هنو قشنگیاشو داره

امروز گه ام...عصبی ام..اوکی نیستم دیگه به هر حال. چرا؟ خب دلیلش دوتا چیزه..یکی دیدن لانتوری دیشب که واقعن حالمو بد کرده...دومی ماشین جانم که ناخوشه مدتیه... از تایم کیش تا حالا بلا زیاد سرش اومد. باطریش خراب شد عوض کردم. سنسور اکسیژنشو عوض کردم. اما چند شب پیشا دزد بهش زد و ظبطو همه ی فلاشامو برد. البته پنل تو کیفم بود . پنل ضبط داداشه اما تو داشبورد من بود اونم برد. الان دوتا ماشینا بی ضبط شدن. خب من ؟ اگه مثه قدیما بودم خیلیی زجه می زدم به گریه و اینا اما بهتر بودم . جدیدنا بهتر شدم. اتفاقای اینجوری کمتر می تونه اذیتم کنه. بزرگ شدم تازه :))

بعد دیگه چیا اعصابمو خرد کرده الان؟ ناخن اشاره م:دی سوهانم ندارم. روزهای بدون لاک رو سپری می کنم و دلم میخواس این قضیه رو :دی چن روزه لاک نزدم. به نظرم قشنگم هس اصن..لاکم که می زنم یه لاکه کرم آبکی میزنم فقد همش. ناخنام بلند میشن! کم می شکنن! اصن عجیب خوبن. الان این یه دونه رو ولی اگه میشد سوهان بکشم تیزیشو خوب بود. بعد یه مسئله ی کاریه شقی هم هست امروز که بهمم ریخته . بعد دیگه براتون بگم از ناخوشیام :)) فرم پورسانتم تو بازرگانی گیر کرده باید زودتر بگیرم برم پولمو وصول کنم که هم طلبامو بدم هم خرج ماشین کنم و با بقیه شم دوربینی گوشی ای چیزی بگیرم و این صبتا.

حالا خوبش اینه که امروز تولد ِ پَرَسه...می بینمش..ناهار میخوریم باهم..تولد بازی می کنیم کلی..حالم خوب میشه ...

راجع به ماشینم فردا میدمش دسته اکس ِ شقی بره درس درمونش کنه.پیش میاد مشکل دیگه بهرحال.غصه نباس بخورم.

هفته ی پیش چار روز رفتم شمال..اینباری با خونواده. نوبته خونواده بود دیگه واقعن :دی من می خواسم آفتاب بگیرم اما کلن ابری و بارونی ِ قشنگی بود. با اینکه اولاش لجی شدم که برنامه  م بهم خورد اما اون هوا کیفِ خوبی داش. رفرشمون کرد حسابی.

با ام تی روابطم بالکل کات شد. مشکلیم ندارم از این بابت :دی 

باز دوباره به یه نفر گفتم نه و یارو مونده بود تو کارِمن.

حالا انقد ک س ناله کردم بگم واقعن تا اینجای تابستون عااالی بود برام.جدن... هر دو هفته یه بارش سفر بودم..وقتایی که تهران بودم مهمونی بودم فان داشتم اینور اونور..اوضاع ِ فروش خوب بود. خلاصه که زندگی هنو قشنگیاشو داره...

همرو ول کن

تولدِ پَرَسمونه :)

all about sexy Kish

خب رسم داره میشه که بلافاصله بعد از اومدنم یه خط اینجا بنویسم تا خودمو مجبور کرده باشم که سفرنامه شو بنویسم حتمن... دیشب برگشتیم. پرواز ِ برگشتو از دست دادیم و با سوخت زیاد و  مصیبت خاصی خودمونو به تهران رسوندیم :) از اینش بگذریم بقیه ش عالی بود. می گم براتون.

شنبه دوم مرداد

انقدر بعد از سفر ِ کیش حرف برا زدن اینجا دارم و چون هنوز اینو ننوشتم نمی تونستم بزنم که خب الا دیگه سرکار میخوام اینو بنویسم و شاید حتی دو پسته باشم امروز :دی

خب سفر ِ کیش ذاتا با سفر جنوب فرق داش. کیش خب می دونین مدلش لاکچری طور تره و خبری از ادونچرای اونجا نبود. اما بازم به ما خب خوش گذشت. 

بازم یه سری اولین کارا داشتیم اینجا. مثه  همون شبِ اول که موتور سواری کردیم و من واسه خودم دیگه زیادی تو شهر جلون دادم اما عالی بود. بخدا حیف که به ما دخترا اجازه ی موتور سواری نمیدن. ما که یه روز یه وسپا می خریم حتمن. و باهاش میگردیم تو تهران این خط این نشون..

همون شب ِ اول من متوجه یه مساله ای شدم که خیلیی اذیتم کرد :)) اونم اینکه برعکس جنوب ( دیدین کیش و از جنوب جدا می کنم؟ :)) ) قیمت د ری نک خب بسیااار بالا و سه برابر ِ تهران بود و 5 برابرِ جنوب. اما اینا باعث نمی شد من بیخیال شم که. خلاصه بگذریم اما بدونین که جنس ِ خوب گیر نمیارین اونجا راحت! :دی

ما هر سه روز رو پل آ ژ رفتیم و از بهترین جاها بود برامون. پل آ ژ ِش فوق العاده بود ، تر و تمیز و مرتب و بزرگ و خوب و یه آفتابِ عالی. من هر روز چند ساعتی رو اونجا بودیم و تایم ِ دوتاییمون بود :))

از بهترین تایمای اونجا یعنی از اون شبایی که یادِ آدم میمونه چارشنبه یعنی شب دوممون بود. ما و دوستامون با کاپل واحد رو به رو دوس شدیم و رفتیم اونجا و بعدش بیرون بودیم . حالا واسه اینکه مفیدم باشه نوشته هام :دی یه شویی بود به نام ِ دی ن ا میت شو که اگه یوخ شبتون خالی بود و بیکار بودین بد نیس خوش میگذره اگه مخصوصن به سازای بندری علاقه دارین. خلاصه بگم از اون شب براتون ما 6 صبح ِ فرداش تو رستورانی نشسته بودیم و میخواستیم شام! بخوریم و هشت صبح برگشیتم منزل. پسره ی اون زوج خیلی دست و دلباز بود این رفیقِ آبادانیِ ما ری بن بش می گف مَمَ لا ر ژ ..اسمش محمد بود چون. بعد تو آخرین لحظه ها مثلن شقی فمید دختره از پسره  بارداره و عین خیالشم نبود مثکه. بگذریم کلن :)))  داستانای عجبیب خلاصه کم نبود اون بین. عجیبترینای اون شب خودِ منم بابا که خیلی چیزارو یادم نیس اصن :)) 

خیلی سعی شده کیش رو به دب ی شبیه کنن از هر نظری. و خب مشهوده. قیمتا هم مثه اونجاس البته :/ غذا ها خوب نیس خیلی به نظرم.

و می رسیم به تفریحاتِ آبی... ما بیلیطارو جابه جا کردیم به روز آخر یعنی جمعه چون پنج شمبه تازه صب رسیده بودیم خونه.

خب ما طرفدار ِ هیجانیم کلن. چیزایی که ما رفتیم پاراسل و بنانا بود که خب عالی بودن دیگه. پاراسل هیجانی نبود اما بالای آب بودن با چتر جالبه خیلی..بنانا اما من دومین سکته مو بعد از اون سقوط آزاده تو دوبی اینجا زدم. من شنا بلد نیستم! میدونستیم که قراره بندازنمون تو آب . الهی بمیرم که شقی فقط حواسش به من بود هی می گف پریسا پرتمون کردن نترسیا غرق نمیشیا میگیریمت ماها :))) دقیقا لحظه ای که پرت شدم تو آب فقط به خودم می گفتم غرق نمیشیی :)) مثه ک.خلا. که سو نجاتم داد من مثه اورانگوتان نشسته بودم دیگه رو کله ش :))) کلن این سو چه بندر چه اینجا مسئول ِ جمع و جور کردن ِ منه همه جا :))) 

من غواصی دوس داشتم برم اما گذاشتمش برای یه جای بهتر...بانجی جامپینگم همینطور.

ما پامونو هیچ مر کز خریدی حتی برای تماشا نزاشتیم :دی 

فوتبالارم اونجا دیدیم. اسکله رفتیم. عکاسی بالکل نکردم. یه تولدم برا شقی گرفتیم  :))) هیچ جا که جنوب ِ نمیشه اما سفر ِ خوب بود.

برگشت از هواپیما جاموندیم چون به همه میگیم به موقع رسیدیم اما حقیقتا دیر رسیدیم دوباره بلیط خریدم و یه سوخت ششصد هفتصد تومنی دادیم :) اما چیزی که مونده یه خاطره س که به نظرم ارزششو داشت.

سفر ِ بعدی؟ خیلی داره از یه طرفی جور میشه یه سفر ِ ایتالبا اما نمیخوام که برم! یک چون وقتش واقعن نیست. دو چون پولمو میخوام برای یه سری چیزا که ازش عقب افتادم بزارم. که بیشتر در پست بعدی توضیح میدم :)

اینم از این.

فقط آهنگی اگه برا این پست میخوام Invite از گروه جنوبی کاکو بند رو گوش کنید :) اگر آلبومشو دانلود کردین ، سه تا آهنگ اول فیوریتای منن :)

 

all about lovely Hormoz

اینو اینجا نوشتم که خودم ملزم به نوشتن خاطرات قشنگترین سفر زندگیم کنم :)

برمیگردم زودی

یکشنبه شیشم ِ تابستون

خب موندم شرکت.. انگاری که دیگه حتمنی باید الان بنویسم خاطرات سفر ِ قبلیو..چون سفر بعدی خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم هفته ی آینده ی انتظارمو می کشه :)

خب..

یوقتا می گم رمزیش کن این بی صاحابو..همه جات که نباید باز باشه... ای ن س ت ا و اینجا ..بمب ساعتی کار گذاشتی واسه خودت؟ بعد که آمارِ اینجارو چک می کنم خیالم راحته که کسی نیس..محرمن کسایی که جفتشو دارن..

سفر ِ جنوب از سفر ِ دو ب ی استارت خورد..

چه جوری؟ آشنایی :))

اونجا با دو نفری آشنا شده بودیم که اهل بندر بودن. و خب شقی جور کرد سفرو :))) چون با یکی از اونا در تماس بودن..

خلاصه سه شنبه  هیژدم بعد از ظهر پروازمون بود و خوشی ِ ما از همون تو ماشین آژانسی که مارو میرسوند فرودگاه و نویسنده بود شروع شد. چقدر فکر می کردم که کارِ ضایعی داریم می کنیم که میریم بند ر ع با س..چقدر وقتی وارد محوطه فرودگاه حتی شدیم خندیدیم..چه می دونسیم خب قراره بهترین سفرمون بشه...از استقبال با شاخه های گل رز اکلیلی که بگذریم :))) رسیدیم خونه ی دوستِ دوستمون که قرار بود اونجا بمونیم. شبش رفتیم یه مر کز خرید و بعد رفتیم لب ِ دریا .. یه نونایی ام بودش اسمش محیاوه و سوراغ بود که یه سریا تو همون بلوار ساحلی اماده می کردن که فوق العاده بود.. شبشم دور هم جمع بودیم که البته من زود خوابم برده بود و فرداش خبر میومد که یکی اون یکی رو داشته آتیش می زده شوخی شوخی..

فردا ناهارو تو رستوران بغل خونه که مص که خونشون بودیم اونجا سرمهماندار اینا بود زدیم و رفتیم بندر گردی...و بالاخره  محسمه های ساحل سو رو رو پیدا کردیم . شبای بندر به کافه گردی می گذشت..کافه هایی که توش حتمن باید قلیون باشه..مردمش عشق قلیونن چون. فرداش؟ هرمز :)

تا اینجا سرور و مص و سیا و سو رو دیده بودیم اما قشنگترینمون مونده بود که اسمشو اینجا می زارم ری بن :)))) دلقک ترین ever :)

بدو بدو قرار بود 1 ظهر برسیم به اسکله دیر رسیدیم..تند رو رفته بود...فمیدیم میخوان میت ببرن ..موندیم با میته رفتیم وگرنه باید تا 5 صبر می کردیم...

یکی اومد دمبالمون. رفتیم سوپر و بعد پشت هایل و کس ِ آقا ملایی تا برسیم به دره سفید. هرمز که می رن اصولن میر ن مف نق اما خب بچه ها اونجا رو می شناختن مارو بردن جای قشنگتری و البته دنج تری ..چون یکم پ ل ی س بازی شده اونجا. خب .. از اینجا به بعد تعریف کردنش سخت میشه جدن برام :) بهترین شب زندگیم بدون شک...پر از خنده و ترس و هیجان... سو ؟ پسر ِ من بود تو سفر :پی بگذریم حالا. قرار شد برگردیم بریم د ری ن ک بگیریم. من گفتم منم با سو می رم.کار کار ِ احمقانه ای بود. نیم ساعتی باید دوباره از کوه ها می رفتیم بالا تا میرسیدیم لب جاده تو تاریکی محض و اینکه بعله هر مز جن داره. رفتم.  جدن خ ا یه کرده بودم :)) با نور ِ گوشی تو جاده می رفتیم و منتظر بودیم ملایی مارو بر داره ببره شهر. با سو کلی حرف زدیم و برام از تجربه های باحال دراگ زدنش گف..:))) جایی که چراغ هم خاموش کردیم و تو تاریکی راه می رفتیم! 

یه چیزی بگم..قبل از سفر از خیلیا شنیده بودم یه سریا میرن می مونن دیگه بر نمی گردن.. تو این رفت و آمد به شهر دیدم آدمایی که از تهران اومده بودن و اونجا موندگار شده بودن..خلاصه موادِ بنده تهیه شد و برگشتیم..

برم سراغ روزِ بعد :) چون از اون شب یک عالمه خنده و حال خوب مونده و البته شقی که کلییی ترسیده بوده مثکه شب . من؟ مس ت بودم و حالم اوکی بود . ترس تنها چیزی بود که بهش فکرم نمی کردم. یه گربه ای البته اونجا تو کوه ها با صداش شیطنت کرد من اما چیزی که یادم می مونه شنای نقره ای صدای تنبورِ سو و اتفاقامون بعد از جی ش کرد نِ منه :) 

همه خوابیدن .. من و سو ام بعد از طلوع آفتاب خوابیدیم و با صدای مسخره ی ری بن و آفتابی که میزد بهمون بیدار شدیم. آب تنی کردیم ، من و شقی سعی کردیم یه ذره آفتاب بگیریم. و ظهر برگشتیم. 

