چیزی که دوس دارم ثبت کنم اینجا و بعد تو دفترمم بنویسم حس و حالای خودم بعد از جدا شدنمه...
خیلیاش رو لابه لای پستهام گفتم...اما دلم میخواست یه پست هرجقد کوتاه راجع بش داشته باشم...
راستش میدونی روزای خیلی زیادی بود که من بین رفتن و موندن میموندم که
هی حالم خوب و بد بود که هی حرف زدم و حرف زدم و فکر کردم و به جایی
نمیرسیدم..میدونی انگار اینجوریه که تو نباید خیلی خودتو اذیت کنی...نباید
هی فک کنی چی میشه چی میشه...انگار کن که وقتی وقتش برسه هر اتفاقی که
لازمه میفته..واقعن..برای من تقریبن اینطور بود...
بعد من خیلی ضعیف بودم خودم بهتر از هر کسی میدونم..برای من ترک کردن
رایان واقعن یه ترک اعتیاد بود..یعنی همش پیش خودم می گفتم حالا میفهمم
معتادا چی می کشن!!تلاش برای زنگ نزدن یادش نیفتدن شل نشدن وسوسه نشدن و
حتی اس ام اس ندادا و جواب ندادن و قبول نکردن دوباره...
البته که من فکر میکنم واقعن خدا کمکم کرد...اینی که الان اینجوری وایساده پانیذیت چند وقتای پیش نیس...
شاید خدا ازم اونو گرف (حالا چه با در نظر گرفتم اینکه خودم خواستم!یعنی
خب منم مریض نبودم که اگه یه سری از مشکلات پیش نمیومد عمرن بیخیال اون
میشدم..) اما هی بهم دلخوشی داد..هی اتفاقای کوچولو کوچولو ی دلگرم
کننده..هی سر شلوغی...هی دغدغه...من؟پریسا آدمی بود که گریه نکنه؟؟؟؟؟نه
اصلن..اما راستشو بخواین من تا حالا به جز همون روز جداییمون گریه
نکردم!!راستش اینه!!بغض کردم یا نهایتن مثه دیشب یکمی اشکی شدم اما گریه ی
پریسایی نکردم..این یعنی من حالم خوبه هنوز!!من آدمی نیستم که بتونم
کوچکترین کنترلی رو گریه هام داشته باشم و نمونه بارز اشکت دمه مشکته و
اینا...
بعد رایان؟من میفهمم حالش خیلییی بده...من دلم میسوزه...اما من دیگه
نمیشه مادر ترزا باشم..میدونم شاید بی رحمانه به نظر بیاد اما واقعن من
مسئول خوشبخت شدن آدما نیستم..آدمایی که حداقل قدر این موضوع رو هم
ندونن...شقی راس میگه..تنها چیز خوب زندگی رایان من بودم که حالا
نیستم..اما من؟شرمنده کاری دیگه از دستم برنمیاد...من نمیتونم دیگه به
هیچوجه به ادمی به مردی تکیه کنم که دلم براش میسوزه..من دیگه هیچجوری حال
نمیکنم وقتی میبینم من تکیه گاه هم..اونم همیشه..من از یه مرد مردونگی می
خوام..همیشه...a real man..ضعف رو دوس ندارم...میگم اگه همیشگی باشه اما
کیه که ندونه همه ی آدما گاهی خسته و رنجور و ضعیفن...
بهم اس ام اس میده...آهنگایی که گوش میده...حال و هواش..اون روزی اس ام
اس داد که دیدی من همیشه بدشانسم که موتورمو دزدین...من بهش زنگ
زدم..دلداریش دادم و حتی گفتم اگه لازم داره کمکش کنه گرچه اونم مثه همیشه
قبول کرد و اما من بهش نه گفتم!واسه اولین بار تو این رابطه بهش نه
گفتم..چون واقعن قبلش دقیقن چند ساعت قبلش پولمو برای خودم خرید کرده
بودم...بعد شبش کمی اس ام اس دادیم و آخراش که مطرح کرد برگرد و اینا دیگه
جواب ندادم...فرداش من ماشین گرفتم و با ذوق بهش خبر دادم...کمی اس ام اس
دادیم و اینا..دوباره رسید به برگشتن..گفتم حرفی ازش نزنه و گف پس چرا
هواشو دارم و بهش زنگ و اس ام اس میزنم...منم گفتم اصن همینشم نمیزنم..
