیلی چیزی نیس و اینا اما همینکه مال خودت باشه خیلیییی بهتر از هرچیز دیگه ایی...تازه زودی ضبط و باندش و چک کردم و کلی هم خوشم اومد که ضبطش فلش خوره و دیگه غر نمیزنیم به باباهه که ضبط ماشینو عوض کن..خلاصه که کلییی بهم مزه داد این قضیه..خدارو شکر البته..و اینکه بنده کاملن تهی از هرگونه پول هستم.....چون این یه ذره پولم باید بره بابت شیرینی به خانواده و دوستان و غیره:دی

سر این قضیه هم شقی بهم باز یادآوری کرد که چه دوست خوبیه...به خاطرش عکس دوتایی:دی