بدون شک هرمز قشنگترین جای دنیاس برام تا الان. واقعن دلم میخواد برگردم اونجا. از وقتی از اونجا اومدم خب .. نمیدونم. بگذریم. خلاصه بگم که چیزای که نوشتم یک درصده چیزایی که برمن گذشت هم نیس. نمیشه حسو نوشت . و فقط و فقط توصیه می کنم برینش! 

اینم بگم سوای این قضایا کمپ کردن اونم واقعن به شکل انسانهای نخسین کار آسونی نیس..ما بعد از ظهر که برگشتیم بندر تا نصفه شب خواب بودیم.

شبش یعنی نصفه شبش به ترین کبا ب لاری و آب جو رو خوردم.. خوووب بودم اون شب خیلی یادمه 

فرداش دوتایی با شقایق رفتیم ق شم. هیچچچچی برا خرید نبود. جدن هیچی؟ من نمی فمم چی می گن مردم اونجا خوبه. نمی دونم هیچی طبق سلیقهه ی ما نبود و اونجام بهترین کوبیده رو خوریم و واسه خودمون تایم گذروندیم.

یه دور ِ همی ِ بندری رفتیم :))) هر شب بالا بودیم. خیلی خیلی خیلییی خندیدیم... فلافل و سمبوسه خوردیم...زیر خونه سرور اینا زیاد نشستیم.. روزنامه زیاد خوندیم:)))  پلی است یش ن بازی کردیم..خالی بندیاو بلوفا رو گوش کردیم... چندنایت استند داشتیم...و خلاصه وقتی برگشتیم دلامون اصلننن برنگشته بود. یادمه تو راه خونه جفتمون قیافه گرفته بودیم برا بابای من :))))))))))) حوصله ی تهرانو نداشتیم..هنوزم نداریم..

یادگار ِ سفرمونم شد دو تا دسبند که دسمونه ...

ببخشید اگه جاهاییشو خودم فقط می فهمم :) اما سعی کردم آدمیزادی توضی بدم. 

و اینکه ما بازم دارم میریم جنوب :)))) این بار کیش.. و به والله اگه جلو خونواده ها تابلو نبود بی شک بندر ع ب اس مقصد من بود :))) شقی تولدشه..بلیطارو خریدم و همون سرکار سورپرایزش کردم. تعطیلات عید فطر اونجاییم و البته اینم بگم که هنوز به خانواده ها نگفتیممم :))))))))) چون واقعن نمیدونیم چی باید بگیم.

فک کنم اینجا بعد از کیش باز آپدیت شه. تا اون موقع پس :*

هفته ای که گذشت از سخت ترین هفته های کاری بود. به شدت شلوغ بودم و هر روز یه شهری بودم. پرواز و تا دیر وقت سرکار بودن خسته م کرده بود اما خب فکر کردن به سفرمون و همچنین چینی هایی که مهربون بودن و دلی کار می کردن باهام اوضاع رو راحتتر کرد. یه بار دیگه بهم ثابت شد کاری رو با عشق انجام دادن چقدر تاثیر مثبت داره. اون روزی که این آدما منو بردن و برام گرونترین عطری که دوس داشتم و خریدن و تو کل سفر بارها و بارها ازم تشکر کردن بابت همه چیز حال من رو بیشتر از قبل خوب کرد. 

امروز صبح دیر اومدم سر کار.. فکر کردن بیشترین انرژی رو از آدم میگیره و سروسامون دادن به روابط انسانی هم همینطور. خب همینطور که این حلقه ها دارن بزرگتر میشن انرژی و توان بیشتری هم می طلبن. 

تعطیلی ها رو خونه بودم و روز آخر با دوستا گذشت و با شقی لیست سفر نوشتیم. دوستی با یه عده ی به نسبت شناخته شده ی مجازی طبعاتش اینه که یهو در یک روز دو بار میبینشون :)) و مجبوری دوبار مثلا  باهاشون معاشرت کنی :)) 

تابستونو از همین هفته استارت میزنیم. 

پست بعدی میشه بعد از سفرم. تا اون موقع پس.

فقط یه چیزی.. جدن قضاوت نکنیم. اصلا نکنیم. من که نتوستم تاحالا این کارو نکنم اما خب واقعن درستش اینه که نکنیم. از دیشب همش یاد اون کلیپی که فکر کنم اولین بار سارا بهم معرفیش کرد شایدیم یه دوس پسرم از رام بد جو ان راجع به همین قضیه می افتم. از طرفی هم یاد کتابایی که تو نوجوونیمون می خوندیم بام د اد خ م ار و ش ب س راب :) باید همه ی ابعاد یک قضیه رو دید. سخته اما درستش اینه. 

ادامه نوشته

پانیذیت می نویسد از 6 مورد.

 خب صدای بنده رو از منزلم در ساعت 11 و 12 دقیقه شب پس از 1-برداشتن اولین ناخن کاشت ،2- رفتن به یک دیت و 3-پست کردن عکس در اینستاگرم و4- یکی دوتا عکس برای پرس ادیت کردن  و 5-یک دورو نیم گوش کردن به آلبوم رضا خان یزدانی و 6- تبادل نظر با ام تی راجعش می شنوید. حالا دونه دونه رو بیشتر توضیح میدم :

1-بله به سرم زده بود ناخنامو بردارم! واقعنم نمیدونم چرا! اما دلم ناخنای کوتاه ِ خودممو می خواسم. ناخن کار جدیدم خیلی مخالفت می کرد اما تصمیمو گرفته بودم . بهم گفت که یهویی ریموو نمی کنم. امروز که رفتم فقط سوهان کشید و دیگه مواد نزد و با همون سوهان کشی یکسان کرد و گف تا دو سری ِ بعدی کلش میشه ناخنای خودت و با آسیب کمتری میبینه و باز برای اینکه من مطمئن باشم پشیمون نمی شم فقط انگشت اشاره چپمو با احتیاط و بدون استون و اینا ریموو کرد که ببینم اوکی ام باهاش یا نه؟ الهی بمیرم برای ناخن زشت نازک بی ریختم :))) نه اونقدام بد نیس. اوکی ام باش. نازکه ولی خیلی باید مواظبش باشم. خلاصه که گودبای تو پلستیک نیلز :دی

2- همینجوری به نظرم بامزه اومد رفتم که یادم نرفته باشه اینجور دیتارو...طفلی پسر خوبیه م هس و خب می دونین که من پسر خوب نمیخوام :)))) حالا کم کم دکش می کنم طفلیو. منو یاد وی دوس پسر شقی می نداخت چقد :(

3- توضیحی نداره. جمعه ای با دوستان ِ عکاس باشی بیرون بودم. خوشم گذشت.. یه نفرو درس حسابی ندیده بودم که دیدم این بار. با یکی دو نفرم فرصت معاشرت درست پیش نیومده بود که این بار که جمعیت کمتر بود خب بهتر شد معاشرت کرد و بیشتر هم خوش گذشت... تو همین جماعت ِ عکاس بود که ما بالاخره خانوم ِ شین که اسم وبلاگیش اصن یادم نمیادو فقط یادمه اسم دوس پسرش سباستین بودو دیدییییم بالاخره که از بهترین و جالب ترین حالا بود. من کلن آدمی با نتورک قوی ام اصن اوکی ام با یه گله دوست و رفیق داشتن که این گله هه این روزا داره خیلی بیشتر میشه.خدا کنه بتونم منج کنم چون مدیریت روابط کار ِ سختیه. 

4-جمعه ای رفتم خونه ی پرس اینا. خب آنستلی من روز اولی که پرسو دیدم اصن فکر نمی کردم این دوستی انقددد ادامه دار باشه یا انقد عمیق شه که وقتی با فلانی دعوام میشه زنگ بزنم بهش و عر بزنم و ک س بگم. حالا دیگه خب یجوره دیگه ایم باهم. قوی ایم باهم.حالم به نسبت هفته ی تخ م ی ای که داشتم خوب نبود اما تو خونه ی پرس همه چی خوووبم کرد. مامان ِ فوق العاده جوونه و مربونش که از همون لحظه ی اول منو یاد مامان بزرگ م انداخت، داداشه فوق العاده باهوش و با ادبش که پرس من یاذم رف بهت تبریک بگم بابت داشتن همچین برادری و خود ِ قشنگش :* ببینین خیلی شده شما جایی برین و با خونواده ی اون آدم هم اوکی باشین اما رابطه ی من با خونواده ی پرس عمیق بود برام حتی! اصن نمی دونم چرا! یعنی شما خب بهرحال کمی فیکین اصولن تو این نوع دیدو بازدیدا! من نبودم این باری اصلن... بعد از دس پختاشون بگممم؟ مادرو ببین دخترو بگیر آقا اصن :)))) عااااااااااالی..بعد از یه روز اعتصاب غذا ( بله ک س خ لم من ! :))) ) انقددد خوردم که نگووو و نپرس. و البته کلی عکسسس که خب من میدونم عیب داره نقص داره و من حرفه ای نیسم اما سعیمو کردم که بهترین شه و ایشالا که ملت دوس داشته باشنش. و آی کراس ما فینگرز برای بیزینسی که پرس راه انداخته و از همین تریبون ِ کوچولو میگم رفقا حمایتش کنین. و از همین تریبون اعلام می کنم فرصتهای آشنایی رو اصلن از دست ندید که می شه تو کمتر از چن ماه با یکی انقد تو دلی شین که لباسشو از تنش بکنین قرض بگیرین واسه سفرتون و هیچ خجالتتون نشه.

5- آلبومشو دوس داشتم..یعنی چن تا ترکو دوس داشتم انقد زیاد که می تونم بگم آلبومو دو س داشتم. برزخ و تونل کن دو ان نگاه تو و رادی و و تاریخ تک رار ی و البتتته تووووووریست تو آهنگایی که قبلن ریلیز نشده بود از علاقه هام بود.

6- ام تی.. دعوا کردیم ... اعصاب و حال و همه چیه منو بد ریخ بهم. الان؟ اوکیم و بنده کلن دیگه دن کر! چنان من این آدمو به زانو بندازم :))))))))))))) من هیچیی نمیدونم اصن دیگه فقط اینکه میخوام رفاقته سرجاش باشه هرچیز ِ دیگه ای به گا رف مهم نیس.

آخرین هفته ی اردیبهشت برام خیلی سخ بود. پر ی و د و سفرای کار ی و سختیای زیاد کار و مهمون داشتن و قر با شقی و ام تی و پنج شمبه شم که مفتضح و اینا اما من آدمی نیسم که رو ورق گه بمونم.  ترک ریپیت و گریه و همت غر ب به ش رق ...جمعه صب خودمو جمو جوور کردم. چون قویا معتقدم که تو هر گهی یه چیزی هس که دلمونو الکی بش خوش کنیم...

این هفته که داره تموم میشه هیچی...هفته ی دیگه باز کلی شلوغم سرکار و مهمون دارم و این ور اون ورم..بعدش؟ آخ بعدش..جمع می کنیم با شقی میریم جنوب...جایی که تالا نرفتم.. ه ر مز و هن گا م و بند ر و کیش...میریم حالمون جا بیاد..میریم کلیی خوش بگذرونیم و سیاه شیم و اصن هلاک شیم و برگردیم. 

عمر کوتاه نیمه ی اردیبهشت تا آخر اردیبهشت

برای خود ِ پریس :(

ادامه نوشته

عصبانیه

در حال حاضر به شدت عصبانی ام... اصلنم نمی خوام تلاشی برای رفعش بکنم. یک سر اصلیه این قضیه حتمن که هورمون هاست اما سر دیگه س شقی و م ام تی و دیروز و امروز هست.

*اینجارو شخصی تر می بینم از این به بعد. هر چی دلم بخواد می نویسم چون واقعن این کارو نکنم حالم بد میشه. حالا دیگه هر جوری قضاوت کردین مهم نیس. کلن مهم نیس دیگه برام خیلی چیزا

 

بعدن نوشت! وسط صبتام با کره ایه بود که دیدم بعله. وای بخدا اصن باید به خدا بابت این پیچیدگی هورمونا تبریک گف...که با یه پ ر ی و د یه طفل معصومی مثه منو می تونه به یه جانی ِ زنجیره ای ! تبدیل کنه.  چی بگم والا.. تازه قدرت مذاکره ی صلح آمیزو بدس اورد. بریم ببینیم اراک چه خبره فردا

نیمه ی اردیبهشتی

برای خود ِ پریس :) 

 

 

ادامه نوشته

هوای حوصله ابریس ، هوای حوصله تخ میس

هوای حوصله به نسبت ابریه...اینه که گفتم بیام یه ذره بنویسم اینجا حالم شاید بهتر شه. از شنبه صب با غم از خواب بیدار شدم. بدون دلیل.. امروز غمه تبدیل به خشم شده بود بیشتر :))) یه اعتراف بکنم؟ انقدی اینجا همه اومدن همیشه از شاد بودنمو انرژی مثبتم گفتن وقتایی که یجور دیگه ایم روم نمیشه بیام بنویسم :دی اما خب امروز می خوام عوض کنم این حالتو..مگه من کجا رو دارم جز اینجا واسه از خودم گفتن..

چند تا داستان به طور موازی توی ذهنمه..منو غمگین کنین و بزارین بشینم بنویسم..اون روزی به مامان شقی که نویسنده س میگفتم وقتایی که حالم بده خوب می نویسم . تو حال خوبم گاهی چیزام خوب میشه ها اما تو حال بد همشوون عالی می شن! گف واسه همینه که اکثر نویسنده های بزرگ یا افسردگی شدید دارن یا خودکشی می کنن! راس می گف :دی

داشتم می گفتم چند تا داستان به طور موازی تو ذهنمه اما خب وقت نمیشه بشینم خوبشون کنم..چند تاییش کپشن شده... یه داستان قدیمی ، یه داستان راجع به دختر هم جن س گ را و یه داستان راجع به یه پسربچه خارچی ... یکی دوتا عشقی..

جمعع رفتیم عکاسی با ام تی و شقی...عکساش عالی شد..من از پریناز گرفتم که خودم دوس ندارم اما عکسای ام تی عالی شد.خوشم میاد که حداقل چیزی که بلد نیسم من به اون یاد بدم..اما بش ایده میدم ..مدل براش پیدا می کنم و راجع به کاراش نظر میدم و سعی می کنم بهترش کنم.. اون روز می گف سارا رو ببریم مزرعه :) سارا می بینی همه می دونن تو به درد مزرعه می خوری :) میس یو دختر...