باز هم اس ام اس داد...هنوزم به سلامتی من میخوره...راس میگه که می
گه:همیشه شبا حرفامو به تو میزدم اما الان تو نیستی حرفام مونده تو
گلوم...شاید راس میگه وقتی میگه تو برام خود خود عشقی پریسا...خیلی دردداره
که راس میگه وقتی صب جمعه اس ام اس میزنه که همیشه جمعه ها این ساعتها
قرار بود بریم بیرون...من قبول دارم متنه تمام آهنگا و اس ام اس های جمله و
ایناشو..من هنوووز تا اونور دنیا خوشحال می شم وقتی امروز بهم خبر میده که
اولین حقوقشو گرفته البته که حرصم میخوره که این اتفاقا بعد از من
افتاد..اتفاقایی که واسه افتادنش کلی تلاش کردم و حالا که باید بودم و کیف
میکردم نیستم...اما خب هیچ کدوم اینا برای من پل برگشتن نیس...راستش رو
بخواهید جدن به برگشتی فکر نمیکنم..از زندگیم بعد از رایان راضیم!!من دوسش
دارم..اینو نمیتونم انکار کنم...خیلی دوسش دارم..همونطور که بخودش گفتم
رابطه ی ما تموم شده اما دوس داشتن ِ من هییییچ تغییری نکرده....اما اما
اما من خودم رو دیگه حالا خیلی بیشتر از رایان و هرکس و چیز دیگه دوس
دارم...
کیه که بدونه کیف می کنم وقتی بهم اس ام اسای میده که یعنی منو شدیدن می
خواد...کیه که بدونه دیشب که داشتیم از خونه ی عموهه میومدیم و طرفای خونه
ی اوناس میومدیم و راهی بود که هزارااان بار رفته بودم..باهاش و برگشته
بودم تنها تو دلم چی گذشت همینه که میگم دیشب اشکی شدم ... به خودم گفتم
وااای حالا من چجوری هر دفه بیام خونه عمو از این راه!!کیه که بدونه من غمم
میگیره وقتی چیزی میخرم و دیگه کسی نیس بش خبر بدم با جیغ جیغ البته که سر
ماشین دیگه طاقت نیوردم...کیه که بدونه من دلم واسه پاساژا هم تنگه!!چون
دیگه نرفتم هنوز..کسی نیس باش برم پاساژ که...برم سینما..چرا به شقی مثلن
گفتم برم..یا داداشه...اما خب...کیه که بدونه من هر دفه یکی از دس بندام
میپرسه یا میگه چه قشنگه چه حالی میشم...کیه که بدونه من زودی خیلی از
آهنگای که برام میفرسته رو میرم دانلود کنم ببینم چی چیه..که آهنگ مهران و
باران و گوش می کنم غصه م میشه...که هنوووز آهنگ بدو&&ن ت و زا نی
ار رو نتونستم گوش کنم بعد از رایان...البته همه ی اینا یه حس مینوره:) من
با همه ی این حسا اما دلم قرصه الانمه...میدونی..با خودم فکر می کنم یا
رایان اونقدری مرده و جنم داره و اونقدی دوسم داره که بدستم بیاره هرجوری
شده یا هیچ!واقعن هیچ...من اینبار هیییچ نمی کنم...هیچ!دوستش هستم اما دوست
دخترش.همراهش،همدلش..هرگز...
من قراره همین فردا شاید بعد از تولدش دوباره ببینمش...گفته بود که یه
دکان طلب من(همبرگر!)گفته بودم باشه اما امروز بهش گفتم آقا ما فعلن با
دستی مامان داریم امرار معاش می کنیم و از این خبرا نیس..بعد اما رسیده بود
به اینکه من ولی میخوام شرینی بدم و اینا..گف که بریم امشب تا شیرینی
حقوقشو بده اما سرکار بودم..گفتم فردا شب...حالا به هر روی!:دی ما شاید
فردا ببینیمش...اما همینجا میخوام به پریسا قول بدم که مثه روز تولدش فقط و
فقط یه خاطره خوبه نه چیز دیگه...پریسا الان هیچ دلش دوس پسریه رایانو
نمیخواد!!اصن انگار دیگه هیچوقت نمی خواد اما رایانو بعنوان یه دوست قبول
داره..چون رایان براش یادگار روزای خیییلی خوشه هنوزم...هنوزم میدونه که
روزای خوششون بیشتر از روزای تلخشون بوده...پریسا دلش میخواد منصف باشه...
نگارنده بعد الان چندتا آهنگ واسه گوش دادن در حین نوشتن این پست انتخاب
کرد بعد دید نمیشه رفت دس انداخت به دکلمه های خاک خورده حس ین پنا هی ش
...بغضی هم هس اما بازم گریه نمی کنه ما نگرانشیم دیگه:دی چون دیگه خیلی
غیرطبیعه که بعد این پست و با این دکلمه ها گریه نکنه...حالا نه فقط به
خاطر رابطه شاا بالاخره با شناختی که من از نگارنده دارم باید یه ذره گریه
کنه..
همه چی از یادِ آدم میره..مگه یادش که همیشه یادشه...
همین الان که دکلمه رسید به اینجا
نگارنده گریه نکرد و خلاص...
.
.
.