عکاسیه باعث بهبود این دو سگ و گربه باهم شد...:) شانس ِ من یا بد شانسیه منه که شقی کلن با آدمای زندگی من و راحتتر بگم پسرای زندگی ِ من خوب نیس. گرچه حقم داشته خیلی جاها :)))

خب آره .. ام تی جز پسرای زندگیه منه.. چیه نمیدونم دقیقن..اما هست...بیشتر از یه دوس! الان دارم زور می کنم خودموو که ازش بنویسم که خودمو بفهمم حداقل :))) دو تا آدمی که به شددت از رابطه و تعهد و خیلی چیزای دیگه می ترسن! بعد هسسن دیگه بغل ِ هم. 24ای باهم دارن صحبت می کنن... همو زیاد می بینن.. رو هم ایده دارن..نمیدونم والا. ( وای من نمیتونم ازش بنویسم حتی!:))) )

حالا خلاصه دیگه... حالمون خوبه باهم. 

 

کاریش نمیشه کرد... افتاده اتفاق

وقت که نمیشه پس من همین الان 10 صبی وسط همه ی شلوغیا یه ذره می نویسم براتون. آدم نباید منتظر باشه تا شرایط جور شه چون واقعن شاید فقط تو 20 درصد اوضاع جور شه برات. باید خودت بسازی تایمو... مثه من که الان وسط کار ساختمش واسه نوشتن .. مثه خیلی از تصمیمای دیگه م... صبر نکردم... البته شاید این بخاطره اینه که یه زمانی خیلی صبر می کردم..که صبر کنم فلان اتفاق بیفته بعد اون کارو بکن ... الان نه دیگه. لازمه برم می رم.. لازمه بنویسم می نویسم...لازمه ثبت شه سریع ثبت می کنم..لازمه بخونم می خونم.. لازمه ببوسم می بوسم... صبر ؟ ندارم :)

اوضاع کار مسااااعده که نوید یک تابستون ِ لاکچریو میده بم :دی به امید خدا . گرچه الان شدییییدا بی پولم..تاریخ حقوق دادن هم از 5ام افتاده به 10ام که اوضاع رو جوری کرده که بنده باشگاه هم نمی تونم برم :/

یعالمه هم از همه قرض کردم...کلن بهار ِ بی پولیه :)) 

ناخن کارمو عوض کردم ! خر ا ب خانوم مثه آدم وقت نمی داد..باید یاد بگیره که احترام به مشتری از کیفیت کار حتی خیلی مهم تره.. سخت وقت می داد همش ناله ی شلوغیو می کرد.. شقی برام یه جاییو پیدا کرد که روز پدر رفتم. انقددددم استرس داشتم. بعد از دو سال برم پیش یه آدم جدید. سگ طور بودم کمی هر چی دختره مربون بود و اینا.. اما وسطاش دیگه حالم خوب شد و آخرش از نتیجه راضی بودم. حالا سارا باید ببینه ناخنامو ببینم نظرش چیه. ساراا می خواسم ننویسم ببینم تو متوجه تغییر می شی یا نه؟ :دی 

بعد دیگه روزا که  به کار می گذره .. بعد از ظهرا به کافه نشینی و معاشرت با رفیق قدیمیم یا ام تی یا بقیه دوسام. 

سارا رو دیدم..پرستو رو دیدم...

خب شقی رابطه ش اینباری دیگه فک کنم تموم شدش :( 

اصن انقدی این روزا دو رو برم پر از کلافه گی های آدما بابت رابطه هاشونه.. یه جایی دیگه خسه شدم از دو سه مورد صبتاشون . قشنگه برام اینکه دوسام با من مگوهاشونو می گن اما خب بابا! من خودم حوصله رابطه برا خودمو ندارم حالا گیر افتادم بین یه مشت اعصاب خوردی رابطه ی بقیه؟ حالا روزا که گذشت اوضاع بهتره. بگذریم که این قضیه کلی به نوشتنم کمک کرد :))) 

باید بیشتر از ام تی بنویسم اینجا.. اما خنده داره که نمیتونم بنویسم :) به زودی .

اوه برا شما از سفر دوبی نگفتم.. دیگه الان نمیشه تعریف کرد اما خب بهترین سفرمون بود از شب اولش و کنسرت تا پارک آبی و سافاری و فوتو شیتنگامونو مستی تو مترومون و شبی که همکارمون برنامه کلاب رفتنمونو ریخت بهم و صب برگشت که خیلی تک جمله تک جمله باهم صبت می کردیم. 

دیگه؟ 

نوشتن همین از ساعت 10 تا الان که 12 و نیم وقت برد.

سالتون قند و عسل

خب ... نوروز ایز هیر لیدیز اند جنتلمن...

بی شک قشنگترین ماهه 94 اسفند بود..بی شک قشنگترین روزای دم عیدو امسال داشتم... بی شک 95 سال مایلستون طوری می شه برام...حالا چرا؟ همین اواخر سال بود..نمیدونم چی شد یهو؟ یه روزی فکرم رف سمت یه سری کارای نکرده..یهو دید ای دل غافل حواسش از یه سری چیزا پرته.. که کارش شده هر سال اونارو نوشتن تو هدفاش و گذاشتنشون یه گوشه به امون ِ خدا به بهونه ی نبود وقتش و پولشو خیلی چیزای دیگه.. همین اواخر سال اما حواسشو جمع کرد و شروع کرد به انجام یه سری کارا..حالا اینارو می گم فک نکنین چی کارا ها..همین که بیشتر نوشت! بیشتر عکس گرفت. بیشتر حواسشو داد به کارایی که براش مهم بودن.. نمیخوام روزا بیاد و بره و من یه مدیر فروش ِ موفق باشم ولی هنوز فرانسه بلد نباشم..که یادم بره نوشته های خوبی می تونم بنویسم ( لااقل واسه دل ِ خودم) یادم بره قرار بود چیا یاد بگیرم. من صبر نکردم برسه به اول سال...همون آخرای سال رفتم چندتا کتاب خریدم..یع دفترچه خریدم..خدا جوری موقعیت چید که ح بهم دوربین ِ اولشو واسه یه بازه ی زمانی خوبی بده دستم تا شروع کنم یکم چدی تر شات زدن..و خب بعله در کنار اینا من تو ماه آخر سال رکورد فروش داخلیو تکون دادم و تو دو روز آخر سال با آرش 600 700 تن! فروختیم. حالا اینا کنار هم انقدددد بهم مزه کرده مه می گم سالم سال ِ عسلی بود. شت :))) هنوزم یاد اون روز می افتم که انقددد سر رکوردا داخلی با خودم حال کرده بودم که آرش می گفت باد کرده داری راه میری..خب آره دیگه. فمیدم...من با خودم حال کنم زندگیم بهشتمه :) 

خداروشکر که 94 و به بهترین شکل تموم کردم. سالم و صحیح و پر پول بود برام. خوشم میاد انقدی راحت خرج می کنم چون میدونم دستم می رسه! باور دارم! وگرنه کی دمه سفرش این شکلی ولخرجی می کنه.. اما همیشه سلطان ِ کائنات برام بیشتر از سهمم می ذاره کنار و می رسونه دستم و منی که هیچ وقت قانع نیس :))) امسال که پاداشمو گرفتم همش غر زدم که غلط کرده کمممه..همه می گفتن فقط خفه شو :دی کم نخواستم و خدا بیشترو همیشه نصیبم کرده. 

کارای پست قبل انجام شد بجز دیدن پرستو که تو باهار انجام می شه. 

پنج شنبه ی آخر همه ی کادوها و عیدیامو جمع کردم ریختم تو ماشین اما پیاده رفتم اسفند گردی . از گی و و چهارراه ولیعصر و انقلاب و استانبولد و جمعه بازار و جمهوری و همه. خوش گذشت بهمون.

ساراهه رو دیدم یکشنبه و منو با کادوهای خوشگل خوشگل کلیی شرمنده کرد. سارااااا این پاپیونو همممش می خوان از چنگم دربیارن اِه :دی نمی زارم من ولی...

نازنین و امی ر و دیدم. 

راستیییی موووهامو به کوتاه ترین شکل ممکن زدم :دی کاری که قرار بود تابستون بکنم . همون بعد از پست قبلی که مامانو بردم آرایشگاه وسوسه ی مدل موهای تی لو ر بم غلبه کرد و شقی هم خودشو رسوند و الان؟ راضی ترینم :)

وای یه روزیم یادتون باشه من موتوری گرفتم :)))) از جالبترین و هیجانی ترین اتفاقا بود. وقت نبود و چاره همین بود تا برسم به مامانه. 

شقی! هایلند ! عیب ! :دی

با ام تی تو اون خیابونه رو به دیوار ! خر بازیای همیشگی ِ من که خدا آخر و عاقبت ِ این یکیو بخیر کنه واقعن :)))

خلاصه همه چی دان شده. 

این دو سه روز هم در خدمت خونواده می گذره به خوردن و خوابیدن و عید دیدنیا و بعدم میریم که داشته باشیم هیجان انگیز ترین سفرمونو.. سال و داریم قوی شروع می کنیم... قوی ترینم تموم میکنیمش و من ایمان دارم.

شاید دیگه نشه نوشته تا آخرای تعطیلات...دو سه خط آخر باشه واسه شما ندیده های عزیز دل...

ببینین...شماها بی اغراق واقعی ترین دوستای منین.. اینکه برای سفرم قد خودم یا بیشتر از من ذوق دارین..اینکه حواستون به موهام به کارام هست..اینکه منو زیر کنسرتای ابی چقددر تگ کردین...اینکه دارم شماهارو جزو تاپ تن نعمتهای زندگیمه قطعا...

سارا

پرستو

منظر

بلو جونو :)

شبنم شیرازیم

مسا

سمی

نیگولی گوگولی

اون یکی پرستو 

ورون

ال

شبی شمالم

ژولی ، مرجان ، بهاره ، بهار ، ندا و مهشاد و گیلدا و خانومه و پری و سیگما و خیلیای دیگه. مرسی که چند ساله رفیقای همیم...

وای مرسی حتی از دوستانی که موجبات خنده ی مارو فراهم می کنن :))))

بگذریم حالا :دی

سالتون قند رفقا!سالتون عسل :) 

بخنده دلاتون همیشه.. حالاتون احسن الحال...

خوشی باشه براتون و تعطیلات بترکونین :*

Hymn for the end :D

وای دیگه واقعن باید عید شه . ببینین دیگه وضعیت ِ منو. سرکارم اما اصلن دیگه کارم نمیاد. وای هفته ی دیگه شاید آ باید منو به زوور و با تهدید بکشه سرکار :)))

بهترین روزامه :)  همیشه اسفند برام قشنگترین بوده. همیشه یه قدم مونده به یه چیزی قشنگترین مرحله شه به نظرم. اسفند یه قدم مونده به سال ِ جدید و عید و ایناس .

چیکارا کردم؟ این ور اون ور زیاد رفتم . معاشرت های جدید زیاد داشتم. یه گله دوست ِ جدید پیدا کردم تقریبن. جاهای جدید رفتم. به مورد علاقه هام رسیدم خلاصه. کمتر ورزش کردم ولی بخاطر شلوغیای آخر سالی. خریدای هیجان انگیز سفرمونو کردیم. بهترین ممونی رو رفتیم و ترکوندیم.

قشنگترین چیزی که می تونم و نوشتم :) یه داستان کوچولو که خودم عاشقشم.

تو فروش ریالی ترکووندم و خودم با خودم بیشترین حال و کردم. من بواسطه ی کارم با آدمای بزرگ و خوبی سر و کار  دارم و شنیدن تعریف از اونا حالمو خوب می کنه.

و تولدم و تولدم  و تولدم...بهترییییین تولد کل زندگیم. وقتی که فکر می کردم چون دوستام از قبل کادومو دادن دیگه خبری نیستو قراره یع بعد از ظهر ِ خوب در حد کافه رفتن با شقی و شبی و داداشه داشته باشم به هیجانی ترین حالت ممکن سورپرایز شدم :) سورپرایز که چه عرض کنم سکته کردم. مرسی از شقی. نمیدونم اصن دیگه راجع به این رفاقت چی باید بگم؟ اصن نوشتنم سخته دیگه راجع بش. فقط باید هر لحظه خدارو واسه داشتنش شکر کنم. جدن میگم. 

خب الان آرایشمم کردم. برم یه ذره کار کنم. بعدش ناهار بخورم. بعدش مامانه رو ببرم آرایشگاه . بعدش و نمیدونم. ساعت 10 ام اس تی ج ببینم.

هفته ی دیگه از بهترین ِ هفته هاس :)

آجیلا و خوراکیای سفرمونو باید بخریم. دمپایی بخریم :دی کارای بانکیمونو بکنیم.

برم جمعه بازار و بازار و انقلاب گردی و عکاسی .

بشه سارا رو ببینم پرستو رو ببینم عالی میشه

چارشنبه سوری و تولد خواهره هم هس :)

یه قدم مونده که....

 

منظرررر جووونی...مرسی مرسی مرسییی یعالمه. :*** 

فقط تو می مونی با من ... فقط تو می خندی زیبا

اسفند ایز هیِر لیدیز اند جنتلمن...

اه کاش می نوشتم تن تن تر... روزای سخت و اذیت کن و خوبمو

این روزا اسکوییز شدم ! اتفاقای بد می افتاد اما من همش حالم تن تن خوب میشد. سینوسی ترین حالت ممکن..

بدتریناش؟ آقا جونمه که مریض شده و روزی بود که اون فروش  300 تنیم داش به گ ا می رف. آقا جونم بهتره و فروشه به هر جون کندنی بود حفظ شده تا الان.

یه بحث مالی تو خونه بود اونم رفع و رجوع شد . یعنی می خوام بگم issue  زیاد داشتم. دارم حتی. این روزا کار کردن برام سخت شده گاهن از مدیرم بدم میاد :دی تا دیر مجبورم بمونم و به طور کلی خسسسته ام منن خسسته ام من :دی کفتری بال و پر و اینام من. حالا مهم نیس ناله رو تموم کنیم برسیم به قسمتای جالب.

خب ... دیگه این روزا جیم و طب و اینارو میرم و  وزنم اومده پایینتر و جالب تر شدم براتون :دی

باید بشینیم با شقی لیست سفرمونو آماده کنیم این هفته و خرده خریدامونو بکنیم. من باید بی کی نی بخرم..دمپایی بخرم.. دلم یه دامن یا لباس بلند میخواد حتی و راسی اون روزی یه لباس کوتاه گرفتم برای اونجا شقا هم یع دامن خریدش.

راسسی یه پولی که بش می گم اینجا پول زرنگی :دی باید دسم میومد که طرف دو برابر و نیم ریخته :دی دیروز که دیگه باش دعوا کردم که آقا پولِ ما چی شد دیر شد دیدم ریخت و زیادم ریخت و من خوششال چون واقعن پول برا سفر کم داریم و سرخوشانه داریم میریم :دی 

بعد دیگه ولی چون پول زیاد بود دیروز یه کوته گریز زدم و یه پیرهن جین گرفتم که واسه تولدم بپوشمش :دی و امروزم یذره خورده ریز آرایشی . با اینکه لوازم آرایشم تموم شده نمی گیریم که بریم اوجا بگیریم. کلن زندگی ما دیگه بسته شده به اون ور آب  :)))))))))))))

دیگگگه؟ همینا دیگه بقیه روزای بهمن از هفدهم به بعدش که ننوشتم به دیدن یکی دوتا دوست گذشت که چند وختی بود  که جور نمیشد. 

یه روزی رفتم اراک واسه claim ِ مشتریم..

دوربین که نگرفتم اما دیگه بیشتر از این نمی خوام صب کنم.شروع کردم خوندن یه سری چیز میزو یکی دو ماهه. 

ام تی هم بهم یاد میده یه چیزایی. وقتایی که با دوستایی بیرونم که عکاسن مسخره ترین حالته چون من حتی نمیتونم با گوشیم حرکتی بزنن انقدی که عکساشون خفن میشه :)))) جلو  باب که کلن غلاف می کنم.

ام تی رو هر از چند گاهی میبنم و خب باهم در ارتباطیم. کارای خرکی کردیم حتی :))) کلنم همش در حال دعوا کردنیم و کل کلیم اما در پس پرده هوا همو داریم. خب تو روزای اوکی ای نیس و من سعی کردم کمکی ام باشم و ورزشکارش کنم مثلنو بش سوَرمو یاد بدمو :دی اینجور چیزا.  به هر حال تجربه ی اولین دوس معمولی که بخوبی پیش رفته :))) بقیه هم شاکین تو این کتگوری نیسن و کلن بی کتگورین :ی

رفتم پیش دوس پسر شقی پنج شنبه ای از وقتی رقته کار کم دیدمش و دلمون تنگ بود. به نظرم طفلی خیلی خسته شده و من فقط میتونم از ته دلم دعا کنم که موفق شه.

راستی یادم نره بنویسم از بیترین روزا 30 بهمن.. هوای قشنگش بود؟ ابراش بود؟ صبونه و موزیکاش بود؟ من نمیدونم این همممه وایب ِ مثبت چجوری توی یه روز بود. صبش که با ام تی رفته بودیم صبانه که بش قول داده بودم . هفته ی پیششم راسی پریناز و داداشه رو. بعد یه سی دی از چیزای که می خواسم بم داد و اینا. بعدش تو راه برگشت من سه تا ! سه تا ماشین ِ خوب پیدا کردم عکس گرفتم دوتاشو همیشه می دیدم اما نمیشدش. بعد دیدم انقدی هوا قشنگه برام که رفتم مامان و بابا رو برداشتم بردم بیرون و شبشم باز با یه دوست دیگه م رفتم روبرتو  و شب حتی 12 شب هم باز انرژی داشتم و حالم خووب بود. خلاصه.

آخره این هفته مهمونیه تولده مدیره و کلی خوش می گذره. من با داداشه میرم و شقی شبی رو میاره. 

سه شنبه چهارمم تولدم تو شرکت میگیرن که اولین تولدمه.. تا بعدیااا :دی

از اینکه می تونم یه wide range ای از چیزارو تو دنیا دوس داشته باشم خوشم میاد:) از اینکه می تونم چیزای مختلف و متفاوتو تجربه کنم و دوس داشته باشم خوشم میاد.  

ساعت 1 شدش. برم بخوابم.

آهنگ عنوان رو گوش کنین به نظرم. 

علی یارتون حتی :دی

به وقت جمعه شونزدهم ِ یازدهمِ نود و چهارم

خب هیجان انگیز ترین کاری که انجام دادیم امروز خریدن بلیطای کنسرت ا ب ییی بود تو دوبی.

بله we changed the plan . این چنجینگ د پلن تو 24 ساعت اتفاق افتاد. اینجوری که در ادامه ی سرچا و نت نوشتنا و پیگیریا دیروز که رفتیم آژ انس مسافرتی پایین شرکت ، خانوومه به طور قطع بهمون گف که تو آن تا ل یا تایم عید از تفریحای آبی خبری نیس چون هوا سرده! پس عملن یعنی نصف بیشتر پلن از بین می رف. و دیگه واقعن میشد فقط واسه ا ب ی که خب عقلانی نبود. بعد گفتیم بریم یه ور دیگه. پولمون به هر جایی که نمی رسید. ه ند و گ و ا و دب ی و اینارو چک کردیم. دوبی بدی نبود بدون کنسرت ا ب ی ولی :دی که دیشب (ساعت 3 صب یعنی) من با خودم گفتم به شقی بگیم بیخیال شیم اصن. و صب اونم مثکه می خواسه همینو کم کم بگه. که می بینه ا ب ی کن س رت داره 4 ام فروردین تو دو ب ی. دیگه سریع با سارا هماهنگ کردیم برامون بلیطارو خرید و باید بری م دنبال کارای ویزا و غیره. کلیییی هیجان داریم واسش. alot to do!

بعدم دیروزی با سارا بودم. داشتم فک می کردم از 5 تا 9 کلی تایمه. اما واقعن زود گذشت. اه لعنتی خیلی خوب دوستیام. سارا برا من یه جور تراپیه. یه جور دراگه.  باید بشینم باهاش حرف بزنم باید باهام حرف بزنه. نهایت خوشیمه این صبتا. سارا روز به روز داره به نظرم خوشگلتر و جالب تر میشه. بعد مدل فرق داریه! یعنی قشنگ قیافه و استایل خودشو داره که روز به روز داره improve  می کنه.  خوشالم که دارم بیشتر مدیریت می کنم که دوسامو زود زود تر ببینم.

از وقتی آخرهفته ها پلن ندارم این استیج شروع شده که من خوشم میاد ببینم :دی از اون رض ا و امی ر حسین خیلی خوشم میاد :دی

آخی.. الان که دارم فک می کنم میبینم چه جمعه ی خوبی بود. ذووقای ظهر...ذوقای شب وقتی رفتیم سر زمین و دیدیم دارن خاک برداری می کنن :)

نتیجه ی عکاسی ِ هفته پیش عااالی شد. هم روز خیلی خوبی بود هم عکسا خیلی خوب بود. هممون راضی بودیم. بعدشم کلییی بهم پیشنهاد شد واسه عکاسی حتی کسایی که خودم خیلیی دوس داشتم! اما نرفتم. چون دلم مدلای جدید می خواس. اینا همه همون عکسایی بودن که از روش صدبار گرفتن.. یکی یه ایده ی خوبی داش که از خودش اونقدی حس خوب نگرفتم شاید ایده شو به ام تی گفتم که کار کنیم :دی این شبا ام تی میره جشنواره برام هر شب عکساشو می فرسته. عالی میشه کاراش عوضی . کلن آدمای بی ادعا کاراشون عالیتره واقعن. امشبم که یه چلنج داش اونجا چون اکسش تو فیلم بود و میترسید که رد کارپتم بیاد که خوشبختانه نیومده بود :)))  بای د وی بش می گم تو واقعن اولین دوست ِ منی. دوستی که پسره! از کلمه ی دوس معمولی بدم  میاد چون :)

داداشه با بابای دوس دخترش قرار داشته. خواسم بنویسم یادمون بمونه این نسل جدیدیا و گاهن نسل قدیمیا مثه پدر این خانووم capableئه چه کارایی هسن :دی

از الان خوشالم که این هفته که میاد پنج شنبه س تعطیله :دی

این هفته رفتم اراک راسی یه روز. 

دعا کنید کوارتر اول 2016 رکوردا درس درمون باشن.

از فردا باید بیشتر take care کنم وزنمو!

برم کم کمک تو جام.

نایتز

تو قلبم تورو دارم اگه خونه به دوشم و این صبتا

یک ساعتی هست تقریبن از خونه شقی اینا اومدین. بعله امشب برا اولین بار خانواده هامون با هم وقت گذروندن  باهم :))))) دیگه کم کم  داریم رابطمونو رسمی می کنیم :دی مامان شقی دعوتمون کرد و ماهم با یه کادویی و اینا رفتیم خونشون و شب خوبی بود. 

بعدم که اومدم خونه یه دوتا ایمیل اینای فورس بود که زدم هی دودل اینکه ساعت 2 نصفه شب وبلاگ بنویسم یا نه اینجارو باز کردم و دارم کورمال کورمال کورمال می نویسم تو تاریکی و با لپ تاپ کارم که واسه وبلاگ نویسی کمتر بش عادت دارم. آره آدم وقنی ALOT TO DO  داره نصفه شبم کار می کنه که پول درآره و برسه به خیلی چیزای دیگه.

امشب دیدیم که بابای شقیم اوکی به سفرمون و با توجه به اینکه اوضاع مالی شقیم اوکی شد سفر عیدمون قطعی تر شد. آقا انقده هم کیف میده می گردم لا به لای هتلا و تفریا . یه دفترچه یادداشت برداشتم و اطلاعاتو می نویسم. حالمون این روزا با فکر کردن و نقشه کشیدن واسه سفر خوشه. ایشالا که جور شه همه چی و هوام خوب باشه :))

(حمیرا داره می خونه همشش...عزیزی مثه مجنون واسه لیلا و اینا )

پرس رو دیدم...هفته ی پیش همین روز :) از اون پنچ شنبه خوووبا بود با طعم پیتزا و پرس. شقی می گه حرفتون میاد انقد باهم؟ که دوتایی برین بشینین ساعتها حرف بزنین؟ می گم آره..وقتی از نظر بقیه غریب میاد بیشتر قدر این دوستیارو می دونم. پرس...از جدیدترین دوستای دوس داشتنیم..خوشالم دیدمش. بیشتر از وبلاگش دوسش دارم حتی :))) 

نوبته ساراس..هفته ی جدید باید بکشونمش بیرون :دی 

خب 6 اسفند تولد مدیرجانه و از اون مهمونی خوباااایم...م م مز که جدید اومده نمیدونم گفتم یا نه که موزیک کاره! خوب شبی میشه... 

بعد از م م ز یه چنل درس کرده موزیک شر می کنه و اینا..بعد یه سری گذاشته بود که ناسا صداهای خارج از جو رو رکورد کرده ...عاااااااااالین ایناااا عالییییین...معرکه ن اصن..دیشب باهاش ریست فکتوری کردم واقععععن های بودم! می ترسیدم از ارتفاعی که گرفته بودم جدن! از ترس چشممو باز می کردم! در این حد یعنی!

پو "این قلب پریسا" زده بوووود. وای خبرش بهم رسید وقتی دیدم مرررررده بودم از خنده! این دیگه آخرین نوع مارکتینگش واسه برگردونده منه . باهاش تسویه حساب کردم. خیلی کول واسادم دم ماشینش پولشو بش دادم و اینا. از اینکه می خواس منو با خبر (خیالی :دی به نظرم) ماشین جدید خر کنه خنده م میگرفت..د لامصب عشق ماشین و موزیکم من آره ولی نه اینجججوری که :))))

(به چز قصه ی این عشق چی گفتم چی شنفتم ... )

بعدش دیگهههه آها تولده مامان جونمونه یک شنبه و براش پلنای خوب دارم. فدا سرش و قربون قد و بالاش همه دارو ندارم...کادوشو نقدی میدونم میدونم اینجوری حال میکنه :دی بدهیمم بش صاف می کنم تا 20 اسفند صب نمی کنم.

باید فک کنم دوتا پک طب بردارم جدن...

وااای لانجی ن شه رک وافلااااای نوتلاااش...آخرین کشف ِ کم قیمتی که خونه خرابمون کرده..یعنی میریم براش دیگه بدون توجه به باشگاه و وزن و رژیم و اون همه سالاد خوریمون...

برم کم  کم لباسامو عوض کنم صورتم اوکیه صب میشورمش فقط.. صب میرم عکاسی با ام تی! 

ام تی خوبه..از این مدلاییم باهم که همممش کل کل ِ الکی می کنیم باهم..اما اوکیم باهم.

البته که عکس و عکاسی اینستاگرامی مسخره طور شده اما من جدن عکس و عکاسی رو دوس دارم سوای اینستاگرام و بحثاش..خب سوژه بودنم دوس دارم :پی

(من این عالم عشقو به عالم نفروشم )

خوب بخوابین قشنگا 

هفت شب یوسف آباد

خبببب تو فاصله ای که بخاطر داشتن عقل ناقص باید بشینم تو شرکت تا طرح تموم شه بهتره که اینجا بنویسم.

اون روزی وزن و سایزمونو گرفت و من و شقی می دونستیم دست ِ گل به آب دادیم با اون همه فست فود خوردنمون تو یک ماه گذشته و اینها. البته که من وزنم یه ذره بالا اومده (گرمی !) اما سایز پاهام بازم یه کوچولو کمتر شده. 

بعد اصن این روزا دوباره ولع خوردن افتاده به جونم، اونم فقط شیرینی و خوراکی و جانک و اینا. همین امروز از اون قرصا انداختم بالا و اصن گشنه نیس حتی ناهار سالاد خوردم اما از شکلاتای از لندن رسیده هزااار تا خوردم انقد که خوشمزه بود. تازه شبم میدونم که بستنی میخورم موقع دیدن شهر ر زا د. تازهه با پرس میخوایم بریم چیپس و پنیرم بخوریم که تو ذهنمه هممش :دی ( هفته به ته رسیدااا خر خانوم :/)

این روزا احوالاتم بهتره. یعنی ایمپروینگه. بعد از اون جریان ِ فکتوری رست که مم ز بم یاد داد و شبا آروم میشم و  اینکه شروع کردم پادکستایی که سارا از هلا کو یی می فرسه که با اینکه همش بیشتر راجع به رابطه س و من ترجیحم اینه که راجع به خودم باشه اما بازم خیلییی دوسش دارم. بعد همش یه موج مثبتی توومه. نمی دونم واقعن مم ز انقد تونس حال ِ منو خوب کنه یا یاد دادن فکتوری رست و اون بحثاش راجع به عرفان یا خودم امادگی داشتم و همه اینا دس به دس هم داد. راجع به مم زم اینجا بگم برا خودم. خب بله کر اش داشتم بعد چی شد ، دیدم که باید کنترل مای سلف . بعد دیدم که مدل با بقیه چه جوره و بعد دیدم که یه یک ماهه جی افی ام داره که به من ربطی نداره اوضاشون چیه من نمیخوام بچ باشم! حالا گرچه دارم میبینم با فلانی چجوریه و هرچی اما به خودم میگم تو بچ نباش آدم باش. بعد دیگه اوکی شدم. کرمم نریختم. :) حالا اگه حرفی چیزیم میزنم باهاش حداقل خودم تا ته ِ دلم میدونم چجورمه . گفتم اینم اینجا باشه برا خودم. 

کلن این روزا مچوریتی خاصی تو خودم میبینم :))))

بعد اینکه دارم با شقی برنامه ی سفر میریزم. این هزارمین باره که اینکارو می کنیم و هیچ وخ عملی نشده اما از تههههه دلم میخوام که اینباری بشه. چون که آقای صدا تو ان ت ا لی ا کنسرت داره میخوایم بریم. مثلن دلمون میخواد دو سه روزی اس ت ان ول باشیم و 2 3 روزی اونجا. حالا اگه نشد مسخره مون نکنین ولی.

همین الان مدیر اومد با منو خ که باقی موندیم تو شرکت یه سلفی گرفت و تو گروه ِ شرکت گذاشت و رفت :دی خنده داره اصن این مرد.

حین همین مکالمه با پرس قرار پنج شنبه جور شد.

مرسی خدا :*

پانیذیت می نویسد از یک جمعه ی آروم

پست قبلی اصن یهویی ابتر موند. این همکارم اومد بعدشم باید می رفتیم خونه و اینا. و شبشم تن تنی بستمش.

مهمترین موضوع اصن عنوانش بود که می خواسم بگم برین گوگل بزنین دا نلود آهنگ Le Vent Nous Portera (De Hofnar Edit) حتمنم این ریمیکسشو بگیرین. البته اصل آهنگم خووبه اما اینم بگیرین کیف کنید علی الخصوص اگه فن ِ موزیک فرانسوی هستین. میگم فرانسه داغ دلم تازه میشه. امسالم تموم شد و من لعنتی نتونستم برم کلاس زبان. شت. بدرد نخور ترینم اصن.

می خواسم از روابط انسانی بنویسم. نمی دونم. بد جوور شده. خ داره جدا می شه. از کی؟ از کسی که واسه داشتن خ خودشو جر داده بود 8 سال پیش. که خ حاضر شد زنش شه وقتی که دانشجو بود وقتی که سرباز بود. که خ همه چیو گردوند وقتی که اون دو هفته رو آب بود دو هفته خشکی. حالا چی؟ هیچی. که خ رو نمیخواد دیگه. که چند ماه هیچ چیزی با هم ندارن. که خ اینهمه خرج این زندگی کرد و هر راهی رفت که تهش؟ شنبه صب دادگاه خانواده.

از اونور ح ! میاد میگه باید بات حرف بزنم. میز ِ من گوشه س و یه جورایی بنگاه دردو دل :دی واسه این قضیه یه وختایی توبیخ شدم! که آقا چرا همه میان با تو حرف می زنن چرا تو پذیرای همه هستی. برا من روابط انسانیم مهمه ولی :) حالا انی وی. یک کسی رو پنج سال میخواسته. پنج سال با هم بودن. دو ساله میگه بیا منو بگیر یا بگو میگیریم بالاخره یه روز طرف دس دس می کنه. حالا؟ یکی بهتر پیدا شده و ح که سنگ اون پسر رو شدددیید به سینه می زد کات کرده و رفته با کسی که به قول خودش بزرگتریم حسنش سیتی زن بودن آمریکاشه! نمی دونم بگم خاک بر سر دختری که براش مهمترین حسن کسی که قراره باهاش بمیره رو سیتی زن بودنش می دونه! یا پسری که بش گفته معلوم نیس من دو سال دیگه همین حس و بت داشته باشم! بعد همون همکارم که باعث شد پست قبل نصفه بمونه (ش) به این ح و رابطه ش حسادت می کرد. خودش؟ ش؟ پوکیده از حجم غصه. به قول خودش 80 روزه! ضعیف شده بعد از تموم شدن رابطه ش. وقتی می گم ضعیف شده دارم از دختری حرف می زنم که یه تنه تک و تنها تو تهران درس خوند کار کرد زندگی کرد و پول و پله بهم زد. حالا؟ کم کم به فکر برگشتن به جنوبه. درد تنهایی!

حالا چرا اینارو می گم؟ روابط انسانی برام عجیب شده. نمی بینم کسی خوشال باشه. یا تو با یکی خوشی بدون استاندارد. یا ناخوشی. یه چیز معقول استاندارد نمی بینم دور و ورم. 

اون هایی که از دور خوش و خرمن رو هم تو سفر شمال دیدم! دوستای پو! که مهر می زد دختره رو! از عشقش. جنگ اعصاب های بی پایان در خفا! بعد از کات شدن رابطه م با پو با سا ( دوس دختر مهر ) دوس موندیم و از دخترای دوس داشتنیه برام. یه روز رفتیم بیرون. با پسره قهر کرده بود که بتونه با دوستاش بره بیرون چن ساعتیو. که بریم اندرزگو و خوراکی بخوریم! 

بعد می رسم به جایی که امنیت تنهایی رو با چیزی نخوام عوض کنم. اصلن وابستگی یا حتی جوین شدن با انسان دیگه ای ریسکی ترین کار ممکنه به نظرم :دی که من ِ نگارنده حال امروزم و فردام خودش یه دنیا توفیره حالا بیام بالا پایینای یکی دیگه رم بیارم تو زندگیم؟ دارم میبینم خوباش چقدر واسه داشتن چیزی که بینشونه زحمت می کشن. جون می کنن جدن. همین شقی ِ خودمون. نمیدونم شاید تو 35 سالگی به این نتیجه برسم که آدر آر رایت اند آی واز رانگ...نمیدونم. الان اما اینجوری به نظرم میاد.

بگذریم.

یه چیزی بگم؟ انقده ذوقم میاد دوستام از من اسم می برن؟ :دی :پی منظ ر نیگو پرس سارا :دی خوشم میاد و از برگشتن ِ قویم :دی بیشتر انگیزه می گیرم. 

یه چیز دیگه م بگم؟ از نظر روحی احساس می کنم دارم میشم مثه همون قدیما که می نوشتم، زیاد و مرتب. این یعنی بهترین حالت ِ روحی من به طور کلی. اگه می تونم تن تن و مرتب و زیاد بنویسم یعنی بهترین وضعیت ممکن رو دارم.I know my self  دیگه.

برم بشینم یه ذره س ک س ان د سی ت ی ببینم. 

شاید بازم نوشتم امروز  :دی

 

Le vent nous portera

خب این هفته هم به آخر رسید.

هفته ی در نوع خودش جالبی بودش. 300 تنو بستم. 60 تنم در حال بسته شدنه ایشالا.

بعدش اینکه مژ اینارو دیشب دیدم بعد جیم رفتم برگر ل ن د پیششون :ا بعله درست وقتی کلی ورزش کرده بودمو کلی بابت اون دوتا پک نصفه و نیمه و خط و خوط شکمم به خودم آفرین گفتم. گاهی لازمه لابد دیگه. چه خبر ازشون؟ هیچی همون لوپ همیشگی رانگ پیپل و اینا به اضافه ی اینکه ماشین خریده که بابت این یکی کلی خوشالم براش.

بعدم رفتم دنبال شقی و رفتیم خونشونو و شب اونجا موندم. گرچه صب خانوم امتحان داش من واسه خودم تک و تنا راهی سرکار شدم. 

دیروزم که رفتم عکاسی. که تجربه خوبی بود. آخه اینجور بود که سبک عهد قجر دیگه عکاسی ِ ایندور با نور پردازی دهه 70 میلادی مثلن. اما از توووش عکسای خوبی در میاد مطمئنم . بی صبرانه هم منتظر گرفتنشونم که باید تا چارشنبه بعدی صب کنم. اصنم خسته نشدم 3 ساعت وایسادم واسه 5 تا دوربین پوز گرفتم :دی اولین مدل ارتودنسی دار می باشم من :دی پرروام آخه.

بعد دیگه. آهان امشبو چیدم بریم خونه عموم اینا. اینجوری هم از دست یه قرار مچ مکینگ فرار کردم همم اینکه  care about family كرده. باشم.

(تا اينجاشو ظهر تو آفيس نوشتم،از اينجاشو الان كه اماده شدم و منتظربقيه م كه بريم سوى عموجان اند فور د فرست تايم با گوشى)

يه داستانايى راجع به روابط انسانى دارم كه مى شنوم اين روزا كه تو پست بعدى مى نويسم و الان ميرم كه آش دوغ منتظرمونه 😃

ما وسطیای طفلکی

یکم برم بالا منبر براتون.

دارم فکر می کنم که آدما تو دو تا لول حالشون خوبترینه. یعنی اوکین. لول بالای بالا و لول ِ پایین ِ پایین. می دونم چی می گم؟ یعنی اینکه آقا شما از وسط بودن چیزیو در نمیاری. وسط که باشی بالا رو میبینی دلت میخواد. پایین که باشی اصن بالا رو نمی بینی نمیتونی مجسم کنی چجوریه پس اصن دلت نمیخواد واسه خودت تو بدبختیت دست و پا می زنی. بالام که باشی دیگه نور علی نور دیگه. میبینی میخوای اپروچ می کنی داری. وسطیا ولی طفلکین. می دوان نمی رسن. ندوان یهو می افتن پایین. والا به خدا. حالا این بالا و پایین و وسط تو هر موضوعی هستا. نه که مثلن بحث فقط بحث وضعیت مالی باشه نه آقا. هر چیزی هر سابجکتی درس فشن مد استایل اخلافیات بچه وسطیا حتی به نظرم :دی . وسطیا تو برزخن. یه روزا فک می کنم اووف چه همه چی خوبه و فلان بعد یهو یه روز یادش می افته که اِ something is missed مثلن.

امروز یک شنبه س و آفیس به خلوت ترین حالت ممکن رسیده. نصفیا آفن امروز که رفیق جانمونم جزشونه.

منم و یه روز خلوت.

پو باز می پیچه به پر و پام که برگرد و فلان. انگار ولی نمی تونم. 

دیشب با م م ز ( همون پسر جدیده ی آفیس) که حرف می زدم منو مدیتیت کرد :دی حالم خوشه اونه انگار. تلقین بود یا هر چی من اون دو تا ده دیقه رو کیف کردم. 

بعدشم چارشنبه میخوام برم عکاسی . شا ازم خواس برم مدلشون شم واسه کارگاه عکاسیشون . منننم که  خوشم میاد از این جینگولک بازیا :دی کوووله دیگه قراره 5 نفر ازم عکس بگیرن و یه استاد ِ کولم باشه اون ورا :دی

 

هفته به ته رسید.

خبببب فاینالی بعد از یک هفته کللل تهرونو گشتن بالاخره ما امشب موفق شدیم یه پالتو که در اصنل شنله با یک کفش مردونه ی منظر پسند :دی بخریم. بوت پیدا نکردم و از این خوشم اومد همینو گرفتم. واای اصن مدلا همه به درد نخور من از اینا که مد شده توش پاشنه داره خوشم نمیاد اما واقعن دیگه داشتم می خریدم از رو ناچاری که این کفشرو که مدل کفش مردونه س رو گرفتم. جدیدنام اینجور شده که هرچی می خوام بخرم فقط به فکر اینم که مثلن تو جلسه چجوریه. جلو مشتری. مثلن شنل ِ به درد ِ این کار نمیخوره اما خب چون داشتم زاپاس خریدم اما کفشه؟ خوراااک دیل بستنه :دی

دی و بهمن که بگذره وضعم دیگه خوبِ خوب میشه. یعنی که میتونم کلی خرجای خوب بکنم. اینا همه شرایط شقی هم هست. تازه ایشالا اگه خدا بخواد سال دیگه هم میریم یه سفر خوب. برای عید هم هم ابروهامو میخوام هاشور بزنم و هم موهامو های لایتی چیزی کنم. فعلن ارتودنسی دارم با دندونم دیگه نمیتونم ور برم. راستی:دی یه چیز ِ خنده داری بگم؟ من این روزا از قیافه م بیشتر از همیشه راضیم! با وجود سیمای تو دندونم. نمیدونم چراها. همش می دونستم لاغر شم صورتم لاغر میشه و من زشت میشم اما الان که عکسای اون موقع ِ قبل از ارتودنسی و لاغریمو می بینماا اصلننن دوسشون ندارم . حتی مثلن عکس خوبیای که مه ازمون گرفته. باید برم با این ظاهر عکس بگیرم. تازه حالا که سینگل شدم به یکی دونفری اوکی واقعنی عکاسی دادم به خاطر پو نمی رفتم! بعله آدم خری هستم که به اصول رابطه هرچقدم از سمت مقابل رعایت نشه پابندم. البته خر که نه! صد بار دیگه م همینم من. تا یکی به باشعوری ِ خودم پیدا شه. خلاصه داشتم می گفتم که این روزا از خودم راضی ترم. شاید چون مثلن دندونام مرتب تر شده ( من دیگه کم کم راضیم ازشون :دی بسه همین نمیخوام دو سال دیگه تحمل کنم اینارو بابا :دی) یا شاید آرایش بهتری رو برای خودم پیدا کردم. یا شایدم این روزا فرقمو کج می کنم که به نظر شقی خوب نیس اما بقیه کلی تعریف می کنن. از نظر خودم شبیه ِ دختر پَپه ها می شم اما کلاسیک طور تره دوس دارم :دی

امروز تصمیم گرفتم برای روز تولدم عملیات تغییر رنگ مو و اینارو انجام بدم. البته رنگ که نه هایلایت و اینا دیگه. چون ملت حساسن رو رنگ موِی من تاکید می کنم هایلایت چون همینجام یهو سارا اینا منو می زنن که غلط می کنی دس به موهات بزنی. فقط چیزی که بهش شک دارم اینکه که آیا موهامو باز اون موقع کوتاه کنم و این کارو انجام بدم یا بلند باشه و اینا.

آقا پنج شیش کیلو دیگه هم کم کنم دیگه تموومه (تمومه تموم نه ها اما خووب میشم بعد دوبار 4 کیلو دیگه باید بیام پایییییین ) که اینم باید تا تولدم انجام شه.

برای عید یه عالمه خرید لباس و کیف و کفش  + ساعت + تجدید خرید عطر بهارم دارم. من چرا امشب فاز عید گرفتم؟ شاید چون روزا داره خیلی زود می گذره.

خب شقی فمیده که رو این پسر جدیده کراش دارم و یه ذره شیطنت می کنم و از اون جایی که پارسال یه خاطره ی وحشتناک اینجوری به جا گذاشتم هممش دعوام می کنه اما به خدا پسر ِ خی لیی س ک س یه :دی کیدینگ به خدا ، اینجا که دروغ نمی گم که اینجا واقعنی خودمم. میدونم من و اون هو نو چنس و دوس دختر داره و سرکارِ و اینا. فانه همه چی.

پاشم برم صورتمو بشورم. ( از محصولات اوریاژ استفاده کنین خوبه :دی ) بعد دیگه کم کم لش کنم برم به سمت خواب که سمت بوسه و اینا بن بسته :)))) وای این یهویی اومد خیلی خوشم اومد از این حضور ذهنم اصن من خیلی بامزه م :دی بسه دیگه لوس بازی .

خب. این آخر هفته هم گذشت. بعد از مدتها بدون الکلم گذشت که تونستم خوب باشم ( بعله بنده خوشم اومده از درینک کردنای آخر هفته :دی) :) پنج شنبه که با خونواده جمعه م به خرید و با شقی.

فردا ؟ باید 300+60 تُنو ببندم با کفشای جدیدم. وگرنه ؟ مرد نیسم من :دی

داشتم فکر می کردم به این موضوع که چون لازمه بیشتر بنویسم یه تایمایی گذری بزارم براش.

من ماشین فروختم :دی نه که ماشین ِ خودمو ها. واو دوس پسر شقی ماشینشو داد به من که بفروشم و اینا منم دیشب شبونه فروختم. می خواد یه کار جدیدی را بندازه و با همه ی مشکلاتی که بین این دوتا بوده من از ته دلم امیدوارم هممه چی خوب پیش بره.

این هفته نشده باشگاه برم :/ فردا ایشالا. طبم نشد برم. یعنی دیر رسیدم. امروز میرم. البته جالبیش اینکه وزنم داره کوچولو کوچولو میاد پایین. 

خریدمم که اصلن موفقیت آمیز نبود چون هزااار جارو گشتم اما هییچ چیز قشنگی نیس. واقعن هیچیااا.

دیشبی زنگ زد و اینا ولی راحت از پسش براومدم. 

راسی :دی یه پسرِ کوولی اومده شرکتمون که اونم داستانای جالبی داره و خوب داره حال بابو میگیره :دی

چرت ِ پست بود :دی 

 

Not in the mood of Love

شروع کردم به مدل نوشتنی که هی حوصله تونو سر ببرم..هی ک.  .س ناله های احساسی :دی

اولش بگم عنوان از اونجایی انتخاب شد که یه فایلی رو همینجورکی پلی آل کردم و این د مود آو لاو پلی شد و بر حسب حس و حال نگارنده customized شد :)

دیروز با شقی رفتیم فال. یع فال معرکههههه . خیلی خوب بودش. من میرم پیش فالگیر که بم بگه بیخیال این پسره شو. نمیگه لامصب که :))) هی می گن عالی عالی . چرت می گن ولی. دیشبی بیترین خدافظی نهانمو کردم. بُریدم :) خودمو دوس دارم ولی :دی زیاد. دلم می سوزه براش که بزرگترین شانس زندگیشو از دس داد. آره من بودم :) بی تعارف. دلم می سوزه برا اونایی که ادم نمی تونن بشن. ولی من خیلی وخت دلسوزی و اینا ندارم که. چی کار می کنم؟ همون سوییچ کی رو که پست قبلی گفتمو می زنم. یهو کول میشم. می شینم  سریالمو می بینم. لش می کنم. با مسا ( که تنها پوینت برگشتم به پو ، پیدا کردن یه دوس جدید مثه مسا بودد) پفک می خورم یه ذزه و بعدش می پرم رو ترازو و خدارو شکر که لبخندم نمی ماسه. بعدش اینجا می نویسم اینارو و می رم پیش شقی جووونم و میریم خرییییییییییید فاینالی.

بعععله آقا وضعم خوب شده. هممممه بدهیامو دااادم تقریبن. حاجی انقد کارت به کارت کردم واسه بدهیا که زد آقاا سقف مجازت تمووومه. بعضیارو بد از 12 شب خوشال کردم. کیا؟ اول مدیر جانم..حاجیم .. همین پو . داداشه. باب :دی خیلیییییا

حالا دیگه فقط یه کم مونده که باید بدم پو ولی گذاشتم ماهِ دیگع ( بعله رابطه حسی تموم شده ولی حساب کتاب داریم باهم :دی) می تونستم بدما اما می خوااام برم خریییید بعد از چند ماه.

تو این مدت همششش لباسا و وسایل شقی منو پوشوند :دی

سال نو و اینام مبارک. پارسال این موقع خوشال تر بودم از نظر کاری چون رکورد زده بودم. اول ژانویه رو مرخصی گرفته بودم یادمه. امسال که تعطیل بودش. سال دیگه؟ از بیترین اول ژانویه هامو خواهم داش فر شُِر .

مامان شقی اون روزی می گف بشین بخون بنویس. میتونی بنویسی. ک. .س شرای اینستامو شقی براش می خونه گاهن. مامان شقی نویسنده س. خوب یه نویسنده بت بگه می تونی حالت جا میاد دیگه. میدونه حتی وبلاگ می نوشتم ( چون الانارو نمی دونن خیلی :دی) 

نوشتن حالمو خوب می کنه. بدون هر وخ می نویسم صرف نظر از اینکه از غممه یا شادیم. وقتایی که می نویسم اوضام خووب تر می شه بعدش. یعنی که مثلن دل و دست و مغز و اینای پریسا هم راستان که می تونه بنویسه :)

پاشم برم آماده شم.

 

آدم به دلش  چطوری حالی کنه اشتباه شده.

خب از سرکار آپ می کنم!

وای دو سه روز بدجوری رو گذروندم. کاش می نوشتمش. اما مهم نیس. مهم اینه الان حالم خووبه. مسئله عشقی احساسی اینا بود. بعد خب یادم رفته بود خودمو تو این زمینه که capable انجام چه کاراییه؟ اونا جیغای من بود؟ سر ِ کی؟ سر ِ چی آخه؟ آخی حیوونی خودم :دی 

هه تا من نباشم به فلانی تو شمال بگم اگه من جات بودم اصن دیگه مرده بود این آدم برام. کلن همیشه از این مدل جمله ها هرجایی هر جوری گفتم خدا گذاشته تو کاسه ام . که بفرما تو بدترش و تاب اوردی. این باری؟ تاب اوردم. چرا؟ واسه دل خودم. ببینم مثلن چقد می تونه دوس داشته باشه یکیو؟ چقد بگذره چقد ببخشه مثلن.

بعد کلی چیز میز یاد گرفتما تو این تو خودم شکستنه. آقا واقعنی عصبانی بودن خطرناکه. تصمیم گیری خطرناک ترینه.  الان؟ همینجوری لست چنس مثلن. از من چیزی کم نمیشه. شاید حسم بره. اما واسم خوبه.

پارسال این موقع ها شاید داشتم همچین بلایی رو خیلی جدیتر سر یه خونواده می اوردم! دست ِ خودمم نبود. حالا امسال کارما! خب پس تسویه ایم دیگه قربونت برم؟ اذیت نکنی دیگه اینجوری منو ها. 1-1 مساوی.

بعد اون روزی به خودم می گفتم اههه چن وخته اصن گریه نکردم. شنبه چشمام باز نمیشد که :)))

خوبیش چی بود؟ یک شنبه رو مرخصی گرفتم. موندم خونه. همممش شه ر ز ا د دیرم کلیم دوسش داشتم. تا 9 و دیدم. شبشم که مثلن کلی نازمونو کشیدن و اینا .

بدیش چیه؟ یاد گرفتم با هیشششکی راجع به یه سری چیزا نباید حرف زد. حتی صمیمیات. خودت آقا فقط خودت می تونی خودتو بفمی و کمک کنی. اما چون باید حس و حالات ریلیز شه راحت شی. سارای راه دورم دوای دردای اینجوریمه. البته اون دوس مشترکامون که تو شمال زدم تو سرشون هم بودن برام.

وای سارام...حالش بده و من دورم ازش.

راستی اون روز قبلترا اینو تو نت گوشیم نوشته بودم باید اینجا باشه واسه خودم : 

من الان همين الان فهميدم مشكلم چيه، چرا بهتره برام كه تنها باشم، من با بقيه مشكل ندارم من با منى كه ميره تو رابطه مشكل دارم. با خودمى كه عوض مى شم. كه ضعيف ميشم كه مى شينم به شمردن، به ملاحظه ، به فكراى صد من يه غاز. كه اون آدم كول ِ بى خيال قوى ميشه يه آدم حساس ِ ضعيف. لت ايت گو، چن بار به خودم بگم لت ايت گو . بى انصافى نكنم رو من كار كردم خيلى زياد، شايد اصن اين فاز ِ آخرشه،شايد اينو كه بگذرونم قوى ترين بشم. شايد مثلن ديگه هيچى نتونه تكونم بده. هوم؟ شايد اصن بايد فكر كنم اين يه مورد ديرتر از بقيه ى چيزايى كه تو زندگى خواستم و بدست اوردم بدست مياد. بايد درك كنم دارم سرِ چى ديل مى كنم. چى ميدم چى بدست ميارم. Nothing in compare ! زمستونا فصل من نيس مثكه 😃 با اينكه فصلمه! مهم نيس، مى تونم، have alot to do to think and to care.


نکات مثبت : حس قوی زنانه :)) آف بودن یه روز ، حال خوبم بعدش.. اصن من حاضرم تو این مسخره بازیا ببازم تا جاهای مهم تر :دی والا.

دارم فک می کنم چوون به گمونم اینام دیگه خیلی خصوصیه کاش فقط اونایی که میدونم منو بشناسن  نه بیشتر :دی والا.. وبلاگا خاصیت رمزآمیزیشونو از دست دادن این روزا.

رفتم لاک ساده زدم برا اولین بار. توفیق اجباری. یه نارنجی که دوس داره!

امشبو لازم سحر کنیم باهم. 

بعدش پاشیم بریم شب عیدی خونه پسرخاله هه برای اولین بار. حتمنی فیلم عروسیشو میبینیم و کلی از دست مادر ِ من خجل زده می خندیم. مهمونی خونوادگیه دلچسبیه انگار. حسم اینو می گه.

5 ام ماهی که بهت حقوق ندن؟ لعنت خدا بر آن. وضع واندرلندم خرابه آفا این روزا.

let's make money baby! we can fall in love later :)))

اوه...سه ماه شد که ننوشتم.

از اون پاییز خووبا بود. 

البته اینو بگم که از نظر مالی خیلی جالب نبود بازم اما خداروشکر. چون وضع بازار واقعن خراب بود. و من همممه ی امیدم اینه که 2016 سال خوبی باشه و بتونم رکوردهای ت خ می 2015و جبران کنم. البته که به ولله آی ترای مای بست اما بازار نکشید دیگه.

بعد ولی چیزای دیگه ش خوب بود. 6 7 کیلویی کم کردیم حاجی :دی ورزش کردم.

شقی ماشین خرید .

اوضاع خونه و دل ِ من و همه چی خوب و آروم بودش.

سفر رفتم ، آفرود رفتم ، رقصیدم و درینک کردم به تعداد لازم و کافی :دی

بعد اینکه حالا یکی ور دلم هس... کسی که پارسال یه تایم چند ماهه ای بود و بعد از اون یک سال مرتب اصرار کرد که برگردیم درست کنه. اون روزی که رفتم پیش سارا واسه تولدش بش برگشتم که درس کنه. کرده؟ آره تا الان که خوبه. بحث رابطه که میاد تو دلم میگم بدم نیس آدم یعالمه تجربه داشته باشه یعالمه تونسته باشه دل بکنه یعنی دیگه از یه جا به بعد سوییچ آن و آفت دستِ خودته. دیگه ته دلت قرصه به خودت :دی نوشتن یادم رفته مثکه :دی هارد تو اکسپلین.  یعنی تجربه تو این قضیه برا من خوب بوده. حالا اصن بگذریم :دی

بعد خب من آدم ِ رابطه و این داستانا نبودم درس حسابی که :))) بعد ری اکشن مردم هممه عجیب غریب. خنده دار اصن.  حالا خووبه با اینم به هم بزنم :دی دوستا باز میریزن سرم :دی

هنووزم زیاد کار می کنم. هنوزم کمترین وقت مال خودمه. اما لازمه. امروز؟ تو آخرین روزای پاییز با آ (مدیرم) یه dealی بستم که خب ترجیحی میدم راجع بش با کسی حرف نزنم. به مرور که مشخص میشه اما گفتنش؟ useless و خب باید خیلییی بیشتر دوباره کار کنم. مثه 6 ماهه دوم پارسال. می ارزه. حتما می ارزه.

خرید؟ نمی تونم بکنم.

دوربین؟ فعلا اصلنننن

قسط؟ کمتر از دو هفته دیگه صافه.

2016؟ پاریس!

پاشم برم دوش بگیرم و بیشتر دریمینگ کنم!

 

پانیذیت پنج ساله از تهران

17 ام شهریور اینجا شد 5 ساله! پنج ساله کم و زیاد می نویسم. می دو نم که دیر یا زود منم باید از اینجا کوچ کنم برم بلاگ اس کای مثلن. اما دلبستیگم به اینجا؟حجمش زیاده. راستی میشه انتقال آرشیو داد؟ و یه سوال دیگه یه سری از آرشیوم که نیست قبلن بلد بودم یه لینکی که با اون می دیدم وبلاگمو یادتونه؟ توش کلمه ی cache  داشت فکر کنم. میشه بهم بگین اگه بلدین؟ 

هفته ی پیش سخت ترین هفته ی  کاریمو داشتم. مهمون داشتم و هر روز کله صب تا 12 شب کار کردم. نتیجه ش خوب بود. ایشالا که خوب می فروشم و خوب پیش میره. این چینی ها حکایتشون با همه ی مهمونای دیگه مون فرق داشت. شدن بست فرندای من و شقا. انقدر که باهوش و فان و خوب بودن. خیلی خاطره شد باهاشون. من سرما خورده بودم اما انقدی از اینا انرژی می گرفتم که هر روز چندتا جلسه رو منج می کردم؛ انقدی که با ماشین برم اراک و برگردم. راستی اولین دفه بود که برزو جانمان ( ماشینم :دی ) رو انداختم تو جاده و از پسش خوب بر اومد.

حالا اما یه سری کارام به خاطر نبودنم تو هفته پیش مونده و نداشتن دستیار از همیشه سخت تر کرده کارو. باید با مدیر صحبت کنم که سریع یه نفرو بیارم. بیشتر از این نمی تونم. 

انقدی خسته م که امروز صب اول یک ساعت آف گرفتم و بعد اعلام کردم کل روز رو نمیام. هرچی میخوابیدم انگار که کمم بود. الان اوکی ام. 

امروز پاشدم رفتم یه سری دندون پزشکی. کاری که 6 7 ماهی بود میخواستم انجامش بدم. بعد با خواهره رفتیم یه کافه و بعد با مادر جان و پدرجان یه بستنی فروشی و بعد خونه.بدون ماشین و پیاده. از دیدن محلمون تعجب کرده بودم!برام تجدید خاطره بود! انقد که دیگه توش نگشته بودم!

بگم بتون می خوام چیکار کنم؟ ارتودنسی :/ :دی بعله هفته ی دیگه اینکارو برای بار دوم می کنم! نامرئیه تقریبا و شیشه ای طوره! اما خب دیگه لازمه :دی 

بعد کلن اصن میخوام این 6 ماه سالو به خودم برسم. هرچی که دوس ندارمو تغییر بدم. یه سری کارای دیگه م می خوام بکنم که هر کدوم نزدیک به مرحله ی عمل شدو بهتون می گم.

سارا رفت. چقدر تایم بودنش خوب بود همه چی. چقدر بهم خوش گذشت باهام. اه لعنت به همه ی رفتنا. چقد رفتنش حالمو بد کرد. 

شهریور ماه جالبی شد برام. پر از تولد و جشن و مهمونی و ماموریت و همه چی. 

اون پاداشی ام که بهتون گفتنم همممممممش خرج شد :دی انقدی که صرف کادو و خرید و اینجور چیزا شد. 

یه شبی برای دوس پسر شقی تولد سورپرایزی گرفتیم که از بهترین ِ شبا بود. اون شب من مست کردم برای اولین بار و چیزی که یادمه چند ساعت خنده ی بی وفقه بود. بهترین ِ تجربه هام بود :)))

یه شبی مدیر جانمان که مهمونای چینی و اروپایی داشتیم مهمونی گرفت و واقعن یکی از بهترینِ شبا بود.

شبی که سارا رفت بدترین ِ شبا بود.

شبی که بابا بالاخره تصمیمشو گرفت و یه خونه پیش خرید کرد هم شب خوبی بود. با اینکه دیگه برام دوربین نمیخره و همه ی پولاشو لازم داره برای خودش :دی

همه ی شبایی که با دوستای چینیمون شام خوردیم خوب بود.

شب آخرین جمعه ی تابستون هم که یه دِیت داشتم شب ِ خوبی بود :)

دیت؟ یکی از مشتریام ! :دی البته که مثکه یه سال و نیمی بوده که ما تو گلوش گیر کرده بودیم و حالا اومده جلو. عاقل،با شخصیت و محترم! اینا ویژگی های اصلیشه. الان حدود ِ 10 روزه که هست. اگه دفعه دیگه هم که وبلاگ نوشتم بود حتمن براتون ازش بیشتر می گم :دی

چی تو دلم موند؟ ندیدن سارا تو حول و حوش تولدش. بسکه شلوغ بودم اه. بدشانس بودم. نکنه مزه ش بره براش. سارا از همین تریبون اعلام می کنم یه وقتی تو این هفته به من بده :دی

دلم میخواد حتمن یه چیز جدیدیو شروع کنم. اگه این شقی می زاشت میرفتم فرانسه اما گف باید با هم بریم. ویولنو ولی باید شروع کنم. سپتامبر تموم شه پورسانتمو بگیرم. بخش اعظمشو میدم به قسط باقی مونده که تموم شه. یکمی برای دندون و کارایی که تو لیستمه. یکمی برای ویولن. و خرییییید ِ کامل پاییزه :) چون میخوام همه چی امسال بگیرم. 

باید یه سری کتاب بخرم. چندتا کتاب نخونده دارم که هیچ جوره جذبم نمیکنه. دو سه ماهه دارم بارهستی رو میخونم اونم جوری نیس دلم بخواد تا تهش برم و امشب دیگه بعد از صد و خورده ای صفه گذاشتمش کنار. چطور ازش این همه تعریف می کردین پس؟!

آره باید چندتا کتاب بخرم. امشب نشستم فصل یک یوسف آباد خیابان ... خوندم. چقدر دوسش دارم همیشه.

همیشه این وقتای سال اولای پاییز  پرت میشم به همون سال 89 وقتی که اینجا تازه بود. همین یوسف آبادو می خوندم. دسپریت میدیم. تنها بودم. سرد بود برام :دی حالم خوب بود. یه جور بی خیالی حالم خوب بود. الانم ته دلم همون دختره س. همونه که امروز نرف سرکار نزاش غووله بره سرکار. نشست خونه برا خودش. غوووله خواب بود .امروز دختره واسه خودش جلون داد. فردا غووله بیدار میشه بازم میدوئه و میجنگه واسه خوشبختی دختره. واسه تک تک خواسته هاش. غووله میخواد دختره رو ببره چین :دی به زودی :دی

 

این پست با آهنگای سینما پادادیزو نوشته شده... با همونا گوشش بدین ترجیحا

دیر شد که باز نوشتنم..

باید از اون روزی می نوشتم که ساراهه رو دیدم...همون روزی که بارون ِ تن تن می زد ... قبلنم گفتم دو تا سارا دارم که نعمتای زندگیمن...مدل دوستیم با سارا رو دوس دارم..یجورِ خوبِ آهسته و پیوسته ایه...از اون مدلا که همیشگیه..دارم فک می کنم ما شاید سالی 20 بار بیشتر همو نبینیم اما چه همه همو می دونیم..وقتی به هم می رسیم می دونیم از چی بپرسیم چجوری حال همو خوب کنیم..سارا حال خوب کنه منه...

این سه هفته...

یکی از قسط سنگینامو تسویه کردم...البته از شقی کمک گرفتم اما بدهکاری به شقی بهتره برام...این روزا شدیم کمک برای به هدف رسیدن هم...اون برای اینکه ولخرجی نکنه و پولش برای خرید ماشین جمع شه می سپره به من و من باهاش قسطامو زودتر میدم و کامیشنای ماه های بعدو می زارم کنار براش..من اونو نداشتم چی کار می کردم کلن؟

بعد یکمی خرید کردم..نمیتونستم نکنم واقعن حالم بد بووود...الان بهترم :دی

باشگاه میریم اما یه تصمیمی گرفتم من دارم 1 سوم حقوقمو میدم به خصوصی..بسه دیگه! چون که باید همش هوازی کار کنم و عملن راه و چاه و تو این سه ماه یاد گرفتم و واقعن الان تو وضعیتی نیستم این همه پول هرماه بدم جیم..میخوام دو تا کلاس بنویسم..یکیش که صد در صد اسپینینگه .. اون یکیشم. یه مربی جدیده رقص اوردن که عااالیه...منم که میدونین با استعداد و علاقه مند تو این زمینه. یه جلسه امتحانی رفتم کلی فان بود در عین سختی..کلی هم دخترکه منو تشویق کرد...اَه اصن خسته شدم از چاقیمااا..ای بابا ... شیطونه میگه از راه های شرتکات استفاده کن از شر ِ این پاهای گنده راحت شو و خلاص. ای بااابااا حرصم الان در اومد اصنااا الان..

جلو شکمم در طولانی مدت نمیتونم بگیرم و حداقل وقتایی مثه الان که پ ر ی و د م می افتم به خورددددن :/ :دی وای اصن الان لجی شدم :دی هی باید بشینم راه حل پیدا کنم این 10 - 15 کیلو رو !! چیکار کنم . 

دلم تعطیلات می خواد.. باید یه هفته مثلن دور شم.. از شرکت... از خونه و اردینری لایفم... دلم دور افتاذگی می خواد.. انقد همه چی تو خونه ی ما سر ِ تعویض خونه و ماشین هُلده که نمیشه هیچکاری کرد..حاجی نمیتونه تصمیم بگیره مثکه :/ دوس ندارم اینجوری...همینجوری معلق موندیم..

اون یکی سارام باید چند هفته دیگه بیاد ایران..چقدر کیف بده...وای دلم هزارتا تنگشه اصن..لعنتی به من نمیگه تاریخشو..همه می دونن جز منننننن :/

ماهی یک هفته! ماهی یک هفته من گندترین آدم روی زمین با گندترین احساسات و تصمیماتم..به خدا اگر خدایی نکرده این یک هفته یه بار بشه دو هفته مثلن مطمئن باشین من خودکشی می کنم..آخه مگه میشه آدم یهویی انقدر ت خ م ی بشه!! الان تو همون حالتم :دی تو این حالت فقط خوب می نویسم  :دی همین :دی 

الان یه عکس بود مال یه شب بارونی ! آهان همون شب بعد دیدن سارا..بد که گذاشتم اینستا و براش نوشتم عجیب دلم بارون خواس...بعد همین وسطای پست فک می کنین چی؟ چند قطره بارون زد...قطره های درش درش :) خدا دیده بود حالمو..اینا رو پاشید روم...گف حیوونی طفلکی جونم من حواسم هس بهتااا..تو آدم نیستی اما من هواتو دارمااا..حال بدیاتو تناییاتو خستگیاتو می فممااا...نباشه غمتااا :) اینارو گف بهم بخدا...

امروز حوصله به جیم نگرف تا دیرموقع هم سرکار بودم..بعد؟ بستنی قهوه و چاکلز زدم! اما فردا میریم با شقی... 

زندگی هنو خوشگلیاشو داره لابد :)

 

من و کلکسیون ِ خیالیم.

مرسییی که چند روز تعطیله...

از هفته پیش دوشنبه؛ دیگه هر روز میرم باشگاه...روزای فرد خودم، روزای زوج با شقی...این شد تفریح جدیدمون :) البته که اون هیکلش خیلی خوبه اما ورزش برا ما لاززززمه :دی مدیرمون میگه :دی خلاصه که خوشم می گذره.

دو سه جلسه رفتم سولار، امروزم رفتیم ولو شدیم آفتاب گرفتیم...خوبه این چند روز تعطیلی برای ما کارمندای گناهی.. میریم آفتاب می گیریم و از این جور کارا...

ماه رمضونم که تموم شدش./ زود گذشت ولی...عوضش می شه ساراهرو دییید و کلی کافه نشینی کرد.

کمدمو چند روز پیش مرتب کردمو و بعدش یه نگاهی به هدفام انداختم همین جوری.. دیدم به چنتاش اصن توجه نکردم.. یه جایی خوندم آدمایی که اهدافشونو کتبی می کنن و دارن موفق ترند... 

نشستم پالپ فیکشنو دیدم...جالب بود برام...یه دسته فیلم و موزیک و کتابه که خیلییی معروفه و من هنوز ندیدم و نشنیدم و نخوندم... اینم جزوش بود.

دیروزی نشستم هممممه وبلاگارو خوندم..یه دور چک کردم. مسا رو تو وبلاگ جدیدش اصن نخونده بودم..هی خوندم هی دلم قیلی ویلی رف براش..خیلییی خوب بوداا.. خیلیی.. با خودم می گفتم..تو هییچ وقت انقد صبوری بلد نبوودی..انقد خواستنو... 

بعدش چندتا پست منظر مونده بود اونا رو خوندم  (خوشم اومده لینک بزارم چیکارم دارین اِ :دی ) 

من انقده خوشحالیمه داشتن دوستای اینجاییم..خیلی حال میده..یه جور خوبین دوستیامون..بحمدالله من خوباشونو دارم..میبینم میشنوم بعضیا با بد آدمایی آشنا میشن اذیت میشن..من اما خووباشونو دارم...

پرستو میگف دوس دارین چه کلکسیونی داشته باشین؟ من ، ماشین قدیمی لدفن...یعنی اگه پولدار شدم بعد از این که یه بی ام دابلیو گرفتم :دی می رم سراغ قدیمیای وینتجِ باحال..بعد اگه خیلی پول مول داشتم دوتا کلکسیون لدفن..یدونه قدیمی که ترو لاومه یه دونه جدیدیا... 

حالا فعلن که اون همه پول ندارم پول داشته باشم یه دوربین بگیرم برا عکاسی.  بعد از این ماشینا بهترتر عکس بگیرم لابد...

چی شد؟ هیچی از یه روزی سرم بیشتر چرخید تو خیابون و ماشینای کلکسیونو نداشتمو تصویر کردم..امروز یه فولکس واگن دیدم وقتی که چرب و چیلی شقی رو رسونده بودم..ازش رد شدم طاقت نیوردم دور زدم و ازش عکس گرفتم..من دوربین بگیرم همه جا باس باشه باهامااا...

پیشنهاد بدم بتون ؟ برین فیلم ترسناکای سین م ا ق ل ه ک و ببینین...ما سری اول آنابل رو دیدیم و سری دوم کانجریینگگ..من تو دومی دیگه به شقی می گفتم آخراششش پاشو بریییم غلط کردم..فک کنم یکی دوباریم دست این بغلیو که دوست ِ همکارم بود و اولین بار دیده بودمشو چنگ زدم..من که دیییگه نمیرم اصن :دی ولی برین حتمن :)

درینک؟ موگو موگو قابل تهیه در سوپرمارکتای سراسر کشور..توت فرنگیش ارجحیت داره..البته که پارچ خاکشیر در صدر ِ جدوله هنووو :)

به یکی که باش آشنا شده بودم گفتم ببخشید من حس تو رابطه بودنو ندارم! وای اصن نمیتوتما جدی می گم. باس برم دکتر...اما الکی خودمو تحت فشار نزاشتم!

لابد زندگیم غنیه که کسیو لازم ندارم! لابد اصن باید خدارو شکر کنم!

 

 

من خسته ی نیازززززم :دی

کلن از علاقه مندی هام میشه اخبار سلبریتیارو نام برد. مسخره س اما خب خوشم میاد دیگه :دی بهم خوش می گذره ببینم کی با کیه؟ کی کجا رفته ؟ چی گفته ؟ چی کار کرده ؟ چی پوووشیده و اینا. کشف امروزم ایرینا شیکه که خیلی برام جالب بود. بعد شمام مثه من اون وقتی که این زیبارویانو میبینین ذهنتون می ره سمت خدا؟ و نحوه ی مدیریت نعماتش؟ مثلن تو ماه عس ل و میبینی بعد این نوع جماعتو میبینی بعد خودتو میبینی :))) بعد میگی خب حکمتش چجوریاس؟ یکی معلول یکی به اون شکل ! اون دنیا یعنی جبران مافات میشه؟ یعنی قدِ نیم متریمو میگیرن بم قد 180 میدن مثلا؟ بعد مثلا من تو اون دنیا بدون نگرانی میخورم و نگران چاقیم نیستم؟ 

امروز نرفتم باشگاه. چن روزی درس حسابی خونه نیسم. اینه که اومدم خونه. یراست بعد از سرکار. کم پیش میاذ. اینه که جماعت منزل از من استقبال می کنن این وختا. بعد اما داشتم فک می کردم یه مرحله بیشتر به خودم سخت بگیرم. از فردا ! تو خوردنم و این صبتا. من جدن تا آخر شهریور بیشتر وقت ندارم. واقعن بعد از اون نمیتونم و نمیخوام این همههه پول ِ دوره های باشگاه بدم. میخوام بعدش یک کلاس انتخاب کنم مثه آدم همونو برم. خلاصه از فردا اوضاع تحت کنترل بهتریه.

تولد شقی خیلییی خوب بود همه چیش. سورپرایزی که شبونه کردمش. کادوش. کل 24ساعت حتی بیشتری که باش بودمو همه چیش. 

پس پرده ی همه ی اینا یجوریمه. اصن الان همین وسط متن چشمم خورد به یه فولدر که توش عکسای شمال پارسال بوذ. بعد الان فمیدم. من باس برم سیا کنم خودمو اصن. اینجوری بهتره. یجوریم خوب میشه :دی

ولی کلن..یوقتا دلم می خواد یکم بیکار تر باشم..نه که کلن بیکار باشما چون تجربه ثابت کرده که من تو بیکاریام فقددد لس و لامم ( لس و لام یعنی بی حرکت و لش :دی ) برای همین می گم. اما مثلن دلم میخواد کارم پارت تایم طور شه. فک کنم به صورت موقت . که بتونم به خیلی چیزا برسم. الان؟ شاید نمی رسم. اصن بعد از نوشتن اینا باس برم لیست هدفامو یه مرور کنم. البته که خب طبیعیه. من ماشین خریدم کلی قسط دارم پس باید زیاد کار کنم. اصن ولی نمیدونم تا قبل از عید من چجوری بولدوزری کار می کردم. هر چیزی یه دوره ای داره نه؟ :)

دلم میخواد کتاب بخونم، فیلم ببینم بیشتر. برم فرانسه یاد بگیرم.با ویولن...ورزش کنم. وقت داشته باشم برا خودم غذاهای سالم درس کنم چون تو این خونه رژیم اصلننن معنا نداره و همین الان که من دارم تایپ می کنم بابام دارههههه زووورم می کنه که بیا فالوده بستنی بخور و من ؟ قراره بیتر شه اوضاع نمیرم :دی

باید سفر کنم...برم برم یعالمه جا...

واااای من لیست نیازمممااا :دی

بعد من مثه قبل خرید نمی کنم چن وقته. وای این برزو ( ماشین جانمان :دی ) منو از خیلی چیزا انداخته. برا همین لباسام برینگه برام. دلم لباس و مانتو و لگ و کفش و کیف و شال (روسری نه ها زیاد دارم شال ) می خوام.

باید یکم برم سولار که بعدش برم آفتاب.

باید بعدنا ساعت بخرم. گردنبند تاج بخرم که ستم کامل شه.

باید ماشینو بیمه کنم ، براش دزدگیر بگیرم.

باید خاکشیر بخورم الان اصن :))

باید برسم به 55 کیلو! 

نباید وایسم اصن..برم برسم به چیزایی که خواستم اصن...

آخیییییییییییش نوشتم حالم بهتر شدش..

شبتون جالب :*

Panizit is Back:)

سلاملکم...

چطورییین؟ میس یو زیاااد..من که میخواسم بنویسم اینجا ریزش کرده بود :دی که حالا درست شده.

از جمعه ی هفته پیش میخواسم بنویسم نشد که. چی میخواسم بنویسم؟ میخواسم بنویسم برد منو دیدم. من خیلی دوسش نداشتم. یعنی اینکه با خودم میگفتم. really?این؟ این همه اسکار؟ نمیدونما شایدم من درک و فهمشو نداشتم. یا درکِ فهمشو نداشتم :دی منو یاد بلک سوان انداخت که البته من بلک سوانو عاشقم.

یه فیلم دیگه ای هم دیدم! اما چرا یادم نمیاد اسشو. آهان لوسی. که نصفشو خونه ی اون دیدم نصفشم اینجا.

اون؟ مستر رانگ! برگشته . اما با این حالت که هیچکی خبر نداره! هیچکی واقعن. حتی شقی حتی سارا ( سارااا قول بده منو دیدی بروم نیاری که میدونی :))) ) حالا نه که خبری باشه و اینا نه! حتی دوس پسرمم نیس. یکی همین بغل مغلا هس دیگه همین. وای من اصن به یک آدم پسر گریز تبدیل شدمااا. باید برم دکتر اصن. حوصله ی پسر و رابطه و ایناااا اصلن ندارم! الان دیگه داره 5 ماه میشه.  اصن احساسات جنس مذکری ِ من مرده :)) بی احساس شدم. راستی. چند وقت پیشها اولین دوس پسرمو دیدم. همووون که شاید قدیمیا یادشون باشه که اذیتم می کرد. از آمریکا برگشته بود و دیدمش! کلن تو بهار خل مل شده بودم با این تصمیمام :دی اما جالب بود دیدن کسی بعد از 6 7 سال.

حالا از مسائل عشقی و احساسی و اینا بگذریم.

تو کار؟ اوضاع خیلی عوض شده. یعنی اصنا کلن اوضاع عوض شده. قبول دارین؟ زمونه سخت شده اصن :دی من عوض شدم. دور و برم عوض شده شماهام عوض شدین حتی. زندگی همینه دیگه. باید باهاش همپا شد. بقول آرش ! مدیرم! موج سواریه..حالا اون تو تغییرات مارکت اینو میگه اما واقعنی زندگی شبیه موج سواریه. فانه سخته چلنجیه کووووله :) مدیر بازرگانیمون عوض شده. از این یکی؟ بدم میاد. باهاش حال نمی کنم اصلن! به دلایل حرفه ای. خواهر بابه. باب؟ همکارِ رقیب و ظاهر رفیق  من تو فروش . شین مدیر بازرگانی قبلیمون داره مهاجرت میکنه و خب مدیر اول ِ من و معلم من بود . یادتونه که از بازرگانی اومدم فروش. بعد یه سری جا به جاییای دیگه. کارمند من میخواد از شرکت بره. کلن شرکت؟ game of therones ئه :دی باید جنگید و استراتژی گذاشت و نقشه کشید. دهن صافی داره اما خوبه. گرچه یوفتایی عصبی می شم و میشنم صد جا رزومه می فرستم! اما بعد که بم زنگ میزنن و اینا با خودم می گم خره تو اینجا رو دوس داری و بهترین درآمدو داری. طاقت بیار بشین سرِ جاتو. بعد؟ میشینم سرِ جام :) و اینکه شقی هست..رفیق ِ شفیقم هس... که دلخوشیمه. که با هم کار می کنیم. دو هفته پیش که واسه اولین بار جلو ارش گریه کردم چون دیگه علنی شده بود حال ِ من با مدیرای جدید و خیلی چیزای دیگه. بعد از همه ی پروسه های بالا وقتی نشستم سرجام نقشه جدیدمو کشیدم و کم کم خیلیییی راحتتر از اون چیزی که فکرشو می کردم دارم عملی می کنم تا همین رفیق شفیقو بکشم بیارم فروش ور دل خودم جای کارمندم که داره میره. که دیگه  قل و قمع کنم و برم جلو :)))))) حرفام نامفهمومه شاید ! ببخشید :):* 

راستی فردام تولدشه. تولدِ شقی. امشب سورپرایزکی میرم خونشون. براش یه زنجیری که همممیشه دوستش داشتم و دوسش داش خریدم. :) باید بهش خووش بگذره. تولدشه.

واقعنی باید بش خوش بگذره بسسسکه دیروز ناله کردم براش. نکه شروع bloody week ام بود و دهن اطرافیان ِ من تو این هفته سرویسه و از حق نگذریم این ماهی واقعن سخت بودش دیگه باید جبران کنم از شب. با اینکه الانام هنووو دل درد دارم و اینا. خوب شد پنج شنبه ای باشگاه تعطیل بودش. 

آره راستی..من بیترین باشگاه و بیترین مربیو دو سه ماهیه پیدا کردم. داستان از بعد عید شروع شد که من دیدم دارم یک دایره می شم! وزنم به شددددت! واقعن به شدددت تو این یک سال افزایش پیدا کرده. بیشتر از 10 کیلو! خلاصه که از اردیبهشت پیش شقایق تو شعبه ی دیگه باشگامون خصوصی برداشتم و اوضاع نم نمک  داره بهتر میشه. نم نمک میگم چون میدونین که من شکموام! و رژیممو خوب رعایت نمی کنم وگرنه باید تندتر می بود روند رو به بهبودم. اما الان دراگم ورزشه. جدی می گم. سخت و زیاد و طولانی ورزش می کنم. واسه همین می گم بهترین مربی. منی که نفسم میگرف فشارم میفتاده و نمیتونستم بدوام الان خیلی اوضام بهتر شده. و ساعتها ورزش می کنم و حالم خووووب میشه.

کله تونو خوردم نه؟

پاشم پاشم برم یه ذره pretty little liars ببینم که پنج قسمت از فصل شش اومده و ندیدم.

بدش یکم بپلکم دور و وره خونواده. تا 9 10 شبم برم خونه شقی.

و یه سریا در نبودِ من عروس شدن مثه میلو مثه لاندا ( لاندا که اصن نمیدونه میخوندمش و نمیخونتم :دی ) و اینا مبارکتون باشه. سلامتیتون :*

Coming back to my sweetest home

سلام :)

دلم برای اینجا چه همه تنگ شده بود. برای شماها نه..چون همتونو هرشبببب می خونم و خیلیم حال می کنم با نوشته هاتونم...اما دلم برای اینکه باهاتون حرف بزنم زیاد زیاد تنگ بود کلییی...

خوبین؟ 

مرسی که هنوز به یادم بودین...هنوز برام کامنت گذاشتین و تکست دادین و هر چی..

منم خوبم...من؟ بزارین یکم بگم براتون از این من...

عجیب غریبترین سال زندگیم همین امسال بود..اتفاقای زیاد و عجیبی که شاید فقط یکبار تو زندگیم بیفته خیلیاش امسال افتاد...بحث خوب یا بد بودنش نیست بحث عجیب بودنشه..

چیکارا کردم؟ هیچی فقط و فقط کار کردم.. و بله من موفق شدم...اونجوری که دلم میخواست موفق شدم..بهترین تارگت فروش رو بعد از دوسال واسه شرکت زدم و حسابی پول سازی کردم واسه شرکت...خودمم یه جهش کامل مالی داشتم و روزی که تو تقویم با حقوق 700تومنیم می نوشتم که آخر سال 93 باید هشت میلیون پس انداز کرده باشم هیچ فکر نمی کردم تو 6 ماه بتونم بیشتر از این مبلغ پس انداز داشته باشم من ِ ولخرج!هنوزم ولخرجم اما پورسانتام تنها چیزی بود که تونستم اصلن بهشون دست نزنمو همشونو سیو کنم..و بلد شدم چجوری کنار سختیای کار یوقتا راحت پول دربیارم ;) :دی شدم یه آدم دیگه تو کارم...حرفه ای تر..اما خب متاسفانه جدی تر بداخلاق تر شاید حتی :دی یاد گرفتم گرگ شم تا حدی چون افتادم بین یه عالمه درنده :دی من خودمو از یه جا به بعد عوض کردم لازم بود وای careerام ...عادت کردم به تحسین شدن و دیگه مثه قبلنا براش ذوق نمی کنم و همه جارو پر نمی کنم و عمس نمیزارم تو اینستا...اخلاق کاری حرفه ای به خودم گرفتم و نمی تونم شازده کوچولوانه به مسائل جلو چشم بقیه حداقل نگاه کنم...حالا دیگه نزدیکه که مدیر شم :) یه مدیر کوچولو... البته که واقعن خودم دیگه نمیخوام دوباره یه استپ گنده بردارم و رو این قضیه دارم فکرمی کنم. چون پلن من / شرکت واسه این حرکت سپتامبر بود که حالا جلو افتاده...

گاف دادم..اشتباه کردم..استرس کشیدم...روز تعطیل و تا دیروقت کار کردم اما خوب I got what i wanted...

بعد دیگه از نظر احساسی که بلبشو آقا بلبشو...بعد از تموم شدن اون آقا رومخه وارد weird ترین رابطه ی زندگانیم شدم..جوری که هیششششکی ازش خبر نداشت جز شقایق و دوس پسرش و ناخنکارم که بعد از این پست باید برم پیشش :دی (امروزو مرخصی گرفتم لش کردم در منزل :دی ) خب بعله منطق و عقل و جامعه ی بشری حتی اخلاقیات میگفت که این رابطه اشتباه محضه ! منم می دونستم اونم می دونست اما رفتیم جلو..الان؟ به نظرم آخراشه و وقتشه این day dream  رو به پایان برسونیم...اما؟ بهتریییین دوس پسر من همین mr.wrong بود...تو روزای که بد بودم به بهترین شکل کنارم بود..بهم خیلی چیزا یاد داد و سه چهار ماه خوبی باهم داشتیم و میدونین که این بلند ترین رابطه ی من بعد از رایانه...گفتم رایان ..باورتون میشه هنووو بهم اس ام اس میده :)))) با اینکه هییییچ جوابی نمیگیره...:دی یه مشت خل و چل همواره در زندگی من بودن..

حالا می گم خودم که باید کم کم تموم شه بنا به مشکلات موچود ... دیشب داشتم فکر می کردم خب خره تو که از اول میدونستی پس چرا انجامش دادی؟ بعد گفتم 4 ماه رومنس در سال داشتن بهتر از 12 ماه یکنواختی بود :دی بعله خل وضعم... امیدوارم از ته دلم که راحت از پسش بربیام و خوب تموم شه...

دییییگه جونم براتون بگه که...هیچی دیگه همینا دیگه...

بد شد که ننوشتم..نمیدونم ننوشتم که سردرگم شدم یا سردرگم شدم که نتونستم بنویسم..اما واسه سال جدید مینویسم حتمن..من با نوشتن درد خودمو خوب می فمیدم..حالا چه اینجا چه کاغذی..

پاشم کم کم برم آماده شم برم آرایشگاه بعدم باشگاه...بچه هااااا من به چاق ترین نوع خودم رسیدم در تاریخ بشریت :دی

ماچ به همتون :*